ارتباط ميان فلسفه و علوم
شامل: ارتباط علوم با يكديگر، كمكهاى فلسفه به علوم، كمكهاى علوم به فلسفه، رابطه فلسفه با عرفان، كمكهاى فلسفه به عرفان، كمكهاى عرفان به فلسفه.
ارتباط علوم با يكديگر
علوم به معناى مجموعههايى از مسائل متناسب هر چند با معيارهاى مختلفى از قبيل موضوعات اهداف و روشهاى تحقيق از يكديگر جدا و متمايز مىشوند ولى در عين حال ارتباطاتى ميان آنها وجود دارد و هر كدام مىتوانند تا حدودى به حل مسائل علم ديگر كمك كنند و چنانكه قبلا اشاره شد غالبا اصول موضوعه هر علمى در علم ديگر بيان مىشود و بهترين نمونه بهرهگيرى علمى از علم ديگر را در ميان رياضيات و فيزيك مىتوان يافت .
ارتباط علوم فلسفى با يكديگر نيز روشن است و بهترين نمونه آن را در رابطه اخلاق با روانشناسى فلسفى مىتوان يافت زيرا يكى از اصول موضوعه علم اخلاق اراده داشتن و مختار بودن انسان است كه بدون آن خوب و بد اخلاقى و ستايش و نكوهش و كيفر و پاداشى معنى نخواهد داشت و اين اصل موضوع بايد در علم النفس فلسفى كه از ويژگيهاى روح انسان با روش تعقلى بحث مىكند اثبات شود .
در ميان علوم طبيعى و علوم فلسفى هم كمابيش ارتباطاتى برقرار است و در براهينى كه براى اثبات بعضى از مسائل علوم فلسفى اقامه مىشود مىتوان از مقدماتى استفاده كرد كه در علوم تجربى اثبات شده است مثلا در روانشناسى تجربى اثبات مىشود كه گاهى با وجود شرايط فيزيكى و فيزيولوژيكى لازم براى ديدن و شنيدن اين ادراكات تحقق نمىيابد و شايد براى همه ما اتفاق افتاده باشد كه با دوستى برخورد كرده باشيم و در اثر تمركز ذهن در يك موضوعى او را نديده باشيم يا صداهايى پرده گوشمان را مرتعش كرده باشد و آنها را نشنيده باشيم اين مطلب را مىتوان به عنوان مقدمهاى براى اثبات يكى از مسائل علم النفس فلسفى مورد استفاده قرار داد و نتيجه گرفت كه ادراك از سنخ فعل و انفعالات مادى نيست و گرنه هميشه با وجود شرايط مادى آن تحقق مىيافت .
اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه آيا ميان فلسفه متافيزيك و ساير علوم و معارف هم چنين ارتباطاتى وجود دارد يا ميان آنها ديوار نفوذ ناپذيرى كشيده شده و اصلا ارتباطى بين آنها وجود ندارد .
در پاسخ بايد گفت ميان فلسفه و ساير علوم نيز ارتباطاتى برقرار است و هر چند فلسفه نيازى به ساير علوم ندارد و حتى محتاج به اصول موضوعهاى كه در ساير علوم اثبات شود نيست ولى از يك طرف كمكهايى به ديگر علوم مىكند و نيازهاى بنيادى آنها را برطرف مىسازد و از سوى ديگر بيك معنى بهرههايى از علوم ديگر مىگيرد .
اينك بطور اختصار رابطه متقابل فلسفه و علوم را در دو بخش مورد بررسى قرار مىدهيم.
كمكهاى فلسفه به علوم
كمكهاى بنيادى فلسفه متافيزيك به علوم ديگر اعم از فلسفى و غير فلسفى در تبيين مبادى تصديقى آنها يعنى اثبات موضوعات غير بديهى و اثبات كلىترين اصول موضوعه خلاصه مىشود .
الف) اثبات موضوع علم دانستيم كه محور مسائل هر علمى را موضوع جامع بين موضوعات مسائل آن علم تشكيل مىدهد و هنگامى كه وجود چنين موضوعى بديهى نباشد احتياج به اثبات خواهد داشت و اثبات آن در قلمرو مسائل همان علم نيست زيرا مسائل هر علم منحصر در قضايايى است كه نمايانگر احوال و عوارض موضوع است نه وجود آن و از سوى ديگر در پارهاى از موارد اثبات موضوع به وسيله روش تحقيق آن علم ميسر نيست مانند علوم طبيعى كه روش آنها تجربى است ولى وجود حقيقى موضوعات آنها بايد با روش تعقلى اثبات گردد در چنين مواردى تنها فلسفه اولى است كه مىتواند به اين علوم كمك كند و موضوعات آنها را با براهين عقلى اثبات نمايد .
اين رابطه بين فلسفه و علوم را بعضى از بزرگان رابطهاى عمومى قلمداد كردهاند و همه علوم را بدون استثناء براى اثبات موضوعاتشان نيازمند به فلسفه شمردهاند و حتى بعضى پا را فراتر نهاده و اثبات وجود هر چيزى را وظيفه ما بعد الطبيعه دانستهاند و هر قضيهاى را كه به شكل هليه بسيطه باشد يعنى محمول آن موجود باشد مانند انسان موجود است قضيهاى متافيزيكى به حساب آوردهاند ([1]) . ظاهر اين سخن گر چه مبالغه آميز به نظر مىرسد ولى جاى شكى نيست كه موضوعات غير بديهى علوم نيازمند به براهينى است كه از مقدمات كلى و متافيزيكى تشكيل مىيابد .
ب) اثبات اصول موضوعه چنانكه بارها اشاره كردهايم كلىترين اصول مورد نياز همه علوم حقيقى در فلسفه اولى مورد بحث واقع مىشود و مهمترين آنها اصل عليت و قوانين فرعى آن است اينك به توضيحى در اين باره مىپردازيم .
محور همه تلاشهاى علمى را كشف رابطه على و معلولى و سبب و مسببى بين اشياء و پديدهها تشكيل مىدهد دانشمندى كه سالهاى درازى از عمر خود را در آزمايشگاه صرف تجزيه و تركيب مواد شيميايى مىكند در جستجوى اين است كه دريابد چه عناصرى موجب پيدايش چه موادى مىشود و چه خواص و عوارضى از آنها پديد مىآيد و چه عواملى موجب تجزيه مركبات مىگردد يعنى علت و سبب پيدايش اين پديدهها چيست .
همچنين دانشمند ديگرى كه براى كشف ميكرب يك بيمارى يا داروى آن به آزمايش مىپردازد در واقع مىخواهد علت بروز آن بيمارى و علت بهبود آن را بشناسد .
پس دانشمندان قبل از آغاز كردن تلاشهاى علمى خودشان بر اين باورند كه هر پديدهاى علتى دارد و حتى نيوتن كه از مشاهده افتادن سيبى از درخت به كشف قانون جاذبه نائل گرديد به بركت همين باور بود و اگر چنين مىپنداشت كه پديد آمدن پديدهها تصادفى و بى علت است هرگز به چنين كشفى نائل نمىشد .
اكنون سؤال اين است كه خود اين اصل كه هم مورد نياز فيزيك است و هم شيمى و هم پزشكى و هم ساير علوم در كدام علمى مورد بررسى قرار مىگيرد .
پاسخ اين است كه بررسى اين قانون عقلى در خور هيچ علمى به جز فلسفه نيست .
همچنين قوانين فرعى عليت مانند اين قانون كه هر معلولى علت مناسب و ويژهاى دارد و مثلا غرش شيرى در جنگلهاى آفريقا موجب ابتلاء يك نفر در آسيا به مرض سرطان نمىشود و نغمه سرايى بلبلى در اروپا هم موجب بهبودى او نخواهد شد و نيز اين قانون كه هر جا علت تامهاى تحقق يافت معلول آن هم بالضروره به وجود خواهد آمد و تا سبب تام تحقق نيابد هرگز مسبب آن هم موجود نخواهد شد تبيين اين قوانين هم شان هيچ علمى بغير از فلسفه نيست .
دانشمندان پس از انجام آزمايشات لازم هم بىنياز از اصل عليت نيستند زيرا دادههاى بى واسطه آزمايشها چيزى جز اين نيست كه در موارد آزمايش شده پديدههاى خاصى همزمان يا به دنبال پديدههاى ديگرى تحقق يافتهاند .
اما كشف يك قانون كلى و ادعاى اينكه هميشه اين اسباب و علل موجب پيدايش اين مسببات و معاليل بوده و خواهد بود نيازمند به اصل ديگرى است كه هرگز از راه آزمايش به دست نمىآيد و نظر صحيح اين است كه آن اصل همان اصل عليت استيعنى هنگامى يك دانشمند مىتواند بطور يقينى يك قانون كلى را ارائه دهد كه موفق شود عامل مشترك در همه موارد را كشف كند و به وجود علت پديده در همه موارد مورد آزمايش پىببرد در اين صورت است كه مىتواند بگويد هر وقت و در هر جا چنين علتى تحقق يافت پديده معلول آن هم به وجود خواهد آمد .
نيز هنگامى اين قانون مىتواند به صورت كلى و استثناء ناپذير مورد قبول واقع شود كه قانون ضرورت على پذيرفته شده باشد و گرنه ممكن است كسى احتمال بدهد كه وجود سبب تام هميشه مستلزم پديد آمدن معلول نمىشود يا پيدايش معلول بدون وجود سبب تام هم ممكن است و در اين صورت كليت و ضرورت قانون مزبور خدشهدار خواهد شد و از قطعيتخواهد افتاد .
البته بحث در باره اينكه آيا تجربه توان كشف سبب تام و انحصارى پديدهها را دارد يا نه بحث ديگرى است ولى بهر حال ضرورت و قطعيتيك قانون كلى اگر چنين قانونى در طبيعيات با روش تجربى قابل كشف باشد در گرو پذيرفتن اصل عليت و فروع آن است و اثبات اين قوانين از جمله كمكهايى است كه فلسفه به علوم مىكند
كمكهاى علوم به فلسفه
مهمترين كمكهاى علوم به فلسفه هم به دو صورت انجام مىگيرد:
الف) اثبات مقدمه بعضى از براهين، گاهى براى اثبات پارهاى از مسائل علوم فلسفى مىتوان از مقدمات تجربى استفاده كرد چنانكه از عدم تحقق ادراك با وجود شرايط مادى آن مىتوان نتيجه گرفت كه ادراك پديده مادى نيست همچنين با استفاده از اين مطلب زيستشناختى كه سلولهاى بدن حيوانات و انسان تدريجا مىميرند و سلولهاى ديگر جاى آنها را مىگيرند به طورى كه در طول چند سال همه سلولهاى بدن باستثناى سلولهاى مغز عوض مىشوند و با ضميمه كردن اين مطلب كه پيكره سلولهاى مغز هم تدريجا با تحليل رفتن مواد اوليه و تغذيه از مواد غذايى جديد عوض مىشوند مىتوان براى اثبات روح استفاده كرد زيرا وحدت شخصى و ثبات روح امرى وجدانى و غير قابل انكار است ولى بدن دائما در حال تبديل و تبدل مىباشد پس معلوم مىشود كه روح غير از بدن و امرى ثابت و تبديل ناپذير است و حتى در پارهاى از براهين اثبات وجود خداى متعال مانند برهان حركت و برهان حدوث به يك معنى از مقدمات تجربى استفاده شده است .
اكنون با توجه به اين رابطهاى كه بين علوم طبيعى و علوم فلسفى وجود دارد مىتوانيم رابطهاى هم ميان آنها و متافيزيك اثبات كنيم به اين صورت كه براى اثبات اين مساله متافيزيكى كه وجود مساوى با ماده نيست و مادى بودن از خواص كل هستى و از عوارض همه موجودات نمىباشد و به عبارت ديگر وجود منقسم به مادى و مجرد مىشود از مقدماتى استفاده كنيم كه مثلا از روانشناسى فلسفى گرفته شده و اثبات آنها هم به نوبه خود با كمك گرفتن از علوم تجربى انجام گرفته است و نيز براى اثبات اين مساله كه وابستگى لازمه لاينفك هستى نيست و موجود ناوابسته و مستقل واجب الوجود هم وجود دارد از برهان حركت و حدوث استفاده كنيم كه مبتنى بر مقدمات تجربى است .
[1] . ر. ك قبسات ص 191.
ولى اين رابطه بين علوم طبيعى و فلسفه به معناى نقض مطلبى نيست كه قبلا بيان كرديم يعنى منافاتى با بىنيازى فلسفه از ساير علوم ندارد زيرا راه اثبات مسائل نامبرده منحصر در اينگونه برهانها نيست و براى هر يك از آنها برهان فلسفى خالصى هست كه از بديهيات اوليه و وجدانيات قضاياى حاكى از علوم حضورى تشكيل مىيابد چنانكه در جاى خودش بيان خواهد شد ان شاء الله تعالى و در واقع اقامه براهين مشتمل بر مقدمات تجربى براى ارفاق به كسانى است كه ذهنشان ورزيدگى كافى براى درك كامل براهين فلسفى خالص ندارد براهينى كه از مقدمات عقلى محض و دور از ذهن آشنا به محسوسات تشكيل مىيابد .
ب) تهيه زمينههاى جديد براى تحليلهاى فلسفى هر علمى از تعدادى مسائل كلى و اصولى آغاز مىشود و با پيدايش زمينههاى جديد براى تفصيل و توضيح موارد خاص و جزئى گسترش مىيابد زمنيههايى كه گاهى به كمك ديگر علوم پديد مىآيد .
فلسفه نيز از اين قاعده مستثنى نيست و مسائل اوليه آن معدود است و با نمايان شدن افقهاى وسيعترى گسترش يافته و مىيابد افقهايى كه گاهى با كندوكاوهاى ذهنى و برخورد افكار و انديشهها و گاهى با راهنمايى وحى يا مكاشفات عرفانى كشف مىشود و گاهى هم به وسيله مطالبى كه در علوم ديگر اثبات مىگردد و زمينه را براى تطبيق اصول فلسفى و تحليلهاى عقلى جديدى فراهم مىكند چنانكه مسائلى از قبيل حقيقت وحى و اعجاز از طرف اديان و مسائل ديگرى از قبيل عالم مثال و اشباح از طرف عرفاء مطرح شده و زمينه را براى تحقيقات فلسفى جديدى فراهم كرده است همچنين پيشرفت روانشناسى تجربى مسائل جديدى را فرا روى علم النفس فلسفى گشوده است .
