مقدمه اصالت وجود
شامل: نگاهى به تاريخچه مسئله، توضيح واژهها، توضيح محل نزاع، فايده اين بحث.
نگاهى به تاريخچه مسئله
پيش از فارابى تقريبا همه مباحث فلسفى بر محور ماهيت دور مىزد و دست كم به صورت ناخودآگاه مبتنى بر اصالت ماهيت مىشد و در سخنانى كه از فلاسفه يونان نقل شده نشانه روشنى بر گرايش به اصالت وجود به چشم نمىخورد ولى در ميان فلاسفه اسلامى مانند فارابى ابن سينا بهمنيار و ميرداماد چنين گرايشى مشاهده مىشود بلكه تصريحاتى نيز يافت مىگردد .
از سوى ديگر شيخ اشراق كه عنايتخاصى به بازشناسى اعتبارات عقلى مبذول مىداشت در برابر گرايش اصالت وجودى نيز موضع مىگرفت و مىكوشيد با اثبات اعتبارى بودن مفهوم وجود آن گرايش را ابطال كند هر چند در سخنان خود او نيز مطالبى يافت مىشود كه با اصالت وجود سازگار است و با قول به اصالت ماهيت توجيه صحيحى ندارد .
به هر حال صدرالمتالهين نخستين كسى بود كه اين موضوع را در صدر مباحث هستى شناسى مطرح ساخت و آنرا پايهاى براى حل ديگر مسائل قرار داد 294 وى مىگويد من خودم نخست قائل به اصالت ماهيت بودم و سخت از آن دفاع مىكردم تا اينكه به توفيق الهى به حقيقت امر پى بردم.
او قول به اصالت وجود را به مشائين و قول به اصالت ماهيت را به اشراقيين نسبت مىدهد ولى با توجه به اينكه موضوع اصالت وجود قبلا به صورت مسئله مستقلى مطرح نبوده و مفهوم آن كاملا بيان نشده بوده است به آسانى نمىتوان فلاسفه را نسبت به آن بطور مشخص و قطعى دستهبندى كرد و مثلا قول به اصالت وجود را از ويژگيهاى مكتب مشائى و قول به اصالت ماهيت را از خصايص مكتب اشراقى به شمار آورد و به فرض اينكه اين گروهبندى هم صحيح باشد نبايد فراموش كرد كه اصالت وجود از طرف اتباع مشائين هم به گونهاى مطرح نشده كه جايگاه راستين خود را در مسائل فلسفى بيابد و تاثير آن در حل ديگر مسائل روشن گردد بلكه ايشان هم غالبا مسائل را به صورتى طرح و تبيين كردهاند كه با اصالت اهيتسازگارتر است.
توضيح واژهها
براى اينكه مفهوم اين مسئله درست روشن شود و محل نزاع كاملا مشخص گردد لازم است نخست توضيحى پيرامون واژههايى كه در عنوان مسئله به كار مىرود بدهيم و بعد مفاد عنوان و محل نزاع را دقيقا تعيين كنيم .
اين مسئله معمولا به اين صورت عنوان مىشود كه آيا وجود اصيل است و ماهيت اعتبارى يا اينكه ماهيت اصيل است و وجود اعتبارى ولى خود صدرالمتالهين آن را به اين صورت عنوان كرده است كه وجود داراى حقيقت عينى است و مفاد تلويحى آن به قرينه مقام اين است كه ماهيت داراى حقيقت عينى نيست بنا بر اين واژههاى محورى اين مسئله عبارتند از وجود ماهيت اصالت اعتبار حقيقت .
اما واژه وجود را قبلا توضيح داديم كه گاهى به صورت مصدر بودن به كار مىرود زمانى به صورت اسم مصدر هستى و گاهى هم در اصطلاح منطقيين به معناى حرفى است استعمال مىشود .
روشن است كه در اين بحث فلسفى معناى حرفى آن منظور نيست همچنين معناى مصدرى كه متضمن نسبت به فاعل و مفعول است نيز اراده نمىشود معناى اسم مصدرى هم با قيد دلالت بر حدث نمىتواند اراده شود مگر اينكه آن را از قيد مزبور تجريد كنيم به گونهاى كه قابل حمل بر واقعيات عينى و از جمله ذات مقدس الهى باشد .
اما واژه ماهيت كه مصدر جعلى از ما هو چيست مىباشد در اصطلاح فلاسفه به صورت اسم مصدر چيستى به كار مىرود ولى با همان شرط تجريد از معناى حدث تا اينكه قابل حمل بر ذات باشد .
اين واژه در فلسفه به دو صورت استعمال مىشود كه يكى از آنها اعم از ديگرى است اصطلاح خاص آن را به اين صورت تعريف مىكنند ما يقال فى جواب ما هو يعنى مفهومى كه در پاسخ از سؤال درباره چيستى شيئى گفته مىشود و طبعا در مورد موجوداتى به كار مىرود كه قابل شناخت ذهنى باشند و به اصطلاح داراى حدود وجودى خاصى باشند كه به صورت معقولات اولى مفاهيم ماهوى در ذهن منعكس گردند و از اين روى در مورد خداى متعال گفته مىشود كه ماهيت ندارد لا ماهيه لواجب الوجود چنانكه قائلين به اصالت وجود درباره حقيقت عينى وجود نيز مىگويند كه خود وجود ماهيت ندارد و گاهى به اين شكل تعبير مىكنند كه صورت عقلانى ندارد .
اما اصطلاح اعم آن را به اين صورت تعريف مىكنند ما به الشيىء هو هو و آنرا شامل حقيقت عينى وجود و شامل ذات مقدس الهى نيز مىدانند و طبق اين اصطلاح است كه در مورد خداى متعال مىگويند الحق ماهيه انيته يعنى ماهيتخدا همان هستى او است .
در اين مبحث منظور از واژه ماهيت همان اصطلاح اول است ولى نه مفهوم خود اين كلمه يا ماهيت به حمل اولى بلكه بحث درباره مصاديق اين مفهوم يعنى ماهيت به حمل شايع مانند انسان است زيرا قائلين به اصالت ماهيت هم اعتراف دارند كه خود اين مفهوم مفهومى است اعتبارى. و به تعبير ديگر بحث در باره مفاهيم ماهوى است نه مفهوم ماهيت .
اما واژه اصالت كه در لغت به معناى ريشهاى بودن در مقابل فرعيت به معناى شاخهاى بودن به كار مىرود در اين مبحث در مقابل اعتبارى به معناى خاصى استعمال مىشود و مفهوم دقيق آنها تواما روشن مىگردد .
چند معناى اصطلاحى براى واژه اعتبارى هست كه بر طبق بعضى از آنها حتى مفهوم وجود هم مفهومى اعتبارى خواهد بود ولى منظور از اعتبار در اين مبحث در مقابل اصيل معناى ديگرى است و اعتبارى بودن مفهوم وجود طبق اصطلاح قبلى هيچ منافاتى با قول به اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت به معناى منظور در اين مبحث ندارد .
منظور از دو مفهوم متقابل اصيل و اعتبارى در اينجا اين است كه كداميك از دو مفهوم ماهوى و مفهوم وجود ذاتا و بدون هيچ واسطه دقيق فلسفى از واقعيت عينى حكايت مىكند يعنى بعد از قبول اينكه واقعيت عينى در ذهن به صورت هليه بسيطه منعكس مىشود كه موضوع آن يك مفهوم ماهوى و محمول آن مفهوم وجود است كه با حمل اشتقاق و به صورت مفهوم موجود بر آن حمل مىشود و طبعا هر يك از آنها به شكلى قابل حمل بر واقعيت عينى خواهد بود و مىتوان گفت مثلا اين شخص خارجى انسان است چنانكه مىتوان گفت اين شخص موجود است و هيچكدام از آنها از نظر عرفى و ادبى مجازى نيست در عين حال از ديدگاه دقيق فلسفى اين سؤال طرح مىشود كه با توجه به وحدت و بساطت واقعيت عينى و با توجه به اينكه تعدد اين مفاهيم و حيثيات مخصوص به ظرف ذهن است آيا بايد واقعيت عينى را همان حيثيت ماهوى دانست كه مفهوم وجود با عنايتخاص عقلى و با وساطت مفهوم ماهوى بر آن حمل مىشود و از اين روى جنبه فرعى و ثانوى دارد يا اينكه واقعيت عينى همان حيثيتى است كه با مفهوم وجود از آن حكايت مىشود و مفهوم ماهوى تنها انعكاسى ذهنى از حدود و قالب واقعيت و وجود عينى است كه با عنايت دقيقى خود آن محسوب مىشود و در واقع مفهوم ماهوى است كه جنبه فرعى و ثانوى دارد .
در برابر اين سؤال اگر شق اول را پذيرفتيم و واقعيت عينى را مصداق ذاتى و بىواسطه ماهيت دانستيم قائل به اصالت ماهيت و اعتبارى بودن وجود شدهايم و اگر شق دوم را پذيرفتيم و واقعيت عينى را مصداق بالذات و بىواسطه مفهوم وجود دانستيم و مفهوم ماهوى را قالبى ذهنى براى حدود واقعيتهاى محدود شمرديم قائل به اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيتشدهايم .
و اما واژه حقيقت كه در كلام صدرالمتالهين در عنوان اين مسئله به كار رفته بود نيز داراى اصطلاحات متعددى است از اين قرار:
1 حقيقت به معناى استعمال لفظ در معنايى كه براى آن وضع شده در مقابل مجاز كه استعمال آن در معنايى ديگرى است كه نوعى مناسب با معناى حقيقى داشته باشد مثلا استعمال شير به معناى حيوان درنده معروف حقيقت و به معناى انسان نيرومند مجاز است .
2 حقيقت به معناى شناخت مطابق با واقع چنانكه در مبحثشناختشناسى گذشت .
3 حقيقت به معناى ماهيت چنانكه گفته مىشود دو فرد انسان متفق الحقيقه هستند .
4 حقيقت به معناى واقعيت عينى .
5 حقيقت به معناى وجود مستقل مطلق كه منحصر به خداى متعال است و در اصطلاح عرفاء به كار مىرود و در برابر آن وجود مخلوقات را مجازى مىنامند .
6 حقيقت به معناى كنه و باطن چنانكه گفته مىشود حقيقت ذات الهى قابل درك عقلى نيست .
روشن است كه منظور از حقيقت در اينجا همان اصطلاح چهارم است.
توضيح محل نزاع
شكى نيست كه هر موجودى كه داراى مفهوم ماهوى باشد مفهوم مربوط بر آن حمل مىشود چنانكه مفهوم انسان بر اشخاص خارجى قابل حمل است همچنين شكى نيست كه مفهوم وجود به صورت حمل اشتقاق بر هر موجود خارجى حمل مىگردد و حتى در مورد خداى متعال هم كه ماهيت ندارد مىتوان گفت موجود است و به عبارت ديگر از ديدگاه عقلى هر موجود ممكن الوجودى داراى دو حيثيت استيكى حيثيت ماهيت و ديگرى حيثيت وجود چنانكه فلاسفه گفتهاند كل ممكن زوج تركيبى مركب من ماهيه و وجود و اين همان مطلبى است كه بارها اشاره كردهايم كه انعكاس واقعيتهاى خارجى در ذهن به صورت قضيهاى است كه معمولا يعنى در امور ذى ماهيت از يك مفهوم ماهوى و مفهوم وجود تشكيل مىيابد .
در چنين مواردى اگر فرض شود كه در ازاى هر يك از اين دو مفهوم يك حيثيت عينى و خارجى وجود دارد يعنى مفهوم ماهوى از يك حيثيت عينى و مفهوم وجود از حيثيت عينى ديگرى حكايت مىكند كه در خارج با يكديگر تركيب شدهاند و به ديگر سخن تركيب موجود از وجود و ماهيت تركيبى خارجى و عينى است معناى اين فرض آن است كه هم ماهيت اصيل است و هم وجود .
ولى اين فرض صحيحى نيست زيرا اگر هر موجودى داراى دو حيثيت عينى باشد هر يك از آنها به صورت قضيه ديگرى در ذهن منعكس مىشود كه مشتمل بر دو مفهوم است و بايد در ازاء هر يك از آنها حيثيت عينى ديگرى را فرض كرد و اين جريان تا بىنهايت ادامه مىيابد و لازمهاش اين است كه هر موجود بسيطى مركب از بىنهايتحيثيتهاى عينى و خارجى باشد .
و اين همان مطلبى است كه فلاسفه گفتهاند كه تغاير وجود و ماهيت تغايرى ذهنى است: ان الوجود عارض الماهيه تصورا و اتحدا هويه،يعنى عروض و حمل وجود بر ماهيت كه مقتضى تعدد و تغاير آنها است فقط در ظرف تصور ذهنى حاصل مىشود و گر نه اين دو حيثيت از نظر هويتخارجى با يكديگر متحدند پس نمىتوان هم ماهيت را اصيل و داراى واقعيت عينى دانست و هم وجود را چنانكه نمىتوان هر دو را اعتبارى انگاشت زيرا بالاخره همين قضيه هليه بسيطه است كه از واقعيت عينى حكايت مىكند و ناچار مشتمل بر مفهومى است كه در ازاء واقعيت عينى قرار مىگيرد پس امر داير است بين اينكه ماهيت اصيل باشد و وجود اعتبارى يا بر عكس .
بنا بر اين طرح مسئله به صورتى كه داراى دو فرض باشد مبتنى بر چند اصل است:
1 پذيرفتن مفهوم وجود به عنوان مفهوم اسمى مستقل و به اصطلاح پذيرفتن وجود محمولى زيرا اگر مفهوم وجود منحصر در معناى حرفى و رابط در قضايا باشد جاى چنين فرضى در باره آن نيست كه حكايت از واقعيت عينى بكند و به قول صدرالمتالهين داراى حقيقت عينى باشد و طبعا چارهاى جز قول به اصالت ماهيت نخواهد بود .
2 پذيرفتن تحليل موجودات امكانى به دو مفهوم وجود و مفهوم ماهوى يعنى اگر كسى چنين بپندارد كه مفهوم وجود چيزى جز مفهوم ماهيت نيست چنانكه از بعضى از متكلمين نقل شده كه معناى وجود در هر قضيهاى همان معناى ماهيتى است كه موضوع آن را تشكيل مىدهد در چنين فرضى باز جاى ترديد بين اصالت ماهيت و اصالت وجود باقى نمىماند و اصالت ماهيت متعين خواهد بود ولى بطلان اين فرض روشن گرديد. ([1])
3 پذيرفتن اينكه تركيب وجود و ماهيت تركيبى ذهنى است و در متن خارج دو حيثيت متمايز وجود ندارد كه يكى در ازاء مفهوم ماهوى و ديگرى در ازاء مفهوم وجود قرار گيرد يعنى فرض اصالت هر دو فرض صحيحى نيست چنانكه بيان شد .
بر اساس اين سه اصل مسئله به اين شكل مطرح مىشود كه آيا واقعيت عينى اصاله در ازاء مفهوم ماهوى قرار مىگيرد و بالعرض مفهوم وجود بر آن حمل مىشود يا بر عكس اصاله در ازاء مفهوم وجود قرار مىگيرد و بالعرض مفهوم ماهوى بر آن حمل مىگردد و به ديگر سخن آيا واقعيت عينى مصداق بالذات ماهيت استيا وجود بنا بر فرض اول شناخت ماهيات و احكام ماهوى همان شناخت واقعيتهاى عينى است ولى بنا بر فرض دوم شناخت ماهيات به معناى شناخت قالبهاى موجودات و حدودى است كه در ذهن منعكس مىشود نه شناخت محتواى عينى آنها.
فايده اين بحث
ممكن است چنين پنداشته شود كه بحث در باره اصالت وجود يا ماهيتيك بحث تفننى است و تاثيرى در حل مسائل مهم فلسفى ندارد چنانكه هم قائلين به اصالت وجود اين مسائل را حل كردهاند و هم قائلين به اصالت ماهيت .
ولى اين پندار نادرستى است و چنانكه در طى مباحث آينده روشن خواهد شد حل بسيارى از مسائل مهم فلسفى در گرو اصالت وجود است و راه حلهايى كه بر اساس اصالت ماهيت ارائه مىشود تمام نيست و منتهى به بنبست مىشود چنانكه در مسئله تشخص ماهيت ديديم كه بر اساس اصالت ماهيت راه حل صحيحى ندارد و البته اين مسئله در مقابل مسائل بسيار مهمى كه مبتنى بر اصالت وجود مىشود قابل مقايسه نيست و اگر بخواهيم همه موارد را در اينجا يادآور شويم سخن به درازا مىكشد علاوه بر اينكه بيان ارتباط آنها با اصالت وجود نيازمند به طرح آن مسائل و نشان دادن نقطههاى حساس آنها است كه مىبايست در جاى خودش بيان شود .
در اينجا فقط به دو مسئله بسيار مهم فلسفى اشاره مىكنيم كه هر يك به نوبه خود مبناى مسائل ارزشمند ديگرى استيكى از آنها مسئله عليت و حقيقت رابطه معلول با علت است كه نتيجه آن بر اساس اصالت وجود عدم استقلال معلول نسبت به علت هستى بخش مىباشد و بر پايه آن مسائل بسيار مهمى از جمله نفى جبر و تفويض و توحيد افعالى حل مىگردد و ديگرى مسئله حركت جوهرى اشتدادى و تكاملى است كه تبيين آن نيز متوقف بر پذيرفتن اصالت وجود است و تفصيل آنها در جاى خودش بيان خواهد شد .
بنا بر اين مسئله اصالت وجود يك مسئله كاملا جدى و بنيادى و در خور اهتمام فراوان است و هيچگاه نبايد در باره آن مسامحه و سهلانگارى روا داشت.
خلاصه
1 مسئله اصالت وجود يا ماهيت قبل از صدرالمتالهين به صورت مسئله مستقلى مطرح نبوده و هر چند در ميان فلاسفه پيشين گرايشهايى به يكى از دو طرف مسئله به چشم مىخورد ولى نمىتوان هيچكدام از دو قول را به صورت قطعى به مكتب فلسفى خاصى نسبت داد .
2 منظور او واژه وجود در اين مبحث معناى اسم مصدرى آن با حذف ويژگى حدث است .
3 ماهيت داراى دو اصطلاح اعم و اخص است و منظور از آن در اين مبحث همين اصطلاح اخص آن مىباشد آن هم ماهيت به حمل شايع .
4 منظور از اصالت و اعتباريت در اين مبحث دو معناى متقابل خاص است و اولى يعنى مصداق بالذات بودن واقعيت عينى براى يكى از اين دو مفهوم و دومى يعنى مصداق بالعرض بودن آن .
5 حقيقت داراى اصطلاحات متعددى است و منظور از آن در اينجا همان واقعيت عينى است .
6 فرض اصيل بودن وجود و ماهيت با هم فرض صحيحى نيست و مستلزم تسلسل مىباشد .
7 همچنين فرض اعتبارى بودن هر دو نادرست است زيرا لازمه آن اين است كه قضيه هليه بسيطه مشتمل بر مفهومى نباشد كه از واقعيت عينى حكايت كند .
8 طرح مسئله به صورتى كه داراى دو طرف اصالت وجود و اصالت ماهيت باشد مبتنى بر چند اصل است پذيرفتن وجود محمولى وحدت مفهوم وجود و دوگانگى ماهيت وجود در ذهن نه در خارج .
9 معناى اصالت وجود اين است كه واقعيت عينى مصداق بالذات مفهوم وجود است و مفهوم ماهوى تنها از حدود واقعيتحكايت مىكند و بالعرض بر آن حمل مىشود و معناى اصالت ماهيت اين است كه واقعيت عينى مصداق بالذات مفهوم ماهوى است و مفهوم وجود بالعرض به آن نسبت داده مىشود .
10 نتيجه اين بحث در مسائل زيادى ظاهر مىشود كه از جمله آنها تشخص ماهيت رابط بودن معلول نسبت به علت هستى بخش و حركت جوهرى تكاملى است.
ادله اصالت وجود
شامل: ادله اصالت وجود، مجاز فلسفى، حل دو شبهه .
ادله اصالت وجود
براى اينكه بدانيم كه آيا واقعيت عينى همان است كه مفاهيم ماهوى از آن حكايت مىكنند يا اينكه ماهيات تنها نمايانگر حدود و قالبهاى واقعيتهاى خارجى هستند و آنچه حكايت از ذات واقعيت و محتواى قالبهاى مفهومى آنها مىكند مفهوم وجود است كه عنوانى براى خود واقعيت به شمار مىرود و ذهن به وسيله آن متوجه به ذات واقعيت مىگردد و به عبارت ديگر براى اينكه بدانيم ماهيت اصيل استيا وجود راههاى مختلفى وجود دارد كه سادهترين آنها تامل در پيرامون خود اين مفاهيم و مفاد آنها است .
