تبليغاتX
عرفان
 

طبقات فلاسفه اسلامى «بخش اول‏»

در اينجا لازم مى‏دانيم ‏«طبقات فلاسفه اسلامى‏»را از آغاز تاكنون مشخص سازيم. 
تحقيق در سير فلسفه در اسلام بدون شناخت طبقات فلاسفه از نظر زمانى ميسر نيست. ما در اينجا به طور مختصر اين طبقات را كه بر حسب استاد و شاگردى است ذكر مى‏كنيم،يعنى آنان كه در يك طبقه قرار مى‏گيرند يا واقعا از اساتيد طبقه بعدى و شاگردان طبقه قبل هستند و يا همزمان آنها مى‏باشند.
مقصود ما در اين طبقه بندى از فلاسفه اسلامى،فلاسفه دوره اسلامى است كه در جو اسلامى و محيط اسلامى فعاليت داشته‏اند،و البته افرادى (مخصوصا در دوره‏هاى اوليه) احيانا يافت مى‏شوند كه مسلمان نيستند،يهودى و يا مسيحى مى‏باشند و يالااقل به عقيده بعضى ملحد مى‏باشند.ما پس از ذكر اين طبقات ،به برخى نتيجه‏گيرى‏ها مى‏پردازيم.
طبقه اول
فلسفه اسلامى با ابو يوسف يعقوب بن اسحاق كندى معروف به‏«فيلسوف العرب‏»آغاز مى‏شود.الكندى عرب خالص است. معاصر است‏با مامون و معتصم.با حنين بن اسحاق و عبد المسيح بن ناعمه حمصى مترجمان معروف معاصر است.در مقدمه كتاب اثولوجيا مى‏نويسد:«آن را عبد المسيح ترجمه كرد و ابو يعقوب كندى تهذيب و اصلاح كرد».در اينكه آيا او خود مترجم هم بوده است ترديد كرده‏اند،ولى از ابو معشر بلخى شاگرد كندى نقل شده كه كندى يكى از چهار مترجم درجه اول دوره اسلامى است.دوره كندى دوره ترجمه است ولى خود كندى فيلسوفى صاحب نظر و بلند قدر است.در حدود دويست و هفتاد كتاب و رساله به كندى نسبت داده شده است.ابن النديم فهرست كتابهاى او را در رشته‏هاى مختلف:منطق،فلسفه،نجوم،حساب،هندسه،طب،اصول عقايد دينى فهرست كرده است.برخى از نسخه‏هاى كتب كندى اخيرا به دست آمده و چاپ شده.معلوم مى‏شود ارزش اين فيلسوف بسيار بيش از آن است كه قبلا تصور مى‏شد.كندى قطعا يكى از نوابغ جهان و از ستارگان قدر اول دوره اسلامى است.برخى از اروپاييان او را يكى از دوازده چهره عقلى تاريخ بشر كه تاثير فراوان داشته‏اند شمرده‏اند (1) .
كندى مردى خود ساخته بوده است.تاريخ نشان نمى‏دهد كه در طبقه مقدم بر او و يا در طبقه خود او فيلسوفى صاحب نظر اعم از مسلمان يا غير مسلمان وجود داشته است.
درباره كندى همين قدر نوشته‏اند كه در بصره و بغداد به تحصيل پرداخت و مى‏دانيم كه در آن وقت نه در بصره و نه در بغداد فيلسوفى وجود نداشته است.اين است كه كندى سر سلسله حلقات فلاسفه اسلامى است‏بدون آنكه خود به حلقه‏اى و طبقه‏اى ديگر وابسته باشد.
آقاى تقى زاده در تاريخ علوم در اسلام و پروفسور كربن در تاريخ فلسفه اسلامى نوشته‏اند كه كندى در رساله‏اى مدت امپراطورى عرب(خلافت)را پيش بينى كرده است كه مطابق(و لااقل نزديك به واقع)در آمده است.ما در اينجا عبارت پروفسور كربن را مى‏آوريم:
«اين فيلسوف،در رساله‏اى مدت امپراطورى عرب را از طريق محاسباتى كه هم از علوم يونانى من جمله اختر شمارى اقتباس كرده و هم از تفسير متون قرآنى استفاده نموده مساوى‏693 سال پيش بينى كرد.» (2)
اين كه برخى نوشته‏اند:«تمايل و آشنايى مسلمين با فلسفه يونانى با ترجمه آثار حكماى يونان و اسكندريه و تفاسير و شروح آنها و همچنين با تعليمات گروهى مانند قويرى،يوحنا بن حيلان و ابو يحيى المروزى(مرورودى سريانى)و ابو بشر متى بن يونس و ابو زكريا يحيى بن عدى آغاز شد» (3) صحيح نيست.تمايل و آشنايى مسلمين و بلكه پيدايش فيلسوف صاحب نظر در ميان آنها قبل از دوره افراد نامبرده به وقوع پيوست.فلسفه اسلامى با ابو يوسف يعقوب كندى آغاز مى‏شود و به وسيله شاگردان او ادامه مى‏يابد.
شخصيتهاى نامبرده،برخى(ابراهيم قويرى،ابراهيم مروزى،يوحنا بن حيلان،ابن كرنيب)با شاگردان كندى هم دوره و هم طبقه‏اند و برخى(ابو بشر بن متى و يحيى بن عدى)چنانكه بعدا خواهيم گفت در طبقه سوم و چهارم محسوب مى‏شوند. بعدا درباره اين مطلب توضيح بيشترى خواهيم داد و مقدار تاثير افراد نامبرده را بيان خواهيم نمود.
كندى همچنانكه فيلسوفى عاليقدر بوده،مسلمانى متصلب و پاك اعتقاد و مدافع بوده است.كتب زيادى در حمايت دين اسلام نوشته است.بعضى به اتكاى برخى قرائن او را شيعه دانسته‏اند (4) .كندى از افرادى است كه در هر مساله‏اى كه ميان اصول اسلامى و اصول فلسفه تعارض يافته است جانب اسلام را گرفته است،چنانكه از عقيده خاص او درباره حدوث زمانى عالم و حشر اجساد پيداست.كندى از افرادى است كه هميشه كوشا بوده است كه معارف اسلامى و اصول فلسفى را با يكديگر توفيق دهد.اين همان كارى است كه با كندى شروع شد و ادامه يافت.عجيب اين است كه برخى او را به علت اين كه نامش يعقوب و نام پدرش اسحاق و كنيه‏اش ابو يوسف است‏يهودى پنداشته‏اند و عجيب‏تر اين كه در بعضى روايات كه قطعا مجعول است،از او به عنوان كسى ياد كرده‏اند كه در نظر داشته ردى بر قرآن مجيد بنويسد.
امروز در اثر تحقيقاتى كه به عمل آمده روشن شده كه اولا ارزش علمى و فلسفى كندى بيش از آن است كه قبلا تصور مى‏شد،ثانيا مسلمانى پاك اعتقاد و مدافع و احتمالا شيعه بوده است،ثالثا به واسطه موقعيت علمى و اجتماعى محسود بوده است و نسبتهاى ناروا به او مولود آن حسادتهاست.
همان طور كه قبلا اشاره شد،كندى شخصيت منحصر به فرد طبقه خودش است.شخصيتى ديگر اعم از مسلمان و غير مسلمان كه فيلسوفى صاحب نظر باشد،در طبقه و دوره او وجود ندارد.كندى در حدود سال 258 در گذشته است.
طبقه دوم
اين طبقه از دو گروه مختلف تشكيل مى‏شود:گروه شاگردان كندى و گروهى كه شاگرد كندى نبوده‏اند.اما گروه اول:
1.ابو العباس،احمد بن الطيب سرخسى.بزرگترين شاگرد كندى بوده است.در سال 218 متولد و در سال‏286 به دست قاسم بن عبيد الله وزير معتضد به قتل رسيده است.ابن ابى اصيبعه پنجاه و چهار كتاب و رساله از او نام مى‏برد كه ظاهرا هيچ كدام در دست نيست،از جمله كتاب المسالك و الممالك در جغرافيا و شايد اولين جغرافى نويس جهان اسلام او باشد،ديگر كتابى در فرق بين نحو و منطق،ديگر كتابى در اينكه اصول و اركان فلسفه بعضى مبتنى بر بعض ديگر است،و ديگر كتابى در قوانين عام فن ديالكتيك(جدل).
هانرى كربن مى‏نويسد:«او الفباى صدا دارى اختراع كرد كه وسيله حمزه اصفهانى تكميل شد».و هم او مى‏نويسد:«در مورد تسميه‏هايى كه در زبان عربى براى تعيين رواقيون به كار مى‏رود،اطلاعات گرانبهايى به دست داد كه بدون آنها خاطره رواقيون در روايات اسلامى اندكى در پرده ابهام قرار داشت‏».
اين مرد نيز از تكفير بى نصيب نمانده است.سرخسى طبق نقل ريحانة الادب از اعيان الشيعة از لسان الميزان شيعه بوده است. 2.ابو زيد احمد بن سهل بلخى.هم اديب بوده و هم فيلسوف.ابن النديم شرح حال او را در رديف ادبا و نويسندگان آورده است و كتب فلسفى او را نيز همان جا بيان كرده است (5) ولى در ضمن احوال محمد بن زكرياى رازى(در رديف اطبا) كه فلسفه را نزد بلخى خوانده است،مختصرى درباره ابن بلخى توضيح مى‏دهد بدون آنكه معلوم كند اين همان ابو زيد بلخى است‏يا شخص ديگر است و مى‏گويد:من كتابهاى زيادى به خط ابن بلخى در علوم بسيارى ديده‏ام كه همه مسوده و ناتمام بود (6) .
بلخى علاوه بر مقام فلسفى،در ادب از طراز اول ادباى اسلامى به شمار رفته است.او را با جاحظ همرديف مى‏شمارند و برخى او را بر جاحظ ترجيح مى‏دهند.
ابن النديم علاوه بر ساير كتب،كتابهايى از او به نامهاى شرائع الاديان و نظم القرآن و قوارع القرآن و غريب القرآن و فضائل مكه را نام برده است.وى در سال 322 در گذشته است.
در فهرست ابن النديم و تاريخ الحكماء ابن قفطى ذكرى از اينكه بلخى شاگرد كندى بوده به ميان نيامده است،ولى متاخران بالاجماع او را شاگرد كندى دانسته‏اند.ظاهرا مدرك همه آنها معجم الادباء ياقوت حموى است (7) اما اگر واقعا سال وفات بلخى 322 باشد،شاگردى او نزد كندى بسيار بعيد است،زيرا كندى در حدود سال 258 در گذشته است و شصت و چهار سال ميان اين دو تاريخ فاصله است.مگر اين كه فرض كنيم بلخى لااقل حدود صد سال عمر كرده است،ولى معجم الادباء تصريح مى‏كند كه وى‏87 يا 88 سال عمر كرد.پس اگر او در سال 322 درگذشته باشد،در وقت فوت كندى‏13 يا 14 سال داشته است.شايد بلخى شاگرد مع الواسطه كندى بوده است.