بنا بر اين يكى از خدماتى كه علوم براى فلسفه انجام مىدهند و موجب وسعت چشم انداز و گسترش مسائل و رشد و بارورى آن مىشوند اين است كه موضوعات جديدى را براى تحليلهاى فلسفى و تطبيق اصول كلى فراهم مىآورند .
مثلا در عصر جديد هنگامى كه نظريه تبديل ماده به انرژى و تشكيل يافتن ذرات ماده از انرژى متراكم مطرح شد چنين مسالهاى براى فيلسوف طرح گرديد كه آيا ممكن است در عالم ماده چيزى تحقق يابد كه فاقد صفات اساسى ماده باشد و مثلا حجم نداشته باشد و آيا ممكن استشىء حجمدارى به شىء بىحجمى تبديل شود در صورتى كه پاسخ اين سؤالها منفى باشد نتيجه اين خواهد بود كه انرژى فاقد حجم نيست هر چند با تجربه حسى قابل اثبات نباشد .
همچنين هنگامى كه انرژى از طرف بعضى از فيزيكدانها هم خانواده حركت معرفى گرديد چنين سؤالى پيش آمد كه آيا ممكن است ماده هم كه على الفرض از تراكم انرژى بوجود آمده از سنخ حركت باشد و آيا با تبديل شدن به انرژى يا تبديل شدن بعضى از ذرات اتمى به ميدان بر طبق بعضى از فرضيههاى فيزيك جديد ممكن است ماده خواص ذاتى خود را از دست بدهد و اساسا آيا ماده فيزيكى همان جسم فلسفى است و چه نسبتى بين ماده فيزيكى و مفاهيم ديگرى از قبيل نيرو انرژى ميدان با مفهوم فلسفى جسم وجود دارد .
روشن است كه اين خدمت علوم طبيعى به علوم فلسفى و بويژه متافيزيك نيز به معناى نيازمندى فلسفه به آنها نيست هر چند با مسائلى كه در اثر پيشرفت علوم ديگر مطرح مىشود زمينههاى گستردهترى براى فعاليت و تجلى فلسفه پديد مىآيد
رابطه فلسفه با عرفان
در پايان خوب است اشارهاى به رابطه فلسفه با عرفان داشته باشيم ([1]) و براى اين منظور ناچاريم توضيح مختصرى درباره عرفان بدهيم .
عرفان كه در لغت به معناى شناختن است در اصطلاح به ادراك خاصى اطلاق مىشود كه از راه متمركز كردن توجه به باطن نفس نه از راه تجربه حسى و نه از راه تحليل عقلى به دست مىآيد و در جريان اين سير و سلوك معمولا مكاشفاتى حاصل مىشود كه شبيه به رؤيا است و گاهى عينا از وقايع گذشته يا حال يا آينده حكايات مىكند و گاهى نيازمند به تعبير است و زمانى هم در اثر تصرفات شيطان پديد مىآيد .
مطالبى كه عرفاء به عنوان تفسير و مكاشفات و يافتههاى وجدانى خويش بيان مىكنند عرفان علمى ناميده مىشود و گاهى با ضميمه كردن استدلالات و استنتاجاتى به شكل بحثهاى فلسفى در مىآيد .
ميان فلسفه و عرفان نيز روابط متقابلى وجود دارد كه در دو بخش بررسى مىشود.
كمكهاى فلسفه به عرفان
الف عرفان واقعى تنها از راه بندگى خدا و اطاعت از دستورات او حاصل مىشود و بندگى خدا بدون شناخت او امكان ندارد شناختى كه نيازمند به اصول فلسفى است .
ب) تشخيص مكاشفات صحيح عرفانى با عرضه داشتن آنها بر موازين عقل و شرع انجام مىگيرد و با يك يا چند واسطه به اصول فلسفى منتهى مىشود .
ج) چون شهود عرفانى يك ادراك باطنى و كاملا شخصى است تفسير ذهنى آن به وسيله مفاهيم و انتقال دادن آن به ديگران با الفاظ و اصطلاحات انجام مىگيرد و با توجه به اينكه بسيارى از حقايق عرفانى فراتر از سطح فهم عادى است بايد مفاهيم دقيق و اصطلاحات مناسبى به كار گرفته شود كه موجب سوء تفاهم و بدآموزى نشود چنانكه متاسفانه در مواردى رخ داده است و تعيين مفاهيم دقيق محتاج ذهن ورزيدهاى است كه جز با ممارست در مسائل فلسفى حاصل نمىشود.
كمكهاى عرفان به فلسفه
الف) چنانكه اشاره كرديم مكاشفات و مشاهدات عرفانى مسائل جديدى را براى تحليلات فلسفى فراهم مىكند كه به گسترش چشم انداز و رشد فلسفه كمك مىنمايد .
ب) در مواردى كه علوم فلسفى مسائلى را از راه برهان عقلى اثبات مىكند شهودهاى عرفانى مؤيدات نيرومندى براى صحت آنها به شمار مىرود و در واقع آنچه را فيلسوف با عقل مىفهمد عارف با شهود قلبى مىيابد.
خلاصه
1 اصول موضوعه هر علمى معمولا در علم ديگرى اثبات مىشود و اين وسيلهاى است كه علوم با يكديگر پيوند يابند .
2 اين ارتباط هم ميان علوم طبيعى با يكديگر و هم ميان علوم فلسفى با يكديگر و هم ميان علوم طبيعى با علوم فلسفى بر قرار است .
3 فلسفه به دو طريق به علوم كمك مىكند يكى از راه اثبات موضوعات غير بديهى و ديگرى از راه اثبات كلىترين اصول و مبانى .
4 علوم نيز از دو طريق به فلسفه كمك مىكنند يكى از راه اثبات مقدمه براى بعضى از براهين فلسفى و ديگرى از راه ارائه مسائل جديدى براى تحليلات عقلانى .
5 عرفان عبارت است از شناختى كه از راه متمركز كردن توجه به باطن نفس حاصل مىشود .
6 فلسفه از راه اثبات شناختهاى لازم قبل از سير و سلوك عرفانى و همچنين از راه ارائه موازينى براى تشخيص مكاشفات صحيح و نيز از راه تعيين مفاهيم و اصطلاحات دقيق براى تفسير آنها به عرفان كمك مىكند .
7 عرفان از راه طرح مسائل جديد و نيز از راه تاييد نتايج به دست آمده از انديشههاى عقلانى به فلسفه كمك مىكند .
[1] . براى توضيح بيشتر به كتاب چكيده چند بحثفلسفى ص 18 13 مراجعه كنيد.
معانى اصطلاحى علم و فلسفه
شامل: مقدمه، اشتراك لفظى، معانى اصطلاحى علم، معانى اصطلاحى فلسفه، فلسفه علمى.
مقدمه
واژه فلسفه از آغاز به صورت اسم عامى بر همه علوم حقيقى (غير قراردادى) اطلاق مىشد و در قرون وسطى قلمرو فلسفه وسعت يافت و بعضى از علوم قراردادى مانند ادبيات و معانى و بيان را در بر گرفت و در درس سوم دانستيم كه پوزيتويسم شناخت علمى را در مقابل شناخت فلسفى و متافيزيكى قرار مىدهد و تنها علوم تجربى را شايسته نام علمى مىداند .
طبق اصطلاح اول كه در عصر اسلامى نيز رواج يافت فلسفه داراى بخشهاى مختلفى است كه هر بخشى از آن بنام علم خاصى ناميده مىشود و طبعا تقابلى بين فلسفه و علم وجود نخواهد داشت و اما اصطلاح دوم در قرون وسطى در اروپا پديد آمد و با پايان يافتن آن دوران متروك گرديد .
و اما طبق اصطلاح سوم كه هم اكنون در مغرب زمين رواج دارد فلسفه و متافيزيك در برابر علم قرار مىگيرد و چون اين اصطلاح كمابيش در كشورهاى شرقى هم رايجشده لازم است توضيحى پيرامون علم و فلسفه و متافيزيك و نسبت بين آنها داده شود و ضمنا اشارهاى به اقسام علوم و دستهبندى آنها نيز بشود .
پيش از پرداختن به اين مطالب نكتهاى را در باره اشتراك لفظى واژهها و اختلاف معانى و اصطلاحات يك لفظ يادآور مىشويم كه از اهميت ويژهاى برخوردار است و غفلت از آن موجب مغالطات و اشتباهكاريهاى فراوانى مىگردد
اشتراك لفطى
در همه زبانها تا آنجا كه اطلاع حاصل شده لغاتى يافت مىشود كه هر كدام داراى معانى لغوى و عرفى و اصطلاحى متعددى است و به نام مشترك لفظى ناميده مىشود چنانكه در زبان فارسى واژه دوش به معناى شب گذشته و كتف شانه و دوش حمام به كار مىرود و كلمه شير به معناى شير درنده و شير نوشيدنى و شير آب استعمال مىشود ([1]) .
وجود مشتركات لفظى نقش مهمى را در ادبيات و شعر بازى مىكند ولى در علوم و بويژه در فلسفه مشكلات زيادى را به بار مىآورد مخصوصا با توجه به اينكه معانى مشترك گاهى به قدرى به هم نزديكند كه تمييز آنها از يكديگر دشوار است و بسيارى از مغالطات در اثر اين گونه اشتراكات لفظى روى داده و حتى گاهى بزرگان و صاحب نظران در همين دام گرفتار شدهاند .
از اين روى بعضى از بزرگان فلاسفه مانند ابن سينا مقيد بودهاند كه قبل از ورود در بحثهاى دقيق فلسفى نخست معانى مختلف واژهها و تفاوت اصطلاحات آنها را روشن كنند تا از خلط و اشتباه جلوگيرى به عمل آيد .
براى نمونه يكى از مشتركات لفظى را ذكر مىكنيم كه كاربردهاى گوناگون و اشتباهانگيزى دارد و آن واژه جبر است .
جبر در اصل لغت به معناى جبران كردن و بر طرف نمودن نقص است بعدا به معناى شكستهبندى به كار رفته و شايد نكته انتقال اين بوده كه شكستهبندى نوعى جبران نقص است و احتمالا در آغاز براى شكستهبندى وضع شده و بعد نسبت به جبران هر نقصى تعميم داده شده است .
كاربرد سوم اين كلمه مجبور كردن و تحت فشار قرار دادن است و شايد نكته انتقال به اين معنى تعميم لازمه شكستهبندى باشد يعنى چون لازمه عادى اين كار اين است كه عضو شكسته شده را تحت فشار قرار مىدهند تا استخوانها جفتشود به هر فشارى كه از كسى به ديگرى وارد شود و او را بىاختيار وادار به انجام كارى كند جبر اطلاق شده است و شايد ابتداء در مورد فشار فيزيكى و سپس در مورد فشار روانى به كار رفته باشد و بالاخره همين مفهوم هم توسعه يافته و در مورد هر گونه احساس فشارى به كار رفته است هر چند از ناحيه شخص ديگرى نباشد .
تا اينجا تحول مفهوم جبر را از نظر لغت و عرف بررسى كرديم اكنون اشارهاى به معانى اصطلاحى اين واژه در علوم و فلسفه نيز خواهيم كرد
يكى از اصطلاحات علمى جبر همان اصطلاحى رياضى استيعنى نوعى محاسبه كه در آن به جاى اعداد از حروف استفاده مىشود و شايد نكته جعل اين اصطلاح اين باشد كه در محاسبات جبرى كميتهاى مثبت و منفى به وسيله يكديگر جبران مىشوند يا كميت مجهول در يكى از طرفين معادله را مىتوان با توجه به طرف ديگر يا با انتقال دادن عضوى از آن معلوم كرد كه اين خود نوعى جبران است .
اصطلاح ديگر آن مربوط به روانشناسى است كه در مقابل اختيار و اراده آزاد به كار مىرود و مشابه آن مساله جبر و اختيار است كه در علم كلام مطرح مىشود و همچنين در اخلاق و حقوق و فقه نيز كاربردهايى دارد كه توضيح همه آنها به درازا مىكشد .
از دير زمان مفهوم جبر در مقابل مفهوم اختيار با مفهوم حتميت و ضرورت و وجوب فلسفى خلط شده و در واقع كاربرد غلطى را براى آن به وجود آورده كه همان حتميت و ضرورت باشد چنانكه در مورد معادل آن دترمىنيسم در زبانهاى بيگانه مشاهده مىشود و در نتيجه چنين توهمى به وجود آمده كه در هر موردى ضرورت على و معلولى پذيرفته شود در آنجا اختيار موردى نخواهد داشت و بر عكس نفى ضرورت و حتميت مستلزم اثبات اختيار است و آثار اين توهم در چندين مساله فلسفى ظاهر شده كه از جمله آنها اين است كه متكلمين ضرورت على و معلولى را در مورد فاعل مختار انكار كردهاند و به دنبال آن فلاسفه را متهم نمودهاند كه خداى متعال را مختار نمىدانند از سوى ديگر جبريين وجود سرنوشتحتمى را دليل قول خودشان دانستهاند و در مقابل معتزله كه قائل به اختيار انسان هستند سرنوشتحتمى را نفى كردهاند در صورتى كه حتميتسرنوشت ربطى به جبر ندارد و در حقيقت اين مشاجرات كه سابقهاى طولانى دارد در اثر خلط بين مفهوم جبر و مفهوم ضرورت روى داده است .
نمونه تاسف انگيز ديگر آنكه بعضى از فيزيكدانها ضرورت على در مورد پديدههاى ميكروفيزيكى را مورد تشكيك يا انكار قرار دادهاند و در مقابل بعضى از دانشمندان خداپرست غربى خواستهاند از نفى ضرورت در اين پديدهها وجود اراده الهى را اثبات نمايند به گمان اينكه نفى ضرورت و انكار دترمىنيسم در اين موارد مستلزم اين است كه نيروى مختارى در آنجا اثبات شود .