هنگامى كه يك مفهوم ماهوى مانند مفهوم انسان را مورد دقت قرار مىدهيم مىبينيم كه اين مفهوم هر چند بر تعدادى از موجودات خارجى اطلاق مىشود و قابل حمل بر آنها استحملى كه در عرف محاوره حقيقى و بدون تجوز تلقى مىگردد ولى اين مفهوم به گونهاى است كه مىتوان وجود را از آن سلب كرد بدون اينكه تغييرى در مفاد آن حاصل شود و اين همان مطلبى است كه فلاسفه بر آن اتفاق دارند كه ماهيت از آن جهت كه ماهيت است نه موجود است و نه معدوم يعنى نه اقتضاى وجود دارد و نه اقتضاى عدم الماهيه من حيث هى هى ليست الا هى لا موجوده و لا معدومه و به همين جهت است كه هم موضوع براى وجود واقع مىشود و هم براى عدم پس ماهيت به خودى خود نمىتواند نمايانگر واقعيتخارجى باشد وگرنه حمل معدوم بر آن نظير حمل يكى از نقيضين بر ديگرى مىبود چنانكه حمل عدم بر وجود چنين است .
شاهد ديگر بر اينكه ماهيت نمايانگر واقعيت عينى نيست اين است كه براى حكايت از يك واقعيتخارجى ناچاريم از قضيهاى استفاده كنيم كه مشتمل بر مفهوم وجود باشد و تا وجود را بر ماهيتحمل نكنيم از تحقق عينى آن سخنى نگفتهايم و همين نكته بهترين دليل است بر اينكه مفهوم وجود است كه دلالت بر واقعيت عينى مىكند و به 306 قول بهمنيار در كتاب التحصيل ([1]) چگونه وجود داراى حقيقت عينى نباشد در حالى كه مفاد آن چيزى جز تحقق عينى نيست .
بعضى از طرفداران اصالت ماهيت گفتهاند درست است كه خود ماهيت در ذات خودش فاقد وجود و عدم است و اقتضائى نسبت به هيچكدام از آنها ندارد و به اين معنى مىتوان آن را اعتبارى محسوب داشت ولى هنگامى كه انتساب به جاعل و ايجاد كننده پيدا مىكند اقعيتخارجى مىيابد و در چنين حالى است كه گفته مىشود ماهيت اصالت دارد .
ولى روشن است كه انتسابى كه توام با واقعيتيافتن ماهيت مىباشد در گرو ايجاد يعنى وجود بخشيدن به آن است و اين نشانه آن است كه واقعيت آن همان وجودى است كه به آن افاضه مىشود .
دليل ديگر بر اعتبارى بودن ماهيت اين است كه اساسا تحليل واقعيت عينى به دو حيثيت ماهيت و وجود تنها در علم حصولى و در ظرف ذهن تحقق مىيابد و در علوم حضورى اثرى از ماهيتيافت نمىشود در صورتى كه اگر ماهيت اصالت مىداشت مىبايست متعلق علم حضورى نيز واقع شود زيرا در اين علم است كه خود واقعيت عينى بدون وساطت صورت يا مفهوم ذهنى مورد ادراك و مشاهده درونى قرار مىگيرد .
ممكن است به اين دليل اشكال شود كه همانگونه كه در علم حضورى اثرى از مفاهيم ماهوى يافت نمىشود اثرى از مفهوم وجود هم ديده نمىشود و به ديگر سخن همانگونه كه مفاهيم ماهوى از تحليل ذهنى حاصل مىشود مفهوم وجود هم در ظرف تحليل ذهنى تحقق مىيابد بنا بر اين نمىتوان گفت كه وجود هم اصالت دارد .
در پاسخ اين اشكال بايد گفتشكى نيست كه دو حيثيت ماهيت و وجود تنها در ظرف ذهن از يكديگر انفكاك مىيابند و دوگانگى آنها مخصوص به ظرف تحليل ذهنى است و به همين جهت است كه مفهوم وجود هم از آن نظر كه مفهوم ذهنى است عين واقعيتخارجى نيست و اصالتى ندارد ولى در عين حال همين مفهوم وسيلهاى است براى حكايت از اينكه واقعيتى در خارج هست كه مفهوم ماهوى از آن انتزاع مىشود و منظور از اصالت وجود و واقعيت عينى داشتن آن هم همين است .
افزون بر اين در مقاله قبلى روشن شد كه امر داير بين اصالت وجود يا ماهيت است و با ابطال اصالت ماهيت اصالت وجود ثابت مىشود .
دليل ديگر بر اصالت وجود و اعتبارى بودن ماهيت اين است كه همانگونه كه قبلا اشاره كرديم ([2]) حيثيت ذاتى ماهيتحيثيت تشخص نيست در صورتى كه حيثيت ذاتى واقعيتهاى خارجى حيثيت تشخص و اباء از كليت و صدق بر افراد است و هيچ واقعيتخارجى از آن جهت كه واقعيتخارجى است نمىتواند متصف به كليت و عدم تشخص گردد از سوى ديگر هيچ ماهيتى تا وجود خارجى نيابد متصف به تشخص و جزئيت نمىشود و از اينجا به دست مىآيد كه حيثيت ماهوى همان حيثيت مفهومى و ذهنى است كه شانيت صدق بر افراد بىشمار را دارد و واقعيت عينى مخصوص وجود مىباشد يعنى مصداق ذاتى آن است .
دليل ديگرى بر اصالت وجود نيز مىتوان اقامه كرد مبنى بر آنچه مورد قبول فلاسفه است كه ذات مقدس الهى منزه از حدودى است كه با مفاهيم ماهوى از آنها حكايتشود يعنى ماهيت به معناى مورد بحث ندارد در صورتى كه اصيلترين واقعيتها و واقعيت بخش به هر موجودى است و اگر واقعيتخارجى مصداق ذاتى ماهيت بود بايستى واقعيت ذات الهى هم مصداق ماهيتى از ماهيات باشد .
البته اين دليل مبتنى بر مقدمهاى است كه بايد در بخش خدا شناسى اثبات شود ولى چون مورد قبول طرفداران اصالت ماهيت نيز هست در اينجا هم مىتوان از آن استفاده كرد و دست كم به عنوان جدال به احسن با ايشان احتجاج نمود.
مجاز فلسفى
در اينجا ممكن استشبههاى به ذهن بيايد كه مبناى اصالت وجود اين است كه واقعيت عينى مصداق ذاتى وجود است و لازمهاش اين است كه مصداق بالعرض براى ماهيت باشد يعنى حمل ماهيتى مانند انسان بر افراد خارجيش بالعرض و با واسطه در عروض باشد و اتصاف به چنين مفهومى اتصافى مجازى و قابل سلب است بنا بر اين بايد سلب مفهوم انسان از افراد خارجى صحيح باشد و اين چيزى جز سفسطه نيست .
پاسخ اين است كه همانگونه كه در تقرير دليل اول اشاره كرديم حمل هر ماهيتى بر افراد خارجيش از نظر عرفى و ادبى حمل حقيقى و خالى از تجوز است اما احكام دقيق فلسفى تابع حقيقت و مجاز عرفى و ادبى نيست چنانكه كليد حل آنها را نمىتوان از ميان قواعد مربوط به الفاظ جستجو كرد و چه بسا استعمالى كه از نظر ادبى حقيقت باشد و از نظر فلسفى مجاز شمرده شود و بر عكس چه بسا اطلاقى كه از نظر ادبى مجاز ولى از نظر فلسفى حقيقت باشد .
مثلا علماء ادبيات و اصول فقه گفتهاند كه معناى حقيقى مشتقات عبارت است از ذاتى كه مبدا اشتقاق براى آن ثابت باشد معنى المشتق ذات ثبت له المبدء چنانكه عالم يعنى كسى كه علم دارد و موجود يعنى چيزى كه وجود دارد پس اگر واژه موجود بر خود وجود عينى اطلاق شود از نظر ادبى مجاز خواهد بود ولى از نظر فلسفى چنين نيست .
در اينجا هم امر به همين منوال استيعنى از نظر عرفى بين حد و محدود تفكيك نمىشود و همانگونه كه موجود محدود امرى واقعى به شمار مىرود حد آن هم امرى واقعى و عينى تلقى مىگردد در صورتى كه از نظر فلسفى چنين نيست و حدود موجودات در واقع از امور عدمى انتزاع مىشوند و واقعى شمردن آنها مجازى و اعتبارى است .
براى تقريب به ذهن مثالى مىآوريم اگر صفحه كاغذى را به اشكال مختلف مثلث و مربع و ... ببريم پاره كاغذهايى خواهيم داشت كه هر كدام علاوه بر كاغذ بوده صفت ديگرى به نام مثلثيا مربع يا ... را خواهند داشت در صورتى كه قبل از بريدن كاغذ چنين صفاتى وجود نداشت .
تلقى عرفى در اين مورد آن است كه اشكال و صفات خاصى در كاغذ به وجود آمده و امورى وجودى بر آن افزوده شده است در حالى كه در كاغذ مذكور غير از بريدگيها كه امورى عدمى هستند چيزى به وجود نيامده است .
به ديگر سخن خطوط كه حدود و مرزهاى اشكال مختلف را تشكيل مىدهند چيزى جز منتهى اليه سطح پارههاى كاغذ نيستند چنانكه خود سطح هم در حقيقت همان منتهى اليه حجم است ولى اين حدود و مرزهاى عدمى از نظر عرفى و سطحى امورى وجودى و صفاتى عينى تلقى مىشوند و سلب وجود از آنها از قبيل انكار بديهيات به شمار مىرود .
اكنون مىافزاييم كه مفهوم ماهوى كاغذ به عنوان مثال نسبت به واقعيت عينى همين حال را دارد يعنى حكايت از حدود واقعيتخاصى مىكند البته حدود مفهومى نه حدود هندسى حدودى كه به منزله قالبهاى تهى براى واقعيتها به شمار مىروند و واقعيت عينى محتواى آنها را تشكيل مىدهد و ماهيت چيزى جز همين قالب مفهومى براى واقعيتخارجى نيست ولى چون وسيله و مرآتى براى شناخت موجود خارجى است و به طور استقلالى ملاحظه نمىشود به منزله خود واقعيتخارجى تلقى مىگردد و همين است معناى اعتبارى بودن ماهيتيعنى ماهيت را واقعيت انگاشتن يا مفهوم را عين مصداق خارجى شمردن .
از اين روى مىتوان ذهن را به آينهاى تشبيه كرد كه مفاهيم ماهوى همانند عكسهايى در آن ظاهر مىشود و به وسيله آنها از حدود واقعيتهاى خارجى و گونههاى وجود مطلع مىشويم و در اين نگرش آلى و مرآتى توجه استقلالى به خود عكسها نمىكنيم بلكه از راه آنها توجه ما به سوى صاحبان عكسها يعنى واقعيتهاى عينى معطوف مىگردد و از اين جهت چنين مىانگاريم كه اين عكسها همان صاحبان عكسها هستند چنانكه هنگامى كه عكس خود را در آينه تماشا مىكنيم چنين مىانگاريم كه مشغول تماشاى خودمان هستيم در صورتى كه آنچه در آينه ديده مىشود انعكاسى از رنگها و خطوط چهره ما استيعنى انعكاسى از حدود و نه ذات محدود ولى با نظر سطحى مىتوانيم بگوييم آنچه را در آينه مىبينيم چهره خودمان است .
[1] . ر. ك التحصيل ص 286.
حمل ماهيات بر موجودات عينى هم از اين قبيل است و هر چند از نظر عرفى حمل حقيقى به شمار مىرود ولى با نظر دقيق فلسفى روشن مىگردد كه تنها انعكاسى از قالبهاى آنها است و نه عين آنها و چنين است 310 كه صدرالمتالهين بارها در كتابهاى خودش تاكيد مىكند كه ماهيتشبح ذهنى يا قالب عقلى براى حقيقت عينى است . ([1])
با اين توضيحات روشن شد كه جايگاه حقيقى ماهيات از آن جهت كه ماهيت است فقط ذهن است و تحقق عينى آن همان وجود افرادش مىباشد و با نظر دقيق فلسفى هيچگاه ماهيت بالذات تحقق عينى نمىيابد پس وجود ماهيت مخلوطه و به دنبال آن وجود كلى طبيعى در خارج هم تنها به معناى اعتبارى قابل قبول است.
و از اين روى مىتوان گفت كه قائل شدن به وجود حقيقى براى كلى طبيعى همان قول به اصالت ماهيت است و قائل شدن به اينكه وجود كلى طبيعى بالعرض است و افراد واسطه در عروض وجود براى كلى طبيعى هستند در حقيقت همان قول به اصالت وجود مىباشد يعنى كلى طبيعى كه همان ماهيت است امرى اعتبارى و نسبت وجود و تحقق خارجى به آن بالعرض و نوعى مجاز فلسفى است
حل دو شبهه
قائلين به اصالت ماهيت به شبهاتى تمسك كردهاند كه مهمترين آنها اين دو شبهه است:
ش 1 اگر وجود اصيل و داراى واقعيت عينى باشد بايستى بتوان مفهوم موجود را بر آن حمل كرد و معنايش اين است كه وجود داراى وجود است پس بايد براى آن وجود عينى ديگرى فرض كرد كه به نوبه خود موضوع براى موجود واقع مىشود و اين جريان تا بىنهايت ادامه مىيابد و لازمهاش اين است كه هر موجودى داراى بىنهايت وجود باشد .
از اينجا به دست مىآيد كه وجود امرى است اعتبارى و تكرار حمل موجود بر آن تابع اعتبار ذهن است .
ج 1 مبناى اين شبهه استناد به قواعد لفظى است كه لفظ موجود از آن جهت كه مشتق است دلالت بر ذاتى مىكند كه مبدا اشتقاق وجود براى آن ثابت باشد و لازمه آن تعدد ذات و مبدا است پس هنگامى كه مفهوم موجود بر وجود عينى حمل مىشود بايد آن را ذاتى فرض كرد كه مبدا اشتقاق كه امر ديگرى است براى آن ثابت باشد و همچنين ... .
اما بارها خاطر نشان كردهايم كه مسائل فلسفى را نمىتوان بر اساس قواعد صرف و نحو و دستور زبان حل و فصل كرد و مفهوم موجود در عرف فلسفى تنها نشانهاى از تحقق عينى و خارجى استخواه حيثيت تحقق خارجى در ظرف تحليل ذهنى غير از حيثيت موضوع قضيه باشد و خواه عين آن باشد مثلا هنگامى كه اين مفهوم بر ماهيتى حمل مىشود بين موضوع و محمول تعدد و تغايرى منظور مىگردد ولى هنگامى كه بر ذات وجود عينى حمل مىشود معنايش اين است كه وجود خارجى عين حيثيت موجوديت است .
و به ديگر سخن حمل مشتق بر ذات هميشه نشانه تعدد و تغاير ذات با مبدا اشتقاق نيست بلكه گاهى نشانه وحدت آنها است و حاصل آنكه معناى حمل موجود بر وجود عينى اين است كه خودش عين موجوديت و واقعيت عينى و منشا انتزاع مفهوم موجود است نه اينكه با وجود ديگرى موجود شده باشد .
ش 2 شبهه ديگر اين است كه اگر واقعيت عينى مصداق بالذات وجود باشد معنايش اين است كه هر واقعيتى بالذات موجود است و لازمهاش اين است كه هر واقعيتخارجى واجب الوجود باشد در صورتى كه موجود بالذات تنها خداى متعال است .
ج 2 مبناى اين شبهه خلط بين دو اصطلاح بالذات و در واقع مغالطهاى از باب اشتراك لفظى است .
توضيح آنكه واژه بالذات گاهى در مقابل بالغير به كار مىرود و معنايش اين است كه واسطه در ثبوت ندارد چنانكه در مورد خداى متعال گفته مىشود كه موجود بالذات يا واجب الوجود بالذات استيعنى بالغير نيست و علت ايجاد كننده ندارد و به تعبير ديگر حمل موجود يا واجب الوجود بر او نيازمند به واسطه در ثبوت نيست .
همين واژه گاهى در مقابل بالعرض نيز به كار مىرود و معنايش اين است كه حمل محمول نياز به واسطه در عروض ندارد هر چند نيازمند به واسطه در ثبوت باشد چنانكه بنا بر اصالت وجود مىگوييم واقعيت عينى مصداق بالذات موجود است ولى ماهيت مصداق بالعرض آن مىباشد .
طبق اصطلاح دوم هم وجود خداى متعال كه واسطه در ثبوت ندارد و طبق اصطلاح اول نيز بالذات است مصداق بالذات وجود مىباشد و هم وجود مخلوقات كه علت آفريننده و واسطه در ثبوت دارد و معنايش اين است كه موجوديت صفتحقيقى وجود آنها است نه صفت ماهيتشان و از ديدگاه فلسفى ماهيتها بالعرض متصف به موجوديت مىشوند.
خلاصه
1 سادهترين دليل بر اصالت وجود اين است كه ماهيت ذاتا اقتضائى نسبت به وجود و عدم ندارد و چنين چيزى نمىتواند نمايانگر واقعيت عينى باشد نيز تا مفهوم وجود را حمل بر ماهيت نكنيم از واقعيت عينى آن سخنى نگفتهايم .
2 بعضى از طرفداران اصالت ماهيت گفتهاند كه ماهيت اصيل ماهيتى است كه انتساب به جاعل يافته باشد در برابر آنان بايد گفت انتسابى كه توام با واقعيتيافتن ماهيت باشد هنگامى حاصل مىشود كه جاعل آن را ايجاد كند پس اصالت از آن وجودى است كه به ماهيت افاضه مىشود .
3 دليل دوم بر اصالت وجود اين است كه در علم حضورى كه خود واقعيت عينى بىواسطه مورد شهود قرار مىگيرد اثرى از ماهيتيافت نمىشود .
4 دليل سوم اين است كه حيثيت ذاتى واقعيتهاى خارجى حيثيت تشخص و اباء از صدق بر افراد است در صورتى كه ماهيت ابائى از صدق بر افراد ندارد و بدون وجود تشخص نمىيابد .
5 دليل چهارم اين است كه اگر واقعيتخارجى مصداق ذاتى ماهيت بود بايد خداى متعال هم داراى ماهيت باشد .
6 ممكن است توهم شود كه اگر واقعيت عينى را مصداق بالعرض ماهيت بدانيم بايد سلب ماهيت از آن صحيح باشد در صورتى كه مثلا سلب انسان از اشخاص خارجى صحيح نيست .
7 پاسخ آن است كه منظور از مصداق بالعرض بودن واقعيت براى ماهيت اين است كه ماهيت تنها از حدود و قالبهاى واقعيات حكايت مىكند نه از ذات آنها و اين حدود هر چند از نظر عرفى داراى واقعيت هستند اما از نظر دقيق فلسفى امورى عدمى به شمار مىروند .
8 نتيجه آنكه قول به وجود حقيقى براى كلى طبيعى در خارج همان قول به اصالت ماهيت است و قول به اينكه وجود آن بالعرض است همان قول به اصالت وجود مىباشد .
9 يكى از شبهات طرفداران اصالت ماهيت اين است كه اگر وجود امرى عينى بود بايد حمل موجود بر آن صحيح باشد يعنى وجودى براى آن اثبات شود كه به نوبه خود موضوع براى مفهوم موجود قرار گيرد و لازمه آن اثبات وجودهاى نامتناهى براى هر موجود واحدى است .
10 پاسخ اين است كه حمل موجود بر وجود عينى به اين معنى است كه خود واقعيت عينى منشا انتزاع اين مفهوم است .
11 شبهه ديگر آنكه اگر واقعيت عينى مصداق بالذات موجود باشد لازمهاش اين است كه هر موجودى واجب الوجود باشد .
12 پاسخ اين است كه منظور از بالذات در اينجا در مقابل بالعرض است نه در مقابل بالغير و مفادش اين است كه واسطه در عروض ندارد نه اينكه واسطه در ثبوت هم نداشته باشد تا لازمهاش واجب الوجود بودن هر موجودى باشد.
[1] . ر. ك اسفار ج 1 ص 198 و ج 2 ص 236.
وحدت و كثرت
شامل: اشارهاى به چند مبحث ماهوى، اقسام وحدت و كثرت، وحدت در مفهوم ،وجود متواطى و مشكك.