بلخى نيز احتمالا شيعه است و هم رمى به كفر و الحاد شده است (8) .مى‏گويند ابو الحسن عامرى،فيلسوف معروفكه بعد درباره‏اش سخن خواهيم گفتشاگرد بلخى بوده است،ولى چنانكه بعدا خواهيم گفت‏بعيد به نظر مى‏رسد.
3.ابو معشر،جعفر بن محمد بلخى.در ابتدا از اصحاب حديث و دشمن كندى و مسلك او بود.كندى با حيله و تدبير او را به نجوم و رياضى علاقه‏مند ساخت و از آزارش راحت‏شد و بنابر نقل الفهرست در حلقه شاگردان الكندى در آمد (9) .ابو معشر بيش از صد سال عمر كرده و در سال 272 در گذشته است.او پيش از آنكه فيلسوف باشد،مورخ و منجم است.
ابن النديم چند نفر به نام حسنويه و نفطويه و سلمويه و يك نفر ديگر به همين وزن ياد مى‏كند كه شاگرد كندى بوده‏اند.

ما بيش از آنچه ابن النديم ذكر كرده از آنها اطلاعى نداريم.اين قدر مى‏دانيم كه يك نفر طبيب به نام سلموية بن بنان معاصر كندى است كه طبيب مخصوص معتصم بوده و ابن النديم و ابن ابى اصيبعه به تفصيل درباره‏اش بحث كرده‏اند و او نصرانى و سريانى بوده است (10) ،اما اينكه اين سلمويه همان است كه ابن النديم او را از شاگردان كندى شمرده است، نمى‏دانيم.
از جمله شاگردان كندى مردى بوده به نام‏«دبيس محمد بن يزيد»و ابن النديم بالاجمال از او ياد كرده است (11) و شخص ديگرى به نام‏«زرنب‏»كه ابن ابى اصيبعه ضمن شمارش رساله‏هاى كندى مى‏گويد:«رسالة الى زرنب تلميذه فى اسرار النجوم‏».
اما گروه دوم يعنى افرادى از طبقه دوم كه شاگرد الكندى نبوده‏اند،آنها عبارتند از:
1.ابو اسحاق،ابراهيم قويرى.ابن النديم در الفهرست‏بعد از ذكر ابو العباس سرخسى،از ابراهيم قويرى ياد مى‏كند و مى‏گويد:«ممن اخذ عنه المنطق و كان مفسرا»يعنى از كسانى است كه منطق از او آموخته شده است و خود مفسر و شارح كلمات پيشينيان بوده است.البته احتمال اين هست كه فعل‏«اخذ»به صورت معلوم خوانده شود نه مجهول.معنى عبارت اين خواهد بود كه قويرى نيز مانند ابو العباس سرخسى شاگرد كندى بوده و منطق را از او آموخته است.ولى تاكنون نديده‏ايم كسى اين احتمال را در عبارت ابن النديم داده باشد.
ابن ابى اصيبعه در عيون الانباء ضمن شرح حال فارابى،جريانى از زبان فارابى راجع به كيفيت ظهور فلسفه در يونان و سپس در اسكندريه نقل مى‏كند و نام قويرى در آن جريان آمده است.
فارابى بعد از بحثى درباره ظهور و نشر فلسفه در يونان و سپس در اسكندريه،مى‏گويد:
«مقارن ظهور اسلام،تعليم از اسكندريه مصر به انطاكيه منتقل شد و مدتى گذشت و كار كسادى حكمت‏به آنجا كشيد كه در انطاكيه جز يك معلم وجود نداشت.دو نفر يكى اهل مرو و ديگرى اهل حران از او حكمت آموختند و از انطاكيه بيرون رفتند در حالى كه يك عده كتاب با خود بردند.بعد از آن ابراهيم مروزى و يوحنا بن حيلان نزد شخص مروى،و اسرائيل اسقف و ابراهيم قويرى نزد شخص حرانى به تعلم پرداختند.اسرائيل و قويرى هر دو به سوى بغداد رهسپار شدند.اسرائيل به امور دينى پرداخت و قويرى به كار تعليم مشغول شد.يوحنا بن حيلان نيز به كارهاى دينى پرداخت و ابراهيم مروزى به بغداد آمد و ابو بشر متى نزد او تحصيل كرد.» (12)
از سخن فارابى پيداست كه تعليم و تعلم در حوزه انطاكيه(كه حوزه نصرانى بوده)منحصر بوده به منطق،آنهم تا اواخر اشكال وجوديه.فارابى طبق گفته خودش منطق را نزد يوحنا بن حيلان آموخته است و مى‏گويد همين كه كار تعليم به دست مسلمين افتاد تحريم بقيه منطقكه قبلا كليسا تحريم كرده بودلغو شد.
مسعودى در كتاب معروف التنبيه و الاشراف مى‏گويد:ما در كتاب فنون المعارف و ماجرى فى الدهور السوالف گفته‏ايم به چه سبب مقارن زمان عمر بن عبد العزيز،تعليم از اسكندريه به انطاكيه منتقل شد و مقارن ايام متوكل از انطاكيه به حران منتقل گشت و در زمان معتضد(279289)امور تعليم به دست ابراهيم قويرى و يوحنا بن حيلان(متوفى در ايام مقتدر در بغداد)و ابراهيم مروزى افتاد و بعد از آنها منتهى شد به ابو احمد بن كرنيب و ابو بشر متى و بعد از آنها به ابو نصر فارابى رسيد.
قويرى بنا به گفته ابن النديم استاد ابو بشر متى بوده است.
2.ابو يحيى،ابراهيم مروزى سابق الذكر.او نيز استاد ابو بشر متى بوده است.
ابن النديم مى‏گويد مردى فاضل و لكن سريانى بود و هر چه در منطق كتاب نوشته به لغت‏سريانى است (13) .
3.يوحنا بن حيلان.همان است كه نامش قبلا در ذيل نام ابراهيم قويرى برده شد و گفتيم كه استاد منطق فارابى بوده است.معلوم نيست كه فارابى منطق را در كجا نزد يوحنا تحصيل كرده است.بعضى نوشته‏اند كه فارابى براى تحصيل .ابن قفطى تصريح مى‏كند كه در بغداد بوده است (15) .از ظاهر سخن فارابىكه قبلا از عيون الانباء نقل كرديمبر مى‏آيد كه يوحنا به بغداد نيامده است.
4.ابو العباس محمد بن محمد ايرانشهرى نيشابورى.از اين شخص اطلاع صحيحى در دست نيست.ابوريحان بيرونى در الاثار الباقيه و ناصر خسرو در زاد المسافرين از او ياد كرده‏اند.گويند برخى عقايد فلسفى محمد بن زكرياى رازى درباره قدم مكان و هيولا متخذ از اوست،و هم مى‏گويند مدعى نبوت و پيامبرى عجم بوده است (16) .ايرانشهرى معلوم نيست از گروه پيروان و شاگردان كندى است‏يا از گروه قويرى و ابن حيلان و مروزى و يا خود مستقل از همه اينهاست و به گروه سومى وابسته است.
از آنچه تاكنون گفته شد معلوم شد تا حدود اوايل قرن چهارم دو نحله فلسفى وجود داشته است:نحله‏اى كه از كندى آغاز شده است كه شامل تعليم منطق و فلسفه و طب و نجوم و موسيقى و غيره بوده است و نحله حرانيها كه ظاهرا در ابتدا از منطق تجاوز نمى‏كرده است.
طبقه سوم
در اين طبقه پنج نفر قابل ذكرند:
1.ابو بكر محمد بن زكرياى رازى كه به‏«جالينوس العرب‏»اشتهار يافته است.بيشتر شهرت و هم تخصص وى در طب است. در اين فن از طراز اول تاريخ شمرده مى‏شود.برخى او را در طب عملى و تجربى بر بوعلى ترجيح داده‏اند.در سال 251 متولد شده و در سال‏313 درگذشته است.قبلا گفتيم كه ابن النديم او را شاگرد بلخى شمرده است و احتمالا اين بلخى همان ابو زيد بلخى شاگرد كندى است.عليهذا رازى شاگرد شاگرد كندى است.قرائن ديگرى به دست آمده كه تاييد مى‏كند استاد رازى همان ابو زيد بلخى است (17) .
ابو زيد در سال‏243 يا 244 متولد شد و از شاگرد خود(رازى)كه در 251 متولد شده است‏7 يا 8 سال بزرگتر بوده است و البته اين بعيد نيست،خصوصا با توجه به اينكه رازى در بزرگسالى به تحصيل اشتغال پيدا كرده است.ابو زيد9 سال هم بعد از شاگرد خود زنده بوده است.استاد ديگر رازى ابو العباس ايرانشهرى است كه قبلا نام برديم و اطلاع درستى از او در دست نيست.
رازى عقايد فلسفى خاص دارد،به فلسفه ارسطويى زمان خويش تسليم نبوده است.در باب تركيب جسم قائل به‏«اجزاء ذره‏اى‏»بوده است.عقيده خاصى در باب‏«قدماى خمسه‏»داشته است كه معروف است و كم و بيش در كتب فلسفه مطرح است.عقايد فلسفى رازى را در باب‏«قدماى خمسه‏»فارابى،ابو الحسين شهيد بلخى،على بن رضوان مصرى،ابن الهيثم بصرى رد كرده‏اند.
در فهرست كتب رازى،كتاب فى النبوات آمده كه ديگران به طعن و استهزا نام او را«نقض الاديان‏»نهاده‏اند و كتاب ديگرى به نام فى حيل المتنبئين كه ديگران به طعن نام او را«مخاريق الانبياء»گذاشته‏اند.اين كتابها در دست نيست،ولى متكلمين اسماعيلى از قبيل ابو حاتم رازى و ناصر خسرو(و شايد منقول از ابو حاتم)در كتب خود به نقل قول از رازى مطالبى آورده مبنى بر اينكه او منكر نبوات بوده است.هر چند ابو حاتم نام رازى را نبرده است و از او با كلمه‏«ملحد»ياد كرده است ولى مسلم است كه منظور او محمد بن زكرياى رازى است.