حاصل آنكه وجود مشتركات لفظى بخصوص در مواردى كه معانى متشابه و متقاربى داشته باشند اشكالاتى را در بحثهاى فلسفى پيش مىآورد و اين دشواريها هنگامى مضاعف مىشود كه يك لفظ معانى اصطلاحى متعددى در يك علم داشته باشد چنانكه در مورد واژه عقل در فلسفه و واژههاى ذاتى و عرضى در منطق چنين است از اين روى ضرورت توضيح معانى مشترك و تعيين معناى مورد نظر در هر مبحث روشن مىشود.
معانى اصطلاحى علم
از جمله واژههايى كه كاربردهاى گوناگون و اشتباه انگيز دارد واژه علم است مفهوم لغوى اين كلمه و معادلهايش در زبانهاى ديگر مانند دانش و دانستن در زبان فارسى روشن و بى نياز از توضيح است ولى علم معانى اصطلاحى مختلفى دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1 اعتقاد يقينى مطابق با واقع در برابر جهل بسيط و مركب هر چند در قضيه واحدى باشد .
2 مجموعه قضايايى كه مناسبتى بين آنها در نظر گرفته شده هر چند قضاياى شخصى و خاص باشد و به اين معنى است كه علم تاريخ دانستن حوادث خاص تاريخى و علم جغرافيا دانستن احوال خاص مناطق مختلف كره زمين و علم رجال و بيوگرافى شخصيتها هم علم ناميده مىشود .
3 مجموعه قضاياى كلى كه محور خاصى براى آنها لحاظ شده و هر كدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصاديق متعدد مىباشد هر چند قضاياى اعتبارى و قراردادى باشد و به اين معنى است كه علوم غير حقيقى و قراردادى مانند لغت و دستور زبان هم علم خوانده مىشود ولى قضاياى شخصى و خاص مانند قضاياى فوق الذكر علم بشمار نمىرود .
4 مجموعه قضايايى كلى حقيقى (غير قراردادى) كه داراى محور خاصى باشد اين اصطلاح همه علوم نظرى و عملى و از جمله الهيات و ما بعد الطبيعه را در بر مىگيرد ولى شامل قضاياى شخصى و اعتبارى نمىشود .
5 مجموعه قضاياى حقيقى كه از راه تجربه حسى قابل اثبات باشد و اين همان اصطلاحى است كه پوزيتويستها به كار مىبرند و بر اساس آن علوم و معارف غير تجربى را علم نمىشمارند .
منحصر كردن واژه علم به علوم تجربى تا آنجا كه مربوط به نامگذارى و جعل اصطلاح باشد جاى بحث و مناقشه ندارد ولى جعل اين اصطلاح از طرف پوزيتويستها مبتنى بر ديدگاه خاص ايشان است كه دايره معرفتيقينى و شناخت واقعى انسان را محدود به امور حسى و تجربى مىپندارند و انديشيدن در ماوراء آنها را لغو و بى حاصل قلمداد مىكنند ولى متاسفانه اين اصطلاح در سطح جهان رواج يافته و بر طبق آن علم در مقابل فلسفه قرار گرفته است .
ما قضاوت در باره قلمرو معرفتيقينى و رد نظريه پوزيتويستى و اثبات شناختحقيقى نسبت به ماوراء قلمرو حس و تجربه را به مبحثشناختشناسى موكول مىكنيم و اينك به توضيح مفهوم فلسفه و متافيزيك مىپردازيم
معانى اصطلاحى فلسفه
تا كنون با سه معناى اصطلاحى فلسفه آشنا شدهايم اصطلاح اول آن شامل همه علوم حقيقى مىشود و اصطلاح دوم آن بعضى از علوم قراردادى را هم در بر مىگيرد و اصطلاح سوم آن مخصوص به معرفتهاى غير تجربى است و در مقابل علم (معرفت تجربى) به كار مىرود .
فلسفه طبق اين اصطلاح شامل منطق شناختشناسى هستى شناسى متافيزيك خدا شناسى روان شناسى نظرى (غير تجربى) زيبايى شناسى اخلاق و سياست مىشود ([2]) هر چند در اين زمينه كمابيش اختلاف نظرهايى وجود دارد و گاهى فقط به معناى فلسفه اولى يا متافيزيك به كار مىرود و بنا بر اين مىتوان آن را اصطلاح چهارمى تلقى كرد .
[1] . آن يكى شير است اندر باديه و آن دگر شير است اندر باديه
آن يكى شير است كه آدم مىخورد و آن دگر شير است كه آدم مىخورد.
[2] .ر.ك:فلسفه عمومي يا مابعدالطيعه، ترجمه يحيي مهدوي ص42؛ خلاصه فلسفه ترجمه فضل الله صمدي ، چاپ هشتم ؛ تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، ج4،ص600؛ تاريخ فلسفه، ترجمه عباس زرياب خوئي، چاپ سوم ص6؛ فلسفه با پژوهش حقيقت، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوي، ص20؛ مسائل و نظريات فلسفه، ترجمه بزرگمهر
واژه فلسفه كاربردهاى اصطلاحى ديگرى نيز دارد كه غالبا همراه با صفتيا مضاف اليه استعمال مىشود مانند فلسفه علمى و فلسفه علوم
فلسفه علمى
اين تعبير نيز در موارد گونهگونى به كار مىرود:
الف در باره فلسفه تحققى اگوست كنت پس از محكوم كردن تفكر فلسفى و متافيزيكى و انكار قوانين عقلى جهان شمول علوم تحققى را به شش بخش اساسى تقسيم كرد كه هر يك قوانين ويژه خود را خواهد داشت به اين ترتيب رياضيات كيهان شناسى فيزيك شيمى زيستشناسى و علم الاجتماع جامعه شناسى و كتابى به نام درسهايى درباره فلسفه پوزيتويسم در شش مجلد نگاشت و كليات علوم ششگانه را با شيوه به اصطلاح تحققى مورد بررسى قرار داد و سه مجلد آن را به جامعه شناسى اختصاص داد هر چند اساس اين فلسفه تحققى را ادعاهاى جزمى غير تحققى تشكيل مىدهد .
به هر حال محتواى اين كتاب كه در واقع طرحى براى بررسى علوم و به ويژه علوم اجتماعى است بنام فلسفه تحققى و فلسفه علمى ناميده مىشود .
ب در مورد فلسفه ماترياليسم ديالكتيك ماركسيستها بر خلاف پوزيتويستها بر ضرورت فلسفه و وجود قوانين جهان شمول تاكيد مىكنند ولى معتقدند كه اين قوانين از تعميم قوانين علوم تجربى به دست مىآيد نه از انديشههاى عقلى و متافيزيكى و از اين روى فلسفه ماترياليسم ديالكتيك را كه به حسب ادعاى خودشان از دستاوردهاى علوم تجربى به دست آمده است فلسفه علمى مىنامند هر چند علمى بودن آن بيش از علمى بودن فلسفه پوزيتويسم نيست و اساسا فلسفه علمى در صورتى كه علمى به معناى تجربى باشد تعبير ناهماهنگ و شبيه كوسه ريش پهن است و در بحثهاى تطبيقى سخنان ايشان را مورد نقادى قرار دادهايم . ([1]) ج اصطلاح ديگر فلسفه علمى مرادف با متدلوژى روش شناسى است روشن است كه هر علمى به مقتضاى نوع مسائل روش خاصى را براى تحقيق و اثبات مطالب مىطلبد مثلا مسائل تاريخى را نمىتوان در آزمايشگاه و به وسيله تجزيه و تركيب مواد و عناصر حل كرد چنانكه هيچ فيلسوفى نمىتواند با تحليلات و استنتاجات ذهنى و فلسفى اثبات كند كه ناپلئون در چه سالى به روسيه حمله كرد و آيا در اين جنگ پيروز شد يا شكستخورد بلكه بايد اين گونه مسائل را با بررسى اسناد و مدارك و ارزيابى اعتبار آنها اثبات كرد .
بطور كلى علوم به معناى عام را از نظر اسلوب تحقيق و روش پژوهش و سبك بررسى مسائل و اثبات مطالب مىتوان به سه دسته كلى تقسيم كرد علوم عقلى علوم تجربى علوم نقلى و تاريخى .
بررسى انواع و طبقات علوم و تعيين روشهاى كلى و جزئى هر يك از دستههاى سهگانه علمى را به نام متدلوژى پديد آورده است كه احيانا به نام فلسفه علمى ناميده مىشود چنانكه گاهى منطق عملى خوانده مىشود.
خلاصه
1 چون در چند قرن اخير در اروپا واژههاى علم و فلسفه در مقابل يكديگر قرار گرفته لازم است توضيحى پيرامون اصطلاحات علم و فلسفه داده شود .
2 اساسا اشتراك لفظى و وجود معانى مختلف براى يك لفظ موجب مشكلات و مغالطاتى در مباحث علمى و بخصوص مباحث فلسفى مىشود و از اين روى ضرورت دارد قبل از ورود در هر مبحث معناى منظور از اصطلاحات مورد استعمال در آن مبحث توضيح داده شود .
3 واژه علم داراى معانى اصطلاحى گوناگونى است كه مهمترين آنها از اين قرار است: الف اعتقاد يقينى . ب مجموعه قضاياى متناسب اعم از جزئى و كلى . ج مجموعه قضاياى كلى اعم از حقيقى و اعتبارى . د مجموعه قضاياى كلى حقيقى . ه مجموعه قضاياى تجربى .
4 واژه فلسفه نيز اصطلاحاتى دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است: الف همه علوم حقيقى . ب علوم حقيقى به اضافه بعضى از علوم قراردادى مانند ادبيات و معانى و بيان . ج علوم غير تجربى مانند منطق الهيات زيبايى شناسى و غيرها . د خصوص ما بعد الطبيعه و الهيات .
5 تعبير فلسفه علمى نيز در موارد مختلفى به كار مىرود: الف طرح بررسى علوم تحققى فلسفه پوزيتويسم . ب فلسفه ماركسيسم ماترياليسم ديالكتيك . ج متدلوژى يا روش شناسى علوم .
فلسفه علوم
شامل: فلسفه علوم، متافيزيك، نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك، تقسيم و طبقهبندى علوم، ملاك مرزبندى علوم، كل و كلى، انشعابات علوم.
فلسفه علوم
گاهي كلمه فلسفه به صورت مضاف به كار مي رود، مانند فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق و... .
اينگونه تعبيرات گاهى از طرف كسانى به كار مىرود كه واژه علم را به علوم تجربى اختصاص دادهاند و واژه فلسفه را در مورد رشتههايى از معارف و معلومات انسانى به كار مىبرند كه به وسيله تجربه حسى قابل اثبات نيست چنين كسانى به جاى اينكه مثلا بگويند علم خدا شناسى خواهند گفت فلسفه خدا شناسى يعنى ذكر مضاف اليه براى فلسفه فقط به منظور نشان دادن نوع مطالب مورد بحث و اشاره به موضوع آنها است .
همچنين كسانى كه مسائل عملى و ارزشى را علمى نمىدانند و براى آنها پايگاه عينى و واقعى قائل نيستند بلكه آنها را صرفا تابع ميلها و رغبتهاى مردم مىپندارند بعضا اينگونه مسائل را وارد قلمرو فلسفه مىكنند و به جاى اينكه مثلا بگويند علم اخلاق مىگويند فلسفه اخلاق يا به جاى اينكه بگويند علم سياسيت مىگويند فلسفه سياست .
ولى گاهى اين تعبير به معناى ديگرى به كار مىرود و آن تبيين اصول و مبانى و باصطلاح مبادى علم ديگر است و بعضا مطالبى از قبيل تاريخچه بنيانگذار هدف روش تحقيق سير تحول آن علم نيز مورد بررسى قرار مىگيرد نظير همان مطالب هشتگانهاى كه سابقا در مقدمه كتاب ذكر و به نام رؤوس ثمانيه ناميده مىشده است .
اين اصطلاح اختصاصى به پوزيتويستها و مانند ايشان ندارد بلكه كسانى كه معارف فلسفى و ارزشى را هم علم و روش بررسى و تحقيق آنها را هم علمى مىدانند اين اصطلاح را به كار مىبرند و گاهى براى اينكه با اصطلاح قبلى اشتباه نشود كلمه علم را هم در مضاف اليه اضافه مىكنند و مثلا مىگويند فلسفه علم تاريخ در برابر فلسفه تاريخ يا فلسفه علم اخلاق در برابر فلسفه اخلاق به اصطلاح قبلى.
متافيزيك
يكى از واژههايى كه در برابر علمى به كار مىرود واژه متافيزيك است از اين روى لازم است توضيحى در باره اين كلمه نيز بدهيم: اين واژه كه از اصل يونانى متاتافوسيكا گرفته شده و با حذف حرف اضافه تا و تبديل فوسيكا به فيزيك به صورت متافيزيك در آمده و در زبان عربى به ما بعد الطبيعه ترجمه شده است .
به حسب نقل مورخين فلسفه اين لفظ نخست به صورت نامى براى يكى از كتابهاى ارسطو به كار رفته كه از نظر ترتيب بعد از كتاب طبيعت قرار داشته و از مباحث كلى وجود بحث مىكرده است مباحثى كه در عصر اسلامى به امور عامه ناميده شد و بعضى از فلاسفه اسلامى نام ما قبل الطبيعه را نيز براى آن مناسب دانستهاند .
ظاهرا اين بخش غير از بخش تئولوژى يا اثولوجيا به معناى خدا شناسى است ولى در كتب فلاسفه اسلامى اين دو بخش در يكديگر ادغام شده و مجموعا به نام الهيات بالمعنى الاعم نام گرفته چنانكه بخش خدا شناسى بنام الهيات بالمعنى الاخص مشخص گرديده است .
بعضى واژه متافيزيك را معادل با ترانسفيزيك و به معناى ماوراء طبيعت گرفتهاند و نامگذارى اين بخش از فلسفه قديم را از باب ناميدن كل به نام جزء شمردهاند زيرا در الهيات بالمعنى الاعم در باره خدا و مجردات ماوراء طبيعت نيز بحث مىشود اما به نظر مىرسد كه همان وجه اول صحيح باشد .