اشارهاى به چند مبحث ماهوى
مفهوم ماهوى يا بسيط است و يا مركب دو مفهوم ماهوى بسيط طبعا جهت اشتراكى نخواهند داشت و به كلى از يكديگر متباين خواهند بود زيرا اگر جهت اشتراكى بين آنها فرض شود كه عين ماهيت بسيط آنها باشد به طورى كه ديگر جهت امتيازى نداشته باشند در اين صورت تعددى نخواهند داشت و يك ماهيت بيشتر نخواهند بود و اگر فرض شود كه هر كدام از آنها علاوه بر جهت مشترك جهت امتيازى هم دارند در اين صورت هر كدام از آنها مركب از دو حيثيت ماهوى خواهد بود و اين خلاف فرض بساطت آنها است .
پس دو مفهوم ماهوى بسيط متباين به تمام الذات هستند اما اگر يكى از آنها يا هر دو مفهوم مركب باشند صورتهاى مختلفى را براى آنها مىتوان فرض كرد .
در منطق كلاسيك ماهيات مركب دست كم داراى دو جزء دانسته شدهاند يك جزء مشترك به نام جنس كه مفهومى است مبهم و نامتعين و از ترديد بين چند نوع به دست مىآيد و يك جزء مختص به نام فصل كه موجب تعين جنس مىباشد چنانكه مىگويند ماهيت انسان از مفهوم حيوان و مفهوم ناطق تركيب يافته است كه اولى جنس مشترك بين انواع حيوانات و دومى فصل مختص به انسان مىباشد .
مفهوم جنس ممكن است به نوبه خود مركب و داراى جنس عاليتر و عامترى باشد چنانكه مفهوم جسم هم شامل حيوان مىشود و هم شامل جمادات و نباتات ولى مفاهيم فصلى را بسيط و غير قابل تركيب مىدانند .
سرانجام براى همه ماهيات مركب ده جنس عالى بسيط يا ده مقوله قائل شدهاند از اين قرار جوهر كميت كيفيت اضافه وضع اين نسبت مكانى متى نسبت زمانى جده نسبت به شىء احاطه كننده ان يفعل حالت تاثير تدريجى ان ينفعل حالت تاثر و انفعال تدريجى .
درباره تعداد مقولات اجناس عاليه و اينكه آيا همه آنها واقعا از قبيل مفاهيم ماهوى معقولات اولى هستند يا دست كم بعضى از آنها مانند اضافه و مقولات مشتمل بر مفهوم نسبت از قبيل معقولات ثانيه مىباشند اختلافاتى در ميان فلاسفه وجود دارد كه فعلا از بررسى آنها صرف نظر مىكنيم .
طبق دستگاه جنس و فصل منطقى و بر اساس اينكه همه ماهيات مركب منتهى به چند مقوله مىشوند تمايز آنها به دو صورت حاصل مىشود يكى آنكه تمايز آنها به تمام الذات باشد و آن در صورتى است كه دو ماهيت از دو مقوله را با يكديگر مقايسه كنيم كه حتى جنس مشتركى هم بين آنها نخواهد بود مانند مفهوم انسان و مفهوم سفيدى دوم آنكه تمايز آنها ببعض الذات باشد و آن در صورتى است كه دو ماهيت از يك مقوله را با يكديگر بسنجيم مانند مفهوم اسب و مفهوم گاو كه در حيوانيت و جسميت و جوهريت مشتركند .
حاصل آنكه ماهيات تام انواع اگر بسيط باشند به تمام الذات با يكديگر متباين و متمايزند همچنين اگر مركب و از دو مقوله باشند نيز فصول و اجناس عاليه كه همگى آنها مفاهيم بسيطى به شمار مىروند به تمام الذات از يكديگر متمايز هستند و نمىتوان جنسى را فرض كرد كه شامل همه ماهيات بشود و از اين روى نمىتوان همه ماهيات را حتى مشترك در يك جزء ماهوى دانست .
از سوى ديگر مفهوم وجود را كه از معقولات ثانيه فلسفى است مفهومى بسيط و متعين و عام و مطلق مىشمارند كه با اضافه شدن به هر ماهيتى تخصص و تقيد مىيابد و مفهوم وجودى را كه بدين ترتيب تخصص و تقيد يافته استحصهاى از مفهوم كلى وجود مىنامند .
بدين ترتيب اصطلاحاتى مانند بساطت و تركيب ابهام و تعين مشاركت و تمايز عموميت و تخصص اطلاق و تقيد در مواد ياد شده پديد آمده است و اصطلاح تشخص را نيز بايد بر آنها افزود .
ولى در ميان آنها دو مفهوم محورى وجود دارد كه عبارتند از مفهوم وحدت و مفهوم كثرت و اينك به توضيحى پيرامون اين دو مفهوم مىپردازيم
اقسام وحدت و كثرت
هر ماهيت نوعى را كه در نظر بگيريم غير از ماهيت ديگرى است و اگر دو ماهيت بسيط باشند حتى جهت مشتركى هم بين آنها وجود نخواهد داشت چنانكه دو ماهيت مركب از دو مقوله هم جهت مشتركى ندارند با توجه به اينكه ماهيتى را مىتوان تنها در نظر گرفت و مىتوان آن را با يك يا چند ماهيت ديگر لحاظ كرد دو مفهوم متقابل واحد و كثير انتزاع مىشود .
وحدتى كه به هر ماهيت تام نسبت داده مىشود وحدت نوعى نام دارد و تكرار تصور آن در يك يا چند ذهن زيانى به وحدتش نمىزند زيرا منظور وحدت مفهومى است نه وحدت وجود ذهنى آن .
همچنين هنگامى كه جهت مشترك ذاتى بين چند ماهيت مركب را در نظر مىگيريم وحدت ديگرى به آن نسبت مىدهيم كه وحدت جنسى ناميده مىشود .
در مقابل اين دو قسم وحدت وحدت عددى قرار دارد كه بر هر فردى از ماهيتحمل مىگردد و ملاك آن همان تشخصى است كه فلاسفه پيشين آن را مرهون عوارض مشخصه مىدانستهاند و نظر صحيح اين است كه اين تشخص و اين وحدت ذاتا صفت وجود فرد است و بالعرض منسوب به ماهيت مىگردد .
افراد يك ماهيت را كه ذاتا داراى كثرت عددى هستند واحد بالنوع مىنامند چنانكه انواع مندرج در جنس واحدى را كه ذاتا كثرت نوعى دارند واحد بالجنس مىخوانند و روشن است كه اين دو قسم وحدت صفتحقيقى افراد و انواع نيستند بلكه بالعرض به آنها نسبت داده مىشوند .
حاصل آنكه: وحدت بالذات ماهوى صفت نوع و جنس است و بالعرض بر افراد و انواع حمل مىشود برعكس وحدت فرد كه در واقع صفت وجود فرد است و بالعرض به ماهيت آن نسبت داده مىشود و از سوى ديگر افراد خارجى داراى وجودهاى متعددى هستند و ذاتا متصف به كثرت مىگردند ولى با توجه به ماهيت واحدى كه دارند واحد بالنوع نام مىگيرند يا انواع مختلف كه ذاتا داراى كثرت نوعى هستند به لحاظ جنس واحدشان واحد بالجنس خوانده مىشوند .
بنا بر اين هر يك از موجودات خارجى وحدت شخصى دارند و هنگامى كه بيش از يكى از آنها را در نظر بگيريم متصف به كثرت مىگردند و اين هر دو صفت كه مفهومهايى انتزاعى و از قبيل معقولات ثانيه هستند بنا بر اصالت وجود از وجود موجودات انتزاع مىشوند و از اين روى وجود هم داراى وحدت و كثرتى وراى وحدت و كثرت ماهوى خواهد بود .
و از اينجا مىتوان حدس زد كه اعداد مختلف هم كه مصاديقى از كثرت هستند از قبيل معقولات ثانيه مىباشند نه از قبيل معقولات اولى و مقولات ماهوى آنچنانكه اكثر فلاسفه قائل شدهاند اين مطلب دلايل ديگرى هم دارد كه از ذكر آنها صرف نظر مىكنيم .
از سوى ديگر: بنا بر اصالت ماهيت كثرت ماهوى هميشه نشانه كثرت موجودات عينى و خارجى است زيرا هر يك از آنها على الفرض حكايت از يك حيثيت عينى خاصى مىكند هر چند كثرت موجودات خارجى هميشه مستلزم كثرت ماهوى نيست چنانكه كثرت افراد يك ماهيت منافاتى با وحدت ماهيت آنها ندارد .
با توجه به اين نكته سؤالى مطرح مىشود كه آيا كثرت ماهيات بنا بر اصالت وجود هم كاشف از كثرت وجودات آنها استيا اينكه ممكن است چند ماهيت از يك وجود دست كم در مراحل مختلف انتزاع شود .
بدين ترتيب مسئله ديگرى درباره وجود طرح مىگردد كه آيا همانگونه كه ماهيات تام و بخصوص ماهيات بسيط با هم متباين و از يكديگر منعزل و متمايز هستند وجودات آنها هم ضرورتا با هم متباين و از يكديگر منعزلند يا ممكن است بين آنها نوعى وحدت كه مخصوص وجود استحكمفرما باشد .
ولى پيش از آنكه به متن اين مسئله بپردازيم لازم است توضيحى پيرامون كاربرد واژه وحدت در مورد وجود بدهيم.
وحدت در مفهوم وجود
وحدت و كثرت مفهومى اختصاصى به ماهيات ندارد هر چند اصطلاح وحدت نوعى و وحدت جنسى مختص به آنها مىباشد بلكه هر مفهومى گر چه از قبيل معقولات ثانيه فلسفى يا منطقى باشد مباين با مفهوم ديگر بوده هر يك از آنها متصف به وحدت و مجموع آنها متصف به كثرت مىشود و مخصوصا تعدد و كثرت مفاهيم در مشتركات لفظى و وحدت مفهومى در مشتركات معنوى كاربرد زيادى دارد .
مفهوم وجود نيز كه از معقولات ثانيه فلسفى به شمار مىرود مباين با ساير مفاهيم است و مفهوم واحدى است كه مشترك معنوى بين مصاديق مختلف مىباشند .
اين مفهوم نه تنها مانند ماهيات مركب منحل به جنس و فصل نمىشود بلكه به واسطه بساطتى كه دارد از هر گونه تركيب ديگرى نيز مبرى است و از سوى ديگر به عنوان جنس يا فصل جزء هيچ ماهيتى به شمار نمىرود زيرا از قبيل مفاهيم ماهوى نيست .
حاصل آنكه هر چند مفهوم وجود داراى وحدت نوعى يا وحدت جنسى نيست اما مانند ساير معقولات ثانيه متصف به وحدت مفهومى مىشود چنانكه مقتضاى اشتراك معنوى آن است .
اما وحدت مفهومى وجود به معناى يكنواختى و تساوى صدق آن در جميع موارد نيست بلكه از قبيل مفاهيم مشكك مىباشد كه حمل آنها بر موارد متفاوت است و براى روشن شدن اين مطلب بايد توضيحى درباره دو اصطلاح متواطى و مشكك بدهيم
متواطى و مشكك
مفاهيم كلى را از نظر كيفيت صدق بر مصاديق به دو دسته تقسيم كردهاند متواطى مفهومى است كه صدق آن بر همه افراد يك نواخت باشد و افراد آن تقدم و تاخر يا اولويتيا اختلاف ديگرى در مصداقيت براى آن مفهوم نداشته باشند مثلا مفهوم جسم بر همه مصاديقش بطور يكسان حمل مىشود و هيچ جسمى نيست كه از نظر جسميت مزيتى بر جسم ديگر داشته باشد هر چند هر كدام از اجسام داراى خواصى هستند و بعضى از آنها مزايايى بر بعضى ديگر دارند ولى از نظر صدق مفهوم جسم تفاوتى با يكديگر ندارند .
اما مشكك مفهومى است كه صدق آن بر افراد و مصاديقش متفاوت باشد و بعضى از آنها از نظر مصداقيت براى آن مفهوم مزيتى بر بعضى ديگر داشته باشند چنانكه همه خطها در مصداق بودن براى طول يكسان نيستند و مصداقيتخط يك مترى براى آن بيش از مصداقيتخط يك سانتيمترى استيا مفهوم سياه بر همه مصاديقش بطور يكسان حمل نمىشود و بعضى از آنها سياهتر هستند .
مفهوم وجود هم از اين قبيل است و اتصاف اشياء به موجوديتيكسان نيست و بين آنها تقدم و تاخر و اولويتهايى وجود دارد چنانكه صدق وجود بر خداى متعال كه هيچگونه محدوديتى ندارد با صدق آن بر وجودهاى ديگر قابل مقايسه نيست .
درباره اينكه راز اختلاف در صدق مفاهيم مشكك چيست و اينكه آيا مفاهيم ماهوى هم بالذات قابل تشكيك هستند يا نه و اصولا چند نوع تشكيك وجود دارد بحثهايى انجام گرفته است و قائلين به اصالت ماهيت چند نوع تشكيك از قبيل تشكيك در كم و زيادى مانند طول را در كميتها و تشكيك در ضعف و شدت مانند رنگ را در كيفيتها پذيرفتهاند ولى قائلين به اصالت وجود تشكيك در ماهيت را بالعرض مىدانند و مرجع اين اختلافات را اختلاف در وجود معرفى مىكنند .
افزون بر اين مرحوم صدر المتالهين و پيروان حكمت متعاليه اينگونه تشكيكات را تشكيك عامى مىنامند و براى حقيقت عينى وجود تشكيك ديگرى قائل هستند كه آن را تشكيك خاصى مىخوانند و ويژگى آن اين است كه دو مصداق وجود مستقل از يكديگر نباشند بلكه يكى از مراتب ديگرى به شمار آيد بعضى ديگر از عارف مشربان اقسام ديگرى را نيز براى تشكيك در وجود ذكر كردهاند كه نيازى به بيان آنها نيست.
خلاصه
1 دو ماهيت بسيط متباين به تمام الذات هستند و هيچ جهت ماهوى مشتركى نخواهند داشت .
2 در منطق كلاسيك جهت ماهوى مشترك بين چند ماهيت مركب را جنس و جهت امتياز هر كدام را فصل مىنامند .
3 جنس ممكن است مركب و داراى جنس عالىترى باشد ولى فصل همواره بسيط خواهد بود .
4 مشهور اين است كه عالىترين اجناس مقولات ده تا هستند كه يكى از آنها جوهر و بقيه مقولات عرضى مىباشند ولى اقوال ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد .
5 دو ماهيت مركب كه از دو مقوله باشند متباين به تمام الذات خواهند بود ولى ماهيات مندرج در يك مقوله متباين ببعض الذات هستند و جهت ماهوى مشتركى دارند .
6 مفهوم وجود مفهوم بسيط و عامى است كه با اضافه شدن به ماهيات مختلف تخصص مىيابد .
7 هر ماهيت تامى نوع داراى وحدت نوعى و هر جهت اشتراكى ذاتى بين چند ماهيت جنس داراى وحدت جنسى است و هر فردى از ماهيت داراى وحدت عددى مىباشد و اين وحدت بالذات صفت وجود آن است .
8 افراد كثير از يك ماهيت واحد بالنوع و انواع كثير از يك جنس واحد بالجنس ناميده مىشوند كه اوصافى بالعرض براى آنها به شمار مىرود .
9 وحدت و كثرت و همچنين عدد مفاهيمى انتزاعى و از قبيل معقولات ثانيه مىباشند .
10 وحدت مفهومى اختصاصى به ماهيات ندارد و هر كدام از معقولات ثانيه مانند مفهوم وجود نيز متصف به وحدت مفهومى مىشود چنانكه بيش از يكى از آنها متصف به كثرت مىگردند .
11 مفهوم وجود هيچگونه تركيبى ندارد و نه جنس و فصلى براى آن تصور مىشود نه خودش جنس يا فصل براى ماهيتى به شمار مىآيد .
12 متواطى مفهومى است كلى كه صدق آن بر همه مصاديق يك نواخت باشد مانند مفهوم جسم .
13 مشكك مفهومى است كلى كه صدق آن بر افراد متفاوت باشد مانند مفهوم سفيدى و سياهى .
14 مفهوم وجود از مفاهيم تشكيكى است كه صدق آن بر موجودات مختلف يكسان نيست .
15 قائلين به اصالت ماهيت چند نوع تشكيك را در ماهيات پذيرفتهاند از قبيل تشكيك در كميت و كيفيت ولى قائلين به اصالت وجود منشا اين تشكيكات را اختلاف در وجود مىدانند .
16 اصحاب حكمت متعاليه نوع ديگرى از تشكيك براى وجود عينى قائل هستند كه آن را تشكيك خاصى مىنامند و ويژگى آن اين است كه دو موجود از يكديگر مستقل نباشند و يكى از مراتب ديگرى باشد.
وحدت و كثرت در وجود عينى
شامل: وحدت شخصى، وحدت جهان.
وحدت شخصى
يك نوع وحدت در واقعيتهاى عينى وجود دارد كه آن وحدت هر فردى از افراد متشخص ماهيات است يعنى هنگامى كه عقل فردى از يك ماهيت را در نظر مىگيرد و آن را با خود ماهيت مقايسه مىكند و اين تفاوت را مورد توجه قرار مىدهد كه ماهيت قابل صدق بر افراد است ولى افراد اين ويژگى را ندارند عنوان تشخص را از فرد انتزاع مىكند و هنگامى كه يك فرد را با چند فرد ديگر مقايسه مىكند و تعددى در فرد واحد نمىبيند وحدت را از آن انتزاع مىنمايد از اين روى گفتهاند وجود با تشخص و با وحدت مساوق است و هر چيزى از آن جهت كه موجود است متشخص و واحد مىباشد البته بايد توجه داشت كه منظور از اين وحدت وحدت شخصى است نه مطلق وحدت و شامل وحدت نوعى و جنسى نمىشود .
در اينجا سؤالى مطرح مىشود كه وحدت موجود خارجى را چگونه مىتوان شناخت و از كجا مىتوانيم يقين پيدا كنيم كه موجودى را كه واحد تصور كردهايم واقعا يك موجود و داراى يك وجود است .
فلاسفه غالبا پاسخ اين سؤال را به وضوحش واگذار كردهاند ولى در پيرامون آن نقاط ابهامى وجود دارد كه بايد به اندازه ظرفيت مقام توضيحى در باره آنها داده شود .
اگر موجودى بسيط و غير قابل تجزيه باشد مانند ذات مقدس الهى و همه مجردات طبعا وجود واحدى خواهد داشت البته وجود مجردات و بساطت آنها با برهان اثبات مىشود و تنها وجود نفس و بساطت آنرا مىتوان با علم حضورى آگاهانه دريافت ولى بطور كلى مىتوان گفت كه هر موجودى بسيط باشد وجود واحدى خواهد داشت .
اما در باره موجودات مادى و قابل تجزيه اثبات وحدت آنها كار سادهاى نيست .
در نظر سطحى هر موجودى كه داراى اتصال باشد و اجزاء مفروض آن از يكديگر گسسته نباشند موجود واحد و داراى وجود واحدى تلقى مىشود ولى هنگامى كه با دقت مىنگريم دو نقطه ابهام رخ مىنمايد يكى آنكه آيا اجسامى كه به نظر ما متصل و يكپارچه مىرسند در واقع هم چنيناند يا در اثر خطاى باصره آنها را متصل مىپنداريم .
پاسخ اين سؤال به عهده علوم طبيعى است و چنانكه مىدانيم به كمك ابزارهاى علمى ابتشده است كه اجسام در واقع چنين اتصال و يكپارچگى ظاهرى و محسوس را ندارند و از ذرات بسيار ريز و جداى از يكديگر تشكيل يافتهاند ولى از نظر فلسفى مىتوانيم بگوييم كه چون هيچ جسمى فاقد امتداد نيستسرانجام هر كدام از ذرات اجسام هر قدر هم ريز باشد اتصال و در نتيجه وحدت اتصالى را خواهد داشت .
نقطه ابهام و سؤال انگيز ديگرى كه مهمتر است اين است كه به فرض اينكه اتصال اجزاء يك موجود جسمانى ثابتشد از كجا هيچ نوع كثرت ديگرى نخواهد داشت .
در پاسخ مىتوان گفت كه يك موجود متصل و يكپارچه بالفعل داراى كثرتى نيست هر چند بالقوه قابل تجزيه و تكثر مىباشد ولى هر وقت تجزيهاى انجام گرفت موجودات ديگرى تحقق خواهند يافت كه هر كدام از آنها داراى وحدت مخصوص به خودش خواهد بود .
اين پاسخ هر چند در باره مقدار و كميت هندسى اجسام پاسخ صحيحى است اما آن را پاسخ كامل و جامعى نمىتوان دانست زيرا از طرفى اين سؤال پيش مىآيد كه اگر فرضا دو جسم مختلف با يكديگر نزديك شوند بگونهاى كه هيچ فاصلهاى ميان آنها باقى نماند و به عنوان مثال مسامحه آميز دو قطعه فلز مختلف بهم جوش داده شوند آيا مىتوان آنها را موجود واحد و داراى وجود واحدى به حساب آورد يا بايد آنها را كثير و داراى چند وجود دانست .