نظر به اينكه آن كتب در دست نيست،نمى‏توان اظهار نظر قطعى كرد ولى از مجموع قرائن مى‏توان به دست آورد كه رازى منكر نبوات نبوده و با«متنبئين‏»(مدعيان دروغين نبوت)در ستيزه بوده است.مباحثات رازى با ابو حاتم اسماعيلى در منزل يكى از بزرگان رى در حضور اكابر و بزرگان شهر و«على رؤوس الاشهاد» محال است كه در زمينه ابطال نبوات باشد و رازى صريحا و علنا همه نبوات را تكذيب كند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهايت احترام هم زيست نمايد.اين كه برخى ادعا مى‏كنند كه ابو ريحان بيرونى كتابى به نام‏«نقض الاديان‏»و كتابى به نام‏«مخاريق الانبياء»به رازى نسبت داده است (18) به هيچ وجه صحيح نيست.ابو ريحان يكى از آن كتابها را«فى النبوات‏»و ديگرى را«فى حيل المتنبئين‏»مى‏خواند و به دنبال نام هر كدام كلمه‏«يدعى‏»را اضافه مى‏كند و مى‏رساند كه اين نام را ديگران داده‏اند.ابن ابى اصيبعه ضمن اينكه نسبت چنين كتابى را به رازى انكار مى‏كند،احتمال مى‏دهد كه برخى‏«اشرار»اين كتاب را ساخته و از روى دشمنى به رازى نسبت داده باشند و تصريح مى‏كند كه نام‏«مخاريق الانبياء»را دشمنان رازى نظير على بن رضوان مصرى به اين كتاب داده‏اند نه خود رازى.از سخن ابن ابى اصيبعه پيداست كه كتاب نبوات و كتاب حيل المتنبئين غير اين كتابى است كه اين نام به او داده شده است،و آن دو كتاب وضع روشنى دارد.
بعلاوه،رازى سخت پابند به توحيد و معاد و اصالت و بقاء روح است.كتابى دارد فى ان للانسان خالقا متقنا حكيما (19) و كتابى دارد در رد سيسن ثنوى (20) رد بر مانويت)و رساله‏اى الى على بن شهيد البلخى فى تثبيت المعاد (21) و نظرش در آن كتابهمچنانكه ابن ابى اصيبعه مى‏گويدنقد نظريه منكران معاد است،و كتابى فى ان النفس ليس بجسم (22) .چگونه ممكن است كسى همه اصول مبدا و معاد و روح و نفس را پذيرفته باشد و منكر نبوات و شرايع باشد؟!بعلاوه او كتابى دارد فى آثار الامام الفاضل المعصوم (23) كه به احتمال قوى بر طبق مذاق شيعه در امامت نوشته است،و كتابى دارد به نام النقض على الكيال فى الامامة (24) و كتابى به نام كتاب الامام و الماموم المحقين (25) ،و همه مى‏رساند كه انديشه امامت فكر او را مشغول مى‏داشته است.بديهى است كسى كه منكر شرايع و نبوات باشد،درباره امامت‏حساسيتى ندارد.

بعيد نيست همچنانكه بعضى گفته‏اند (26) رازى تا حدودى طرز تفكر شيعى امامى داشته است و همه مفكرانى كه اين گونه طرز تفكر داشته‏اند،از طرف دشمنان شيعه اماميه متهم به كفر و زندقه مى‏شدند.
گذشته از همه اينها استدلالى كه از رازى در انكار نبوت نقل شده،آنقدر سست و ضعيف است كه از مفكرى مانند رازى بسيار بعيد است،از قبيل اين كه اگر مى‏بايست مردم هدايت‏شوند چرا همه مردم پيامبر نيستند؟!
آنچه مى‏توان گفت اين است كه رازى اشتباهات و انحرافاتى داشته است،ولى نه در حد انكار نبوات و شرايع،دشمنان او كه سخنان او را نقل كرده‏اند به او چنين چهره‏اى داده‏اند و اصل سخن رازى هم كه در دست نيست.ما در عصر خود كتابهايى ديده‏ايم كه خالى از اشتباهات و انحرافاتى نيستند،ولى مخالفان آن كتابها چنان چهره‏اى به آن كتابها داده‏اند كه اگر كسى اصل آن كتابها را نديده باشد باور نمى‏كند كه اين رسالات و مقالات در رد چنان كتابى باشد.
رازى دو دسته مخالف داشته است:مخالفانى كه بر آراء فلسفى او رد نوشته‏اند مانند فارابى و شهيد بلخى و ابن هيثم و بعضى ديگر،و مخالفانى كه بر آراء مذهبى او رد نوشته‏اند.تنها اين گروه كه همان اسماعيليان‏اند و تاريخ،خود آنها را«ملاحده‏»مى‏خواند،چهره‏«الحاد»به رازى در تاريخ داده‏اند و ديگران را هم تا حدى تحت تاثير قرار داده‏اند.اخيرا ملاحده عصر ما به نحوى ديگر در تاييد ملاحده اسماعيلى چهره الحادى به رازى مى‏دهند،ولى نه به منظور بلا توجيه ساختن رازى بلكه به منظور توجيه كردن خودشان.
مطلبى ديگر كه بايد ناگفته نماند اين است كه رازى عليرغم نبوغ و تخصص در طب،در انديشه‏هاى فلسفى توانا نبوده است.مى‏توان به ابن سينا حق داد كه در پاسخ به پرسشهاى ابو ريحان بيرونى،رازى را«المتكلف الفضولى المتكلم بما لا يعنيه‏»مى‏خواند.
2.ابو الحسين شهيد بن الحسين البلخى.هم حكيم بود و هم شاعر.به عربى و فارسى شعر مى‏سروده و از قديميترين شاعران زبان فارسى به شمار مى‏آيد.
ابن النديم گويى شهيد بلخى را درست نمى‏شناخته است،زيرا او را تحت عنوان‏«رجل يعرف بشهيد بن الحسين و يكنى ابا الحسن‏» (27) ياد مى‏كند.بعد جمله‏اى دارد كه ظاهر اين است كه مى‏خواهد بگويد وى شاگرد ابو زيد بلخى بوده است،اگر چه تا كنون نديده‏ايم كسى اين احتمال را در گفته ابن النديم داده باشد.ابن النديم مى‏گويد اين مرد(شهيد)كتابها تصنيف كرده و بين او و رازى مناظراتى بوده است.
شهيد،هم نظريه رازى را در مساله‏«لذت‏»كه در كتب فلسفه مثل اسفار و غيره مطرح استرد كرده است و هم نظريه معروف او را در باب‏«قدماى خمسه‏».شهيد در سال 325 در گذشته است.
3.ابو احمد حسين بن ابو الحسين اسحاق بن ابراهيم بن زيد بن كاتب معروف به ابن كرنيب از فضلاى متكلمين اسلامى و از حكماى طبيعى(در مقابل حكماى رياضى)بوده است،بر عكس برادرش ابو الحسين بن كرنيب و برادر زاده‏اش ابو العلاء بن ابى الحسين كه اهل رياضيات بوده‏اند و ابن النديم نام آنها را در رديف رياضى دانان آورده است،ابو احمد بن كرنيب هم متكلم بوده و هم فيلسوف و هم طبيب.مطابق آنچه در نامه دانشوران آمده در هر دو قسمت(كلام و فلسفه) تدريس مى‏كرده و شاگردان و تلامذه‏اى داشته و شخصيت ممتازى به شمار مى‏رفته است.ابن النديم مى‏گويد:«در نهايت فضل و معرفت و ورود در علوم طبيعى قديم بود» (28) .عين عبارت ابن النديم در تاريخ الحكماء ابن قفطى و عيون الانباء ابن ابى اصيبعه تكرار شده است،ولى مسعودىچنانكه ديديماو را هم طبقه ابو بشر متى و در طبقه بعد از قويرى و مروزى شمرده است.بعيد نيست كه نزد آنها تحصيل كرده باشد،هر چند گفته مى‏شود ابو بشر متى نزد ابن كرنيب تحصيل كرده است.تاريخ ولادت و وفات ابن كرنيب و همچنين اساتيد او و شاگردان او دقيقا معلوم نيست،لهذا محتمل است كه از طبقه دوم به شمار آيد.
كتابى كه از او ياد مى‏شود كتابى است در رد ثابت‏بن قره در مساله فلسفى معروف كه هم اكنون نيز در كتب فلسفه طرح مى‏شود و آن‏«لزوم يا عدم لزوم تخلل سكون ميان دو حركت متضاد»است.در تاريخ الحكماء ابن قفطى و عيون الانباء ابن! 472 ابى اصيبعه و به تبع آنها در نامه دانشوران‏«حركتين متساويتين‏»ضبط كرده‏اند كه البته غلط است،صحيح همان است كه در الفهرست آمده است:«حركتين متضادتين‏».
4.ابو بشر،متى بن يونس(يونان)نصرانى منطقى بغدادى.ابن النديم در الفهرست مى‏گويد يونانى است و اهل ديرقنى. ديرقنى مطابق آنچه در نامه دانشوران مى‏نويسد همان دير مرمارى است كه‏«اسكول مرمارى‏»(مدرسه مرمارى)هم خوانده مى‏شود و در نزديك بغداد است.ابن النديم مى‏گويد:رياست منطقيين در عصر خودش به او منتهى شد،و هم او مى‏گويد كه ابو بشر نزد ابراهيم قويرى و ابى احمد بن كرنيب و دو نفر ديگر به نام دو فيل(روفيلروبيل)و بنيامين تحصيل كرده است.قبلا نقل كرديم كه وى نزد يحيى مروزى نيز تحصيل كرده است.ابن ابى اصيبعه در ضمن شرح حال فارابى مى‏گويد:«ابو بشر متى،ايساغوجى را نزد يك نصرانى(ظاهرا همان بنيامين كه الفهرست نام برده است)و قاطيغورياس(مقولات)را نزد روبيل و قياس را نزد ابو يحيى مروزى آموخت‏».
ابو بشر،هم مترجم بود و هم فيلسوف ولى در حقيقت منطقى بوده نه فيلسوف به اصطلاح عصر ما.كتب منطقى او و شروح او بر كتب منطقى ارسطو مدار تدريس و تعليم و تعلم محصلين بوده است (29) .
ابو بشر متى مطابق آنچه ابن القفطى نوشته است در سالهاى ميان 320 و 330 زنده بوده است.ابن ابى اصيبعه مى‏نويسد كه در سال 328 درگذشته است.اين كه در نامه دانشوران مى‏نويسد وفات ابو بشر در سال 308 بوده است على الظاهر غلط نسخه است.