به هر حال متافيزيك نام مجموعهاى از مسائل عقلى نظرى است كه بخشى از فلسفه باصطلاح عام را تشكيل مىداده است چنانكه امروز گاهى واژه فلسفه به آنها اختصاص داده مىشود و يكى از اصطلاحات جديد فلسفه مساوى با متافيزيك مىباشد و علت اينكه پوزيتويستها اينگونه مسائل را غير علمى پنداشتهاند اين است كه قابل اثبات به وسيله تجربه حسى نيست چنانكه قبلا كانت هم عقل نظرى را براى اثبات اين مسائل كافى ندانسته بود و آنها را ديالكتيكى يا جدلى الطرفين ناميده بود
نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك
با توجه به معانى مختلفى كه براى علم و فلسفه ذكر شد روشن مىشود كه نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك بر حسب اصطلاحات مختلف تفاوت مىكند اگر علم به معناى مطلق آگاهى يا مطلق قضاياى متناسب به كار رود اعم از فلسفه مىباشد زيرا شامل قضاياى شخصى و علوم قراردادى و اعتبارى هم مىشود و اگر به معناى قضاياى كلى حقيقى استعمال شود مساوى با فلسفه باصطلاح قديم خواهد بود اما اگر به معناى مجموعه قضاياى تجربى بكار رود اخص از فلسفه به معناى قديم و مباين با فلسفه به معناى جديد مجموعه قضاياى غير تجربى است چنانكه متافيزيك جزئى از فلسفه باصطلاح قديم و مساوى با آن بر حسب يكى از اصطلاحات جديد آن مىباشد .
ولى بايد دانست كه مقابل قرار دادن علم و فلسفه در اصطلاح جديد هر چند به گمان پوزيتويستها و امثال ايشان به معناى كاستن ارج مسائل فلسفى و انكار قدر و منزلت عقل و ارزش ادراكات عقلى است اما حقيقت غير از آن است و در مبحثشناختشناسى روشن خواهد شد كه ارزش ادراكات عقلى نه تنها كمتر از ارزش معلومات حسى و تجربى نيست بلكه به مراتب بيشتر از آنها است و حتى ارزش دانشهاى تجربى در گرو ارزش ادراكات عقلى و قضاياى فلسفى مىباشد .
بنا بر اين اختصاص دادن واژه علم به دانشهاى تجربى و واژه فلسفه به دانشهاى غير تجربى تنها به عنوان يك اصطلاح قابل قبول است و نبايد از تقابل اين دو اصطلاح سوء استفاده شود و مسائل فلسفى و متافيزيكى به عنوان مسائل ظنى و پندارى وانمود گردد چنانكه برچسب علمى هيچ گونه مزيتى را براى هيچ گرايش فلسفى اثبات نمىكند و اساسا اين دو برچسب وصله ناهمرنگى است كه مىتواند نشانه جهل يا عوامفريبى جعل كنندگان آن به حساب آيد و ادعاى اينكه اصول فلسفهاى مانند ماترياليسم ديالكتيك از قوانين تجربى به دست آمده نادرست است زيرا قوانين هيچ علمى قابل تعميم به علم ديگر نيست چه رسد به اينكه به كل هستى تعميم داده شود مثلا قوانين روانشناسى يا زيستشناسى قابل تعميم به فيزيك يا شيمى يا رياضيات نيست و بالعكس قوانين اين علوم در خارج از قلمرو خودشان كارآيى ندارد
تقسيم و طبقهبندى علوم
در اينجا سؤالى مطرح مىشود كه اساسا انگيزه جداسازى علوم از يكديگر چيست پاسخ اين است كه مسائل قابل شناخت طيف گستردهاى را تشكيل مىدهد و در حالى كه در اين طيف بعضى از مسائل در ارتباط تنگاتنگ با بعضى ديگر قرار مىگيرند برخى ديگر از مسائل دور و بيگانه از هم هستند و چندان ارتباطى با يكديگر ندارند .
از سوى ديگر فرا گرفتن بعضى از معلومات متوقف بر بعضى ديگر است و دست كم دانستن يك دسته به فهم دسته ديگر كمك مىكند در حالى كه چنين رابطهاى ميان دستههاى ديگر از دانستنيها وجود ندارد .
با توجه به اينكه فرا گرفتن همه معلومات براى هر دانش پژوهى ميسر نيست و به فرض ميسر بودن چنين انگيزهاى براى همه وجود ندارد چنانكه ذوق و استعداد افراد هم نسبت به فرا گيرى انواع مسائل مختلف است و با توجه به اينكه بعضى از دانشها وابسته به بعضى ديگر و آموختن يكى متوقف بر ديگرى است از اين روى آموزشگران از ديرباز در صدد بر آمدهاند كه از طرفى مسائل مرتبط و متناسب را دستهبندى كنند و دانشها و علوم خاص را مشخص سازند و از طرف ديگر علوم مختلف را طبقهبندى كنند و نياز هر علمى را به علم ديگر و در نتيجه تقدم يكى را بر ديگرى روشن نمايند تا اولا كسانى كه انگيزه يا ذوق و استعداد خاصى دارند بتوانند گمشده خودشان را در ميان انبوه مسائل بىشمار بيابند و راه رسيدن به هدفشان را بشناسند و ثانيا كسانى كه مىخواهند رشتههاى مختلفى از معلومات را فرا گيرند بدانند از كداميك آغاز كنند كه راه را براى آموختن ديگر رشتهها هموار كند و فراگيرى آنها را آسانتر نمايد .
بدين ترتيب علوم به قسمتها و بخشهاى گوناگون تقسيم شد و هر بخش در طبقه و مرتبه خاصى قرار گرفت از جمله تقسيمات علوم تقسيم كلى آنها به علوم نظرى و علوم عملى و تقسيم علوم نظرى به طبيعيات و رياضيات و الهيات و تقسيم علوم عملى به اخلاق و تدبير منزل و سياست است كه قبلا به آن اشاره شد
ملاك مرزبندى علوم
بعد از آنكه لزوم دستهبندى علوم روشن شد سؤال ديگرى طرح مىشود كه علوم را بر اساس چه معيار و ملاكى بايد دستهبندى و مرزبندى كرد .
پاسخ اين است كه علوم را مىتوان با معيارهاى مختلفى دستهبندى كرد كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1 بر اساس اسلوب و روش تحقيق قبلا اشاره كرديم كه همه مسائل را نمىتوان با روش واحدى مورد تحقيق و بررسى قرار داد و نيز خاطر نشان كرديم كه همه علوم را با توجه به روشهاى كلى تحقيق مىتوان به سه دسته تقسيم كرد:
الف علوم عقلى كه فقط با براهين عقلى و استنتاجات ذهنى قابل بررسى است مانند منطق و فلسفه الهى .
ب علوم تجربى كه با روشهاى تجربى قابل اثبات است مانند فيزيك شيمى و زيستشناسى .
ج علوم نقلى كه بر اساس اسناد و مدارك منقول و تاريخى بررسى مىشود مانند تاريخ علم رجال و علم فقه .
2 بر اساس هدف و غايت ملاك ديگرى كه مىتوان بر اساس آن علوم را دستهبندى كرد فايده و نتيجهاى است كه بر آنها مترتب مىشود و هدف و غايتى است كه فراگير از آموختن آنها در نظر مىگيرد مانند هدفهاى مادى و معنوى و هدفهاى فردى و اجتماعى .
بديهى است كسى كه مىخواهد راه تكامل معنوى خود را بشناسد به مسائلى احتياج دارد كه شخص علاقمند به تحصيل ثروت از راه كشاورزى يا صنعت به آنها احتياج ندارد چنانكه يك رهبر اجتماعى نيازمند به داشتن معلومات ديگرى است پس مىتوان علوم را طبق اين اهداف گوناگون دستهبندى كرد .
بر اساس موضوع سومين ملاكى كه مىتواند معيار انفكاك و تمايز علوم واقع شود موضوعات آنها استيعنى با توجه به اينكه هر مساله موضوعى دارد و تعدادى از موضوعات در يك عنوان جامعى مندرج مىشود آن عنوان جامع را محور قرار مىدهند و همه مسائل مربوط به آن را زير چتر يك علم گردآورى مىكنند چنانكه عدد موضوع علم حساب و مقدار كميت متصل موضوع علم هندسه و بدن انسان موضوع علم پزشكى قرار مىگيرد .
تقسيمبندى علوم بر اساس موضوع بهتر از معيارهاى ديگر هدف و انگيزه جداسازى علوم را تامين مىكند چنانكه با رعايت آن ارتباط و هماهنگى درونى مسائل و نظم و ترتيب آنها بهتر حفظ مىشود و از اين روى از ديرباز مورد توجه فلاسفه و دانشمندان بزرگ قرار گرفته است ولى مىتوان در دستهبنديهاى فرعى معيارهاى ديگرى را نيز در نظر گرفت مثلا مىتوان علمى را به نام خدا شناسى ترتيب داد و محور مسائل آن را خداى متعال قرار داد و سپس آن را به شاخههاى فلسفى و عرفانى و دينى منشعب ساخت كه هر كدام با روش ويژهاى مسائل مربوط را مورد بررسى قرار دهد و در واقع معيار اين انقسام جزئى را روش تحقيق تشكيل دهد همچنين رياضيات را مىتوان به شاخههاى گونهگونى منشعب كرد كه هر شاخه بر اساس هدف خاصى مشخص شود مانند رياضيات فيزيك و رياضيات اقتصاد و بدين ترتيب تلفيقى بين معيارهاى مختلف به وجود مىآيد
كل و كلى
عنوان جامعى كه بين موضوعات مسائل در نظر گرفته مىشود و بر اساس آن علم به معناى مجموعه مسائل مرتبط پديد مىآيد گاهى عنوان كلى و داراى افراد و مصاديق فراوان و گاهى به صورت كل و داراى اجزاء متعدد است مثال نوع اول عنوان عدد يا مقدار است كه انواع و اصناف گونهگونى دارد و هر يك موضوع مساله خاصى را تشكيل مىدهد و مثال نوع دوم بدن انسان است كه جهازات و اعضاء و اجزاء متعددى دارد و هر كدام از آنها موضوع بخشى از علم پزشكى است .
تفاوت اصلى بين اين دو نوع موضوع آنست كه در نوع اول عنوان موضوع علم بر تكتك موضوعات مسائل كه افراد و جزئيات آن هستند صدق مىكند به خلاف نوع دوم كه عنوان موضوع بر تكتك موضوعات مسائل صدق نمىكند بلكه بر مجموع اجزاء حمل مىشود
انشعابات علوم
از توضيحات گذشته به دست آمد كه تقسيمبندى علوم براى سهولت آموزش و تامين هر چه بيشتر اهداف تعليم و تربيت انجام مىگيرد در آغاز كه معلومات بشر محدود بود امكان داشت كه همه آنها را به چند دسته تقسيم كرد و مثلا حيوان شناسى را به عنوان علم واحدى در نظر گرفت و حتى مسائل مربوط به انسان را نيز در آن گنجانيد ولى رفته رفته كه دايره مسائل وسعتيافت و مخصوصا بعد از آنكه ابزارهاى علمى مختلفى براى تحقيق در مسائل تجربى ساخته شد بيش از همه علوم تجربى به شعبههاى گوناگونى تقسيم شد و هر علمى به علوم جزئىترى منشعب گرديد چنانكه اين جريان هنوز هم به شكل فزايندهاى ادامه دارد .
بطور كلى انشعاب علوم به چند صورت انجام مىپذيرد:
1 به اين صورت كه اجزاء كوچكترى از كل موضوع در نظر گرفته شود و هر جزء موضوع شاخه جديدى از علم مادر قرار گيرد مانند غده شناسى و ژن شناسى روشن است كه اين نوع انشعاب مخصوص علومى است كه رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل رابطه كل و جزء است .
2 به اين صورت كه انواع جزئىتر و اصناف محدودترى از عنوان كلى در نظر گرفته شود مانند حشره شناسى و ميكرب شناسى اين انشعاب در علومى پديد مىآيد كه رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل رابطه كلى و جزئى است نه كل و جزء .
3 به اين صورت كه روشهاى مختلف تحقيق به عنوان معيار ثانوى در نظر گرفته شود و با حفظ وحدت موضوع شاخههاى جديد پديد آيد و اين در موردى است كه مسائل علم با روشهاى مختلف قابل بررسى و اثبات مانند باشد مانند خدا شناسى فلسفى و خدا شناسى عرفانى و خدا شناسى دينى .
4 به اين صورت كه اهداف متعدد به عنوان معيار فرعى در نظر گرفته شود و مسائل متناسب با هر هدف به نام شاخه خاصى از علم مادر معرفى گردد چنانكه در رياضيات گفته شد.
خلاصه
1 فلسفه به صورت مضاف گاهى در مورد معلومات غير تجربى به كار مىرود و اضافه آن صرفا براى نشان دادن نوع مسائل مورد بحث است مانند فلسفه خدا شناسى چنانكه اضافه علم در مورد معلومات تجربى همين نقش را ايفاء مىكند مانند علم زيستشناسى .
2 كلمه فلسفه گاهى به علم خاصى اضافه مىشود و منظور از آن تبيين اصول و مبانى آن علم است كه بعضا تاريخچه و هدف و روش تحقيق و سير تحول و مطالبى مانند آنها را نيز در بر مىگيرد .
3 متافيزيك نام مجموعهاى از مسائل عقلى است كه با روش تجربى قابل اثبات نيست .
4 نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك به حسب معانى مختلف آنها تفاوت دارد و طبق بعضى از اصطلاحات علم اعم از فلسفه و فلسفه اعم از متافيزيك است .
5 هدف از دستهبندى و طبقهبندى دانشها اين است كه هر كسى بتواند مجموعه مسائل مورد نظر خود را جداگانه بياموزد و آموزش علوم به صورت آسانتر و سودمندترى انجام گيرد .
6 مرزبندى علوم بر اساس معيارهاى مختلفى از جمله روش هدف و موضوع انجام مىگيرد و تقسيمات معروف معمولا بر اساس اختلاف موضوعات انجام گرفته است .
7 نسبت بين موضوع علم و موضوعات مسائل گاهى نسبت بين كل و جزء است و گاهى نسبت بين كلى و جزئى .
8 انشعاب علوم گاهى با ريز كردن موضوع و گاهى با محدود كردن دايره آن و گاهى بر اساس اختلاف روشها و زمانى بر طبق تفاوت اهداف حاصل مىشود.