ممكن است از اين سؤال پاسخ داده شود كه چون دو قطعه فلز مفروض داراى دو ماهيت مختلف هستند و طبعا هر كدام از آنها فردى غير از فرد ديگرى خواهد داشت از اين روى نمىتوان آنها را موجود واحدى دانست .
ولى اين پاسخ مبنى بر اين است كه كثرت ماهيت كاشف از كثرت وجود عينى است در صورتى كه چنين مطلبى به ثبوت نرسيده است .
به عبارت ديگر كثرتى كه در اينجا ثابت مىشود ذاتا صفت ماهيت است نه وجود و سخن بر سر وحدت و كثرت وجود عينى است .
از طرف ديگر سؤال دقيقترى مطرح مىشود كه از كجا موجود متصلى كه داراى وحدت اتصالى است داراى دو وجود متراكب نباشد به گونهاى كه يكى سوار بر ديگرى باشد و حس نتواند دوگانگى آنها را تشخيص دهد .
توضيح آنكه همانگونه كه هر يك از حواس ما يكى از ويژگيهاى اجسام را درك مىكند مثلا چشم ما رنگ آن را مىبيند و بويايى ما بوى آن را مىشنود و چشايى ما مزه آن را مىچشد بدون اينكه وحدت جسمى كه داراى همه آنها است از بين برود همينطور ممكن است كثرتى در اجسام موجود باشد كه حس ما قادر به درك آن نباشد به ديگر سخن وحدت و كثرت ادراكات حسى را نمىتوان دليل كافى بر وحدت و كثرت وجود عينى تلقى كرد از اين روى جاى اين احتمال باقى مىماند كه جسم در عين وحدت اتصالى در مقدار هندسى داراى كثرت ديگرى باشد چنانكه بعضى از فلاسفه در مورد صور جوهرى مختلف قائل شدهاند و مثلا حيوان را داراى چند صورت در طول يكديگر دانستهاند صورت عنصرى صورت معدنى صورت نباتى و صورت حيوانى .
پاسخ اين سؤال را بايد در مقالات آينده جستجو كرد و در اينجا بطور سربسته مىگوييم كه تركيب اجسام به چند صورت قابل تصور است:
1 تركيب بين اجزاء مقدارى كه بالفعل وجود ندارند و در اثر تجزيه به وجود مىآيند چنين تركيبى هيچ منافاتى با وحدت بالفعل ندارد .
2 تركيب بين ماده و صورت با فرض اينكه وجود ماده وجودى بالقوه باشد در اين صورت هم ضررى به وحدت آن نمىرسد و از يك نظر شبيه فرض قبلى مىباشد .
3 تركيب بين ماده و صورت با فرض اينكه ماده هم وجود بالفعلى غير از وجود صورت داشته باشد و نيز تركيب بين صورتهايى كه هر يك فوق ديگرى و در طول آن قرار گرفته باشد در اين فرض واحد شمردن موجود به لحاظ وحدت صورت فوقانى است و بالعرض به كل آنها نسبت داده مىشود و بهتر اين است كه آنها را متحد بناميم نه واحد .
4 تركيب بين چند موجود بالفعلى كه در عرض هم واقع شده باشند و هيچكدام صورت فوقانى براى ديگران نباشد هر چند نوعى اتصال و ارتباط ميان آنها بر قرار باشد مانند تركيب اجزاء ساعت و ساير ماشينها كه آن را تركيب صناعى مىنامند در اين فرض مجموع مركب را نمىتوان از نظر فلسفى واحد و يا حتى متحد دانست بلكه بايد آن را موجوداتى متعدد و داراى وحدت اعتبارى تلقى كرد .
5 تركيب بين چند موجود گسسته كه نوعى وحدت بين آنها در نظر گرفته شود مانند تركيب سپاه از چند لشكر و تركيب لشكر از چند تيپ و تركيب تيپ از چند گردان و بالاخره تركيب گردان از تعدادى سرباز و همچنين تركيب جامعه از نهادها و قشرها و گروههاى اجتماعى و سرانجام تركيب آنها از افراد انسان اينگونه تركيب نيز از نظر فلسفى اعتبارى است و چنين مركباتى را نمىتوان واحد حقيقى به حساب آورد .
دو نوع ديگر از تركيب خارجى را مىتوان بر اقسام نامبرده افزود يكى تركيبات شيميايى و ديگرى تركيبات عضوى ارگانيك مانند تركيب موجود زنده از تعدادى از مواد آلى و معدنى ولى حقيقت اين است كه اين تركيبات از ديدگاه فلسفى حكم خاصى ندارند و به نظر بعضى از فلاسفه از قبيل قسم دوم و به نظر بعضى ديگر از قبيل قسم سوم مىباشند و شايد نظر اخير صحيحتر باشد مخصوصا در باره موجودات زنده .
در پايان يادآور مىشويم كه فلاسفه نوعى ديگر از تركيب را براى همه ممكنات قائل شدهاند و آن تركيب از وجود و ماهيت است كه بحث درباره آن گذشت و به حسب اين اصطلاح وجود بسيط منحصر به ذات مقدس الهى خواهد بود ولى آن تركيب تركيبى تحليلى و ذهنى است نه خارجى و عينى .
حاصل آنكه موجودات مادى به چند صورت متصف به وحدت مىشوند كه بعضى از آنها وحدت حقيقى است مانند وحدت اتصالى ذرات و وحدت صورت كه داراى وجود بسيطى است و بعضى ديگر وحدت اعتبارى است مانند وحدت صناعى و اجتماعى اما در تركيب ماده و صورت اگر قائل شديم كه ماده وجود بالفعلى ندارد و هر موجود جسمانى تنها يك وجود بالفعل دارد كه همان وجود صورتش مىباشد طبعا داراى وحدت حقيقى خواهد بود اما اگر براى ماده هم وجود بالفعل قائل شديم و به عبارت ديگر هيولاى اولى را به عنوان يك موجود بالقوه نپذيرفتيم بايد براى هر كدام وجود خاصى در نظر بگيريم و مجموع آنها را متحد بناميم نه واحد نيز در صورتى كه قائل به صورتهاى طولى و متراكب شديم بايد مجموع آنها را كثير بدانيم و فقط به لحاظ وحدت صورت فوقانى است كه مىتوانيم كل آنها را واحد بالعرض بشماريم چنانكه مجموع روح و بدن انسان را يك موجود به حساب مىآوريم و در حقيقت وحدت آن مرهون وحدت روح مىباشد
وحدت جهان
وحدتى كه تا كنون براى هر موجود عينى مورد بحث قرار گرفت به هيچ وجه كثرت مجموع آنها را نفى نمىكند اما وحدت ديگرى براى كل جهان مطرح مىشود كه كثرت و تعدد آن را نفى مىنمايد چنانكه معروف است كه فلاسفه جهان را واحد مىدانند اما اين سخن را به چند صورت مىتوان تفسير كرد:
1 آنكه منظور از وحدت جهان وحدت اتصالى جهان طبيعت باشد چنانكه فلاسفه مبحثى را در فلسفه طبيعى تحت عنوان بطلان خلاء مطرح كردهاند و با بيانات مختلفى كوشيدهاند تا اثبات نمايند كه بين دو موجود طبيعى خلاء محض محال است و در جاهايى كه پنداشته مىشود چيزى موجود نيست در واقع اجسام رقيق و لطيفى وجود دارند كه قابل درك حسى نيستند .
بر اين اساس استدلال كردهاند كه اگر دو يا چند جهان طبيعى فرض شود در صورتى كه آنها متصل و پيوسته به يكديگر باشند داراى وحدت اتصالى خواهند بود و جهان واحدى را تشكيل خواهند داد و اگر ميان آنها خلاء حقيقى فرض شود به طورى كه آنها را كاملا از يكديگر جدا و منعزل نمايد منافات با دليلهاى نفى خلاء خواهد داشت .
2 آنكه منظور وحدت نظام جهان طبيعت باشد به اين معنى كه موجودات طبيعى همواره در يكديگر تاثير و تاثر و فعل و انفعال دارند و هيچ موجود طبيعى را نمىتوان يافت كه نه در موجود طبيعى ديگرى مؤثر و نه از آن متاثر باشد چنانكه موجودات همزمان با تفاعلات خودشان زمينه پيدايش موجودات بعدى را فراهم مىكنند و خودشان نيز از تفاعلات موجودات قبلى به وجود آمدهاند بنا بر اين همه جهان طبيعت محكوم اين رابطه عليت و معلوليت مادى است و از اين روى مىتوان آن را داراى نظام واحدى دانست ولى روشن است كه اين وحدت در واقع صفت نظام است كه وجود عينى مستقلى از موجودات بىشمار جهان ندارد و بر اساس آن نمىتوان وحدتى حقيقى براى جهان طبيعت اثبات كرد .
3 آنكه منظور وحدت جهان در سايه وحدت صورتى باشد كه همه اجزاء آن را در زير چتر خودش متحد مىسازد چنانكه اجزاء نبات و حيوان در سايه وحدت صورت جوهرى خودشان متحد مىشوند .
صورت واحدى كه براى كل جهان مىتوان فرض كرد به طورى كه موجودات ذى روح مانند انسان و حيوان را نيز دربر گيرد ناچار روح ديگرى خواهد بود كه مىتوان آن را نفس كلى يا روح جهان ناميد اما بعضى از فلاسفه پا را فراتر نهاده و مجردات و جميع ما سوى الله را نيز مشمول آن دانستهاند و بدين ترتيب عقل اول يا كاملترين موجود امكانى را به منزله صورتى براى ما دون آن به حساب آوردهاند چنانكه بسيارى از عرفاء جهان را انسان كبير ناميدهاند اما تا كنون برهانى بر اين مطلب نيافتهايم و مخصوصا موجود مجرد تامى مانند عقل اول را صورت جهان ناميدن خالى از مسامحه نيست .
به هر حال چنين فرضى نيز به معناى نفى كثرت حقيقى از اجزاء جهان نخواهد بود زيرا اين وحدت در واقع صفت همان صورت فوقانى جهان است و بالعرض به مجموع جهان نسبت داده مىشود چنانكه در مورد وحدت روح و بدن گفته شد .
ناگفته نماند كه پذيرفتن اين وحدت براى جهان مستلزم پذيرفتن قسم سوم از تركيبات ياد شده است ولى پذيرفتن آن قسم تركيب مستلزم پذيرفتن چنين وحدتى نيست.
خلاصه
1 وحدت شخصى مساوق با تشخص و وجود عينى است و هر موجودى از آن جهت كه موجود بالفعلى است داراى تشخص و وحدت خواهد بود .
2 هر موجود بسيط و تجزيه ناپذيرى مانند خداى متعال و مجردات داراى وجود واحدى مىباشد و جاى فرض كثرت در ذات آن نيست .
3 اجسام كلان هر چند داراى گسستگيها و خلاءهاى نسبى باشند در نهايت به ذرات خردى مىرسند كه داراى امتداد و اتصال حقيقى و نيز داراى وحدت اتصالى خواهند بود .
4 تركيب در اجسام به چند صورت قابل تصور است تركيب از اجزاء بالقوه تركيب از ماده و صورت با فرض بالقوه بودن ماده تركيب از ماده و صورت با فرض فعليت داشتن ماده و همچنين تركيب صور متراكب تركيب صناعى مانند اجزاء ساعت تركيب اجتماعى مانند تركيب سپاه از سربازان و تركيب جامعه از افراد انسان دو قسم اول داراى وحدت حقيقى و قسم سوم داراى وحدت بالعرض و دو قسم اخير داراى وحدت اعتبارى مىباشند .
5 تركيبات ارگانيك را بايد از قسم سوم به حساب آورد و همچنين تركيبات شيميايى در صورتى كه براى آنها صورت واحدى ثابتشود .
6 تركيب موجود از ماهيت و وجود تركيبى تحليلى و ذهنى است نه عينى و خارجى .
7 اثبات وحدت جهان به معناى وحدت اتصالى تمام موجودات طبيعى منوط به ابطال خلاء محض است .
8 وحدت نظام در جهان طبيعت امرى قابل قبول است ولى وحدتى حقيقى براى اجزاء جهان به شمار نمىرود .
9 اثبات وحدت جهان به معناى داشتن روح يا صورت عقلانى واحد در گرو برهان است .
10 پذيرفتن چنين وحدتى به معناى پذيرفتن قسم سوم از تركيبات ياد شده است هر چند پذيرفتن آن قسم از تركيب مستلزم پذيرفتن چنين فرضى نيست.
مراتب وجود
شامل: اقوال درباره وحدت و كثرت هستى، دليل اول بر مراتب تشكيكى وجود، دليل دوم بر مراتب تشكيكى وجود.
اقوال درباره وحدت و كثرت هستى
وحدت شخصى در هر موجود عينى منافاتى با كثرت حقيقى همه موجودات ندارد همچنين وحدت اتصالى جهان ماده منافاتى با كثرت موجودات مادى ندارد كثرتى كه در سايه تعدد صورتهاى مختلف حاصل مىشود نيز دانستيم كه وحدت نظام جهان به معناى وحدت حقيقى آن نيست و اما وحدت شخصى جهان به عنوان يك موجود زنده و داراى روح واحد را نمىتوان اثبات كرد و به فرض اينكه ثابتشود وحدتى بالعرض خواهد بود و به هر حال موضوع وحدت در اين سه فرض ياد شده جهان طبيعت و حد اكثر جهان ممكنات است اكنون سخن در اين است كه آيا مىتوان براى كل هستى كه شامل ذات مقدس الهى هم مىشود وحدتى را اثبات كرد يا نه .
در اين زمينه به چهار قول مىتوان اشاره كرد:
1 قول صوفيه كه وجود حقيقى را منحصر به ذات مقدس الهى مىدانند و بقيه موجودات را داراى وجودهاى مجازى مىشمارند و به عنوان وحدت وجود و موجود معروف است .
ظاهر اين قول خلاف بداهت و وجدان است ولى شايد بتوان براى آن تاويلى در نظر گرفت و آن را به قول ديگرى كه ذكر خواهد شد قول چهارم باز گردانيد .
2 قول محقق دوانى كه آن را مقتضاى ذوق تاله دانسته و به عنوان وحدت وجود و كثرت موجود هم معروف شده است و حاصلش اين است كه وجود حقيقى مخصوص به خداى متعال است ولى موجود حقيقى شامل مخلوقات هم مىشود اما به معناى منسوب به وجود حقيقى نه به معناى داراى وجود حقيقى چنانكه بعضى از مشتقات ديگر هم چنين معنايى را افاده مىكنند مثلا واژه تامر از ماده تمر خرما به معناى خرمافروش و منسوب به خرما است و واژه مشمس از ماده شمس خورشيد به معناى جسمى است كه آفتاب بر آن تابيده و نسبتى با خورشيد پيدا كرده است . اين قول هم قابل قبول نيست زيرا صرف نظر از اينكه براى تامر و مشمس هم مىتوان مادهاى به معناى خرما فروختن و آفتاب تابيدن در نظر گرفت لازمه اين قول آن است كه واژه موجود داراى دو معناى مختلف و از قبيل مشتركات لفظى باشد ولى همچنانكه اشتراك لفظى در مورد وجود صحيح نيست درباره موجود هم پذيرفتنى نخواهد بود افزون بر اين قول مزبور مبتنى بر اصالت ماهيت منتسب به جاعل است كه نادرستى آن روشن شد ([1]).
3 قول سوم به اتباع مشائين نسبت داده شده و به عنوان كثرت وجود و موجود معروف شده است و حاصلش اين است كه كثرت موجودات قابل انكار نيست و ناچار هر كدام از آنها وجودى خاص به خود خواهد داشت و چون وجود حقيقت بسيطى است پس هر وجودى با وجود ديگر متباين به تمام الذات خواهد بود .
براى اين قول مىتوان چنين استدلال كرد وجودهاى عينى از چند حال خارج نيستند يا همگى آنها افراد حقيقت واحدى هستند همانند افراد نوع واحد يا داراى انواع مختلفى هستند كه در جنس واحدى مشتركند مانند اشتراك انواع حيوانات در جنس حيوان و يا هيچ جهت اشتراك ذاتى ندارند و متباين به تمام الذات مىباشند شق سوم همان شق مورد نظر است و با ابطال دو شق ديگر اثبات مىشود .
اما بطلان شق دوم روشن است زيرا لازمهاش اين است كه حقيقت وجود مركب از جهت اشتراك و جهت امتياز يعنى مركب از جنس و فصل باشد و چنين چيزى با بساطتحقيقت وجود نمىسازد و بازگشت آن به اين است كه وجود در واقع همان جهت اشتراك باشد و با اضافه شدن چيزهايى ديگرى به آن به صورت انواع مختلف در آيد ولى در دار هستى چيزى جز وجود يافت نمىشود كه به عنوان جهت امتياز عينى به آن اضافه گردد .
و اما شق اول لازمهاش اين است كه وجود همچون كلى طبيعى باشد كه با اضافه شدن عوارض مشخصه به صورت افراد مختلف در آيد ولى سؤال در باره عوارض تكرار مىشود كه آنها هم موجودند و على الفرض همه موجودات داراى حقيقت واحدى هستند پس چگونه بين عوارض و معروضات از يك سوى و بين خود عوارض از سوى ديگر اختلاف پديد مىآيد و با اختلاف آنها افراد مختلف وجود تحقق مىيابند .
به ديگر سخن اگر اشتراكى بين وجودهاى عينى فرض شود يا اشتراك در تمام ذات است و معنايش اين است كه وجود ماهيت نوعى و داراى افراد متعدد باشد و يا اشتراك در جزء ذات است و لازمهاش اين است كه وجود ماهيت جنسى و داراى انواع مختلف باشد و هر دو فرض باطل است پس راهى جز اين نمىماند كه بگوييم وجودهاى عينى متباين به تمام الذات هستند .
ولى اين استدلال تمام نيست زيرا شقوق سهگانهاى كه براى حقيقت عينى وجود فرض شده در واقع از احكام ماهيت اقتباس شده است و تلاش شده كه با نفى تركيب وجود از جنس و فصل و همچنين نفى تركيب آن از طبيعت نوعيه و عوارض مشخصه تباينى ذاتى براى وجودات نظير تباين ماهيات بسيطه اثبات شود در صورتى كه نه اشتراك وجودات در حقيقت وجود از قبيل اشتراك در معناى نوعى و جنسى است و نه تباين آنها از قبيل تباين انواع بسيط .
حاصل آنكه: چنين استدلالى نمىتواند اشتراك وجودهاى عينى را به صورت ديگرى غير از اشتراك در معناى نوعى و جنسى نفى نمايد و بزودى روشن خواهد شد كه گونه ديگرى از وحدت و اشتراك را مىتوان براى حقايق عينى اثبات كرد .
4 قول چهارم قولى است كه صدرالمتالهين به حكماء ايران باستان نسبت داده و خود وى نيز آن را پذيرفته و در صدد تبيين و اثبات آن برآمده و به عنوان وحدت در عين كثرت معروف شده است و حاصلش اين است كه حقايق عينى وجود هم وحدت و اشتراكى با يكديگر دارند و هم اختلاف و تمايزى ولى ما به الاشتراك و ما به الامتياز آنها به گونهاى نيست كه موجب تركيب در ذات وجود عينى شود و يا آن را قابل تحليل به معناى جنسى و فصلى نمايد بلكه بازگشت مابهالامتياز آنها به ضعف و شدت است چنانكه اختلاف نور شديد با نور ضعيف به ضعف و شدت آنها است ولى نه بدين معنى كه شدت در نور شديد چيزى جز نور و يا ضعف در نور ضعيف چيزى غير از نور باشد بلكه نور شديد چيزى غير از نور نيست و نور ضعيف هم چيزى غير از نور نيست و در عين حال از نظر مرتبه شدت و ضعف با يكديگر اختلاف دارند اما اختلافى كه به بساطتحقيقت نور كه مشترك بين آنها است آسيبى نمىرساند و به ديگر سخن وجودات عينى داراى اختلاف تشكيكى هستند و مابهالامتياز آنها به مابهالاشتراكشان باز مىگردد .
البته تشبيه مراتب وجود به مراتب نور فقط براى تقريب به ذهن است و گرنه نور مادى حقيقت بسيطى نيست آنچنانكه غالب فلاسفه پيشين آنرا عرض بسيطى مىپنداشتهاند و از سوى ديگر وجود داراى تشكيك خاصى است به خلاف تشكيك در مراتب نور كه تشكيك عامى است و فرق بين آنها روشن شد([2]).