5.ابو نصر محمد بن محمد بن محمد بن طرخان فارابى.بى نياز از معرفى است.به حق او را«معلم ثانى‏»و«فيلسوف المسلمين من غير مدافع‏»لقب داده‏اند (30) .اهل تركستان است.معلوم نيست كه ايرانى‏نژاد است‏يا ترك‏نژاد.هم زبان تركى مى‏دانسته و هم زبان فارسى،ولى تا آخر در جامه و زى تركان مى‏زيسته است.مردى بوده فوق العاده قانع و آزادمنش،غالبا كنار نهرها و جويبارها و يا گلزارها و باغستانها سكنى مى‏گزيد و شاگردان همان جا از محضرش استفاده مى‏كردند.نواقص كار كندى را در منطق تكميل كرد.
گويند فن تحليل و انحاء تعليميه منطق را كه تا آن وقت در اختيار كسى نبود و يا ترجمه نشده بود،فارابى به ابتكار خود افزود،و همچنين صناعات خمس و موارد استفاده از هر صنعت را او مشخص ساخت.فارابى از افرادى است كه عظمتش از او شخصيتى افسانه‏اى ساخته است تا آنجا كه ادعا كرده‏اند او هفتاد زبان مى‏دانسته.او از افراد خود ساخته است.
استاد قابل توجهى نديده است.استاد او يوحنا بن حيلان بوده.منطق را نزد او آموخته است.متاخرين عموما مى‏نويسند كه او ابتدا در بغداد نزد ابو بشر متى تحصيل كرد و سپس به حران رفت و نزد يوحنا بن حيلان به تحصيل منطق پرداخت (31) . ظاهرا مدرك اين نسبت،سخن ابن خلكان است،اوست كه چنين تصريحى كرده بدون اين كه مدركى نشان دهد.ولى از گفته ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه معلوم مى‏شود كه فارابى معاصر ابو بشر بوده و شخصيتى مافوق او در زمان خود او داشته است.
ابن القفطى مى‏گويد:«و كان ابو نصر معاصرا لابى بشر متى بن يونس الا انه كان دونه فى السن و فوقه فى العلم‏»يعنى فارابى با ابو بشر هم عصر بود،از او به سال پايينتر و به علم بالاتر بود.قريب به همين است‏سخن ابن ابى اصيبعه.بعلاوه بسيار بعيد است كه فارابى پس از درك حوزه ابو بشر متى و استفاده از او در بغداد،به حران نزد يوحنا بن حيلان براى تحصيل منطق برود.خود فارابى فقط از يوحنا بن حيلان به عنوان معلم ياد كرده است.ابن القفطى مدعى است كه فارابى در بغداد نزد يوحنا تحصيل كرده است.
فارابى در سال‏257(شش سال بعد از تولد رازى و يك سال قبل از درگذشت كندى)متولد شد و در سال‏339 درگذشت. هشتاد و دو سال عمر كرد.
فارابى فيلسوفى است مشائى و در عين حال خالى از مشرب اشراقى نيست،چنانكه كتاب فصوص الحكم او حكايت مى‏كند.او در عين حال يك نفر رياضى‏دان و موسيقى‏دان درجه اول است.آراء سياسى و نظريات خاص درباره مدينه فاضله دارد كه معروف است.فارابى فلاسفه قبل از خود را تحت الشعاع قرار داد.تالى‏تلو ارسطو شمرده شد و«معلم ثانى‏»لقب يافت.
طبقه چهارم
از اين طبقه افراد زيادى نمى‏شناسيم.آنچه از نقلها بر مى‏آيد اين است كه فارابى و ابو بشر متى و ابن كرنيب شاگردها داشته‏اند،ولى اطلاع درستى از آنها نداريم.از شخصيتهاى اين طبقه:
1.يحيى بن عدى منطقى نصرانى است.اين مرد با ابن النديم معاصر بوده است و ابن النديم نسبت‏به پركارى او اعجاب دارد.ابن النديم و ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه بالاتفاق نوشته‏اند كه وى شاگرد ابو نصر فارابى و ابو بشر متى بوده است. همه(مخصوصا ابن القفطى)كتابهاى زيادى از او نقل كرده‏اند كه بيشتر منطقى است،ولى احيانا مسائلى از مسائل فلسفه اولىكه در دوره قبل از فارابى خصوصا در مسيحيان كمتر ديده مى‏شودطرح كرده است.ابن النديم و به تبع او ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه نوشته‏اند كه رياست منطقيين در زمان او به او منتهى شده بود.وى در سال‏363 و يا 364 در گذشته است و گفته‏اند 81 سال عمر كرده است.

2.غير از يحيى بن عدى،در طبقه چهارم جمعيت اخوان الصفا و خلان الوفا را بايد نام برد.گروهى هستند گمنام و خود خواسته‏اند گمنام باشند،اما نشان داده‏اند كه گروهى هستند هم فيلسوف و هم متدين و متعهد.به منظور اصلاح جامعه بر اساس ايده‏اى كه داشته‏اند(به كار بردن فلسفه و دين تواما)دست‏به كار شده،انجمنى تشكيل داده(حزب مانند)،اعضا مى‏پذيرفته و شروط و آدابى داشته‏اند و مجموع 52 رساله كه در حقيقت‏بيان كننده جهان‏بينى و ايدئولوژى آنهاستو از يك نظر يك دائرة المعارف براى عصر آنها محسوب مى‏شود و اثرى است جاودانى و از شاهكارهاى جهان اسلامآفريده‏اند. اخوان الصفا هم از اسلاف خود(مخصوصا فارابى)متاثر بوده‏اند و هم در اخلاف خود اثر گذاشته‏اند.هر دو قسمت نيازمند به بحث طولانى است و از حدود بحث ما خارج است.
آنچه از نام آنها بر ما آشكار است همانهاست كه ابو حيان توحيدىكه تقريبا معاصر آنها بودهفاش كرده است:ابو سليمان محمد بن معشر بستى،ابو الحسن على بن هارون زنجانى،ابو احمد مهرجانى عوفى،زيد بن رفاعة.بعضى ديگر نام افراد ديگرى از قبيل ابن مسكويه رازى متوفى در 421،عيسى بن زرعة متوفى در 398(مترجم و فيلسوف)و ابو الوفاء بوزجانى(نابغه رياضى‏دان معروف متوفى در387)و بعضى ديگر را مى‏برند ولى بعضى از اينها به اوايل قرن پنجم تعلق دارند،در صورتى كه در نيمه دوم قرن چهارم كار اخوان الصفا تا حدودى شناخته بوده است.ابو حيان توحيدى در سال‏373 مرام و عقيده و مسلك و روش اخوان را براى وزير صمصام الدولة بن عضد الدوله بازگو كرده است و گفته من اين رسائل را به استادم ابو سليمان منطقى سجستانى عرضه كردم و او درباره آنها اظهار نظر كرد.عليهذا مى‏بايست اين رسائل در حدود نيمه قرن چهارم تاليف شده باشد و به همين جهت‏با اينكه تاريخچه اخوان در دست نيست‏بايد آنها را از طبقه چهارم يعنى هم طبقه با شاگردان فارابى به شمار آوريم.
اخوان الصفا كه ميان عقل و دين،فلسفه و شريعت،جمع كرده‏اند و آندو را مكمل يكديگر مى‏دانند،در روش فلسفى خود تمايل فيثاغورسى دارند،بر اعداد زياد تكيه مى‏كنند و در جنبه اسلامى،تمايل شديد شيعى و علوى دارند.
طبقه پنجم
1.ابو سليمان،محمد بن طاهر بن بهرام سجستانى،معروف به ابو سليمان منطقى.شاگرد يحيى بن عدى منطقى بوده است و بنابر نقل ابن القفطى در تاريخ الحكماء نزد ابو بشر متى نيز تحصيل كرده است.على الظاهر آغاز تحصيلش در نزد ابو بشر بوده و بعد در نزد يحيى بن عدى ادامه داده است.
ابو سليمان شاگردى دارد به نام ابو حيان توحيدى كه از فضلا و ادبا و نويسندگان بنام جهان اسلام است و كتابهاى نفيسى دارد به نامهاى:المقابسات،الامتاع و المؤانسة،الصديق و الصداقة.ابو حيان در كتابهاى خود فراوان از استادش ياد كرده و افاضات او را بازگو كرده است.
ابن النديم و ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه همه از ابو سليمان ياد كرده‏اند ولى به طور مختصر،و البته ابن القفطى مفصلتر بحث كرده است.جامعترين بحث درباره ابو سليمان همان است كه مرحوم محمد قزوينى در جلد دوم بيست مقاله(صفحات 128166)انجام داده است.
خانه ابو سليمان ميعادگاه حكما و فضلاى عصر بوده و خود رئيس قوم به شمار مى‏آمده است.در محفل ابو سليمانكه در حقيقت‏يك انجمن فلسفى بوده استهمواره مسائل علمى و فلسفى مطرح مى‏شده و حكما از يكديگر استفاده مى‏كرده‏اند و به تعبير ابو حيان‏«مقابسه‏»مى‏نموده‏اند.ابو حيان آنها را در106 مجلس جمع كرده و نام آنها را«مقابسات‏»گذاشته است.
تاريخ ولادت و وفات ابو سليمان دقيقا معلوم نيست.قدر مسلم اين است كه در نيمه دوم قرن چهارم شخصيت ممتازى داشته است.مرحوم قزوينى حدس مى‏زند كه ولادت ابو سليمان در حدود سال‏307 و وفاتش در حدود سال 380 باشد و احتمالا تا حدود 390 زنده بوده است.
حكما و فضلايى كه در محفل ابو سليمان شركت مى‏كرده‏اند،غالبا شاگرد يحيى بن عدى و هم شاگردان خود ابو سليمان بوده‏اند از قبيل:ابو محمد عروضى،ابو بكر قومسى،عيسى بن زرعة.
2.ابو الحسن عامرى نيشابورى.از اين شخص نيز اطلاع زيادى در دست نيست.ابن النديم و ابن القفطى و ابن ابى اصيبعه از او ذكرى به ميان نياورده‏اند.ياقوت در معجم الادباء از او ياد كرده است.
در سه حكيم مسلمان مى‏نويسد:عامرى دو كتاب دارد،يكى در اخلاق به نام السعادة و الاسعاد و ديگرى در فلسفه به نام الامد الى الابد.كتابى هم در دفاع از اسلام و تفوق آن بر ساير اديان نوشته است‏به نام الاعلام بمناقب الاسلام.
و هم مى‏نويسد كه همچنانكه به فلسفه يونانى علاقه‏مند بود،به فلسفه سياسى ساسانيان نيز علاقه‏مند بود و خود شاگرد ابو زيد بلخى بود.
بعضى مدعى شده‏اند كه ميان عامرى و ابن سينا نامه‏ها مبادله شده ولى محتمل به نظر نمى‏رسد،زيرا ابن سينا در وقت وفات عامرى يازده ساله بوده است.