سير تفكر فلسفى از آغاز تا عصر اسلامى
سير تفكر فلسفى از قرون وسطى تا قرن هجدهم ميلادى
سير تفكر فلسفى در دو قرن اخير
شامل: ايدآليسم عينى، پوزيتويسم عقل گرايى و حس گرايى، اگزيستانسياليسم، ماترياليسم، ديالكتيك، پراگماتيسم مقايسهاى اجمالى .
ايدآليسم عينى
بعد از رنسانس نظام فلسفى پايدارى در مغرب زمين به وجود نيامد بلكه همواره نظريات و مكاتب مختلف فلسفى در حال زايش و مرگ بوده و هستند تعدد و تنوع مكتبها و ايسمها از قرن نوزدهم رو به افزايش نهاد و در اين نگاه گذرا مجال اشارهاى هم به همه آنها نيست و تنها به بعضى از آنها اشاره سريعى خواهيم كرد.
بعد از كانت از اواخر قرن هيجدهم تا اواسط قرن نوزدهم چند تن از فلاسفه آلمانى شهرت يافتند كه انديشههاى ايشان كمابيش از افكار كانتسرچشمه مىگرفت و مىكوشيدند كه نقطه ضعف فلسفه وى را با بهرهگيرى از مايههاى عرفانى جبران كنند و با اينكه اختلافاتى در ميان نظريات ايشان وجود داشت در اين جهتشريك بودند كه از يك ديدگاه شخصى شروع مىكردند و با بيانى شاعرانه به تبيين هستى و پيدايش كثرت از وحدت مىپرداختند و بنام فلاسفه رومانتيك موسوم شدند .
از جمله ايشان فيخته شاگرد بىواسطه كانت است كه سخت علاقمند به اراده آزاد بود و در بين نظريات كانت بر اصالت اخلاق و عقل عملى تاكيد مىكرد وى مىگفت عقل نظرى نظام طبيعت را بسان يك نظام ضرورى مىنگرد ولى ما در خودمان آزادى و ميل به فعاليت اختيارى را مىيابيم و وجدان ما نظامى را ترسيم مىكند كه بايد براى تحقق بخشيدن به آن تلاش كنيم پس بايد طبيعت را تابع من و نه امرى مستقل و بىارتباط با آن تلقى نماييم.
همين گرايش به آزادى بود كه او و ساير رومانتيكها مانند شلينگ را به اصالت روح كه ويژگى آن را آزادى مىشمردند و نوعى آيدآليسم سوق داد مكتبى كه به دست هگل سامان يافت و به صورت يك نظام فلسفى نسبتا منسجم در آمد و بنام ايدآليسم عينى ناميده شد .
هگل كه معاصر شلينگ بود جهان را به عنوان افكار و انديشههايى براى روح مطلق تصور مىكرد كه ميان آنها روابط منطقى حكمفرما است نه روابط على و معلولى به گونهاى كه ديگر فلاسفه قائل هستند .
به نظر وى سير پيدايش ايدهها از وحدت به كثرت و از عام به خاص است در مرتبه نخست عامترين ايدهها يعنى ايده هستى قرار دارد كه مقابل آن يعنى ايده نيستى از درون آن پديد مىآيد و سپس با آن تركيب شده به صورت ايده شدن در مىآيد شدن كه جامع سنتز هستى تز و نيستى آنتىتز است به نوبه خود در موقعيت تز قرار مىگيرد و مقابل آن از درونش ظاهر مىشود و با تركيب شدن با آن سنتز جديدى تحقق مىيابد و اين جريان همچنان ادامه پيدا مىكند تا به خاصترين مفاهيم بينجامد .
هگل اين سير سه حدى ترياد را ديالكتيك مىناميد و آن را قانونى كلى براى پيدايش همه پديدههاى ذهنى و عينى مىپنداشت.
پوزيتويسم
در اوائل قرن نوزدهم ميلادى اگوست كنت فرانسوى كه پدر جامعهشناسى لقب يافته استيك مكتب تجربى افراطى را به نام پوزيتويسم (لاثباتى تحصلى تحققى) بنياد نهاد ([1]) كه اساس آن را اكتفاء به دادههاى بىواسطه حواس تشكيل مىداد و از يك نظر نقطه مقابل ايدآليسم بشمار مىرفت .
كنتحتى مفاهيم انتزاعى علوم را كه از مشاهده مستقيم به دست نمىآيد متافيزيكى و غير علمى مىشمرد و كار به جايى رسيد كه اصولا قضاياى متافيزيكى الفاظى پوچ و بىمعنى به حساب آمد .
اگوست كنت براى فكر بشر سه مرحله قائل شد ([2]) : نخست مرحله الهى و دينى كه حوادث را به علل ماورائى نسبت مىدهد دوم مرحله فلسفى كه علتحوادث را در جوهر نامرئى و طبيعت اشياء مىجويد و سوم مرحله علمى كه به جاى جستجو از چرايى پديدهها به چگونگى پيدايش و روابط آنها با يكديگر مىپردازد و اين همان مرحله اثباتى و تحققى است.
شگفتآور اين است كه وى سرانجام به ضرورت دين براى بشر اعتراف كرد ولى معبود آنرا انسانيت قرار داد و خودش عهدهدار رسالت اين آيين شد و مراسمى براى پرستش فردى و گروهى تعيين كرد .
آيين انسان پرستى كه نمونه كامل اومانيسم است در فرانسه و انگلستان و سوئد و آمريكاى شمالى و جنوبى پيروانى پيدا كرد كه رسما به آن گرويدند و معابدى براى پرستش انسان بنا نهادند ولى تاثيرات غير مستقيمى در ديگران هم بجاى گذاشت كه در اينجا مجال ذكر آنها نيست.
عقل گرايى و حس گرايى
مكاتب فلسفى مغرب زمين به دو دسته كلى تقسيم مىشوند عقلگرايان و حسگرايان نمونه بارز دسته اول در قرن نوزدهم ايدآليسم هگل بود كه حتى در انگلستان هم طرفدارانى پيدا كرد و نمونه بارز دسته دوم پوزيتويسم بود كه تا امروز هم رواج دارد و ويتگنشتاين و كارناپ و راسل از طرفداران اين مكتباند .
غالب فلاسفه الهى از عقلگرايان و غالب ملحدان از حسگرايان هستند و در ميان موارد غير غالب مىتوان از مكتاگارت فيلسوف هگلى انگليسى نام برد كه گرايش الحادى داشت.
تناسب حس گرايى با انكار و دست كم شك در ماوراء طبيعت روشن است و چنين بود كه پيشرفت فلسفههاى حسى و پوزيتويستى گرايشهاى مادى و الحادى را به دنبال مىآورد و نبودن رقيب نيرومند در جناح عقل گرايان زمينه را براى رواج آنها فراهم مىكرد .
چنانكه اشاره شد مشهورترين مكتب عقل گراى قرن نوزدهم ايدآليسم هگل بود كه على رغم جاذبه ناشى از نظام نسبتا منسجم و وسعت مسائل و ديدگاهها فاقد منطق قوى و استدلالهاى متقن بود و طولى نكشيد كه حتى از طرف علاقهمندان هم مورد انتقاد و معارضه واقع شد و از جمله دو نوع واكنش همزمان ولى مختلف در برابر آن پديد آمد كه يكى از طرف سون كىيركگارد كشيش دانماركى و بنيانگذار مكتب اگزيستانسياليسم و ديگرى از طرف كارل ماركس يهودى زاده آلمانى و مؤسس ماترياليسم ديالكتيك انجام گرفت .
اگزيستانسياليسم
گرايش رومانتيكى كه به منظور توجيه آزادى انسان پديد آمده بود سرانجام در ايدآليسم هگل به صورت يك نظام فلسفى جامع در آمد و تاريخ را به عنوان جريان اصيل و عظيمى معرفى كرد كه بر اساس اصول ديالكتيك پيش مىرود و تكامل مىيابد .
و بدين ترتيب از مسير اصلى منحرف گرديد زيرا در اين نگرش ارادههاى فردى نقش اصيل خود را از دست مىداد و از اين روى مورد انتقادات زيادى قرار گرفت .
يكى از كسانى كه منطق و فلسفه تاريخ هگل را شديدا مورد انتقاد قرار داد كى يركگارد بود كه بر مسئوليت فردى انسان و اراده آزاد وى در سازندگى خويش تاكيد مىكرد و انسانيت انسان را در گرو آگاهى از مسئوليت فردى به خصوص مسئوليت در برابر خدا مىدانست و مىگفت نزديكى و پيوند و ارتباط با خدا است كه آدمى را انسان مىسازد .
اين گرايش كه با فلسفه پديدار شناسى فنومنولژى ادموند هوسرل تقويت مىشد به پيدايش اگزيستانسياليسم انجاميد و انديشمندانى مانند هايدگر و ياسپرس در آلمان و مارسل و ژان پل سارتر در فرانسه با ديدگاههاى مختلف الهى و الحادى به آن گرويدند
ماترياليسم ديالكتيك
بعد از رنسانس كه فلسفه و دين در اروپا دچار بحران شدند الحاد و ماديگرى كمابيش رواج يافت و در قرن نوزدهم چند تن از زيستشناسان و پزشكان مانند فوگت و بوخنر و ارنست هگل بر اصالت ماده و نفى ماوراء طبيعت تاكيد كردند ولى مهمترين مكتب فلسفى ماترياليسم به وسيله كارل ماركس و انگلس پىريزى گرديد ماركس منطق ديالكتيك و اصالت تاريخ را از هگل و ماديگرى را از فويرباخ گرفت و عامل اصلى تحولات جامعه و تاريخ را كه به گمان وى طبق اصول ديالكتيك و مخصوصا بر اساس تضاد و تناقض صورت مىگيرد عامل اقتصادى دانست و آن را زيربناى همه شؤون انسانى معرفى كرد و ساير شؤون اجتماعى و فرهنگى را تابع آن شمرد .
وى براى تاريخ انسان مراحلى قائل بود كه از مرحله اشتراكى نخستين آغاز مىشود و به ترتيب از مراحل بردهدارى و فئوداليسم و سرمايهدارى مىگذرد و به سوسياليسم و حكومت كارگرى مىرسد و سرانجام به كمونيسم ختم مىشود يعنى مرحلهاى كه مالكيت به طور كلى لغو مىگردد و نيازى به دولت و حكومت هم نخواهد بود
پراگماتيسم
در پايان اين مرور سريع نگاهى بيفكنيم بر تنها مكتب فلسفى كه به وسيله انديشمندان آمريكائى در آستانه قرن بيستم به وجود آمد و مشهورترين ايشان ويليام جيمز روانشناس و فيلسوف معروف است .
اين مكتب كه به نام پراگماتيسم اصالت عمل ناميده مىشود قضيهاى را حقيقت مىداند كه داراى فايده عملى باشد و به ديگر سخن حقيقت عبارت است از معنايى كه ذهن مىسازد تا به وسيله آن به نتايج عملى بيشتر و بهترى دستيابد و اين نكتهاى است كه در هيچ مكتب فلسفى ديگرى صريحا مطرح نشده است گو اينكه ريشه آن را در سخنان هيوم مىتوان يافت در آنجا كه عقل را خادم رغبتهاى انسان مىنامد و ارزش معرفت را به جنبه عملى منحصر مىكند .
اصالت عمل به معنايى كه گفته شد نخستين بار توسط شارل پيرس آمريكائى مطرح شد و بعد به صورت عنوانى براى مشرب فلسفى ويليام جيمز در آمد مشربى كه طرفدارانى در آمريكا و اروپا پيدا كرد .
جيمز كه روش خود را تجربى خالص مىناميد در تعيين قلمرو تجربه با ديگر تجربهگرايان اختلاف نظر داشت و آن را علاوه بر تجربه حسى و ظاهرى شامل تجربه روانى و تجربه دينى هم مىشمرد و عقائد مذهبى مخصوصا اعتقاد به قدرت و رحمت الهى را براى سلامت روانى مفيد و به همين دليل حقيقت مىدانست و خود وى كه در بيست و نه سالگى دچار يك بحران روحى شده بود با توجه به خدا و رحمت و قدرت او بر تغيير سرنوشت انسان بهبود يافت و از اين روى بر نماز و نيايش تاكيد مىكرد ولى خدا را هم كامل مطلق و نامتناهى نمىدانست بلكه براى او هم تكامل قائل بود و اساسا عدم تكامل را مساوى با سكون و دليل نقص مىپنداشت .
[1] . قبلا كنت دوسن سيمون چنين مكتبى را پيشنهاد كرده بود و ريشه آن را در افكار كانت مىتوان يافت.
[2] . گويند: اگوست كنت اين مراحل سهگانه را از پزشكى بنام دكتر بوردان گرفته بود.
ريشه اين تكاملگرايى افراطى و تجاوزگر را در پارهاى از سخنان هگل از جمله در مقدمه پديدار شناسى ذهن مىتوان يافت ولى بيش از همه برگسون و وايتهد اخيرا بر آن اصرار ورزيدهاند .
ويليام جيمز همچنين بر اراده آزاد و نقش سازنده آن تاكيد داشت و در اين جهت با پيروان اگزيستانسياليسم همنوا بود .
مقايسهاى اجمالى
با اين نگاه سريع بر سير تفكر فلسفى بشر ضمن آشنا شدن با تاريخچه اجمالى فلسفه روشن شد كه فلسفه غربى بعد از رنسانس چه نشيب و فرازهايى را پيموده و از چه پيچ و خمهايى عبور كرده و هم اكنون در چه موقعيت متزلزل و تناقضآميزى قرار دارد و با اينكه گهگاه موشكافيهاى ظريفى از طرف بعضى از فيلسوفان آن سامان انجام گرفته و مسائل دقيقى مخصوصا در زمينه شناخت مطرح شده و همچنين جرقههاى روشنگرى در برخى از عقلها و دلها درخشيده است ولى هيچگاه نظام فلسفى نيرومند و استوارى به وجود نيامده و نقطههاى درخشان فكرى نتوانسته استخط راست پايدارى را فرا راه انديشمندان ترسيم نمايد بلكه همواره آشفتگيها و نابسامانيها بر جو فلسفى مغرب زمين حاكم بوده و هست .