اما اين قول را به دو گونه مىتوان تفسير كرد يكى آنكه اختلاف هر وجودى با وجود ديگر در مرتبه وجود فرض شود به طورى كه افراد يك ماهيتيا چند ماهيت هم عرض نيز داراى چنين اختلافى دانسته شوند ديگرى آنكه اختلاف مراتب فقط ميان علل و معلولات حقيقى در نظر گرفته شود و چون همه موجودات معلول بىواسطه يا با واسطه خداى متعال هستند نتيجه گرفته شود كه عالم هستى از يك وجود مستقل مطلق و وجودهاى رابط و نامستقل بىشمارى تشكيل يافته است كه هر علتى نسبت به معلول خودش استقلال نسبى خواهد داشت و از اين جهت كاملتر و داراى مرتبه عاليترى از وجود خواهد بود هر چند معلولهاى هم عرض كه رابطه عليت و معلوليتى با يكديگر ندارند چنين اختلاف تشكيكى را نداشته باشند و از يك نظر متباين به تمام الذات به حساب آيند ولى تفسير اول خيلى بعيد بلكه غير قابل قبول است هر چند ظاهر بعضى از سخنان صدرالمتالهين و اتباعش بر آن دلالت دارد .
ناگفته نماند كه وى سخنان عرفاء و اهل تحقيق از صوفيه را به همين معنى تاويل كرده و منظور ايشان را از موجود و وجود حقيقى موجود و وجود مستقل مطلق و از موجود و وجود مجازى موجود و وجود غير مستقل و تعلقى و ربطى دانسته است
دليل اول بر مراتب تشكيكى وجود
براى اين قول به دو صورت مىتوان استدلال كرد كه يكى از آنها با تفسير اول و ديگرى با تفسير دوم سازگارتر است دليل اول همان است كه در سخنان صدرالمتالهين و اتباعش در اين مبحث آمده و دليل دوم از بيانات ايشان در مبحث علت و معلول استفاده مىشود .
اما دليل اول در واقع ناظر به اثبات ما به الاشتراك عينى بين واقعيتهاى خارجى است توضيح آنكه قول چهارم منحل به دو مطلب مىشود يكى آنكه وجودهاى خارجى داراى وصف كثرت هستند و ناچار ما به الامتيازى خواهند داشت مطلب ديگر آنكه ما به الامتياز آنها مغاير با ما به الاشتراكشان نخواهد بود و همه آنها در عين كثرت داراى ما به الاشتراكى هستند كه نه منافاتى با بساطتشان دارد و نه با كثرتشان و چون مطلب اول بديهى و غير قابل انكار است مطلب دوم را وجهه همتخود قرار داده در صدد اثبات آن بر آمدهاند .
تقرير دليل اين است كه از همه واقعيتهاى عينى مفهوم واحدى كه همان مفهوم وجود است انتزاع مىشود و انتزاع اين مفهوم واحد از واقعيتهاى كثير دليل آن است كه ما به الاشتراك عينى بين آنها وجود دارد كه منشا انتزاع اين مفهوم واحد مىشود و اگر جهت وحدتى بين وجودهاى خارجى نمىبود چنين مفهوم واحدى از آنها انتزاع نمىشد .
اين دليل مبتنى بر دو مقدمه استيكى آنكه مفهوم وجود مفهوم واحد و از قبيل مشتركات معنوى است و اين همان مطلبى است كه به ثبوت رسيد([3]) مقدمه ديگر آنكه انتزاع مفهوم واحد از امور كثير كاشف از حيثيت واحد و مشتركى بين آنها است و دليل آن اين است كه اگر حيثيت واحدى براى انتزاع مفهوم واحد لازم نباشد لازمهاش اين است كه انتزاع آن بدون ملاك باشد و بتوان هر مفهومى را از هر چيزى انتزاع كرد در صورتى كه بطلان آن روشن است .
بدين ترتيب نتيجه گرفته مىشود كه وجودهاى عينى داراى ما به الاشتراك خارجى هستند سپس مقدمه ديگرى به آن ضميمه مىشود و آن اين است كه وجود عينى بسيط و داراى حيثيت عينى واحدى است و نمىتوان آن را مركب از دو حيثيت متمايز دانست پس حيثيت امتياز وجودهاى عينى مغاير با حيثيت وحدت و اشتراك آنها نخواهد بود يعنى اختلاف وجودها تشكيكى و به معناى اختلاف در مراتب حقيقت واحد خواهد بود .
ولى به نظر مىرسد كه اين دليل قابل مناقشه باشد زيرا وحدت و كثرت معقولات ثانيه دليل قاطعى بر وحدت و كثرت جهات عينى و خارجى نيست بلكه تابع وحدت و كثرت ديدگاهى است كه عقل در انتزاع اينگونه مفاهيم دارد چه بسا كه از حقيقت واحد و بسيطى مفاهيم متعددى را انتزاع كند چنانكه از ذات مقدس الهى مفاهيم وجود و علم و قدرت و حيات را انتزاع مىكند با اينكه هيچگونه كثرت و تعدد جهت عينى در آن مقام شامخ تصور نمىشود و چه بسا از ديدگاه واحدى به حقايق مختلفى بنگرد و از همه آنها مفهوم واحدى را انتزاع نمايد چنانكه از واقعيتهاى خارجى گوناگون مفهوم واحد را انتزاع مىنمايد و مفهوم وجود و موجود نيز از همين قبيل است و نظير آن انتزاع مفهوم عرض از مقولات نه گانه و مفهوم ماهيت و مقوله و جنس عالى از همه مقولات دهگانه است با اينكه بنظر خود صدرالمتالهين هم هيچگونه ما به الاشتراك ذاتى بين آنها وجود ندارد .
بنا بر اين وحدت اينگونه مفاهيم فقط كاشف از وحدت ديدگاه عقل در انتزاع آنها است نه از وحدت حيثيت عينى مشترك بين آنها و اگر چنين حيثيتى وجود داشته باشد بايد از راه ديگرى ثابتشود
دليل دوم بر مراتب تشكيكى وجود
دليل دوم از مقدماتى تشكيل مىيابد كه در مبحث علت و معلول اثبات مىشود و شايد به همين جهت از ذكر آن در اين مبحثخوددارى كردهاند ولى نظر به اهميتى كه دارد مقدمات آن را به عنوان اصل موضوع مىآوريم تا در جاى خودش اثبات شود .
مقدمه اول اين است كه ميان موجودات رابطه عليت و معلوليت برقرار است و هيچ موجودى نيست كه از سلسله علل و معلولات بيرون باشد البته موجودى كه در راس سلسله واقع مىشود فقط متصف به عليت مىگردد و موجودى كه در نهايتسلسله قرار مىگيرد فقط متصف به معلوليت مىشود ولى به هر حال هيچ موجودى نيست كه رابطه عليت و معلوليت با موجود ديگرى نداشته باشد به گونهاى كه نه علت براى چيزى باشد و نه معلول براى چيزى .
مقدمه دوم اين است كه وجود عينى معلول استقلالى از وجود علت هستى بخش به او ندارد و چنان نيست كه هر كدام وجود مستقلى داشته باشند و به وسيله يك رابطهاى كه خارج از متن وجود آنها است به يكديگر پيوند داده شوند بلكه وجود معلول هيچگونه استقلالى در برابر علت ايجاد كنندهاش ندارد و به تعبير ديگر عين ربط و تعلق و وابستگى به آن است نه اينكه امرى مستقل و داراى ارتباط با آن باشد چنانكه در رابطه اراده با نفس ملاحظه مىشود اين مطلب از شريفترين مطالب فلسفى است كه مرحوم صدرالمتالهين آن را اثبات فرموده و به وسيله آن راهى به سوى حل بسيارى از معضلات فلسفى گشوده است و حقا بايد آن را از والاترين و نفيسترين ثمرات فلسفه اسلامى را به شمار آورد .
از انضمام اين دو مقدمه نتيجه گرفته مىشود كه وجود همه معلولات نسبت به علل ايجاد كننده و سرانجام نسبت به ذات مقدس الهى كه افاضه كننده وجود به ماسواى خودش مىباشد عين وابستگى و ربط است و همه مخلوقات در واقع جلوههايى از وجود الهى مىباشد كه بر حسب مراتب خودشان داراى شدت و ضعفها و تقدم و تاخرهايى هستند و بعضى نسبت به بعضى ديگر استقلال نسبى دارند ولى استقلال مطلق مخصوص به ذات مقدس الهى است .
بدين ترتيب سراسر هستى را سلسلهاى از وجودهاى عينى تشكيل مىدهد كه قوام هر حلقهاى به حلقه بالاتر و از نظر مرتبه وجودى نسبت به آن محدودتر و ضعيفتر است و همين ضعف و محدوديت ملاك معلوليت آن مىباشد تا برسد به مبدا هستى كه از نظر شدت وجودى نامتناهى و محيط بر همه مراتب امكانى و مقوم وجودى آنها مىباشد و هيچ موجودى از هيچ جهت و حيثيتى مستقل و بى نياز از او نخواهد بود بلكه همگى عين فقر و نياز و وابستگى به او خواهند بود .
اين ارتباط وجودى كه استقلال را از هر موجودى غير از وجود مقدس الهى نفى مىكند به معناى وحدتى خاص است كه تنها در وجود عينى و طبعا بر اساس اصالت وجود مفهوم پيدا مىكند و هنگامى كه هستى استقلالى مورد نظر باشد مصداقى جز ذات نامتناهى الهى نخواهد داشت و از اين روى بايد هستى مستقل را واحد دانست آن هم واحدى كه قابل تعدد نيست و از اين روى به نام وحدت حقه ناميده مىشود و هنگامى كه مراتب وجود و جلوههاى بىشمار وى مورد توجه قرار گيرند متصف به كثرت مىشوند ولى در عين حال بايد ميان آنها نوعى اتحاد قائل شد زيرا با وجود اينكه معلول عين ذات علت نيست نمىتوان آن را ثانى او شمرد بلكه بايد آن را قائم به علت و شانى از شؤون و جلوهاى از جلوههاى وى به حساب آورد و منظور از اتحاد آنها همين است كه يكى نسبت به ديگرى هيچ استقلالى در متن هستى خودش ندارد گر چه اين تعبير اتحاد تعبير متشابه نارسايى است كه به حسب متفاهم عرفى معناى منظور را افاده نمىكند و موجب برداشتهاى نادرستى مىشود .
ناگفته پيدا است كه اين بيان كثرت وجودهاى هم رتبه در بعضى از حلقات سلسله مانند جهان طبيعت را نفى نمىكند و مقتضاى آن اين نيست كه افراد يك يا چند ماهيت هم درجه نيز داراى اختلاف تشكيكى با يكديگر باشند بلكه بايد اختلاف آنها را تباين به تمام وجود بسيط آنها دانست.
خلاصه
1 صوفيه وجود حقيقى را منحصر به خداى متعال دانستهاند و به اين معنى قائل به وحدت وجود شدهاند و ظاهر اين كلام مخالف بداهت و وجدان است .
2 محقق دوانى وجود را واحد و موجودات را كثير دانسته و اطلاق موجود را در مورد مخلوقات به معناى منسوب به وجود گرفته است اين قول مبتنى بر اصالت ماهيت و مستلزم اشتراك لفظى در مورد موجود و مردود است .
3 از اتباع مشائين نقل شده كه وجودهاى عينى را حقايق متباين به تمام الذات دانستهاند .
4 دليل اين قول آن است كه اگر وجودهاى عينى ما به الاشتراكى مىداشتند نظير ماهيات نوعيه و جنسيه مىشدند و لازمهاش اين بود كه حقايق عينى وجود مركب باشند .
5 اين دليل تمام نيست زيرا ما به الاشتراكى وجودهاى عينى از قبيل ماهيت نوعيه يا جنسيه نيست .
6 صدرالمتالهين نوعى ديگر از وحدت را براى وجودهاى عينى قائل شده و كثرت آنها را مستند به اختلاف مراتب آنها دانسته و بدين ترتيب ما به الامتياز آنها را به ما به الاشتراك باز گردانده است .
7 دليلى كه بر اين مطلب ذكر كرده اين است كه وحدت مفهوم وجود كاشف از حيثيت عينى مشترك بين همه واقعيتهاى عينى است .
8 اين دليل قابل مناقشه است زيرا مفهوم وجود از قبل معقولات ثانيه است و وحدت و كثرت آنها دليل قاطعى بر وحدت و كثرت جهات عينى نيست .
9 دليل ديگرى براى مراتب تشكيكى وجود مىتوان اقامه كرد به اين بيان كه وجود معلول عين ربط به وجود علت هستى بخش و مرتبهاى از مراتب وجود اوست پس سراسر هستى كه از سلسلهاى از علل و معلولات تشكيل مىيابند نسبت به خداى متعال استقلالى ندارند و همگى آنها مراتبى از تجليات او به شمار مىآيند .
10 مقتضاى اين دليل قائل شدن به تشكيك خاصى بين معلولات و علل ايجاد كننده است اما معلولات هم رتبه را بايد متباين به تمام وجود بسيط آنها دانست.
آشنايي با علت و معلول
شامل: مقدمه، مفهوم علت و معلول شامل كيفيت آشنايى ذهن با اين مفاهيم، تقسيمات علت.
مقدمه
با پذيرفتن كثرت در موجودات اين سؤال پيش مىآيد كه آيا موجودات مختلف ارتباطى با يكديگر دارند يا نه و آيا وجود برخى از آنها متوقف بر وجود بعضى ديگر هستيا نه و اگر هست چند نوع وابستگى وجودى داريم و احكام و ويژگيهاى هر كدام چيست .
اما اگر كسى كثرت حقيقى موجودات را نپذيرفت چنانكه ظاهر كلام صوفيه همين است ديگر جايى براى بحث درباره ارتباط وجودى ميان موجودات متعدد باقى نمىماند چنانكه بحث درباره ساير تقسيمات وجود و موجود هم موردى نخواهد داشت .
اثبات تشكيك خاصى در وجود متوقف بر اصولى است كه بايد در مبحث علت و معلول ثابتشود اينك وقت آن فرا رسيده كه به مسائل مربوط به علت و معلول بپردازيم و اصول نامبرده را نيز ثابت كنيم ولى قبل از پرداختن به اين مطالب بايد توضيحى پيرامون مفهوم علت و معلول و كيفيت آشنايى ذهن با آنها بدهيم .
مفهوم علت و معلول
واژه علت در اصطلاح فلاسفه به دو صورت عام و خاص بكار مىرود مفهوم عام علت عبارت است از موجودى كه تحقق موجود ديگرى متوقف بر آن است هر چند براى تحقق آن كافى نباشد و مفهوم خاص آن عبارت است از موجودى كه براى تحقق موجود ديگرى كفايت مىكند .
به عبارت ديگر اصطلاح عام علت عبارت است از موجودى كه تحقق يافتن موجود ديگرى بدون آن محال است و اصطلاح خاص آن عبارت است از موجودى كه با وجود آن تحقق موجود ديگرى ضرورت پيدا مىكند .
چنانكه ملاحظه مىشود اصطلاح اول اعم از اصطلاح دوم است زيرا شامل شروط و معدات و ساير علل ناقصه هم مىشود بخلاف اصطلاح دوم و توضيح علت تامه و ناقصه و ساير اقسام لتخواهد آمد .
نكتهاى را كه بايد خاطر نشان كنيم اين است كه موجود وابسته (معلول)، تنها از همان جهت وابستگى و نسبت به موجودى كه وابسته به آن است معلول ناميده مىشود نه از جهت ديگر و نه نسبت به موجود ديگر. همچنين علت از همان جهتى كه موجود ديگرى وابسته به آن است و نسبت به همان موجود علت ناميده مىشود نه از هر جهت و نسبت به هر موجودى .
مثلا حرارت از آن جهت كه وابسته به آتش است و نسبت به علتخودش معلول است نه از جهت ديگر و آتش از آن جهت كه منشا پيدايش حرارت مىشود و نسبت به همان حرارت ناشى از آن علت است نه از جهت ديگر بنابر اين منافاتى ندارد كه يك موجود معين نسبت به يك چيز علت و نسبت به چيز ديگرى معلول باشد و حتى منافاتى ندارد كه حرارتى كه معلول آتش خاصى است علت براى پيدايش آتش ديگرى بشود چنانكه منافاتى ندارد كه يك موجود علاوه بر حيثيت عليتيا حيثيت معلوليت داراى حيثيتهاى ديگرى باشد كه با مفاهيم ديگرى بيان مىشوند مثلا آتش علاوه بر حيثيت عليت داراى حيثيتهاى ديگرى است كه مفاهيم جوهر جسم تغيير پذير و ... از آنها حكايت مىكنند و هيچكدام از آنها عين حيثيت عليت آن نيست.
كيفيت آشنايى ذهن با اين مفاهيم
با توضيحى كه در باره مفهوم علت و معلول داده شد روشن گرديد كه اين مفاهيم از قبيل مفاهيم ماهوى و معقولات اولى نيستند و چنان نيست كه در خارج موجودى داشته باشيم كه ماهيت آن عليتيا معلوليت باشد همچنين مفاهيم مزبور از قبيل معقولات ثانيه منطقى نيز نيستند زيرا صفت براى موجودات عينى واقع مىشوند و به اصطلاح اتصافشان خارجى است پس اين مفاهيم از قبيل معقولات ثانيه فلسفى هستند و بهترين شاهدش اين است كه براى انتزاع آنها بايد دو موجود را با يكديگر مقايسه كرد و حيثيت وابستگى يكى از آنها را به ديگرى در نظر گرفت و تا اين ملاحظه انجام نگيرد اين مفهومها انتزاع نمىشوند چنانكه اگر كسى هزاران بار آتش را ببيند ولى آن را با حرارت ناشى از آن مقايسه نكند و رابطه آنها را با يكديگر در نظر نگيرد نمىتواند مفهوم علت را به آتش و مفهوم معلول را به حرارت نسبت دهد .
اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه اساسا ذهن ما از كجا با اين مفاهيم آشنا شده و به وجود چنين رابطهاى بين موجودات پى برده است .
بسيارى از فلاسفه غربى پنداشتهاند كه مفهوم علت و معلول از ملاحظه تقارن يا تعاقب دو پديده بطور منظم بدست مىآيد يعنى هنگامى كه مىبينيم آتش و حرارت پيوسته با يكديگر يا پى در پى تحقق مىيابند مفهوم علت و معلول را از آنها انتزاع مىكنيم و در حقيقت محتواى اين دو مفهوم چيزى بيش از همزمانى يا پى در پى آمدن منظم دو پديده نيست .
ولى اين پندار نادرستى است زيرا در بسيارى از موارد دو پديده منظما با هم يا پى در پى تحقق مىيابند در حالى كه هيچكدام از آنها را نمىتوان علت ديگرى بحساب آورد چنانكه نور و حرارت در لامپ برق هميشه با هم پديد مىآيند و روز و شب همواره پى در پى بوجود مىآيند ولى هيچكدام از آنها علت پيدايش ديگرى نيست . ([1])
ممكن است گفته شود هنگامى كه پديدهاى را مورد آزمايشهاى مكرر قرار مىدهيم و مىبينيم كه بدون موجود ديگرى تحقق نمىيابد در اين صورت مفهوم علت و معلول را از آنها انتزاع مىكنيم .
ولى مىدانيم كه آزمايشگران پيش از اقدام به انجام آزمايش معتقدند كه ميان پديدهها رابطه عليت برقرار است و هدفشان از آزمايش اين است كه علتها و معلولهاى خاص را بشناسند و بفهمند چه چيزى علت پيدايش چه پديدهاى است پس سؤال به اين صورت مطرح مىشود كه ايشان قبل از انجام دادن آزمايش از كجا به مفهوم علت و معلول پى بردهاند و از كجا دانستهاند كه در ميان موجودات چنين رابطهاى وجود دارد تا بر اساس آن در صدد كشف روابط خاص على و معلولى برآيند .
بنظر مىرسد كه انسان نخستين بار اين رابطه را در درون خود و با علم حضورى مىيابد و مثلا ملاحظه مىكند كه فعاليتهاى روانى و تصميم گيريها و تصرفاتى كه در مفاهيم و صورتهاى ذهنى مىكند كارهايى است كه از خودش سر مىزند و وجود آنها وابسته به وجود خودش مىباشد در حالى كه وجود خودش وابسته به آنها نيست و با اين ملاحظه است كه مفهوم علت و معلول را انتزاع مىكند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم مىدهد
تقسيمات علت
وابستگى موجودى به موجود ديگر بصورتهاى مختلفى تصور مىشود مثلا پيدايش صندلى از يك سوى وابسته به چوبى است كه از آن ساخته مىشود و از سوى ديگر به نجارى كه آن را مىسازد و از جهتى به دانش و هنرى كه نجار دارد و نيز به انگيزهاى كه بايد براى ساختن آن داشته باشد و متقابلا براى علت هم اقسامى را مىتوان در نظر گرفت و چون احكام همه علتها يكسان نيست لازم است پيش از پرداختن به بيان قوانين عليت و احكام علت و معلول اقسام علت و اصطلاحات آنها را يادآور شويم تا هنگام بررسى مسائل مربوطه دچار خلط و اشتباه نشويم .