گفته‏اند عامرى شاگرد ابو زيد بلخى بوده است،ولى بعيد است كه عامرى شاگرد بلا واسطه بلخى باشد زيرا بلخى در سال 322 درگذشته است و عامرى در سال 381 و عليهذا ميان وفات استاد و شاگرد59 سال فاصله است.
3.ابو الخير،حسن بن سوار معروف به ابن الخمار.هم حكيم است و هم طبيب و هم مترجم از سريانى به عربى،ولى بيشتر طبيب است تا فيلسوف يا مترجم.شاگرد يحيى بن عدى منطقى سابق الذكر بوده و شاگردان زيادى تربيت كرده است. ابتدا مذهب نصرانى داشت و در آخر عمر(مطابق نقل نامه دانشوران)مسلمان شد.
ابن النديم كه معاصر وى بوده و به تبع او ابن القفطى،او را فوق العاده با هوش و فطن خوانده است.نامه دانشوران مدعى است كه عمر طولانى كرده ولى تاريخ وفات او را نمى‏نويسد.مرحوم محمد قزوينى در بيست مقاله،مقاله مربوط به تتمه صوان الحكمه(جلد 2،صفحه 141)مدعى است كه وفات ابو الخير در سال 408 بوده است.
گويند بوعلى كه معمولا معاصران خود را به چيزى نمى‏گرفت،از ابو الخير به نيكى ياد كرده و گفته:«ابو الخير را در رديف ديگران نبايد شمرد.خداوند ملاقات او را روزى كند» (32) .
4.ابو عبد الله ناتلى.اين مرد همان است كه ابن سينا در آغاز تحصيل،قسمتى از منطق و قسمتى از رياضيات را نزد او آموخت.شخصيت ممتازى ندارد،همه شهرتش را از ناحيه شاگرد نامدارش كسب كرده است.
ناتلى طبيب هم بوده است.ابن ابى اصيبعه در ضمن احوال ابو الفرج بن الطيب،او را در رديف طبيبان معاصر ابو الفرج شمرده است.بعضى مدعى شده‏اند كه ناتلى شاگرد ابو الفرج بن الطيب بوده است و به گفته ابن ابى اصيبعه استناد كرده‏اند (33) ولى اشتباه است.ابن ابى اصيبعه ناتلى را در رديف معاصران ابو الفرج آورده است نه شاگردان او.ابن ابى اصيبعه ابو الفرج را از معاصران بو على كه شاگرد ناتلى بوده است مى‏شمارد تا چه رسد به ناتلى.
طبقه ششم
اين طبقه را طبقه نوابغ بايد نام نهاد.هيچ طبقه از طبقات فلاسفه مانند اين طبقه افراد برجسته نداشته است:
1.ابو على احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه رازى.اصلا اهل رى بوده و مدتى به اتفاق ابو ريحان بيرونى و ابن سينا و ابو الخير و ابو سهل مسيحى و ابو نصر عراقى در دربار خوارزمشاه مى‏زيسته است.وفاتش در اصفهان در سال 420 واقع شده است.تاريخ تولدش معلوم نيست ولى مى‏گويند عمر طويل يافته است (34) .
از ابو حيان توحيدى نقل شده كه ابن مسكويه مدتى نزد ابو الخير شاگردى كرده است (35) .بعضى مى‏گويند نزد ابو الحسن عامرى نيز تحصيل كرده است (36) ولى اين نقل با آنچه از معجم الادباء نقل شدهكه در مدت پنج‏سال اقامت ابو الحسن عامرى در رى به نزد عامرى نرفت و گويى ميان آنها سدى بودمنافى است (37) .
داستان حضور ابن سينا به مجلس ابن مسكويه و افكندن گردويى پيش او كه مساحت اين گردو را تعيين كن و گذاشتن ابن مسكويه كتاب اخلاقى طهارة الاعراق خود را نزد ابن سينا و گفتن اين كه تو به اصلاح اخلاقت از من به تعيين مساحت اين گردو محتاجترى،معروف است.بوعلى به حكم اين كه كمتر كسى از معاصران خويش را گرامى مى‏داشته و وقعى مى‏نهاده،درباره ابن مسكويه نيز گفته مساله‏اى با او در ميان گذاشتم و هر چه كوشش كردم نتوانست‏بفهمد.
ابن مسكويه،خودش يا پدرش(على الاختلاف)زردشتى بوده و مسلمان شده و به عقيده بعضى شيعه بوده است.قدر مسلم اين است كه تمايل شيعى داشته است.از معروفترين كتابهاى او تجارب الامم در تاريخ و الفوز الاصغر در فلسفه و طهارة الاعراق در اخلاق است.
2.ابوريحان محمد بن احمد بيرونى خوارزمى.از شخصيتهاى درجه اول فرهنگ و تمدن اسلامى است.از نظر برخى مستشرقين،در تمام جهان اسلام نظير ندارد.رشته تخصصى‏اش رياضيات،نجوم،تاريخ،هيئت،داروشناسى،بررسى عقايد و اديان اقوام و ملل و امثال آنها بوده.چندين كتاب تحقيقى نفيس آفريده كه جهان هنوز به اعجاب در آنها مى‏نگرد از قبيل تحقيق ماللهند،الاثار الباقية،قانون مسعودى و غيره.بيرونى در سال 362 متولد شده و در 442 درگذشته است.او زبانهاى يونانى و سريانى،علاوه بر زبان فارسى و زبان عربى و زبان خوارزمىكه زبان مادرى او بودهمى‏دانسته است.زبان عربى را بهترين زبانها براى مسائل علمى مى‏داند و علاقه خاصى به اين زبان نشان مى‏دهد.مى‏گويد اگر مرا به عربى ناسزا گويند بيشتر دوست دارم از اينكه به برخى زبانهاى ديگر مرا بستايند.

استادان او معلوم نيست جز يك نفر به نام ابو نصر بن على بن عراقى كه ظاهرا همان ابو نصر عراقى است كه در دربار خوارزمشاه بوده است و معلوم نيست كه ابو ريحان شاگردانى داشته يا نداشته است.
ابو ريحان از كسانى است كه عمر نسبتا طويل(قريب هشتاد سال)يافته و تمام وقتش وقف علم بوده است،جز به علم به كار ديگر(وزارت و غيره)نپرداخته است.او در سال فقط دو روز تعطيل داشته است.
ابو ريحان و ابن سينا در حدود سال 400 در خوارزم با يكديگر ملاقات داشته‏اند.ابو ريحان چند سالى از بوعلى بزرگسال‏تر بوده و در حدود هيجده سؤال در مسائل فلسفى و غيرهكه برخى از آنها اعتراض به ارسطوستاز بو على كرده است.بو على به آنها پاسخ گفته و تدريجا كار اندكى به خشونت كشيده است (38) ،ولى اهل تحقيق مدعى هستند كه اين سؤالات بعد از رفتن بو على از خوارزم بوده است.ابو ريحان در كتاب الاثار الباقية آنجا كه اشاره به برخى سؤالات خود از بو على مى‏كند،از او به عنوان‏«الفتى الفاضل‏»(جوان فاضل)ياد مى‏نمايد.
ابو ريحان به مبانى اسلامى سخت معتقد و پابند بوده است.در نوشته‏هاى خود عموما مانند يك مؤمن واقعى از دين مقدس اسلام ياد مى‏كند و به تناسب،آيات كريمه قرآن را مى‏آورد.او مخصوصا احساسات ضد شعوبيگرى داشت و در برخى نوشته‏هاى خود سخت از شعوبيگرى اظهار تنفر مى‏نمايد (39) .ابو ريحان به احتمال زياد شيعه بوده است.
3.ابو على حسين بن عبد الله ابن سينا،اعجوبه دهر و نادره روزگار.شناختنش يك عمر و شناساندنش كتابى بسيار قطور مى‏خواهد.خودش گزارش زندگى خود را تا حدود سى و پنج‏سالگى كه به گرگان آمده،به تقاضاى يكى از شاگردان املاء كرده است و شاگرد معروفش ابو عبيد جوزجانى،بعد آن را تكميل و تا آخرين روز زندگى‏اش گزارش كرده است.از اين گزارشها مى‏توان تا حدى زندگى عادى و علمى و سياسى او را به دست آورد.زندگى نا آرام و پر ماجرايى داشته و عمرى نسبتا كوتاه.با اين عمر كوتاه و اين زندگى پر ماجرا،اينهمه معلومات و خلق اينهمه آثار حقيقتا حيرت انگيز است.
عجيب اين است كه با اينكه ابن ابى اصيبعه و ابن القفطى هر دو متن اين دو گزارش را بدون اختلاف ضبط كرده‏اند،جمله آخر را كه مدت عمر شيخ است‏به اختلاف ضبط كرده‏اند.بنابر نقل ابن ابى اصيبعه عمر شيخ 54 سال و بنابر نقل ابن القفطى 58 سال بوده است.بعضى ديگر(نامه دانشوران)از روى بعض قرائن احتمال مى‏دهند كه عمر شيخ‏63 سال بوده است.
نكته‏اى كه لازم است گوشزد شود اين است كه شخصيت‏بو على همه حكماى اسلامى پيش از او را تحت الشعاع قرار داد. بعد از بو على،چه در طب و چه در فلسفه،كتابهاى او محور بحث و تدقيق و تحشيه و شرح بود.
نكته ديگر اينكه قبل از بو على،بغداد مركز طب و فلسفه بود.بو على به بغداد نرفتپدرش بلخى و مادرش بخارايى است، نيمه اول عمرش در آن حدود گذشته استبه عللى به سوى خراسان و گرگان رهسپار شد و در چند شهر توقفهاى كوتاهى كرد.عاقبت در اصفهان و همدانو بيشتر در همدانرحل اقامت افكند.صيت‏شهرتش طالبان علم و حكمت را از هر سو به سوى او مى‏كشيد.شاگردان زيادى تربيت كرد.شخصيت‏بوعلى در زمان حياتش و شهرت كتابهايش بعد از خودشكه محور بحث ميان اهل فضل بود و متخصصان آن كتب بيشتر در ايران يافت مى‏شدندسبب شد كه مركز ثقل فلسفه و طب از بغداد به ايران منتقل گشت.