و اين درست بر خلاف وضعى است كه در فلسفه اسلامى جريان داشته و دارد زيرا فلسفه اسلامى همواره يك مسير مستقيم و بالنده را طى كرده و با وجود گرايشهايى كه گهگاه به اين سوى و آن سوى پيدا كرده هيچگاه از مسير اصلى منحرف نشده و گرايشهاى فرعى مختلف مانند شاخههاى درختى كه در جهات مختلف مىگسترد بر رشد و شكوفاييش افزوده است .
اميد آنكه اين سير تكاملى به همت انديشمندان متعهد همچنان ادامه يابد تا اينكه محيطهاى ظلمانى ديگر نيز در پرتو انوار تابناكش روشن گردند و از حيرتها و سرگردانيها رهايى يابند.
خلاصه
1 بعد از كانت چند تن از فلاسفه آلمانى با الهام گرفتن از اصالت عقل عملى در فلسفه وى و با بهرهگيرى از مايههاى عرفانى براى جبران نقاط ضعف آن مكتب فلسفى ويژهاى را ارائه كردند كه به نام رومانتيك ناميده شد .
2 هگل با استفاده از پيشكسوتان مانند فيخته و معاصرينش مانند شلينگ و با بررسى نقادانه از سخنان ايشان فلسفه جامع و نسبتا منسجمى را به وجود آورد كه به نام ايدآليسم عينى ناميد شد .
3 به نظر وى پديدههاى جهان انديشههاى روح مطلقاند كه بر اساس قوانين منطق ديالكتيك به وجود مىآيند و تكامل مىيابند و اصول ديالكتيك در عين حال كه اصولى منطقى و ذهنى هستند بر عالم عينى و خارجى نيز حكمفرما مىباشند زيرا طبق اين نگرش ايدآليستى دوگانگى ذهن و عين برداشته مىشود و همه پديدههاى عينى پديدههاى ذهنى روح مطلق نيز به شمار مىروند .
4 اگوست كنت براى انديشه انسان سه مرحله قائل بود مرحله الهى و دينى مرحله فلسفى و متافيزيكى و مرحله علمى و تحققى كه مرحله نهائى فكر بشر است و به چگونگى پيدايش نه چرايى پديدهها و روابط آنها با يكديگر مىانديشد روابطى كه قابل درك حسى و اثبات تجربى است و اين نهايت چيزى است كه انسان توان شناخت واقعى آن را دارد و هر آن چيزى كه قابل درك بى واسطه حسى نباشد علمى نخواهد بود بلكه يا از اساطير مذهبى است و يا از انديشههاى فلسفى متافيزيكى .
5 فلسفه هگل به واسطه ضعف منطق و سستى پايههاى عقلىاش مورد انتقادهاى گوناگونى قرار گرفت و از جمله دو خط كمابيش مخالف با آن به صورت اگزيستانسياليسم و ماترياليسم ديالكتيك در برابر آن پديد آمد .
6 محور اصلى اگزيستانسياليسم اختيار انسان در ساختن خويش و رقم زدن سرنوشتخويش است اين گرايش با انگيزه الهى و به وسيله يك كشيش دانماركى به نام كىيركگارد و با تاكيد بر مسئوليت انسان در برابر خداى متعال بنياد گرديد ولى رفته رفته به صورت يك گرايش اومانيستى و بىتفاوت نسبت به دين در آمد و امروز معروفترين شاخههاى آن همان شاخه الحادى سارتر است .
7 ماترياليسم ديالكتيك به وسيله ماركس و انگلس به وجود آمد و جوهر آن را انكار ماوراء طبيعت و نيز حركت تكاملى جهان ماده بر اساس قوانين ديالكتيك و مخصوصا قانون تضاد و تناقض تشكيل مىدهد.
8 پراگماتيسم تنها مكتب فلسفى است كه به وسيله انديشمندان آمريكائى پىريزى گرديده و اساس آن را اهتمام به كار و ابتكار در برابر انديشه و تعقل تشكيل مىدهد و حتى حقيقت را مساوى با فكرى مىداند كه در مقام عمل به كار آيد.
9 معروفترين چهره اين مكتب ويليام جيمز روانشناس معروف است كه بر تجربههاى درونى و دينى تكيه مىكرد و نماز و نيايش را بهترين ضامن سلامت روان و داروى شفابخش امراض روانى مىدانست و تاثير آن را هم در زندگى خويش تجربه كرده بود و هم در بيماران روانى وى همچنان بر اراده آزاد انسان تاكيد مىكرد چيزى كه مورد انكار روانشناسان حسگرا و پوزيتويست بوده و هست .
10 در طول تاريخ فلسفه غرب جرقههاى روشنگرى در عقلها و دلها درخشيده ولى در اثر پراكندگى نتوانسته استخط مستقيم پايدارى را در تفكر فلسفى آن سامان رسم نمايد بر خلاف فلسفه اسلامى كه هيچگاه از مسير اصلى منحرف نشده و اختلاف گرايشهاى فرعى بر غنى و نضج آن افزوده است.
مقدمه شناختشناسى
شامل: اهميتشناختشناسى، نگاهى به تاريخچه شناختشناسى، شناخت در فلسفه اسلامى، تعريف شناختشناسى.
اهميتشناختشناسى
كه براى انسان به عنوان يك موجود آگاه كه فعاليتهايش از آگاهى نشات مىگيرد يك سلسله مسائل بنيادى مطرح است كه تغافل و شانه خالى كردن از تلاش براى يافتن پاسخهاى صحيح آنها او را از مرز انسانيتخارج كرده به چارپايان ملحق مىسازد و باقى ماندن در حال شك و دودلى علاوه بر اينكه وجدان حقيقتجويش را خرسند نمىكند و نگرانى از مسئوليت محتمل را رفع نمىنمايد وى را موجودى ايستا و بىتحرك و احيانا خطرناك به بار مىآورد چنانكه راهحلهاى غلط و انحرافى مانند ماديگرى و پوچانگارى نيز نمىتوانند آرامش روانى و خوشبختى اجتماعى را فراهم كنند و ريشهاىترين عامل مفاسد فردى و اجتماعى را بايد در كژبينىها و كژانديشىها جستجو كرد پس چارهاى جز اين نيست كه با عزمى راسخ و سستى ناپذير به بررسى اين مسائل بپردازيم و از هيچ كوششى در اين راه دريغ نورزيم تا هم پايههاى زندگى انسانى خود را استوار سازيم و هم ديگران را در اين راه يارى دهيم و از نفوذ انديشههاى نادرست و رواج مكتبهاى منحرف در جامعه خويش جلوگيرى كنيم .
اكنون كه ضرورت تلاش عقلانى و فلسفى كاملا روشن شده و جاى هيچگونه شك و ترديد و وسوسهاى نسبت به آن باقى نمانده و عزيمت بر سير و سلوك در اين مسير را ضرورى و اجتناب ناپذير كردهايم در نخستين گام با اين سؤال مواجه مىشويم كه آيا عقل بشر توان حل اين مسائل را دارد .
اين پرسش هسته مركزى مسائل شناختشناسى را تشكيل مىدهد و تا مسائل اين بخش حل نشود نوبت به بررسى مسائل هستى شناسى و ديگر علوم فلسفى نمىرسد زيرا تا هنگامى كه ارزش شناخت عقلانى ثابت نشده ادعاى ارائه راه حل واقعى براى چنين مسائلى بيهوده و ناپذيرفتنى است و همواره چنين سؤالى وجود خواهد داشت كه از كجا عقل اين مسئله را درستحل كرده باشد .
و درست در اين جا است كه بسيارى از چهرههاى سرشناس فلسفه غرب مانند هيوم و كانت و اگوست كنت و همه پوزيتويستها لغزيدهاند و با نظريات نادرستخود بنياد فرهنگ جوامع غربى را واژگون ساختهاند و حتى دانشمندان علوم ديگر مخصوصا روانشناسان رفتارگرا را به گمراهى كشاندهاند و متاسفانه امواج شكننده و تباه كننده اينگونه مكتبها به ديگر نقاط جهان نيز گسترش يافته و جز قلههاى رفيع و صخرههاى سرسخت و آسيبناپذيرى كه در پناه فلسفه استوار و نيرومند الهى قرار داشتهاند ديگران را كمابيش تحت تاثير قرار داده است .
بنا بر اين بايد بكوشيم تا گام نخستين را با استوارى برداريم و سنگ بناى كاخ انديشه فلسفى خود را با استحكام و اتقان هر چه بيشتر به كار گذاريم تا بتوانيم به يارى خداى متعال مراحل ديگر را نيز به شايستگى بپيماييم و به هدف مطلوب برسيم
نگاهى به تاريخچه شناختشناسى
گرچه شناختشناسى اپيستمولوژى به عنوان شاخهاى از علوم فلسفى سابقه زيادى در تاريخ علوم ندارد ولى مىتوان گفت كه مسئله ارزش شناخت كه محور اصلى مسائل آنرا تشكيل مىدهد از قديمترين دورانهاى فلسفه كمابيش مطرح بوده است و شايد نخستين عاملى كه موجب توجه انديشمندان به اين مسئله شده كشف خطاهاى حواس و نارسايى اين ابزار شناخت براى نمايش دادن واقعيتهاى خارجى بوده است و همين امر موجب شد كه الئائيان بهاى بيشترى به ادراكات عقلى بدهند و ادراكات حسى را قابل اعتماد ندانند .
از سوى ديگر اختلافات دانشمندان در مسائل عقلى و استدلالات متناقضى كه هر گروهى براى اثبات و تاييد افكار و آراء خودشان مىكردند به سوفيستها مجال داد كه ارزش ادراكات عقلى را انكار كنند و بقدرى در اين زمينه زياده روى كردند كه اساسا واقعيتخارجى را مورد شك و انكار قرار دادند .
از اين پس مسئله شناخت به صورت جدىترى مطرح شد تا اينكه ارسطو اصول منطقى را به عنوان ضوابطى براى درست انديشيدن و سنجش استدلالها تدوين كرد كه هنوز هم بعد از گذشت بيست و چند قرن مورد استفاده مىباشد و حتى ماركسيستها پس از سالها مبارزه با آن سرانجام آنرا به عنوان بخشى از منطق مورد نياز بشر پذيرفتهاند .
بعد از دوران شكوفايى فلسفه يونان نوساناتى در ارزشگزارى به ادراكات حسى و عقلى پديد آمد و دو مرتبه ديگر بحران شك گرايى در اروپا رخ داد و بعد از عهد رنسانس و پيشرفت علوم تجربى تدريجا حس گرايى رواج بيشترى يافت چنانكه اكنون هم گرايش غالب همين است هر چند در ميان عقلگرايان هم گهگاه چهرههاى برجستهاى رخ نمودهاند .
تقريبا نخستين پژوهشهاى سيستماتيك درباره شناختشناسى در قاره اروپا به وسيله لايب نيتز و در انگلستان به وسيله جان لاك انجام يافت و بدين ترتيب شاخه مستقلى از علوم فلسفى رسما شكل گرفت پژوهشهاى لاك به وسيله اخلافش باركلى و هيوم دنبال شد و مكتب تجربه گرايى ايشان شهرت يافت و تدريجا موقعيت عقلگرايان را تضعيف كرد به طورى كه كانت فيلسوف معروف آلمانى كه در جناح عقلگرايان قرار دارد شديدا تحت تاثير افكار هيوم واقع شد .
كانت ارزشيابى شناخت و توان عقل را مهمترين وظيفه فلسفه قلمداد كرد ولى ارزش ادراكات عقل نظرى را تنها در محدوده علوم تجربى و رياضى و در خدمت آنها پذيرفت و نخستين ضربه سهمگين را از ميان عقلگرايان بر پيكر متافيزيك وارد ساخت هر چند قبلا هيوم چهره برجسته مكتب تجربه گرايى آمپريسم حمله سختى را آغاز كرده بود و بعدا هم به وسيله پوزيتويستها به صورت جدىترى دنبال شد بدين ترتيب تاثير عينى شناختشناسى در ساير رشتههاى فلسفى و راز انحطاط فلسفه غربى آشكار مىشود
شناخت در فلسفه اسلامى
بر خلاف نوسانات و بحرانهايى كه براى فلسفه غربى بويژه در زمينه شناختشناسى پيش آمده به طورى كه بعد از گذشت بيست و پنج قرن از طول عمر آن هنوز هم نه تنها بر پايگاه محكم و استوارى دست نيافته بلكه مىتوان گفت پايههايش لرزانتر هم شده است بر عكس فلسفه اسلامى همواره از موضع نيرومند و استوارى برخوردار بوده و هيچگاه دستخوش تزلزل و اضطراب و بحران نگرديده است و با اينكه كمابيش گرايشهاى مخالفى در كنار آن بوجود آمده و گهگاه فلاسفه اسلامى را درگير كرده ولى پيوسته موضع قاطع ايشان مبنى بر اصالت عقل در مسائل متافيزيكى كاملا محفوظ بوده و بدون اينكه از ارج تجارب حسى بكاهند و اهميت بكار گيرى روش تجربى را در علوم طبيعى انكار كنند بر استفاده از متد تعقلى در حل مسائل فلسفى تاكيد داشتهاند و برخورد با گرايشهاى مخالف و دست و پنجه نرم كردن با منتقدان و جدل پيشگان نه تنها سستى و ضعفى در ايشان پديد نياورده بلكه بر نيرو و توانشان افزوده است و چنين بوده كه درخت فلسفه اسلامى روز بروز شكوفاتر و بارورتر و در برابر حملات دشمنان مقاومتر و آسيب ناپذيرتر شده است و هم اكنون قدرت كامل بر دفاع از مواضع حقه خويش و پيروزى بر هر حريفى را دارد و به خواستخدا با گسترش امكانات براى ارائه و تبيين نظريات اصولى خود محافل فلسفى جهان را فتح و زمينه سيطره فرهنگ اسلامى را بر كل جهان فراهم خواهد كرد .