براى علت بمعناى عامش يعنى هر موجودى كه موجود ديگرى به نحوى وابسته به آن است تقسيماتى را مىتوان در نظر گرفت كه مهمترين آنها از اين قرار است:
علت تامه و ناقصه
علتيا بگونهاى است كه براى تحقق معلول كفايت مىكند و وجود معلول متوقف بر چيز ديگرى جز آن نيست و بعبارت ديگر با فرض وجود آن وجود معلول ضرورى است و در اين صورت آن را علت تامه مىنامند و يا بگونهاى است كه هر چند معلول بدون آن تحقق نمىيابد ولى خود آن هم به تنهايى براى وجود معلول كفايت نمىكند و بايد يك يا چند چيز ديگر را بر آن افزود تا وجود معلول ضرورت يابد و در اين صورت آن را علت ناقصه مىگويند .
علت بسيط و مركب
از نظر ديگر مىتوان علت را به بسيط و مركب تقسيم كرد علت بسيط مانند مجرد تام خداى متعال و جوهرهاى عقلانى كه بايد در جاى خودش اثبات شود و علت مركب مانند علتهاى مادى كه داراى اجزاء مختلفى مىباشند .
علت بىواسطه و با واسطه
از نظر ديگر مىتوان علت را به بىواسطه و با واسطه تقسيم كرد مثلا تاثير انسان را در حركت دستخودش مىتوان بىواسطه دانست و تاثير او را در حركت قلمى كه بدست دارد با يك واسطه و در نوشتهاى كه مىنويسد با دو واسطه و بر معنايى كه در ذهن خواننده پديد مىآيد با چند واسطه شمرد .
علت انحصارى و جانشين پذير
گاهى علت پيدايش يك معلول موجود معينى است و معلول مفروض جز از همان علتخاص بوجود نمىآيد و در اين صورت علت مزبور را علت منحصره مىخوانند و گاهى معلولى از چند چيز على البدل بوجود مىآيد و وجود يكى از آنها براى پيدايش آن ضرورت دارد چنانكه حرارت گاهى در اثر جريان الكتريكى در سيم برق و گاهى در اثر حركت و گاهى هم در اثر فعل و انفعالات شيميايى پديد مىآيد و در اين صورت علت را جانشين پذير مىنامند .
علت داخلى و خارجى
علت گاهى بگونهاى است كه با معلول متحد مىشود و در ضمن وجود آن باقى مىماند مانند عناصرى كه در ضمن وجود گياه يا حيوان باقى مىماند در اين صورت آن را علت داخلى مىنامند و گاهى وجود آن خارج از وجود معلول خواهد بود مانند وجود صنعتگر كه خارج از وجود مصنوعش مىباشد و در اين صورت آن را علتخارجى مىگويند .
علتحقيقى و اعدادى
علت گاهى به موجودى اطلاق مىشود كه وجود معلول وابستگى حقيقى به آن دارد بگونهاى كه جدايى معلول از آن محال است مانند عليت نفس براى اراده و صورتهاى ذهنى كه نمىتوانند جداى از نفس تحقق يابند و يا باقى بمانند و در اين صورت آن را علتحقيقى مىنامند و گاهى به موجودى اطلاق مىشود كه در فراهم آوردن زمينه پيدايش معلول مؤثر است ولى وجود معلول وابستگى حقيقى و جدايى ناپذير به آن ندارد مانند پدر نسبت به فرزند و در اين صورت آن را علت اعدادى و يا معد مىخوانند .
مقتضى و شرط
گاهى پيدايش معلول از علت متوقف بر وجود حالت و كيفيتخاصى است در اين صورت ذات علت را مقتضى يا سبب و حالت و كيفيت لازم را شرط مىنامند .
نيز گاهى شرط را بر چيزى كه موجب پيدايش حالت مزبور مىشود اطلاق مىكنند چنانكه نبودن مانع از تاثير را شرط عدمى مىخوانند .
شروط نيز به دو دسته تقسيم مىشوند يكى شرط فاعليت فاعل يعنى چيزى كه بدون آن فاعل نمىتواند كار خود را انجام دهد و در واقع مكمل فاعليت او است مانند تاثير علم در افعال اختيارى انسان و ديگرى شرط قابليت قابل يعنى چيزى كه بايد در ماده تحقق يابد تا قابل دريافت كمال جديدى از فاعل شود چنانكه جنين بايد واجد شرايط خاصى شود تا روح در آن دميده گردد .
علت مادى و صورى و فاعلى و غائى تقسيم معروف ديگرى براى علت هست كه آن را بر اساس استقراء به چهار قسم تقسيم مىكنند يكى علت مادى يا عنصرى كه زمينه پيدايش معلول است و در ضمن آن باقى مىماند مانند عناصر تشكيل دهنده گياه دوم علت صورى كه عبارت است از صورت و فعليتى كه در ماده پديد مىآيد و منشا آثار جديدى در آن مىگردد مانند صورت نباتى و اين دو قسم از اقسام علل داخلى هستند و مجموعا وجود معلول را تشكيل مىدهند .
قسم سوم علت فاعلى است كه معلول از آن پديد مىآيد مانند كسى كه صورت را در ماده ايجاد مىكند و چهارم علت غائى است كه انگيزه فاعل براى انجام دادن كار مىباشد مانند هدفى كه انسان براى افعال اختيارى خودش در نظر مىگيرد و براى رسيدن به آن كارهايش را انجام مىدهد و اين دو قسم اخير از اقسام علل خارجى بشمار مىروند .
بديهى است كه علت مادى و علت صورى مخصوص معلولهاى مادى مركب از ماده و صورت است و اساسا اطلاق علت بر آنها خالى از مسامحه نيست .
لازم به تذكر است كه علت فاعلى دو اصطلاح دارد يكى فاعل طبيعى كه در طبيعيات بنام علت فاعلى شناخته مىشود و منظور از آن منشا حركت و دگرگونيهاى اجسام است و ديگرى فاعل الهى كه در الهيات مورد بحث واقع مىشود و منظور از آن موجودى است كه معلول را به وجود مىآورد و به آن هستى مىبخشد و مصداق آن فقط در ميان مجردات يافت مىشود زيرا عوامل طبيعى فقط منشا حركات و دگرگونيهايى در اشياء مىشوند و هيچ موجود طبيعى نيست كه موجود ديگرى را از نيستى به هستى بياورد .
در ميان فاعلهاى الهى و ايجاد كننده فاعلى كه خودش نياز به ايجاد كننده نداشته باشد بنام فاعل حق اختصاص مىيابد و مصداق آن منحصر به ذات مقدس الهى مىباشد .
نكتهاى را كه بايد در پايان اين مقال خاطر نشان كنيم اين است كه همه تقسيمات علت به استثناء تقسيم اخير تقسيمى عقلى و داير بين نفى و اثبات است و همه آنها بصورت قضيه منفصله حقيقيه بيان مىشود و اما مقتضى و شرط در واقع دو قسم خاص از علت ناقصه مىباشند و نبايد آنها را بعنوان تقسيم مستقلى تلقى كرد .
خلاصه
1 موجودى كه وابسته به موجود ديگرى است و بدون آن تحقق نمىيابد معلول و طرف وابستگى آن علت ناميده مىشود .
2 علت اصطلاح اخصى دارد و آن عبارت است از موجودى كه براى تحقق موجود ديگرى كافى باشد و وجود معلول بواسطه آن ضرورت پيدا كند .
3 علت و معلول دو عنوان متضايف هستند كه در رابطه خاص و نسبت به طرف اضافه خودشان صدق مىكنند و چيزى كه علت براى چيز ديگرى است مىتواند در رابطه ديگر و نسبت به موجود سومى معلول باشد چنانكه شخص واحدى نسبت به يك فرد پدر و نسبت به فرد ديگرى فرزند است .
4 مفهوم علت و معلول از معقولات ثانيه فلسفى است و چنان نيست كه ماهيت موجودى عليتيا معلوليت باشد .
5 بعضى از فلاسفه غربى پنداشتهاند كه مفهوم علت و معلول از ملاحظه تقارن يا تعاقب منظم دو پديده انتزاع مىشود و اساسا محتواى آنها چيزى بيش از تقارن و تعاقب منظم نيست .
6 براى ابطال اين پندار همين بس كه بسيارى از پديدهها همواره با هم يا پى در پى بوجود مىآيند در حالى كه هيچكدام علت براى ديگرى نيستند .
7 ممكن است منشا انتزاع اين دو مفهوم را تجاربى بدانند كه وابستگى پديدهاى را به پديده ديگر اثبات مىكنند .
8 ولى اين وجه هم صحيح نيست زيرا علاوه بر اينكه تجارب حسى چيزى را بيش از تقارن يا تعاقب دو پديده ثابت نمىكنند تجربه كنندگان هم قبل از اقدام به آزمايش از وجود اصل اين رابطه آگاه هستند و تجارب علمى را براى تشخيص مصاديق علت و معلول انجام مىدهند .
9 انسان نخستين بار مصداق علت و معلول را در درون خودش با علم حضورى مىيابد و از مقايسه آنها با يكديگر مفهوم علت و معلول را انتزاع مىكند و سپس آنها را به ساير موجودات تعميم مىدهد .
10 اگر علت براى وجود معلول كافى باشد آن را علت تامه و در غير اين صورت آن را علت ناقصه مىنامند .
11 اگر علت داراى اجزائى باشد مركب و در غير اين صورت بسيط خواهد بود .
12 اگر علت مستقيما در پيدايش معلول مؤثر باشد بىواسطه و در غير اين صورت با واسطه خواهد بود .
13 علتهايى كه مىتوانند على البدل در پيدايش معلول مؤثر باشند جانشين پذير و در غير اين صورت انحصارى ناميده مىشوند .
14 علتى كه جزء معلول باشد داخلى و گر نه خارجى مىباشد .
15 علتى كه بايد همواره با معلول باشد علتحقيقى و علت قابل انفكاك علت اعدادى يا معد ناميده مىشود .
16 اگر موجودى تنها در حالت و وضعيتخاصى بتواند مؤثر واقع شود آن را مقتضى يا سبب و حالت مزبور را شرط مىخوانند و گاهى واژه شرط بر چيزى كه موجب پيدايش وضعيت لازم مىشود نيز اطلاق مىگردد همچنين نبودن مانع از تاثير را شرط عدمى مىنامند .
17 اگر وضعيت لازم بايد در فاعل بوجود بيايد آن را شرط فاعليت فاعل مىگويند و اگر بايد در ماده مورد تاثير پديد آيد آن را شرط قابليت قابل مىخوانند .
18 علت مادى و علت صورى همان ماده و صورت در مركبات جسمانى هستند كه وقتى نسبت به مجموع سنجيده شوند نام علت بر آنها اطلاق مىشود به اين لحاظ كه هر يك از آنها در پيدايش كل مؤثر است .
19 علت فاعلى همان منشا پيدايش معلول است و منظور از آن در طبيعيات منشا حركت و دگرگونى اجسام و در الهيات منشا وجود مىباشد و فاعلى كه وجودش نيازمند به فاعل ديگرى نباشد فاعل حق ناميده مىشود .
20 علت غائى همان هدف و انگيزهاى است كه فاعل را وادار به انجام دادن كار مىكند.
اصل عليت
شامل: اهميت اصل عليت، مفاد اصل عليت، ملاك احتياج به علت.
اهميت اصل عليت
محور همه تلاشهاى علمى را كشف روابط على و معلولى بين پديدهها تشكيل مىدهد و اصل عليت بعنوان يك اصل كلى و عام مورد استناد همه علومى است كه در باره احكام موضوعات حقيقى بحث مىكنند و از سوى ديگر كليت و قطعيت هر قانون علمى مرهون قوانين عقلى و فلسفى عليت است و بدون آنها نمىتوان هيچ قانون كلى و قطعى را در هيچ علمى به اثبات رسانيد و اين يكى از مهمترين نيازهاى علوم به فلسفه مىباشد .
بعضى از كسانى كه منكر اصالت عقل و احكام عقلى مستقل از تجربه هستند و يا اساسا براى مسائل فلسفى و متافيزيكى ارزش علمى و يقينى قائل نيستند تلاش مىكنند كه اعتبار اصل عليت را از راه تجربه ثابت نمايند اما چنانكه بارها اشاره شده اينگونه تلاشها بيهوده و نازا است زيرا از سويى اثبات وجود حقيقى براى اشياء عينى و خارج از نفس مرهون اصل عليت است و بدون آن راهى براى اثبات حقايق عينى باقى نمىماند و هميشه جاى اين شبهه وجود خواهد داشت كه از كجا فراسوى ادراكات و صور ذهنى حقايقى وجود داشته باشد تا مورد تجربه قرار گيرد و از سوى ديگر اثبات مطابقت ادراكات با اشياء خارجى بعد از پذيرفتن آنها نيازمند به قوانين فرعى عليت است و مادامى كه اين قوانين به ثبوت نرسيده باشد جاى اين شبهه باقى است كه از كجا ادراكات و پديدههاى ذهنى ما مطابق با اشياى خارجى باشند تا بتوان از راه آنها حقايق خارجى را شناخت و سرانجام با شك در قوانين عليت نمىتوان كليت و قطعيت نتايج تجربه را اثبات كرد و اثبات قوانين عليت از راه تجربه مستلزم دور استيعنى كليت نتايج تجربه متوقف بر قوانين عليت است و فرض اين است كه مىخواهيم آن قوانين را از راه تعميم نتايج تجربه و كليت آنها ثابت كنيم .
به ديگر سخن استفاده از تجربه در صورتى ممكن است كه وجود اشياء مورد تجربه ثابت باشد و نتايج تجربه هم بطور قطعى شناخته شود و اين هر دو متوقف بر پذيرفتن اصل عليت قبل از اقدام به تجربه است زيرا در صورتى كه آزمايشگر به اصل عليت معتقد نباشد و بخواهد آن را از راه آزمايش اثبات كند نمىتواند وجود حقيقى اشياء مورد تجربه را احراز نمايد چون در پرتو اين اصل است كه ما از راه وجود معلول پديدههاى ادراكى به وجود علت آنها اشياء خارجى پى مىبريم و نيز تا به كمك قوانين عليت ثابت نشود كه علت پديدههاى ادراكى مختلف و متغير و حاكى از ابعاد و اشكال گوناگون اشياء مادى متناسب با آنها است نمىتوانيم صفات و ويژگيهاى اشياء مورد تجربه را بطور قطعى و يقينى بشناسيم تا در باره نتايج تجربههاى مربوط به آنها قضاوت كنيم گذشته از اينها نهايت چيزى كه از تجارب حسى بدست مىآيد تقارن يا تعاقب منظم دو پديده در حوزه تجربههاى انجام يافته است ولى چنانكه دانستيم تقارن يا تعاقب پديدهها اعم از عليت است و از راه آنها نمىتوان رابطه عليت را اثبات كرد و سرانجام اين اشكال باقى مىماند كه تجربه حسى هر قدر هم تكرار شود نمىتواند امكان تخلف معلول را از علت نفى كند يعنى همواره اين احتمال وجود خواهد داشت كه در موارد تجربه نشده معلولى بدون علت تحقق يابد يا اينكه با وجود علت معلول آن تحقق نيابد يعنى تجربه حسى از اثبات رابطه كلى و ضرورى بين دو پديده هم عاجز است چه رسد به اينكه قانون كلى عليت را در مورد همه علل و معلولات اثبات نمايد .
از اين روى كسانى مانند هيوم كه عليت را بمعناى تقارن يا تعاقب دو پديده دانستهاند راهى براى رهايى از اين شكوك و شبهات ندارند و به همين جهت اينگونه مسائل فلسفى را لاينحل قلمداد كردهاند و همچنين كسانى كه گرايشهاى پوزيتويستى دارند و تنها به دادههاى حواس اكتفاء مىكنند نمىتوانند هيچ قانون كلى و قطعى را در هيچ علمى اثبات كنند .
بنا بر اين لازم است توضيح بيشترى پيرامون مفاد اصل عليت و ارزش و اعتبار آن داده شود.
مفاد اصل عليت
اصل عليت عبارت است از قضيهاى كه دلالت بر نيازمندى معلول به علت دارد و لازمهاش اين است كه معلول بدون علت تحقق نيابد اين مطلب را مىتوان در قالب قضيه حقيقيه به اين شكل بيان كرد هر معلولى محتاج به علت است و مفاد آن اين است كه هرگاه معلولى در خارج تحقق يابد نيازمند به علتخواهد بود و هيچ موجودى نيست كه وصف معلوليت را داشته باشد و بدون علت بوجود آمده باشد پس وجود معلول كاشف از اين است كه علتى آن را بوجود آورده است .
اين قضيه از قضاياى تحليلى است و مفهوم محمول آن از مفهوم موضوعش بدست مىآيد زيرا مفهوم معلول چنانكه توضيح داده شد عبارت است از موجودى كه وجود آن متوقف بر موجود ديگر و نيازمند به آن باشد پس مفهوم موضوع معلول مشتمل بر معناى احتياج و توقف و نياز به علت است كه محمول قضيه مزبور را تشكيل مىدهد و از اين روى از بديهيات اوليه و بىنياز از هر گونه دليل و برهانى است و صرف تصور موضوع و محمول براى تصديق به آن كفايت مىكند .
اما اين قضيه دلالتى بر وجود معلول در خارج ندارد و به استناد آن نمىتوان اثبات كرد كه در جهان هستى موجود نيازمند به علت وجود دارد زيرا قضيه حقيقيه در حكم قضيه شرطيه است و بخودى خود نمىتواند وجود موضوعش را در خارج اثبات كند و بيش از اين دلالتى ندارد كه اگر موجودى به وصف معلوليت تحقق يافت ناچار علتى خواهد داشت .
اين اصل را مىتوان بصورت ديگرى بيان كرد كه دلالت بر وجود مصاديق موضوع در خارج داشته باشد مانند اين شكل معلولهايى كه در خارج وجود دارند نيازمند به علت مىباشند اين قضيه را نيز مىتوان از قضاياى بديهى دانست زيرا منحل به دو قضيه مىشود كه يكى همان قضيه سابق و از بديهيات اوليه است و ديگرى قضيهاى كه دلالت بر وجود معلولاتى در خارج دارد و آن هم با علم حضورى به معلولات درونى بدست مىآيد يعنى از قضاياى وجدانى و بديهى مىباشد .
ولى اين قضيه هم نمىتواند مصاديق معلول را تعيين كند و همين اندازه دلالت دارد كه موجوداتى در خارج هستند كه داراى عنوان معلول بوده نيازمند به علت مىباشند اما كداميك از موجودات خارجى داراى چنين عنوان و حكمى هستند از خود اين قضيه بدست نمىآيد .
به هر حال شناختن مصاديق علت و معلول جز آنچه با علم حضورى درك مىشود بديهى نيست و احتياج به برهان دارد و نخست بايد اوصاف علت و معلول را تعيين كرد و با تطبيق آنها بر موجودات خارجى مصاديق علت و معلول را در ميان آنها تشخيص داد .
بعضى از فلاسفه غربى كه مفاد اصل عليت را درست درنيافتهاند پنداشتهاند كه مفاد آن اين است كه هر موجودى نيازمند به علت است و از اين روى به گمان خودشان در برهانى كه بر اساس اصل عليت براى اثبات وجود خداى متعال اقامه شده مناقشه كردهاند كه طبق اصل مزبور خدا هم بايد آفرينندهاى داشته باشد غافل از اينكه موضوع اصل عليت موجود بطور مطلق نيست بلكه موجود معلول است و چون خداى متعال معلول نيست نيازى هم به علت و آفريننده نخواهد داشت
ملاك احتياج به علت
فلاسفه اسلامى بحثى را تحت عنوان ملاك احتياج به علت مطرح كردهاند كه نتيجه آن تعيين موضوع براى اصل عليت است و حاصل آن اين است .
اگر موضوع اين قضيه موجود بطور مطلق باشد معنايش اين است كه موجود از آن جهت كه موجود است نياز به علت دارد و لازمهاش اين است كه هر موجودى نيازمند به علت باشد ولى چنين مطلبى نه تنها بديهى نيست بلكه دليلى هم ندارد و بالاتر آنكه برهان بر خلاف آن داريم زيرا براهينى كه وجود خداى متعال را اثبات مىكنند بيانگر اين مطلب هستند كه موجود بىنياز از علت هم وجود دارد پس موضوع قضيه مزبور مقيد است اكنون بايد ببينيم كه قيد آن چيست .