4.ابو الفرج بن الطيب.اين مرد عراقى(و على الظاهر بغدادى)است.هم طبيب بوده و هم فيلسوف،ولى جنبه طبابتش مى‏چربد.بو على كه معاصر اوست طبابتش را مى‏ستايد،بر خلاف فلسفه و حكمت كه از اين جهت او را به چيزى نمى‏گيرد (40) . به طور كلى بو على احدى از معاصرين را در فلسفه در نظر ندارد.در ترجمه تتمه صوان الحكمه (41) مى‏نويسد بو على درباره كتابهاى فلسفى ابو الفرج گفته:«سزاوار اين است تصانيف او را بر فروشنده رد كنند و ثمنش نيز بر وى بگذارند».و هم او مى‏نويسد:«وقتى كه كار ميان بو على و ابو ريحان به خشونت كشيد و ابو ريحان سخنان تندى در نامه خود به كار برد و خبر به ابو الفرج رسيد،گفت:هر كس با ديگران چنان كند،با او نيز چنين كنند».
ابن القفطى پس از اشاره به سخن بو على درباره ابو الفرج،مى‏گويد:«اما من و هر منصفى نمى‏گوييم جز اين كه ابو الفرج علوم گذشته را احيا كرد و مخفيات آنها را آشكار نمود».
ابو الفرج،مسيحى و شاگرد ابو الخير بوده است.گروهى از محضر درسش استفاده كرده‏اند.ابن القفطى مى‏گويد تا بعد از سال 420 زنده بوده و گفته شده كه در سال 435 در گذشته است.
5.ابو الفرج بن هندو.در طب و حكمت‏شاگرد ابو الخير بوده و از بزرگترين و فاضلترين شاگردان او به شمار رفته است. ضمنا مردى اديب و شاعر و سخنور بوده است.
6.ابو على حسن بن الحسن(يا الحسين)بن الهيثم بصرى.هم فيلسوف است و هم طبيب و هم فيزيك‏دان و رياضى‏دان.در فيزيك و رياضيات شهرت جهانى دارد و از عوامل مؤثر در پيشرفت رياضيات جهانى به شمار مى‏رود.در سال 354 متولد شده و در حدود سال 430 در گذشته است (42) .در تتمه صوان الحكمه مى‏نويسد كه طرحى براى استفاده از آب نيل هنگام كاهش آب تهيه كرد و با خود به قاهره برد ولى مورد توجه الحاكم بالله واقع نشد،بلكه مغضوب وى گشت و از آنجا به دمشق فرار كرد.و هم مى‏نويسد فوق العاده متعبد و متشرع بود و به شريعت احترام مى‏گذاشت.حالت توجه او را در حين مرگ نيز يادآور مى‏شود.گويند قسمتى از ايام او در مغرب گذشته است (43) .مرحوم سيد حسن تقى زاده در تاريخ علوم در اسلام مى‏گويد:
«وى مؤلفات زيادى دارد.گويى همه عمر به تاليف اشتغال داشته است.
ابن الهيثم به قول سارتون بزرگترين عالم مسلمين در حكمت طبيعى(فيزيك)و يكى از بزرگترين ارباب اين فن در كل تاريخ بوده است.كتاب معروف او در علم مناظر تاثير عظيمى در ترقى علم در مشرق و مغرب نموده و روجر بيكن فيلسوف بزرگ و كپلر مؤسس قوانين جديد علم نجوم هر دو از تاثير كتاب او بهره‏مند شده‏اند...ابن الهيثم تحقيقات دقيق و بسيار عالى در باب نور و قوانين آن كرده و ظاهرا اول كسى است كه اتاق تاريك(امتحانات نورى)را استعمال كرده است...اين دانشمند معادلات چهار درجه‏اى را حل كرده و سعى كرده عمق كره هوا را تعيين كند...» (44) .
همزمان با اين طبقه،رياضيون درجه اول ظهور كرده‏اند از قبيل ابو الوفاء بوزجانى نيشابورى،عبد الرحمن صوفى رازى، ابو سهل كوهستانى طبرستانى و غيرهم كه در فصل جداگانه‏اى بايد بحث‏شود.
طبقه هفتم
ين طبقه دو گروهند:گروه شاگردان ابن سينا و گروهى كه نزد او شاگردى نكرده‏اند.اما گروه اول:
1.ابو عبد الله فقيه معصومى.شيخ درباره‏اش گفته است:او براى من مانند ارسطوست‏براى افلاطون.شيخ رساله عشق را به خواهش او و به نام او نوشته است و هم اوست كه واسطه پرسش و پاسخهاى ابو ريحان و بو على بود و بعد از آنكه ابو ريحان كلمات تندى نسبت‏به شيخ به كار برد و شيخ حاضر نشد ديگر چيزى بنويسد و فقيه معصومى را مامور اين كار كرد،او ابو ريحان را مورد ملامت قرار داد و به او نوشت:«اگر در مخاطبه با«حكيم‏»كلماتى جز اين كلمات انتخاب كرده بودى،از نظر عقل و علم شايسته‏تر بود» (45) .بيهقى مدعى است كه وى كتابى درباره مفارقات و اعداد عقول و افلاك و ترتيب مبدعات نوشته كه معشوق حكما بوده ولى از دست رفته است.تاريخ وفاتش دقيقا معلوم نيست،احتمالا در حدود 450 بوده است (46) .
2.ابو الحسن بهمنيار بن مرزبان آذربايجانى.مجوس بود و مسلمان شد.معروفترين شاگردان بو على است.شهرت بهمنيار يكى به واسطه سؤالات فراوانى است كه از بو على كرده و بو على جواب داده است(بيشتر كتاب مباحثات شيخ پاسخ به سؤالات بهمنيار است)،ديگر به واسطه كتاب معروف التحصيل است كه مكرر در كتب فلسفه از آن ياد مى‏شود.صدر المتالهين در اسفار چندين بار مطالبى از آن كتاب و دو نوبت از كتابى از او به نام البهجة و السعادة نقل كرده است.كتاب التحصيل اخيرا جزء نشريات دانشكده الهيات و معارف اسلامى با تصحيح و تعليق اينجانب چاپ شد.بهمنيار در سال 458 درگذشته است.
3.ابو عبيد عبد الواحد جوزجانى.شاگرد و مريد و ملازم بيست‏ساله يا بيست و پنج‏ساله بو على.همان كسى است كه گزارش زندگى بو على را تكميل كرد.
بو على به حفظ و نگهدارى آثار خود همت نمى‏گماشت،در پيشامدهاى مختلف رساله‏هاى مختصر يا طولانى مى‏نوشت و به كسى مى‏داد بدون آنكه نسخه‏اى از آن نگهدارى كند.شايد محفوظ ماندن قسمتى از آثار شيخ مرهون همت ابو عبيد است.بخش رياضى كتاب نجات و كتاب دانشنامه علايى وسيله او تكميل گرديده است (47) .از زندگى ابو عبيد بيش از اين اطلاعى نداريم.
4.ابو منصور حسين بن طاهر بن زيله اصفهانى.بنابر نقل تتمه صوان الحكمه،شفاى شيخ را مختصر كرد و رساله‏«حى بن يقظان‏»او را شرح كرد و كتابى در موسيقى تاليف نمود و در فن موسيقى بى نظير بود و بعد از بيست و دو سال كه از وفات استادش مى‏گذشت(يعنى در سال 450)درگذشت.ابن زيله از كسانى است كه احيانا مانند بهمنيار از شيخ سؤالاتى كرده و شيخ جواب داده است.گويند:«كتاب مباحثات در اصل سؤالاتى بوده از بهمنيار و كمى از ابن زيله و كمترى از ديگران‏» (48) .
بو على شاگردان ديگر نيز داشته است كه ما از ذكر آنها خوددارى مى‏كنيم.

اما افراد ديگر اين طبقه كه شاگرد شيخ نبوده‏اند:
1.على بن رضوان مصرى.هم طبيب بوده و هم حكيم.از كسانى است كه بر نظريه محمد بن زكرياى رازى رد نوشته است. مردى كريم اما بدقيافه و كريه المنظر بوده است.مطابق آنچه در نامه دانشوران آمده كتابى در اثبات نبوت خاتم الانبياء از روى تورات و انجيل و قواعد فلسفى نوشته و در سال‏453 درگذشته است.از اساتيد و شاگردان او اطلاعى نداريم.
2.ابو الحسن مختار بن حسن بن عبدان بن سعدان بن بطلان بغدادى نصرانى،معروف به ابن بطلان.شاگرد ابو الفرج بن الطيب نصرانى سابق الذكر است.مانند استادش هم طبيب است و هم فيلسوف،ولى بيشتر طبيب است تا فيلسوف.با على بن رضوان سابق الذكر تعارض و تنافس داشته و او را به قباحت منظر سرزنش مى‏كرده و«تمساح الجن‏»مى‏خوانده است (49) .يك نوبت هم به مصر رفته و با وى ملاقات كرده و عاقبة الامر با ناراحتى از او جدا شده است.به حلب و قسطنطنيه نيز مسافرت كرده و تا آخر عمر مجرد مى‏زيسته است.وفاتش در سال 444 واقع شده است.
3.ابو الحسن انبارى.فعلا از احوال او اطلاع زيادى نداريم.همين قدر مى‏دانيم كه مطابق آنچه در تتمه صوان الحكمه (50) آمده است،هم فيلسوف بوده و هم رياضى‏دان ولى رياضيات غلبه داشته است و خيام رياضيات را از محضر او استفاده مى‏كرده است.
طبقه هشتم
اين طبقه طبقه شاگردان شاگردان بو على است،اعم از آنكه واقعا شاگرد شاگردان بو على بوده‏اند و يا با آنها همزمان بوده‏اند:
1.ابو العباس فضل بن محمد لوكرى مروى.هم فيلسوف است و هم اديب.احيانا از او به‏«اديب ابو العباس لوكرى‏»تعبير مى‏شود.شاگرد بهمنيار بوده است.كتاب معروفى دارد به نام بيان الحق بضمان الصدق كه هنوز چاپ نشده ولى نسخه‏هايش موجود است و مورد اعتناى فلاسفه بعد از خودش است.در الهيات اسفار از او نام برده است.او به داشتن حوزه و تربيت‏شاگردان معروف است.بيهقى در تتمه صوان الحكمه مى‏گويد:«فلسفه به وسيله لوكرى در خراسان انتشار يافت‏».
محمود محمد خضيرى استاد جامع الازهر در مقاله‏اى كه به مناسبت هزاره ابن سينا در بغداد در كتابى به نام الكتاب الذهبى للمهرجان الالفى لذكرى ابن سينا چاپ شده(ص 55)مى‏گويد:«ابو العباس عمر طويل يافت و من تاريخ وفات او را به دست نياوردم اما گمان مى‏كنم در اواخر قرن پنجم هجرى واقع شده باشد».
عبد الرحمن بدوى در مقدمه تعليقات ابن سينا(ص 8)از بركلمن نقل مى‏كند كه وفات لوكرى در سال‏517(اوايل قرن ششم)بوده است و خود بدوى مى‏گويد:«من نمى‏دانم بركلمن از چه ماخذى نقل كرده است‏».