گرايشهايى كه كمابيش آهنگ مخالفت با فلسفه را داشته غالبا از دو منبع مايه مىگرفته ستيكى از ناحيه كسانى كه پارهاى از آراء فلسفى رايج در عصر خودشان را با ظواهر كتاب و سنت ناسازگار مىديدهاند و از بيم آنكه مبادا گسترش اين افكار موجب سستى عقايد مذهبى مردم شود با آنها به مخالفت برمىخاستهاند و ديگرى از ناحيه عارف مشربانى كه بر هميتسير معنوى تاكيد داشتهاند و از ترس اينكه مبادا گرايش فلسفى موجب غفلت و عقب ماندگى از سير قلبى و سلوك عرفانى گردد بهايى به آن نمىدادهاند و پاى استدلاليان را چوبين معرفى مىكردهاند .
ولى بايد دانست كه دين حقى مانند دين مبين اسلام هيچگاه از ناحيه انديشههاى فيلسوفان هر چند كاستيها و كژيهايى هم داشته باشد مورد تهديد قرار نخواهد گرفت بلكه با نضج و رشد يافتن فلسفه و گذشت آن از مراحل خامى و ناپختگى حقايق اسلام به وسيله آن جلوهگرتر و حقانيتش آشكارتر مىشود و فلسفه به صورت خدمتگزار شايسته و جانشين ناپذيرى براى آن در مىآيد كه از يك سوى معارف والاى آنرا تبيين و از سوى ديگر در برابر مكتبهاى انحرافى مهاجم از آن دفاع مىكند چنانكه تا كنون چنين بوده و بعدا به خواستخداى متعال به صورت كاملترى ادامه خواهد يافت .
اما سير و سلوك معنوى و عرفانى هيچگاه تضادى با فلسفه الهى نداشته بلكه همواره كمكهايى به آن نموده و بهرههايى از آن دريافت داشته است چنانكه در رابطه فلسفه با عرفان اشاره شد و بايد گفت اينگونه مخالفتها در مجموع براى جلوگيرى از يكسونگرى و افراط و تفريط و براى حفظ مرزهاى هر يك مفيد بوده است .
با توجه به ثبات و استحكام و تزلزل ناپذيرى موضع عقل در فلسفه اسلامى ضرورتى براى بررسى تفصيلى مسائل شناخت به صورت منظم و سيستماتيك و به عنوان شاخه مستقلى از فلسفه پيش نيامده و تنها به طرح مسائل پراكندهاى پيرامون شناخت در ابواب مختلف منطق و فلسفه اكتفاء شده است مثلا در يك باب به مناسبتى به سخن سوفسطائيان و بطلان آن اشاره شده و در باب ديگرى اقسام علم و احكام آنها بيان گرديده است و حتى مساله وجود ذهنى كه يكى از مواضع مناسب براى طرح مسائل شناخت مىباشد تا زمان ابن سينا هم به صورت يك مسئله مستقل مطرح نبوده و بعدا هم تمام اطراف و جوانب آن مورد بررسى و تحقيق فراگير و همه جانبه واقع نشده است .
ولى اكنون با توجه به شرايط فعلى كه انديشههاى غربيان كمابيش در محافل فرهنگى ما نفوذ يافته و بسيارى از مسلمات فلسفه الهى را زير سؤال برده است نمىتوان كادر مسائل فلسفه را بسته نگاه داشت و روش سنتى را در طرح و تنظيم مباحث ادامه داد زيرا اين كار علاوه بر اينكه از رشد و تكامل فلسفه به وسيله برخورد با ديگر مكاتب جلوگيرى مىكند روشنفكران ما را هم كه خواه ناخواه با انديشههاى غربى آشنا شده و مىشوند نسبت به فلسفه اسلامى بدبين مىسازد و چنين توهمى را در ايشان پديد مىآورد كه اين فلسفه كار آيى خود را از دست داده و ديگر توان هماوردى با ساير مكتبهاى فلسفى را ندارد و در نتيجه روز به روز بر گرايش ايشان به سوى فرهنگهاى بيگانه افزوده مىشود و فاجعه عظيمى را ببار مىآورد چنانكه اين روند در زمان رژيم گذشته در دانشگاههاى كشور خودمان مشهود بود .
پس به پاس پيروزى انقلاب اسلامى و به احترام خونهاى پاكى كه در راه آن نثار شده و به حكم وظيفه الهى كه بر عهده ما آمده است مىبايست بر تلاش خودمان در راه تبيين مبانى فلسفه بيفزائيم و آنها را به صورتى عرضه كنيم كه پاسخگوى شبهات مكتبهاى الحادى و انحرافى و تامين كننده نيازمنديهاى عقيدتى اين عصر بوده براى جوانان حقجو و حقيقت پژوه هر چه بيشتر و بهتر قابل فهم و هضم باشد تا آموزش فلسفه اسلامى در سطح وسيعى گسترش يابد و فرهنگ اسلامى را از آسيبپذيرى در برابر انديشههاى بيگانه بيمه كند
تعريف شناختشناسى
پيش از آنكه به تعريف علم شناختشناسى بپردازيم لازم است توضيحى پيرامون واژه شناخت بدهيم اين واژه كه معادل كلمه معرفت در زبان عربى است كاربردهاى مختلفى دارد و عامترين مفهوم آن مساوى با مطلق علم و آگاهى و اطلاع است و گاهى به ادراكات جزئى اختصاص داده مىشود و زمانى به معناى بازشناسى به كار مىرود چنانكه گاهى هم به معناى علم مطابق با واقع و يقينى استعمال مىگردد در باره معادلهاى خارجى آن نيز بحثهايى از نظر لغتشناسى و ريشهيابى لفظ شده كه نيازى به ذكر آنها نيست .
اما شناخت بعنوان موضوع علم شناختشناسى ممكن است به هر يك از معانى ياد شده يا جز آنها در نظر گرفته شود و در واقع تابع قرار داد است ولى نظر به اينكه هدف از بررسى مسائل شناخت اختصاص به نوع خاصى از آن ندارد بهتر اين است كه همان معناى اعم و مساوى با مطلق علم اراده شود .
مفهوم علم يكى از روشنترين و بديهىترين مفاهيم است و نه تنها نيازمند به تعريف نيست كه اساسا تعريف آن امكان ندارد زيرا مفهوم واضحترى از آن وجود ندارد كه معرف آن واقع شود و عباراتى كه به عنوان تعريف علم و معرفت در كتابهاى منطقى يا فلسفى به كار مىرود تعريف حقيقى نيست و منظور از ذكر آنها يا تعيين مصداق مورد نظر در علم يا در مبحثخاصى است چنانكه منطقيين علم را به حصول صورت چيزى در ذهن تعريف كردهاند و فايده آن تعيين مصداق مورد نظر ايشان يعنى علم حصولى است و يا اشاره به نظريه تعريف كننده درباره بعضى از مسائل هستى شناختى مربوط به آن است چنانكه بعضى از فلاسفه مىگويند علم عبارت است از حضور مجردى نزد مجرد ديگر يا حضور شيئى نزد موجود مجرد تا بدين وسيله نظر خود را درباره تجرد علم و عالم بيان كنند .
اگر قرار باشد توضيحى درباره علم و شناخت داده شود بهتر اين است كه بگوييم علم عبارت است از حضور خود شىء يا صورت جزئى يا مفهوم كلى آن نزد موجود مجرد .
بايد اضافه كنيم كه لازمه شناخت اين نيست كه هميشه شناسنده غير از شناخته شده باشد بلكه ممكن است در مواردى مانند آگاهى نفس از خودش تعددى بين عالم و معلوم نباشد و در حقيقت در اينگونه موارد وحدت كاملترين مصداق حضور مىباشد .
با توضيحى كه درباره واژه شناخت داده شد مىتوانيم علم شناختشناسى را به اين صورت تعريف كنيم علمى است كه درباره شناختهاى انسان و ارزشيابى انواع و تعيين ملاك صحت و خطاى آنها بحث مىكند.
خلاصه
1 علت پرداختن به مسائل شناختشناسى قبل از ساير مسائل فلسفى اين است كه تا توان عقل بر حل آنها مورد سؤال باشد جاى بحث درباره آنها نخواهد بود .
2 شايد نخستين عاملى كه موجب توجه به مسئله ارزش شناختشده كشف خطاهاى حواس بوده كه بر اساس آن فيلسوفان الئايى به شناخت عقلانى در برابر شناختحسى و تجربه تكيه كردند و سپس سوفسطائيان منكر ارزش شناخت عقلى شدند و بدين ترتيب ضرورت بحث درباره اين مسائل آشكار شد و از جمله تلاشهايى كه در اين زمينه انجام گرفت تدوين قواعد منطق به وسيله ارسطو بود .
3 بحث درباره اصالتحس يا عقل يكى از محورهاى اساسى مسائل فلسفه غربى را تشكيل مىدهد ولى نخستين پژوهشهاى سيستماتيك در اين باره به وسيله لايب نيتز و جان لاك انجام گرفته و سپس كانت كه تحت تاثير افكار هيوم واقع شده بود وظيفه فلسفه را ارزشيابى شناخت دانست و نتيجه گرفت كه شناخت نظرى فقط در زمينه علوم طبيعى و رياضى معتبر است و در زمينه متافيزيك اعتبارى ندارد .
4 فلاسفه اسلامى در عين ارج نهادن به روش تجربى در علوم طبيعى همواره بر ارزش ادراك عقلى تاكيد كردهاند و در اين باره هيچ اختلافى در ميان ايشان پديد نيامده هر چند گرايشهاى مخالف جنبى به وجود آمده است .
5 انگيزه اصلى مخالفت با فلسفه دو چيز بوده استيكى حفظ عقايد دينى در برابر پارهاى آراى فلسفى رايج در يك عصر خاص و ديگرى اهتمام به سير معنوى و قلبى در برابر سير عقلى و ذهنى .
6 با ثبات موضع عقل در فلسفه اسلامى نيازى به اهتمام به مسائل شناختشناسى پديد نيامده بدانگونه كه در مغرب زمين پديد آمده است و از اين روى فلاسفه اسلامى به ذكر بعضى از مسائل شناخت در ابواب متفرق فلسفه بسنده كردهاند .
7 ولى با توجه به شيوع بعضى از افكار انحرافى غربى در اين عصر لازم است توجه بيشترى به اين مسائل بشود به گونهاى كه نيازهاى موجود برطرف گردد .
8 مفهوم شناخت بديهى و بىنياز از تعريف است و منظور از آن مطلق علم و آگاهى و اطلاع مىباشد .
9 شناخت و علم عبارت است از حضور خود شىء يا صورت جزئى يا مفهوم كلى آن نزد موجود مجرد .
10 شناختشناسى عبارت است از علمى كه درباره شناختهاى انسانى و ارزشيابى انواع و تعيين ملاك صحت و خطاى آنها بحث مىكند .
بداهت اصول شناختشناسى
شامل: كيفيت نياز فلسفه به شناختشناسى، امكان شناخت، بررسى ادعاى شكگرايان، رد شبهه شكگرايان.
كيفيت نياز فلسفه به شناختشناسى
با توجه به مفهوم وسيع شناخت كه شامل هر نوع آگاهى و ادراكى مىشود مسائل فراوانى را مىتوان در بخش شناختشناسى مطرح كرد كه برخى از آنها رسما در اين علم عنوان نمىشود مانند بحث درباره حقيقت وحى و الهام و انواع مكاشفات و مشاهدات عرفانى اما مسائلى كه معمولا در اين شاخه از فلسفه مورد بحث قرار مىگيرد بر محور حس و عقل دور مىزند ولى ما همه آنها را نيز در اينجا مطرح نمىكنيم زيرا هدف اصلى توضيح ارزش ادراك عقلى و تثبيت موضع بر حق فلسفه و صحت روش تعقلى آن است و از اين روى تنها به مسائلى خواهيم پرداخت كه براى متافيزيك و خدا شناسى و ضمنا براى بعضى ديگر از علوم فلسفى مانند روانشناسى فلسفى و فلسفه اخلاق مفيد باشد .
در اينجا ممكن است سؤالى مطرح شود كه مبادى تصديقى علم شناختشناسى چيست و در كجا اثبات مىشود و پاسخ اين است كه شناختشناسى نيازى به اصول موضوعه ندارد و مسائل آن تنها بر اساس بديهيات اوليه تبيين مىشود .
سؤال ديگرى كه ممكن است مطرح شود اين است كه اگر حل مسائل هستى شناسى و ديگر علومى كه با روش تعقلى مورد بررسى قرار مىگيرند متوقف بر اثبات اين مسئله است كه آيا عقل توان حل اينگونه مسائل را دارد يا نه لازمهاش اين است كه فلسفه اولى هم نيازمند به علم شناختشناسى باشد و اين علم بايد مبادى تصديقى فلسفه را نيز اثبات كند در صورتى كه قبلا گفته شد فلسفه نياز به هيچ علم ديگرى ندارد .
اولا قضايائى كه مستقيما مورد نياز فلسفه اولى است در واقع قضاياى بديهى و بى نياز از اثبات است و توضيحاتى كه پيرامون اين قضايا در علم منطق يا شناختشناسى داده مىشود در حقيقت بياناتى است تنبيهى نه استدلالى يعنى وسيلهاى است براى توجه دادن ذهن به حقايقى كه عقل بدون نياز به استدلال آنها را درك مىكند و نكته مطرح كردن اينگونه قضايا در اين علوم اين است كه شبهاتى در باره آنها بوجوده آمده كه منشا توهمات و تشكيكاتى شده است چنانكه در باره بديهىترين قضايا يعنى محال بودن تناقض هم چنين شبهاتى پديد آمده تا آنجا كه بعضى پنداشتهاند كه تناقض نه تنها محال نيست بلكه اساس همه حقايق است .
شبهاتى كه در باره ارزش ادراك عقلى مطرح شده نيز از همين قماش است و براى پاسخگوئى از اين شبهات و زدودن آنها از اذهان است كه اين مباحث مطرح مىشود و در واقع نامگذارى اين قضايا به مسائل علم منطق يا مسائل شناختشناسى از باب مسامحه يا استطراد يا مماشات با صاحبان شبهات است و اگر كسى ارزش ادراك عقلى را هر چند به صورت ناخود آگاه نپذيرفته باشد چگونه مىتوان با برهان عقلى براى او استدلال كرد چنانكه همين بيان خود بيانى عقلى است دقتشود .