متكلمين پنداشتهاند كه قيد آن حادث استيعنى هر موجودى كه حادث باشد و در يك زمانى موجود نباشد و بعد بوجود بيايد نيازمند به علتخواهد بود و از اين روى موجود قديم را منحصر به خداى متعال دانستهاند و چنين استدلال كردهاند كه اگر موجودى ازلى باشد و سابقه عدم نداشته باشد نيازى ندارد كه موجود ديگرى آن را بوجود بياورد .
در برابر ايشان فلاسفه معتقدند كه قيد موضوع در قضيه ياد شده ممكن استيعنى هر موجودى كه ذاتا امكان عدم داشته باشد و فرض نبودن آن محال نباشد نيازمند به علتخواهد بود و كوتاه بودن يا دراز بودن عمرش او را بىنياز از علت نمىسازد بلكه هر قدر عمرش طولانىتر باشد نياز بيشترى به علتخواهد داشت و اگر فرض شود كه عمر آن بىنهايت باشد نيازش هم به علت بىنهايتخواهد بود بنا بر ابن عقلا محال نيست كه موجود معلولى قديم باشد .
ولى بايد دانست امكانى كه بعنوان قيد موضوع و ملاك احتياج به علت ذكر شده صفت ماهيت است و بقول فلاسفه ماهيت است كه خود بخود اقتضائى نسبت به وجود و عدم ندارد و به ديگر سخن نسبتش به وجود و عدم يكسان است و بايد چيز ديگرى آن را از حد تساوى خارج سازد و آن چيز همان علت است و از اين روى ملاك احتياج به علت را امكان ماهوى قلمداد كردهاند .
اما اين بيان با اصالت ماهيتسازگار است و كسانى كه قائل به اصالت وجود هستند سزاوار است كه تكيهگاه بحثهاى فلسفى خود را وجود قرار دهند و به همين جهت است كه صدرالمتالهين فرموده است كه ملاك احتياج معلول به علت نحوه وجود آن است و بعبارت ديگر فقر وجودى و وابستگى ذاتى بعضى از وجودها ملاك احتياج آنها به وجود غنى و بىنياز مىباشد پس موضوع قضيه مزبور موجود فقير يا موجود وابسته خواهد بود و هنگامى كه مراتب تشكيكى وجود را در نظر بگيريم كه هر مرتبه ضعيفترى وابسته به مرتبه قويتر است مىتوانيم موضوع قضيه را موجود ضعيف قرار دهيم و ملاك احتياج به علت را ضعف مرتبه وجود بدانيم .
با دقت در بيان صدرالمتالهين بدست مىآيد كه اولا رابطه عليت را بايد در ميان وجود علت و وجود معلول جستجو كرد نه در ماهيت آنها و اين همان نتيجه طبيعى قول به اصالت وجود است بر خلاف كسانى كه پنداشتهاند كه علت ماهيت معلول را محقق مىسازد و يا آن را متصف به موجوديت مىكند و به اصطلاح جعل به ماهيت تعلق مىگيرد و يا به اتصاف ماهيت به وجود و اين هر دو قول مبتنى بر اصالت ماهيت است و با ابطال آن جايى براى اينگونه نظرها باقى نمىماند .
ثانيا معلوليت و وابستگى معلول ذاتى وجود آن است و وجود وابسته هيچگاه مستقل و بىنياز از علت نخواهد شد و بعبارت ديگر وجود معلول عين تعلق و وابستگى به علت هستىبخش است و بر اين اساس است كه وجود عينى به دو قسم مستقل و رابط تقسيم مىشود و اين همان مطلب نفيسى است كه قبلا به آن اشاره كردهايم و آن را از ارزشمندترين ثمرات حكمت متعاليه دانستهايم و در اين مبحث بايد به تبيين آن بپردازيم.
خلاصه
1 اصل عليت اصلى عقلى و متافيزيكى است و از راه تجربه بدست نمىآيد .
2 استفاده از تجربه در صورتى ممكن است كه وجود اشياء مورد تجربه يقينى باشد و شناخت دقيق آنها نيز ميسر باشد و اثبات يقينى اين دو مطلب نيازمند به قبول اصل عليت و قوانين فرعى آن است .
3 از سوى ديگر تجربه تنها مىتواند تقارن يا تعاقب پديدهها را در قلمرو خودش اثبات نمايد ولى نه عليت مساوى با تقارن يا تعاقب است و نه با تجربه مىتوان امكان تصادف را در خارج از حوزه اشياء تجربه شده نفى كرد .
4 بنابر اين كسانى كه عليت را بمعناى تقارن يا تعاقب پديدهها دانستهاند و همچنين كسانى كه گرايش پوزيتويستى دارند نمىتوانند هيچ قانون كلى و قطعى را ثابت كنند .
5 اين قضيه كه هر معلولى نيازمند به علت است قضيهاى تحليلى و از بديهيات اوليه و بىنياز از برهان است .
6 وجود موجود معلول و وابسته را مىتوان فى الجمله با علم حضورى دريافت و با تركيب كردن مفاد آن با قضيه بالا قضيه بديهى ديگرى به اين مضمون بدست آورد معلولاتى كه در خارج وجود دارند نيازمند به علت هستند .
7 اما هيچكدام از اين دو قضيه نمىتوانند مصاديق علت و معلول را تعيين كنند .
8 بعضى پنداشتهاند كه موضوع اصل عليت مطلق موجود است و از اين روى بر برهان عله العلل خرده گرفتهاند كه طبق اصل عليت بايد خدا هم آفرينندهاى داشته باشد غافل از اينكه موضوع اصل مزبور موجود معلول است نه مطلق موجود .
9 متكلمين موضوع اين قضيه را موجود حادث گرفتهاند و موجود قديم را منحصر به خداى متعال دانستهاند به گمان اينكه اگر موجودى هميشه باشد نيازى به ايجاد كننده نخواهد داشت .
10 فلاسفه معتقدند كه موضوع اصل مزبور موجود ممكن است و بر اين اساس هر موجود ذىماهيتى را محتاج به علت مىدانند هر چند از نظر زمانى قديم باشد .
11 صدرالمتالهين ملاك احتياج به علت را فقر وجودى دانسته موضوع اصل عليت را موجود فقير شمرده است و اين بيانى است كه با اصالت وجود سازگار است .
12 لازمه بيان مزبور اين است كه اولا رابطه عليت در وجود دانسته شود نه در ماهيت و ثانيا فقر و وابستگى براى موجود معلول امرى ذاتى و تخلف ناپذير باشد.
رابطه عليت
شامل: حقيقت رابطه عليت، راه شناختن رابطه عليت، مشخصات علت و معلول.
حقيقت رابطه عليت
هنگامى كه گفته مىشود علت به معلول وجود مىدهد چنين تصويرى را در ذهن تداعى مىكند كه كسى چيزى را به ديگرى مىدهد و او آن را دريافت مىدارد يعنى در اين فرايند سه ذات و دو فعل و به تعبير ديگر پنج موجود فرض مىشود يكى ذات علت كه اعطاء كننده وجود است و ديگرى ذات معلول كه دريافت كننده آن است و سومى خود وجود كه از طرف علت به معلول مىرسد و چهارم فعل دادن كه به علت نسبت داده مىشود و پنجم فعل گرفتن كه به معلول اسناد داده مىشود .
ولى حقيقت اين است كه در جهان خارج چيزى غير از ذات علت و ذات معلول تحقق نمىيابد و حتى با نظر دقيق نمىتوان گفت كه علت به ماهيت معلول وجود مىدهد زيرا ماهيت امرى اعتبارى است و قبل از تحقق معلول وجود مجازى و بالعرض هم ندارد .
همچنين مفهوم دادن و گرفتن هم چيزى جز تصوير ذهنى نيست و اگر دادن وجود و ايجاد كردن يك امر حقيقى و عينى بود خودش معلول ديگرى مىبود و بار ديگر مىبايست رابطه عليت را بين فعل و فاعل در نظر گرفت و دادن ديگرى را اثبات كرد و همچنين تا بى نهايت نيز در جائى كه هنوز وجود معلول تحقق نيافته است گيرندهاى نيست تا چيزى را بگيرد و بعد از تحقق آن هم ديگر گرفتن وجود از علت معنى ندارد پس در مورد ايجاد معلول چيزى جز وجود علت و وجود معلول بعنوان يك امر حقيقى و عينى وجود ندارد .
اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه رابطه عليت ميان آنها به چه شكلى است آيا پس از تحقق معلول يا همراه آن چيز ديگرى بنام رابطه على و معلولى تحقق مىيابد يا قبل از تحقق آن چنين چيزى وجود دارد و يا اساسا يك مفهوم ذهنى محض است و ابدا مصداقى در خارج ندارد .
كسانى كه حقيقت عليت را همان تعاقب يا تقارن دو پديده دانستهاند عليت را يك مفهوم ذهنى مىدانند و براى آن مصداقى جز همان اضافه همزمانى يا پى در پى آمدن اضافهاى كه يكى از مقولات نهگانه عرضى شمرده مىشود قائل نيستند ولى تفسير عليت بعنوان اضافه تقارن يا تعاقب اشكالاتى دارد كه به بعضى از آنها اشاره شده است و در اينجا مىافزاييم اصولا اضافه واقعيت عينى ندارد و بنابر اين تفسير عليت بصورت نوعى اضافه در واقع بمعناى انكار عليت بعنوان يك رابطه عينى و خارجى است چنانكه هيوم و طرفداران وى به آن ملتزم شدهاند .
و به فرض اينكه مطلق اضافات يا اين اضافه خاص امرى عينى و قائم به طرفين دانسته شود پيش از وجود معلول موردى نخواهد داشت زيرا چيزى كه قائم به طرفين و طفيلى آنها است بدون دو طرف مزبور نمىتواند تحقق يابد و اگر فرض شود كه بعد از تحقق معلول يا همراه آن بوجود مىآيد لازمهاش اين است كه معلول در ذات خودش ارتباطى با علت نداشته باشد و تنها بوسيله يك رابط خارجى با آن پيوند يابد گويى رابطه مزبور ريسمانى است كه آنها را بهم مىبندد بعلاوه اگر اين رابطه يك امر عينى باشد ناچار خودش معلول خواهد بود و سؤال در باره كيفيت ارتباط آن با علتش تكرار مىشود و بايد در مورد يك علت و يك معلول بى نهايت رابطه تحقق يابد .
پس هيچكدام از فرضهاى ياد شده صحيح نيست و حقيقت اين است كه وجود معلول پرتوى از وجود علت و عين ربط و وابستگى به آن است و مفهوم تعلق و ارتباط از ذات آن انتزاع مىشود و به اصطلاح وجود معلول اضافه اشراقيه وجود علت است نه اضافهاى كه از مقولات شمرده مىشود و از نسبت مكرر بين دو شىء انتزاع مىگردد .
بدين ترتيب وجود به دو قسم مستقل و رابط ربطى تقسيم مىگردد و هر معلولى نسبت به علت ايجاد كنندهاش رابط و غير مستقل است و هر علتى نسبت به معلولى كه ايجاد مىكند مستقل است گو اينكه خودش معلول موجود ديگر و نسبت به آن رابط و غير مستقل باشد و مستقل مطلق عبارت است از علتى كه معلول وجود ديگرى نباشد .
و اين همان مطلبى است كه براى اثبات تشكيك خاصى در وجود بعنوان اصل موضوع مورد استناد واقع شد
راه شناختن رابطه عليت
رابطه عليت بصورتى كه مورد تحليل و تحقيق قرار گرفت مخصوص علت ايجادى و هستىبخش با معلول آن است و شامل علتهاى اعدادى و مادى نمىشود اكنون دو سؤال مطرح مىشود يكى آنكه رابطه مزبور را ميان فاعلهاى هستىبخش و معلولهاى آنها از چه راهى مىتوان شناخت ديگرى آنكه روابط على و معلولى بين امور جسمانى كه از قبيل علت و معلولهاى اعدادى هستند به چه وسيله اثبات مىشوند .
قبلا اشاره شد كه انسان بعضى از مصاديق علت و معلول را در درون خودش با علم حضورى مىيابد و هنگامى كه افعال بىواسطه نفس مانند اراده و تصرف در مفاهيم ذهنى را با خودش مقايسه مىكند و آنها را وابسته به نفس مىيابد مفهوم علت را براى نفس و مفهوم معلول را براى افعال نفس انتزاع مىنمايد سپس ملاحظه مىكند كه مثلا اراده يك كار منوط به علوم تصورى و تصديقى خاصى است و تا چنين ادراكاتى تحقق نيابد اراده از نفس صادر نمىشود با توجه به اينگونه وابستگيها كه ميان علم و اراده وجود دارد مفهوم علت و معلول را توسعه مىدهد و مفهوم معلول را بر هر چيزى كه بنوعى وابستگى به چيز ديگرى دارد اطلاق مىكند و همچنين مفهوم علت را به هر چيزى كه بنوعى طرف وابستگى مىباشد تعميم مىدهد و بدين ترتيب مفهوم عام علت و معلول شكل مىگيرد .
به ديگر سخن يافتن مصاديق علت و معلول نفس را مستعد مىكند كه مفاهيمى كلى از آنها انتزاع نمايد كه شامل افراد مشابه نيز بشود و اين خاصيت مفاهيم كلى است چنانكه در بحثشناختشناسى توضيح داده شد .
مثلا مفهوم علت كه از نفس انتزاع مىشود نه به لحاظ وجود خاص آن و نه به لحاظ نفس بودن آن است بلكه به لحاظ اين است كه موجود ديگرى وابسته به آن است پس هر موجود ديگرى كه چنين باشد مصداق مفهوم علتخواهد بود خواه مجرد باشد يا مادى و خواه ممكن الوجود باشد يا واجب الوجود همچنين مفهوم معلول كه از اراده يا هر پديده ديگرى انتزاع مىشود نه از آن جهت است كه داراى وجود يا ماهيتخاصى مىباشد بلكه از آن جهت كه وابسته به موجود ديگرى است پس بر هر چيز ديگرى هم كه نوعى وابستگى داشته باشد صدق خواهد كرد خواه مجرد باشد يا مادى و خواه جوهر باشد يا عرض .
بنابر اين درك يك يا چند مصداق براى انتزاع مفهوم كلى كفايت مىكند ولى درك مفهوم كلى براى شناختن مصاديق آن كافى نيست و از اين روى براى شناختن مصاديقى كه با علم حضورى شناخته نشدهاند بايد در صدد يافتن ملاك و معيارى برآمد .
نيز رابطه عليت كه در مورد علت هستىبخش از ذات معلولش انتزاع مىشود و وجود معلول عين اين اضافه اشراقيه بشمار مىرود بايد در ماوراى نفس با برهان اثبات شود يعنى اين سؤال وجود دارد كه از كجا وجود نفس نسبت به موجود ديگرى رابط و غير مستقل باشد و از كجا وجود كل جهان از موجود ديگرى پديد آمده باشد و خودش مستقل و قائم به ذات نباشد نظير اين سؤال در باره روابط اعدادى هم تكرار مىشود كه اولا از كجا ثابت مىشود كه در ميان موجودات مادى روابط على و معلولى و سبب و مسببى برقرار است و ثانيا از چه راهى مىتوان وابستگى يك پديده مادى را به ديگرى ثابت كرد .
با توجه به اينكه علت هستىبخش در ميان ماديات يافت نمىشود شناختن چنين علتى و چنين رابطه عليتى در خارج از حوزه علم حضورى تنها با روش تعقلى امكان پذير است و روش تجربى را راهى بسوى ماوراء طبيعت نيستيعنى نمىتوان انتظار داشت كه با وسايل آزمايشگاهى و تغيير شرايط و كنترل متغيرات علت هستىبخش آنها را شناخت علاوه بر اينكه رفع و نفى مجردات امكان ندارد تا بوسيله وضع و رفع و تغيير شرايط تاثير آنها شناخته شود پس تنها راه اين است كه خواص عقلى چنين علت و معلولهايى از راه برهان عقلى خالص اثبات شود و بوسيله آنها مصاديق هر يك تعيين گردد به خلاف علت و معلولهاى مادى كه شناختن آنها با روش تجربى تا حدودى امكان پذير است .
نتيجه آنكه براى شناختن رابطه عليت بطور كلى سه راه وجود دارد يكى علم حضورى در مورد آنچه در دايره نفس و پديدههاى روانى تحقق مىيابد و ديگرى برهان عقلى محض در مورد علتهاى ماوراء طبيعى و سومى برهان عقلى مبتنى بر مقدمات تجربى در مورد علت و معلولهاى مادى
مشخصات علت و معلول
فلاسفه پيشين بحث مستقلى را در باره كيفيتشناختن علت و معلول مطرح نكردهاند و تنها چيزى كه از بيانات ايشان بدست آوردهايم اين است كه علت نخستين يا علتى كه معلول نباشد داراى ماهيت نخواهد بود بر عكس ساير موجودات كه داراى ماهيت مىباشند و چون اهيتخود بخود اقتضائى نسبت به وجود و عدم ندارد طبعا محتاج به علتى خواهد بود كه آن را از حد تساوى خارج سازد به ديگر سخن هر موجودى كه داراى ماهيت باشد و مفهوم ماهوى از آن انتزاع شود ممكن الوجود و محتاج به علتخواهد بود .
ولى اين بيان علاوه بر اينكه با اصالت ماهيت مناسب است چندان كارساز و مشگلگشا نيست زيرا فقط مىتواند معلول بودن همه ممكنات را اثبات كند و از ارائه معيارى براى تشخيص عليت بعضى از آنها نسبت به بعضى ديگر قاصر است .
اما بر اساس اصولى كه صدرالمتالهين اثبات كرده است مىتوان معيار روشنترى براى شناختن علت ايجاد كننده و معلول آن بدست آورد و آن اصول عبارتند از اصالت وجود و رابط بودن معلول نسبت به علت هستىبخش و تشكيكى بودن مراتب وجود .
بر اساس اين اصول سهگانه كه هر يك در جاى خودش ثابتشده است نتيجه گرفته مىشود كه هر معلولى مرتبه ضعيفى از علت ايجاد كننده خودش مىباشد و علت آن نيز به نوبه خود مرتبه ضعيفى از موجود كاملترى است كه علت ايجاد كننده آن مىباشد تا برسد به موجودى كه هيچ ضعف و قصور و نقص و محدوديتى نداشته باشد و بى نهايت كامل باشد كه ديگر معلول چيزى نخواهد بود .
پس مشخصه معلوليت ضعف مرتبه وجود نسبت به موجود ديگر و متقابلا مشخصه عليت قوت و شدت مرتبه وجود نسبت به معلول است چنانكه مشخصه علت مطلق نامتناهى بودن شدت و كمال وجود است و اگر ما نتوانيم فرد فرد علت و معلولهاى ايجاد كننده را بشناسيم ولى مىتوانيم بفهميم كه هر علت ايجاد كنندهاى نسبت به معلول خودش كاملتر و نسبت به علت ايجاد كنندهاش ناقصتر است و تا ضعف و محدوديت وجودى باشد معلوليت هم ثابتخواهد بود و چون در جهان طبيعت هيچ موجود نامتناهى وجود ندارد همگى موجودات جسمانى معلول ماوراء طبيعتخواهند بود .
ممكن است گفته شود آنچه از اصول ياد شده بدست مىآيد اين است كه هر گاه دو موجود داشته باشيم كه يكى پرتو ديگرى باشد و از مراتب وجود آن بشمار آيد معلول آن ديگرى خواهد بود ولى سخن در اين است كه ما از كجا ثابت كنيم كه موجود كاملترى از موجودات مادى هست كه اين موجودات مرتبه ضعيفى از وجود آن بشمار آيند تا بفهميم كه معلول آن مىباشند .
پاسخ اين سؤال از قاعدهاى كه قبلا به آن اشاره شد بدست مىآيد و آن قاعده عبارت است از اينكه معلوليت ذاتى وجود معلول و غير قابل تخلف از آن است پس چنان نيست كه تحقق موجودى دو فرض داشته باشد يكى اينكه معلول موجود كاملترى باشد و ديگرى آنكه بى نياز از علت بوده مستقلا تحقق يابد بلكه اگر چيزى امكان معلوليت داشتحتما معلول خواهد بود و هر موجودى كه بتوان كاملتر از آن فرض كرد امكان معلوليت را دارد پس حتما معلول مىباشد و ديگر امكان عدم معلوليت را نخواهد داشت زيرا اگر امكان عدم معلوليت هم در آن فرض شود معنايش اينست كه ذاتا اقتضايى نسبت به معلوليت و عدم معلوليت ندارد يعنى اگر معلول باشد معلوليت آن ذاتى نيست در صورتى كه در بحثسابق روشن شد كه معلوليت ذاتى وجود معلول است پس چيزى كه قابل معلوليت باشد يعنى بتوان موجودى كاملتر از آن فرض كرد ضرورتا معلول خواهد بود .