2.ابو الحسن سعيد بن هبة الله بن حسين.ابن ابى اصيبعه مى‏گويد:در طب ممتاز بود و در علوم حكميه با فضل.وى شاگرد ابو الفضل كتيفات و عبدان كاتب بوده (51) و آنها شاگرد ابو الفرج بن الطيب سابق الذكر (52) .اين شخص همان كسى است كه اجازه نمى‏داده است از محضرش يهودى يا نصرانى استفاده كند و ابو البركات بغدادى صاحب كتاب معروف المعتبر كه در ابتدا يهودى بود،با نيرنگ در كرياس در مى‏نشست و استفاده مى‏كرد و تا يك سال به همين وضع ادامه داد. بعد از يك سال كه استاد از وجود چنين شاگردى آگاه شد،بر او رحمت آورد و اجازه داد رسما شركت نمايد.
ابن ابى اصيبعه مى‏نويسد:ابو البركات كتاب التلخيص النظامى تاليف خود سعيد بن هبة الله را نزد او خواند.
من نمى‏دانم آن كتاب در طب بوده يا فلسفه.سعيد بن هبة الله در 495 درگذشته است.
3.حجة الحق،ابو الفتح عمر بن ابراهيم خيامى نيشابورى،معروف به خيام.فيلسوف و رياضى‏دان و احتمالا شاعر بوده است و شهرت جهانى دارد اما متاسفانه شهرت خيام به اشعار منسوب به اوست نه به فلسفه و رياضيات،مخصوصا رياضيات كه ارزش فراموش ناشدنى در اين فنون داشته است.اشعار منسوب به خيام كه اكثريت قريب به اتفاق آنها از خود او نيست،به او چهره‏اى داده كاملا مغاير با چهره واقعى او،يعنى چهره يك انسان شكاك پوچيگراى دم غنيمت‏شمار غير مسؤول.شاعرى انگليسى به نام فيتز جرالد كه رباعيات او راو بنابر گفته آقاى تقى زاده گاهى با تحريف و تغيير معنىبه زبانى فصيح به شعر ترجمه كرده،بيش از هر كس ديگر موجب اين شهرت كاذب شده است.
از خيام برخى رسالات فلسفى باقى مانده كه طرز تفكر او را روشن مى‏سازد،يكى رساله‏اى است‏به نام كون و تكليف كه در پاسخ سؤال ابو نصر محمد بن عبد الرحيم نسوى،قاضى نواحى فارس است.وى از خيام درباره حكمت‏خلقت و غرض آفرينش و هم درباره فلسفه عبادات سؤال كرده است و ضمنا ابياتى در مدح خيام سروده است كه اين چند بيت از آنها باقى مانده است:
ان كنت ترعين يا ريح الصباذممى فاقرى السلام على العلامة الخيم بوسى لديه تراب الارض خاضعة خضوع من يجتدى جدوى من الحكم فهو الحكيم الذى تسقى سحائبه ماء الحيوة رفات الاعظم الرمم عن حكمة الكون و التكليف يات بما تغنى براهينه عن ان يقال لم
خيام،حكيمانه مطابق مبانى استادش بو على(يا استاد استادش)پاسخ گفته است.هر كس بر مبانى بو على در اين مسائل وارد باشد مى‏داند كه خيام تا چه اندازه وارد بوده است.خيام در آن رساله از بو على به عنوان‏«معلم‏»ياد مى‏كند و در مسائل مورد سؤال كه ضمنا سر«تضاد در عالم‏»و مساله شرور هم مطرح شده،مانند فيلسوفى جزمى اظهار نظر مى‏كند و مى‏گويد:من و آموزگارم بوعلى در اين باره تحقيق كرده و كاملا اقناع شده‏ايم،ممكن است ديگران آن را حمل بر ضعف نفس ما نمايند،اما از نظر خود ما كاملا قانع كننده است.
اين رساله را با چند رساله ديگر در اتحاد جماهير شوروى چاپ و منتشر كرده‏اند و قبلا هم در مصر در ضمن مجموعه‏اى به نام جامع البدايع چاپ شده بوده است.ناشر روسى مدعى است كه ناشران مصرى اشتباه كرده،پنداشته‏اند رساله تضاد رساله مستقلى است،در صورتى كه متمم رساله كون و تكليف و جزئى از آن است.
اتفاقا آنچه خيام در اين رساله قاطعانه اظهار كرده است همانهاست كه در اشعار منسوب به او درباره آنها اظهار تحير شده است،و به همين جهت است كه برخى از محققان اروپايى و ايرانى انتساب اين اشعار را به خيام نفى مى‏كنند و برخى بر اساس يك سلسله قرائن تاريخى معتقدند كه دو نفر به اين نام بوده‏اند:يكى شاعر و ديگرى حكيم و فيلسوف،شاعر به نام خيام بوده است و حكيم و رياضى‏دان به نام خيامى،و به عقيده بعضى (53) شاعر على خيام بوده است و حكيم و رياضى‏دان عمر خيامى.
اين كه بعضى مدعى شده‏اند كه‏«خيامى‏»تلفظ عربى خيام است (54) مردود است،زيرا او خود در مقدمه رساله فارسى كه در«وجود»نوشته است مى‏گويد:«چنين گويد ابو الفتح عمر ابراهيم الخيامى‏» (55) .
شايد اين اندازه را بتوان مسلم دانست كه وى مانند اكثر اين گونه دانشمندان در عين كمال ايمان و اعتقاد به مبانى دينىكه از همه كتب او ظاهر و لائح است،حتى نوروزنامه منسوب به اوبا متعبدان قشرى سر به سر مى‏گذاشته و همين براى او زحمت و دردسر فراهم مى‏كرده است.
بيهقى مى‏نويسد: «او تالى بو على بود اما در خلق ضيقى داشت و در تعليم و تصنيف ضنتى...روزى به حضرت شهاب الاسلام،الوزير عبد الرزاق بن الفقيه درآمد و امام القراء ابو الحسين الغزالى حاضر بود.در اختلاف قراء درباره آيتى بحث رفت.چون امام(خيام) حاضر شد،شهاب الاسلام گفت:على الخبير سقطنا...او وجوه اختلاف قراء بيان كرد و هر وجهى(را)علتى بگفت.پس امام ابو الفخر گفت:كثر الله مثلك فى العلماء.» (56)
تاريخ تولدش معلوم نيست.تاريخ وفاتش را517 و526 گفته‏اند.قدر مسلم اين است كه عمر طويل كرده(در حدود نود سال) اما اين كه محضر درس بو على را درك كرده باشد،بسيار بعيد است.اگر او بو على را«معلم‏»خود مى‏خواند از آن جهت (57) است كه شاگرد مكتب بو على است نه شاگرد شخص او،و على الظاهر نزد شاگردان بو على تحصيل كرده است.
4.ابو حامد محمد بن محمد بن احمد غزالى طوسى،اگر چه او را در رديف فلاسفهبه معنى مصطلحشمردن صحيح نيست.او خود را فيلسوف نمى‏شمارد بلكه مخالف فلسفه و فلاسفه(مخصوصا ابن سينا)است و فلسفه را نزد استاد نخوانده بلكه سه سال به مطالعه فلسفه پرداخته،سپس كتاب مقاصد الفلاسفه را نوشته و بعد تهافت الفلاسفه را كه از كتب مهم دوره اسلامى است.
ضد فلسفه در جهان اسلام زياد بوده‏اند،اما هيچ كس به قدرت غزالى نبوده است.اگر به فاصله كمى افرادى نظير سهروردى و خواجه نصير الدين ظهور نكرده بودند،غزالى بساط فلسفه را بر چيده بود (58) .
در عين حال نظر به اينكه نظريات منفى غزالىو به ندرت نظريات مثبت اونقشى در تحول فلسفه داشته است،ما او را در رديف فلاسفه آورديم.
معروفترين كتاب غزالى احياء علوم الدين است.كمتر كتابى در ميان مسلمين به اندازه اين كتاب اثر گذاشته است.
غزالى سرگذشت معروف و جالبى دارد.او در سال 450 متولد و در 505 درگذشته است.
در اين طبقه،از محمد شهرستانى و ابو حاتم مظفر اسفرازى و ميمون بن نجيب واسطى بايد نام برد،ولى اولى بيشتر متكلم است تا فيلسوف و دو نفر ديگر بيشتر رياضى‏دان‏اند تا فيلسوف.
طبقه نهم
1.شرف الدين محمد ايلاقى.شاگرد ابو العباس لوكرى و عمر خيام بوده است.هم فيلسوف بوده و هم پزشك.گويند در جنگ قطوان در سال‏536 كشته شد (59) .بعضى او را شاگرد بهمنيار دانسته‏اند ولى با توجه به تاريخ فوت آندو،نادرستى اين نظريه روشن است.

وى استاد قاضى زين الدين عمر بن سهلان ساوجى صاحب كتاب البصائر النصيرية است.ايلاقى در سال‏536 در گذشته است.
2.ابو البركات،هبة الله بن على(يا يعلى)ملكاى بغدادى.يهودى بود و مسلمان شد.در علت اسلامش اختلاف است.ما قبلا شاگردى او را نزد سعيد بن هبة الله ذكر كرديم.كتاب معروف او كتاب المعتبر است و واقعا از كتب معتبر فلسفه است.ابو البركات فيلسوفى صاحب نظر است.فلاسفه‏اى مانند صدر المتالهين به كتاب او نظر دارند.وى مخالف ابن سينا بوده است.سلسله اساتيدش مستقيما به فارابى مى‏رسد،زيرا وى شاگرد سعيد بن هبة الله و او شاگرد ابو الفضل كتيفات و عبدان كاتب و آنها شاگردان ابو الفرج بن الطيب و او شاگرد ابو الخير حسن بن سوار و او شاگرد يحيى بن عدى منطقى و او شاگرد ابو نصر فارابى بوده است.غالبا آحاد سلسله اساتيدش غير مسلمان‏اند.گويند هنگامى كه به حكيم عمر خيام گفته شد كه ابو البركات بغدادى ابن سينا را رد مى‏كند،گفت:«او سخنان ابن سينا را نمى‏فهمد تا چه رسد به اينكه رد كند (60) ».
او استاد پدر عبد اللطيف بغدادى(شايعه ساز معروف سوختن كتابخانه اسكندريه وسيله مسلمين)و ابن الفضلان و ابن الدهان منجم و مهذب الدين نقاش بوده است و در آخر عمر كور شده بود و به اين شاگردان املا مى‏كرد (61) .