ثانيا نياز فلسفه به اصول منطق و معرفتشناسى در حقيقت براى مضاعف كردن علم و به اصطلاح براى حصول علم به علم است توضيح آنكه كسى كه ذهنش مشوب به شبهات نباشد مىتواند براى بسيارى از مسائل استدلال كند و به نتايجيقينى هم برسد و استدلالاتش هم منطبق بر اصول منطقى باشد بدون اينكه توجهى داشته باشد كه مثلا اين استدلال در قالب شكل اول بيان شده و شرايط آن چيستيا توجهى داشته باشد كه عقلى وجود دارد كه اين مقدمات را درك مىكند و صحت نتيجه آنها را مىپذيرد و از سوى ديگر ممكن است كسانى براى ابطال اصالت عقل يا متافيزيك دست به استدلالاتى بزنند و ناخود آگاه از مقدمات عقلى و متافيزيكى استفاده كنند يا براى ابطال قواعد منطق بر اساس قواعد منطقى استدلال كنند يا حتى براى ابطال محال بودن تناقض ناخود آگاه به خود اين اصل تمسك نمايند چنانكه اگر به ايشان گفته شود اين استدلال شما در عين حال كه صحيح است باطل است ناراحتشوند و آن را حمل بر استهزاء نمايند .
پس در واقع نياز استدلالات فلسفى به اصول منطقى يا اصول شناختشناسى از قبيل نياز مسائل علوم به اصول موضوعه نيست بلكه نيازى ثانوى و نظير نياز قواعد اين علوم به خود آنها استيعنى براى مضاعف شدن علم و حصول تصديق ديگرى متعلق به اين تصديقات مىباشد چنانكه در مورد بديهيات اوليه نيز گفته مىشود كه نياز به اصل محال بودن تناقض دارند و معناى صحيح آن همين است زيرا روشن است كه نياز قضاياى بديهى به اين اصل از قبيل نياز قضاياى نظرى به قضاياى بديهى نيست و گر نه فرقى بين قضاياى بديهى و نظرى باقى نمىماند و حد اكثر مىبايست اصل محال بودن تناقض را بعنوان تنها اصل بديهى معرفى كرد
امكان شناخت
هر انسان عاقلى بر اين باور است كه چيزهايى را مىداند و چيزهايى را مىتواند بداند و از اين روى براى كسب اطلاع از امور مورد نياز يا مورد علاقهاش كوشش مىكند و بهترين نمونه اينگونه كوششها به وسيله دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته كه رشتههاى مختلف علوم و فلسفه را پديد آوردهاند پس امكان و وقوع علم مطلبى نيست كه براى هيچ انسان عاقلى كه ذهنش به وسيله پارهاى از شبهات آشفته نشده باشد قابل انكار و يا حتى قابل ترديد باشد و آنچه جاى بحث و بررسى دارد و اختلاف در باره آن معقول است تعيين قلمرو علم انسان و تشخيص ابزار دستيابى به علم يقينى و راه باز شناسى انديشههاى درست از نادرست و مانند آنها است .
ولى چنانكه در بحثهاى گذشته اشاره شد بارها در اروپا موج خطرناك شك گرايى پديد آمده و حتى انديشمندان بزرگى را در كام خود فرو برده است و تاريخ فلسفه از مكتبهايى نام مىبرد كه مطلقا منكر علم بودهاند مانند سوفيسم سوفسطايىگرى و سپتى سيسم شك گرايى و آگنوستىسيسم لاادرى گرى و اگر نسبت انكار علم بطور مطلق به كسانى صحيح باشد بهترين توجيهش اين است كه ايشان مبتلى به وسواس ذهنى شديدى شده بودند چنانكه گاهى چنين حالاتى نسبت به بعضى از مسائل براى افرادى رخ مىدهد و در واقع بايد آن را نوعى بيمارى روانى به حساب آورد .
بارى ما بدون اينكه به بررسى تاريخى در باره وجود چنين كسانى بپردازيم يا از انگيزه ايشان در اين اظهارات جستجو كنيم يا پيرامون صحت و سقم نسبتهايى كه به ايشان داده شده به كنكاش بپردازيم سخنان نقل شده از آنان را به عنوان شبهات و سؤالاتى تلقى مىكنيم كه بايد به آنها پاسخ داده شود كارى كه در خور يك بحث فلسفى است و ساير مطالب را به پژوهشگران تاريخ و ديگران وامىگذاريم
بررسى ادعاى شكگرايان
سخنانى كه از سوفيستها و شكاكان نقل شده از يك نظر به دو بخش تقسيم مىشود يكى آنچه درباره وجود و هستى گفتهاند و ديگرى آنچه درباره علم و شناخت اظهار كردهاند يا سخنان ايشان دو جنبه دارد يك جنبه آن مربوط به هستى شناسى و جنبه ديگر آن مربوط به ناختشناسى است مثلا عبارتى كه از افراطىترين سوفيستها گرگياس نقل شده كه هيچ چيزى موجود نيست و اگر چيزى وجود مىداشت قابل شناختن نمىبود و اگر قابل شناختن مىبود قابل شناساندن به ديگران نمىبود جمله اول آن مربوط به هستى است كه بايد در بخش هستى شناسى مورد بررسى قرار گيرد ولى جمله دوم آن مربوط به بحث فعلى شناختشناسى است و طبعا در اينجا به بخش دوم مىپردازيم و بخش اول را در مبحث هستى شناسى مورد بررسى قرار خواهيم داد .
نخست اين نكته را خاطر نشان مىكنيم كه هر كس در هر چيزى شك كند نمىتواند در وجود خودش و در وجود شكش و نيز وجود قواى ادراكى مانند نيروى بينايى و شنوايى و وجود صورتهاى ذهنى و حالات روانى خودش شك كند و اگر كسى حتى در چنين امورى هم اظهار شك نمايد يا بيمارى است كه بايد معالجه شود يا به دروغ و براى اغراض سوئى چنين اظهارى مىكند كه بايد تاديب و تنبيه شود .
همچنين كسى كه به بحث و گفتگو مىپردازد يا كتاب مىنويسد نمىتواند در وجود طرف بحث و يا در وجود كاغذ و قلمى كه مىنويسد شك كند نهايت اين است كه بگويد همه آنها را در درون خودم درك مىكنم و اما در وجود خارجى آنها شك دارم چنانكه ظاهر سخنان باركلى و بعضى ديگر از ايدآليستها اين است كه ايشان همه مدركات را فقط به عنوان صورتهاى درون ذهنى مىپذيرفتهاند و وجود خارجى آنها را انكار مىكردهاند ولى وجود انسانهاى ديگرى را كه داراى ذهن و ادراك هستند قبول داشتهاند ولى چنين نظرى به معناى نفى مطلق علم يا مطلق وجود نيست بلكه انكار موجودات مادى چنانكه از باركلى نقل شده به معناى انكار بعضى از موجودات و شك در آنها به معناى شك درباره بعضى از معلومات است .
حال اگر كسى ادعا كند كه هيچ شناختيقينى امكان ندارد از وى سؤال مىشود كه آيا اين مطلب را مىدانى يا درباره آن شك دارى اگر بگويد مىدانم پس دست كم به يك شناختيقينى اعتراف كرده و بدين ترتيب ادعاى خود را نقض كرده است و اگر بگويد نمىدانم معنايش اين است كه احتمال مىدهم معرفتيقينى ممكن باشد پس از سوى ديگر سخن خود را ابطال نموده است .
اما اگر كسى بگويد من درباره امكان علم و شناخت جزمى شك دارم از وى سؤال مىشود كه آيا مىدانى كه شك دارى يا نه اگر پاسخ دهد مىدانم كه شك دارم پس نه تنها امكان بلكه وقوع علم را هم پذيرفته است اما اگر بگويد در شك خودم هم شك دارم اين همان سخنى است كه يا به علت مرض و يا از روى غرض گفته مىشود و بايد به آن پاسخ عملى داد .
با كسانى كه مدعى نسبى بودن همه شناختها هستند و مىگويند هيچ قضيهاى بطور مطلق و كلى و دائمى صحيح نيست نيز مىتوان چنين گفتگويى را انجام داد يعنى مىتوان به ايشان گفت همين قضيه كه هيچ قضيهاى بطور مطلق صحيح نيست آيا مطلق و كلى و دائمى استيا نسبى و جزئى و موقت اگر هميشه و در همه موارد و بدون هيچ قيد و شرطى صادق است پس دست كم يك قضيه مطلق و كلى و دائمى ثابت مىشود و اگر خود اين علم هم نسبى است معنايش اين است كه در بعضى از موارد صحيح نيست و ناچار موردى كه اين قضيه درباره آن صدق نمىكند قضيهاى مطلق و كلى و دائمى خواهد بود
رد شبهه شكگرايان
شبههاى كه سوفيستها و شكگرايان به آن تمسك جستهاند و آنرا به صورتهاى گوناگون و با ذكر مثالهاى مختلفى بيان كردهاند اين است گاهى انسان از راه حس به وجود چيزى يقين پيدا مىكند ولى بعدا متوجه مىشود كه خطا كرده است پس معلوم مىشود كه ادراك حسى ضمانت صحت ندارد و به دنبال آن چنين احتمالى پيش مىآيد كه از كجا ساير ادراكات حسى من خطا نباشد و شايد روزى بيايد كه به خطا بودن آنها هم پى ببرم همچنين گاهى انسان از راه دليل عقلى اعتقاد يقينى به مطلبى پيدا مىكند اما پس از چندى مىفهمد كه آن دليل درست نبوده و يقينش مبدل به شك مىشود پس معلوم مىشود كه ادراك عقلى هم ضمانت صحت ندارد و به همان ترتيب احتمال خطا به ساير مدركات عقل هم سرايت مىكند نتيجه آنكه نه حس قابل اعتماد است و نه عقل و براى انسان جز شك باقى نمىماند .
در پاسخ بايد گفت:
1 معناى اين استدلال آن است كه شما مىخواهيد از راه اين دليل به نتيجه منظورتان كه همان صحتشك گرايى است برسيد و به آن علم پيدا كنيد و دست كم بخواهيد نظر خودتان را به اين وسيله به طرف بقبولانيد يعنى انتظار داريد كه او علم به صحت ادعاى شما پيدا كند در صورتى كه مدعاى شما اين است كه حصول علم مطلقا محال است .
2 معناى كشف خطا در ادراكات حسى و عقلى اين است كه بفهميم ادراك ما مطابق با واقع نيست پس لازمهاش اعتراف به وجود علم به خطا بودن ادراك است .
3 لازمه ديگر آن اين است كه بدانيم واقعيتى وجود دارد كه ادراك خطائى ما با آن مطابقت ندارد وگرنه خطا بودن ادراك مفهومى نخواهد داشت .
4 لازمه ديگرش اين است كه خود ادراك خطائى و صورت ذهنى مخالف با واقع براى ما معلوم باشد .
5 و بالاخره بايد وجود خطا كننده و حس يا عقل خطا كار را نيز بپذيريم .
6 اين استدلال خودش يك استدلال عقلى است هر چند در واقع مغالطه است و استناد به آن به معناى معتبر شمردن عقل و ادراكات آن است .
7 افزون بر اينها در اينجا علم ديگرى نيز مفروض است و آن اين است كه ادراك خطائى در عين خطا بودن نمىتواند درست باشد .
پس همين استدلال مستلزم اعتراف به وجود چندين علم است و با اين وصف چگونه مىتوان امكان علم را مطلقا انكار كرد و يا حتى در وقوع آن تشكيك نمود .
اينها همه پاسخهاى نقضى به استدلال شكگرايان بود و اما حل مطلب و بيان وجه مغالطه در آن اين است كه صحت و خطاى ادراكات حسى را به كمك دلايل عقلى اثبات مىكنيم و اما اينكه گفته شد كشف خطا در يك ادراك عقلى موجب سرايت احتمال خطا به ساير ادراكات عقل مىشود صحيح نيست زيرا احتمال خطا تنها در ادراكات نظرى غير بديهى راه دارد و اما بديهيات عقلى كه اساس براهين فلسفى را تشكيل مىدهند به هيچ وجه قابل خطا نيستند.
خلاصه
1 چون هدف ما از بررسى مسائل شناخت تثبيت موضع بر حق فلسفه الهى است از اين روى تنها به مسائلى از شناختشناسى خواهيم پرداخت كه در اين راه مفيد باشد .
2 شناختشناسى نياز به اصول موضوعهاى كه در علم ديگرى بيان شود ندارد .
3 نياز فلسفه به شناختشناسى از قبيل نياز يك علم به علم ديگر براى اثبات اصول موضوعهاش نيست زيرا اولا قضاياى مورد نياز فلسفه قضاياى بديهى و غير قابل انكار است و ثانيا نياز به اين گونه قضايا كه در شناختشناسى مورد بحث واقع مىشود مانند نياز به قضايايى كه در علم منطق بيان مىگردد در واقع براى حصول علم به علم و مضاعف شدن شناخت مىباشد .
4 امكان و تحقق شناخت بديهى و بىنياز از اثبات است ولى از سوفيستها و شكاكان نقل شده كه مطلقا امكان آنرا انكار مىكردهاند .
5 ادعاى عدم امكان شناخت متضمن علم به اين مطلب و ناقض خودش مىباشد و همچنين ادعاى نسبى بودن همه علوم و شناختها .
6 استدلال براى اين ادعاى نادرست به خطاپذيرى ادراكات حسى و عقلى نيز مستلزم چندين علم است علمى كه على الفرض از اين دليل حاصل مىشود علم به خطا بودن بعضى از ادراكات حسى و عقلى علم به واقعيتى كه ادراك خطائى با آن مطابق نيست علم به وجود خود ادراك خطائى علم به خطا كننده علم به اعتبار اين استدلال كه از شناختهاى عقلانى تشكيل يافته است و علم به محال بودن تناقض .
7 جواب حلى اين شبهه آن است كه صحت و خطاى ادراكات حسى را به كمك دلايل عقلى اثبات مىكنيم و اين دلايل مبتنى بر يك دسته از ادراكات عقلى است كه خطائى در آنها راه ندارد و به هيچ وجه مورد شك و ترديد واقع نمىشود و خطا بودن بعضى از ادراكات عقلى موجب سرايت احتمال خطا به همه آنها نمىگردد .
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/19ساعت 15:4  توسط عرفان
|