در پايان خاطر نشان مىكنيم كه ضعف مرتبه وجود آثار و نشانههايى دارد كه بوسيله آنها مىتوان معلوليت موجودى را شناخت و از جمله آنها محدوديت زمانى و مكانى و محدوديت آثار و تغييرپذيرى و حركتپذيرى و فناپذيرى را مىتوان بشمار آورد.
خلاصه
1 رابطه عليت تنها يك اضافه ذهنى نيست كه مصداقى در خارج نداشته باشد .
2 قبل از تحقق معلول نمىتوان رابطهاى عينى بين علت و معلول فرض كرد زيرا هنوز يك طرف آن كه معلول باشد تحقق نيافته است .
3 بعد از تحقق معلول يا همراه آن هم چنين اضافهاى نمىتواند مبين كيفيت ارتباط معلول با علت باشد زيرا اضافه مزبور بفرض اينكه امر عينى هم باشد غير از ذات طرفين است و لازمهاش اين است كه صرف نظر از آن وجود معلول ارتباطى با علت نداشته باشد بعلاوه اگر آن را امر عينى بدانيم ناچار بايد وجود آن را معلول ديگرى بشماريم و بار ديگر رابطهاى بين آن و علتش در نظر بگيريم و همچنين تا بى نهايت .
4 پس رابطه عليت از خود وجود معلول انتزاع مىشود و به ديگر سخن وجود معلول عين ربط و تعلق به وجود علت و شعاع و پرتوى از آن است .
5 بدين ترتيب وجود عينى به دو قسم مستقل و رابط منقسم مىشود و هر علتى نسبت به معلول خودش مستقل است و مستقل مطلق منحصر به خداى متعال مىباشد .
6 اين رابطه مخصوص علت ايجاد كننده و معلول آن است و مصداق آن يا با علم حضورى شناخته مىشود مانند عليت نفس نسبت به اراده يا بوسيله برهان عقلى محض ثابت مىگردد اما رابطه عليت اعدادى ميان موجودات مادى را مىتوان با كمك تجارب حسى تشخيص داد .
7 آنچه از سخنان فلاسفه پيشين در باره مشخصات علت ايجاد كننده و معلول آن بدست مىآيد اين است كه هر موجود ذىماهيتى معلول است و علتى كه معلول نباشد ماهيت نخواهد داشت .
8 اما اين بيان علاوه بر اينكه مناسب با اصالت ماهيت است چندان كارساز نيست زيرا معيارى براى شناختن علت در غير از واجب الوجود بدست نمىدهد .
9 صدرالمتالهين بر اساس اصولى كه اثبات كرده مشخصه معلول را ضعف وجود و مشخصه هر علت ايجاد كنندهاى را شدت مرتبه وجودى آن نسبت به معلولش و مشخصه علت العلل را نامتناهى بودن مرتبه وجودى وى دانسته است .
10 ممكن است اشكال شود كه از اصول ياد شده استفاده نمىشود كه موجودى كاملتر از موجودات مادى وجود دارد كه علت آن باشد .
11 جواب اين است كه همانگونه كه قبلا اشاره شد معلوليت ذاتى وجود معلول است پس اگر موجودى امكان معلوليت داشت ديگر امكان عدم معلوليت را نخواهد داشت زيرا لازمه امكان هر دو اين است كه ذاتا اقتضائى نسبت به هيچكدام نداشته باشد يعنى معلوليت ذاتى آن نباشد و چون جهان ماده داراى ضعف و محدوديت وجودى است معلوليت آن براى ماوراء طبيعت ثابت مىشود .
12 محدوديت زمانى و مكانى و تغييرپذيرى و حركتپذيرى و فناپذيرى از جمله نشانههاى ضعف وجود و معلوليت است.
رابطه عليت در ميان ماديات
شامل: منشا اعتقاد به رابطه عليت در ماديات، ارزيابى اعتقاد مزبور، راه شناختن علتهاى مادى.
منشا اعتقاد به رابطه عليت در ماديات
گاهى چنين گفته مىشود كه علم به رابطه عليت در ميان همه موجودات و از جمله موجودات مادى علمى فطرى است كه عقل انسانى با آن سرشته شده و بر اساس آن در صدد تشخيص علت و معلولهاى خاص برمىآيد ولى چنانكه در مبحثشناختشناسى گذشت فطرى بودن هيچ علم حصولى قابل اثبات نيست و بفرض ثبوت ضمانتى براى مطابقت با واقع نخواهد داشت .
اما پارهاى از علوم قريب به بداهت هستند كه به يك معنى مىتوان آنها را فطرى ناميد مانند علم به وجود واقعيات مادى كه در واقع از يك استدلال خفى و نيمه آگاهانه سرچشمه مىگيرد علم به وجود رابطه عليت و وابستگى بعضى از موجودات مادى به بعضى ديگر نيز از همين قبيل است و هر چه به آغاز تولد نزديكتر شويم ناآگاهانهتر مىشود تا آنجا كه شبيه ادراكات غريزى حيوانات مىگردد و هر قدر آگاهى انسان رشد يابد بصورت آگاهانهترى ظاهر مىشود تا بصورت استدلال منطقى درآيد .
مثلا هنگامى كه كودك همراه با برخورد دو جسم صدايى را مىشنود وابستگى پيدايش صوت را با برخورد آنها بصورت مبهمى درك مىكند و هنگامى كه روشن شدن چراغ را همزمان با فشار دادن كليد مشاهده مىكند وابستگى ديگرى را به همان صورت درك مىكند و بدين ترتيب نفس وى مستعد مىشود كه وجود رابطه عليت ميان پديدههاى مادى را بطور اجمال درك كند ولى چنان نيست كه بتواند اين رابطه را بصورت قضيه منطقى درك نمايد و آن را در قالب الفاظ دقيق و گويايى بريزد تا هنگامى كه قدرت تحليل ذهنى او رشد كافى يابد و در آن صورت است كه مىتواند همان مطلب را بصورت قضيه منطقى درك كند و همان استدلال خفى و ارتكازى را در قالب برهان منطقى بيان نمايد .
البته ممكن است در آغاز كار مفاهيمى را بكار گيرد كه از دقت كافى برخوردار نباشد يا دلايلى را اقامه نمايد كه از نظر منطقى مغالطه آميز باشند و مثلا چنين بپندارد كه هر چيزى وابسته به چيز ديگرى استيا هر موجودى در زمان و مكان خاصى پديد مىآيد ولى اين تعميمهاى نابجا و ديگر نارسائيها در تفسير مدركات و استدلالات معلول ضعف نيروى تحليل كننده ذهن است و هر قدر با تمرينهاى منطقى و تحليلهاى فلسفى نيروى مزبور رشد و قوت بيشترى يابد كمتر دچار اين اشتباهات مىشود .
به هر حال همانگونه كه بارها بيان كردهايم محكمترين اساس براى اعتقاد به وجود رابطه عليت علوم حضورى است و يافتن مصاديق علت و معلول در درون نفس استوارترين پايه براى انتزاع مفاهيم كلى علت و معلول بشمار مىرود و زمينه را براى درك آگاهانه اصل عليت به عنوان يك قضيه بديهى فراهم مىسازد اما چون مصاديق مادى علت و معلول قابل ناختحضورى نيستند و از سوى ديگر فطرى دانستن اعتقاد به رابطه عليت در ميان ماديات بمعناى اول هم قابل پذيرش نيست ناچار چنين اعتقادى از نوعى استدلال سرچشمه مىگيرد كه در آغاز نيمه آگاهانه و ارتكازى است و تدريجا بصورت استدلال روشن منطقى درمىآيد و چون اين اعتقاد قريب به بداهت است مىتوان آن را به يك معنى فطرى ناميد .
براى بررسى ارزش اين اعتقاد بايد نخستشكل دقيق اين قضيه را بيان كنيم و سپس به تبيين منطقى آن بپردازيم.
ارزيابى اعتقاد مزبور
رابطه عليت در ميان ماديات در چند شكل قابل بيان استيكى آنكه موجودات مادى وابستگيهايى با يكديگر دارند اين قضيه كه از نظر منطقى قضيه مهمله ناميده مىشود دلالتى بر كليتيا جزئيت اين رابطه ندارد يعنى مفادش اين نيست كه همه ماديات داراى چنين رابطهاى با يكديگر هستند يا تنها بعضى از آنها چنين ارتباطى را دارند و قدر متيقن از آن وجود رابطه عليت در ميان بعضى از آنها است و در واقع ارزش آن در حد موجبه جزئيه است و در مقابل سالبه كليه و نفى مطلق عليت در ميان ماديات قرار مىگيرد كه به اشاعره نسبت داده شده است .
شكل دوم اين است كه هر موجود مادى با موجود مادى ديگرى رابطه عليت دارد و مفادش اين است كه هيچ موجود مادى يافت نمىشود كه يا علت و يا معلول براى موجود مادى ديگرى نباشد ولى احتمال اينكه يك يا چند موجود مادى تنها علت براى ساير پديدهها باشند و خودشان معلول موجود مادى ديگرى نباشند هر چند معلول ماوراء طبيعت باشند يا تنها معلول علتهاى مادى باشند و خودشان علت براى پديده مادى ديگرى نباشند را نفى نمىكند .
و شكل سوم آن اين است كه هر موجود مادى علت مادى دارد و شكل چهارمش اين است كه هر موجود مادى علت براى موجودى مادى و معلول موجود مادى ديگرى است و لازمه قضيه سوم نامتناهى بودن سلسله علل مادى از طرف آغاز و لازمه قضيه چهارم نامتناهى بودن آن از طرفين است .
در ميان اين قضايا قضيه اول يقينى و نزديك به بديهى است و همان است كه مىتوان آن را فطرى ناميد و اما در باره ساير قضايا كمابيش گفتگوها و اختلاف نظرهايى وجود دارد كه در كتب مفصل فلسفى در مباحث مختلفى مطرح شده است .
همانگونه كه اصل وجود ماديات بديهى و بىنياز از برهان نيست وجود رابطه عليت در ميان آنها هم بديهى نخواهد بود و ارزش اعتقاد به آن نه در حد اعتقاد به اصل كلى عليت در شكل قضيه حقيقيه است و نه در حد اعتقاد به وجود رابطه عليت در مطلق موجودات كه بعضى از مصاديق آن با علم حضورى درك مىشود بلكه ارزش منطقى آن در مرتبه نظريات يقينى است كه از سويى مبتنى بر اصل بديهى عليت و از سوى ديگر مبتنى بر مقدمات تجربى هستند يعنى بعد از اينكه وجود حقيقى براى موجودات مادى ثابتشد و شبهات ايدآليستى رد گرديد آنگاه با كمك تجاربى كه ثابت مىكنند كه بعضى از پديدههاى مادى بدون بعضى ديگر تحقق نمىيابند چنين نتيجه گرفته مىشود كه رابطه عليت بمعناى عام آن يعنى مطلق وابستگى نه وابستگى مطلق در ميان موجودات مادى هم برقرار است و موجود مادى علاوه بر اينكه در اصل هستى نياز به علت هستى بخش دارد تغييرات و دگرگونيهاى آن در گرو تحقق شرايطى است كه بوسيله موجودات مادى ديگر فراهم مىشود شرايطى كه در واقع ماده را مستعد دريافت كمال وجودى جديدى مىسازد هر چند كمال قبلى را از دست بدهد.
راه شناختن علتهاى مادى
همانگونه كه اشاره شد براى شناختن مطلق علت و معلول راههاى مختلفى وجود دارد ولى راه شناختن علت و معلولهاى مادى منحصر به برهان تجربى استيعنى برهانى كه در آن از مقدمات تجربى هم استفاده شده باشد .
گاهى چنين تصور مىشود كه مشاهده مكرر دو پديده متعاقب دليل علت بودن پديده اول براى پديده دوم استيعنى براى اثبات عليتيك موجود مادى براى موجود ديگر مقدمهاى از تجربه گرفته مىشود به اين شكل اين پديده مكررا متعاقب پديده ديگر بوجود مىآيد آنگاه مقدمه ديگرى به آن ضميمه مىشود كه هر دو موجودى كه به اين صورت تحقق يابند اولى علت دومى است و نتيجه گرفته مىشود كه در مورد تجربه شده پديده اول علت پديده دوم است ولى چنانكه بارها اشاره شده تقارن يا تعاقب اعم از عليت است و نمىتوان آن را دليل قطعى بر عليت دانستيعنى كبراى اين قياس يقينى نيست و از اين روى نمىتوان نتيجه آن را هم يقينى شمرد .
منطقيين در مقام بيان اعتبار قضاياى تجربى گفتهاند كه تلازم دو پديده بطور دائم يا در اكثر موارد نشانه عليت و معلوليت آنها است زيرا تقارن دائمى يا اكثرى بطور اتفاق ممكن نيست .
درباره اين بيان بايد گفت اولا اين قضيه كه امر اتفاقى دائمى و اكثرى نمىشود و به اصطلاح قسر اكثرى و دائمى محال است احتياج به اثبات دارد و ثانيا اثبات تلازم دائمى يا اكثرى دو پديده كارى قريب به محال است و هيچ آزمايشگرى نمىتواند ادعا كند كه اكثر موارد تحقق دو پديده را آزمايش كرده است .
همچنين گاهى براى تتميم برهان از قاعده ديگرى استفاده مىشود كه دو چيز همانند آثار همانندى خواهند داشتحكم الامثال فى ما يجوز و ما لا يجوز واحد بنا بر اين هنگامى كه در موارد آزمايش شده پيدايش پديدهاى را در شرايط خاصى ملاحظه كرديم خواهيم دانست كه در موارد ديگرى هم كه عينا همين شرايط موجود باشد پديده مزبور تحقق خواهد يافت و بدين ترتيب رابطه عليت ميان آنها كشف مىشود ولى اين قاعده هم چندان كارآيى عملى ندارد زيرا اثبات همانندى كامل دو وضعيت كار آسانى نيست .
بنظر مىرسد تنها راه استفاده از تجربه براى اثبات قطعى رابطه عليت بين دو پديده معين اين است كه شرايط تحقق يك پديده كنترل گردد و ملاحظه شود كه با تغيير كداميك از عوامل و شرايط مضبوط پديده مزبور دگرگون مىشود و با وجود چه شرايطى باقى مىماند مثلا اگر در محيط كنترل شده آزمايشگاه ديديم كه فقط با اتصال دو سيم معين لامپ برق روشن مىشود و با قطع آنها خاموش مىگردد نتيجه مىگيريم كه اتصال مزبور شرط پيدايش نور در لامپ تبديل انرژى الكتريكى به انرژى نورانى است و اگر شرايط دقيقا كنترل شده باشد انجام آزمايش براى يك بار هم كفايت مىكند ولى چون كنترل دقيق شرايط كار آسانى نيست غالبا براى حصول اطمينان از تكرار آزمايش استفاده مىشود .
ولى در عين حال اثبات اينكه علت مؤثر در پيدايش پديده همان عوامل شناخته شده در محيط آزمايشگاه است و هيچ عامل نامحسوس و ناشناخته ديگرى وجود ندارد بسيار مشكل است و مشكلتر از آن اثبات عامل انحصارى و جانشين ناپذير است زيرا همواره چنين احتمالى وجود دارد كه در شرايط ديگرى پديده مورد نظر بوسيله عوامل ديگرى تحقق يابد چنانكه اكتشافات تازه به تازه علوم فيزيك و شيمى چنين احتمالى را تاييد مىكند و به همين جهت است كه نتايج تجربه هيچگاه ارزش بديهيات را نخواهد داشت بلكه اساس يقين مضاعف اعتقاد جزمى كه خلاف آن محال باشد را نيز ببار نمىآورد و از اين روى دستاوردهاى علوم تجربى هيچگاه ارزش نتايج براهين عقلى محض را نخواهد داشت .
بايد خاطر نشان كنيم كه وجود احتمالات ياد شده كه مانع از حصول يقين مضاعف نسبت به قوانين علوم تجربى مىشود زيانى به يقينى بودن رابطه عليت در ميان موجودات مادى نمىزند زيرا با آزمايشهاى ساده هم مىتوان اثبات كرد كه با رفع بعضى از پديدهها پديده ديگرى مرتفع مىگردد و اين نشانه آن است كه پديده اول نوعى عليت ناقصه نسبت به پديده دوم دارد چنانكه با غروب آفتاب هوا تاريك مىشود و با نبودن آب درخت مىخشكد و هزاران نمونه ديگر كه در زندگى روزمره انسان پيوسته مشاهده مىشود و آنچه دشوار است تعيين دقيق همه عوامل و شرايطى است كه در پيدايش يك پديده مادى مؤثرند و در صورتى كه بتوان همه آنها را دقيقا تعيين كرد لازمهاش نفى تاثير فاعل ماوراء طبيعى نيست زيرا اجراء آزمايش در مورد چنين عاملى امكان پذير نيست و وجود و عدم آن را تنها با برهان عقلى خالص مىتوان اثبات كرد.
خلاصه
1 علم به رابطه عليت را چه در ميان ماديات و چه در غير آنها نمىتوان فطرى دانست به اين معنى كه عقل انسانى با آن سرشته شده است ولى مىتوان آن را فطرى بمعناى ارتكازى و قريب به بداهت بحساب آورد چنانكه در مورد علم به واقعيات عينى گفته شد .
2 رابطه عليت در ميان ماديات را در چند شكل مىتوان بيان كرد و شكل يقينى و قريب بديهى آن اين است كه موجودات مادى وابستگيهايى با يكديگر دارند كه قضيهاى مهمله است و ارزش آن در حد موجبه جزئيه مىباشد و براى اثبات آن مىتوان از مقدمات تجربى كمك گرفت .
3 گاهى تصور مىشود كه براى شناختن علتهاى مادى به اين صورت مىتوان استدلال كرد اين پديدهها مكررا متعاقب يكديگر بوجود آمدهاند و هر دو پديدهاى كه به اين صورت تحقق يابند اولى علت دومى مىباشد ولى اين استدلال تمام نيست زيرا تعاقب و تقارن اعم از عليت است و به اصطلاح كبراى قياس بصورت قضيه كليه يقينى نيست .
4 گاهى به اين صورت استدلال مىشود كه اين دو پديده دائما يا غالبا متلازم با يكديگرند و تلازم دائمى و اكثرى دليل عليت است زيرا اتفاق دائمى و اكثرى محال است ولى اثبات صغراى اين قياس عملى نيست و كبراى آن هم احتياج به برهان دارد .
5 گاهى بصورت ديگر استدلال مىشود و آن اين است كه در موارد آزمايش شده اين دو پديده متلازمند و چون امور همانند آثار همانندى دارند پس در موارد مشابه هم اين تلازم ابتخواهد بود و تلازم دائمى نشانه رابطه عليت است ولى اثبات تشابه كامل بين چند وضعيت بسيار دشوار است .
6 راه صحيح كشف عليت بين پديدهها كنترل شرايط پيدايش هر پديده و تغيير دادن آنها و بررسى پىآمدهاى اين تغييرات است و بعبارت ديگر عليت را تنها از راه وضع و رفع مىتوان شناخت .
7 اما نتيجه يقينى اينگونه آزمايشها شناختن علل ناقصه استيعنى چيزهايى كه با رفع آنها معلول هم مرتفع مىشود ولى شناختن مجموعه عوامل و شرايطى كه در پيدايش پديدهاى مؤثر هستند بصورت يقينى مشكل است زيرا احتمال تاثير امر ناشناخته و كنترل نشدهاى را نمىتوان نفى كرد و از اين روى قوانين تجربى را نمىتوان يقينى به تمام معناى كلمه دانست .
8 از سوى ديگر كشف علت منحصره براى پيدايش پديدههاى مادى بصورت يقينى از عهده تجربه برنمىآيد زيرا راهى براى نفى جانشين آن در شرايط ديگرى وجود ندارد .
9 بفرض اينكه مجموعه عوامل و شرايط مادى لازم براى پيدايش يك پديده بصورت انحصارى هم قابل شناخت باشد لازمه آن نفى عامل ماوراء طبيعى نيست زيرا چنين عاملى در دام تجربه نمىافتد و وجود و عدم آن را تنها بوسيله برهان عقلى مىتوان اثبات كرد .
10 نارسائيهاى روش تجربى مانع از حصول يقين به وجود رابطه عليت در ميان ماديات نمىشود زيرا اثبات علل ناقصه از راه تجربه ميسر است و همين اندازه براى علم به وجود رابطه عليت در ميان ماديات كفايت مىكند.
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/19ساعت 15:1  توسط عرفان
|