3.محمد بن ابى طاهر طبسى مروزى.شاگرد لوكرى بوده.مادرش اهل خوارزم و پدرش از حكمرانان بخشهاى مرو محسوب مى‏شده است.در سال‏539 پس از بيمارى فلج در سرخس در گذشته است (62) .
4.افضل الدين غيلانى عمر بن غيلان.از شاگردان لوكرى است.تاريخ صحيحى از او در دست نيست.اين قدر معلوم است كه شاگرد لوكرى و استاد صدر الدين سرخسى است.بنابر نقل محمود محمد خضيرى،امام فخر الدين رازى متوفاى‏606 در المحصل از او ياد كرده و بر او رحمت فرستاده است (63) .مى‏گويند افكارش مخالف ابن سينا بوده است.رساله‏اى در حدوث عالم نوشته و در سال‏523 در نظاميه مرو به تحصيل اشتغال داشته است.
5.ابو بكر محمد بن يحيى بن الصائغ اندلسى،معروف به‏«ابن باجه‏».از اعاظم فلاسفه به شمار رفته است.كتابهاى زياد تاليف كرده است.اخيرا رساله‏«نفس‏»او به كوشش دكتر محمد صفير حسن معصومى استاد دانشگاه داكا(پاكستان شرقى) چاپ شده است.در سال‏533 در گذشته است.وى استاد ابن رشد،فيلسوف معروف اندلسى بوده است (64) .
6.ابو الحكم مغربى اندلسى.هم شاعر است و هم حكيم و هم طبيب،ولى روح شعر بيشتر بر او حاكم بود.به هزل بيشتر توجه داشته تا به جد.اصلا عرب باهلى است و از مغرب به بلاد مشرق آمد و در حدود مصر و شام بزيست و در سال‏549 درگذشت.وى استاد ابن الصلاح است كه استاد استاد شهاب الدين سهروردى است.
طبقه دهم
1.صدر الدين ابو على محمد بن على بن الحارثان السرخسى.وى شاگرد افضل الدين غيلانى و استاد فريد الدين داماد و استاد استاد خواجه نصير الدين طوسى بوده است.اطلاع صحيحى از او در دست نيست.در ترجمه تتمه صوان الحكمه مختصر از او ياد شده است.محمود محمد خضيرى از صاحب خريدة القصر نقل مى‏كند كه وى كتب زيادى در فلسفه و مساحت و حساب تاليف كرده و مدتى در بغداد مقيم بوده و با ابو منصور جواليقى(متوفى در539)ملاقات داشته و به سرخس بازگشته و در سال 545(شايد در جوانى)فوت كرده است (65) .
2.ابو بكر محمد بن عبد الملك بن طفيل اندلسى.از حكماى معروف اندلس است.احتمالا شاگرد ابن الصائغ بوده است. شهرت بيشتر او شايد به واسطه كتاب معروف حى بن يقظان است كه از رساله حى بن يقظان ابن سينا تقليد شده ولى از آن جامعتر و كاملتر است.اين كتاب در ايران وسيله مرحوم بديع الزمان فروزانفر ترجمه شد و بنگاه ترجمه و نشر كتاب چاپ و منتشر كرد.وى عمر طويل كرده و در سال 581 در گذشته است.
3.قاضى ابو الوليد محمد بن احمد بن محمد بن رشد اندلسى.هم فيلسوف است و هم پزشك و هم فقيه،در همه اين رشته‏ها كتب متعدد دارد.كتاب معروف او شرحى است كه بر ما بعد الطبيعه ارسطو نوشته و چاپ شده است.كتاب فقهى معروفش بداية المجتهد است كه چاپ شده.مجموعه رسائل فلسفى وى را در بمبئى چاپ كرده‏اند.اروپاييان براى او در فلسفه مقامى در حد ابن سينا قائلند،ولى آراء او در ميان فلاسفه اسلامى ارزش ندارد.
يكى از كتب معروف او تهافت التهافت است كه تهافت الفلاسفه غزالى را رد كرده است.كتاب بى ارزشى است.وى فوق العاده نسبت‏به ارسطو متعصب است و به همين جهت‏با ابن سينا كه چنين تعبدى در برابر ارسطو ندارد و آراء شخص خود را دخالت داده است مخالف است.ارنست رنان،فيلسوف معروف فرانسوى كه معارضاتش با مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادى معروف است،كارهاى زيادى در زمينه شناخت ابن رشد انجام داده است.وى در سال 595 درگذشته است.
4.مجد الدين جيلى.درباره اين مرد اطلاع زيادى نداريم.همين قدر مى‏دانيم در مراغه تدريس مى‏كرده و امام فخر رازى نزد او تحصيل كرده است (66) و همچنين شهاب الدين سهروردى نيز در آغاز تحصيلش از محضر او در مراغه استفاده كرده است (67) .ظاهرا هم حكيم بوده و هم متكلم و هم فقيه و اصولى.ياقوت در معجم الادباء ضمن شرح سهروردى،او را با عناوين فقيه،اصولى،متكلم مى‏ستايد (68) .
5.قاضى زين الدين عمر بن سهلان ساوجى،معروف به ابن سهلان.در ساوه به دنيا آمده و در نيشابور مى‏زيسته و از كسب دست‏خود از راه استنساخ كتب زندگى مى‏كرده است.به تعبير ترجمه صوان الحكمه:«شريعت و حكمت را در عقدى واحد نظام داد».وى شاگرد شرف الدين ايلاقى سابق الذكر است (69) و گويند شرحى بر رسالة الطير بو على به فارسى نوشته است (70) .كتاب معروف او البصائر النصيرية است كه قسمت منطق آن در مصر چاپ شده و از بهترين كتب منطق است. مطابق آنچه در تتمه صوان الحكمه آمده است،همه كتابهاى او جز كتاب البصائر النصيرية در يك حريق از بين رفت.ابن سهلان از كسانى است كه نام زنده‏اى در فلسفه دارد.احيانا برخى آرائش نقل مى‏شود (71) .تاريخ وفاتش را نمى‏دانيم.
6.ابو الفتوح،نجم الدين احمد بن محمد السرى،معروف به ابن الصلاح.بعضى گفته‏اند همدانى الاصل است و بعضى گفته‏اند عراقى و اهل سميساط(نزديك فرات در حدود حلوان)بوده است.به بغداد مهاجرت كرده و نزد ابو الحكم مغربى سابق الذكر تحصيل كرده و در سال 548(يعنى يك سال پيش از استاد خود)در گذشته است (72) .تاريخ ولادت او را نمى‏دانيم.شايد هم بتوان او را از طبقه نهم به شمار آورد.ابو الحكم مغربى كه سابقه استادى او را داشت،به افضليت او بر خود اعتراف داشت.گويند شفاى بو على و الفوز الاصغر ابن مسكويه را شرح كرده است (73) .
7.محمد بن عبد السلام انصارى ماردى(ماردينى).در زمان خويش در علوم حكمى يگانه و علامه وقت‏به شمار مى‏آمده است (74) .زادگاهش منطقه قدس و فلسطين است و پدرانش نيز در آنجا مى‏زيسته‏اند.ظاهرا جد اعلايش از انصار مدينه بوده است.استاد فلسفه او ابن الصلاح سابق الذكر است و قصيده عينيه معروف بو على را شرح كرده است (75) و بنابر گفته ابن القفطى،شهاب الدين سهروردى مقدارى فلسفه نزد او آموخته است (76) .فخر الدين ماردينى مردى فوق العاده متشرع و متعبد بوده است.در سال 594 با آرامش و اطمينان روحانى و مذهبى خاصى در سن 82 سالگى جان به جان آفرين تسليم كرد (77) .
طبقه يازدهم
1.فخر الدين محمد بن عمرو بن الحسين الرازى،معروف به امام فخر رازى.هم فقيه بود و هم متكلم و هم مفسر و هم فيلسوف و هم پزشك و هم خطيب.ذهنى فوق العاده جوال داشت و در تبحر در علوم مختلف كم نظير است.در عين اين كه در افكار فلاسفه وارد است و تاليفاتى گرانبها در فلسفه دارد،طرز تفكرش تفكر كلامى است نه فلسفى و سخت‏بر فلاسفه مى‏تازد و در مسلمات فلسفه تشكيك مى‏نمايد.در تنظيم و تبويب و تقرير مسائل،حسن سليقه دارد.صدر المتالهين از اين نظر از او بسيار استفاده كرده است.مهمترين كتاب فلسفى او المباحث المشرقيه است.شهرت بيشترش به واسطه تفسير مفاتيح الغيب است‏بر قرآن مجيد كه جاى شايسته‏اى در ميان تفاسير براى خود باز كرده است.براى وى در فلسفه استادى جز مجد الدين جيلى سابق الذكر سراغ نداريم و شايد بيشتر با مطالعه،بر مسائل فلسفى دست‏يافته است،ولى شاگردان زيادى داشته است كه بعضى از آنها مبرز بوده‏اند از قبيل شمس الدين خسرو شاهى،قطب الدين مصرى،زين الدين كشى، شمس الدين خوبى،شهاب الدين نيشابورى.
فخر رازى در سال 534 متولد شده و در سال‏606 در گذشته است (78) .
2.شيخ شهاب الدين يحيى بن حبش بن ميرك سهروردى زنجانى،معروف به شيخ اشراق.بدون شك از اعجوبه‏هاى روزگار است.ذهنى فوق العاده وقاد و جوال و نوجو و مبتكر داشته است.تمايل اشراقى در فلسفه،پيش از او حتى در فارابى و بو على وجود داشته است،اما كسى كه مكتبى به نام‏«مكتب اشراق‏»تاسيس كرد و در بسيارى از مسائل،راه آن مكتب را از راه مكتب مشاء جدا كرد اين مرد بزرگ بود.تقريبا همه مسائلى كه اكنون به عنوان نظريات اشراقيون در مقابل مشائين شناخته مى‏شود و برخى مى‏پندارند آنها مسائل ما به الاختلاف افلاطون و ارسطوست،نتيجه فكر شخص سهروردى است كه در مقابل افكار مشائين و بالخصوص مشائيان اسلامى آورده است.وى نزد مجد الدين جيلى(در مراغه)و ظهير الدين قارى(ظاهرا در اصفهان)و فخر الدين ماردينى(در عراق)تحصيل كرده و مدتى ملازم ماردينى بوده است.

ماردينى مى‏گفته در هوش و ذكاء و حدت ذهن مانندش را نديده‏ام و از اين رو بر جانش مى‏ترسم (79) .گويند البصائر النصيريه ابن سهلان را نزد ظهير الدين قارى خوانده است.
سهروردى در ساير علوم و از آن جمله فقه نيز سرآمد بوده است.به شام و حلب رفت و در جلسه درس فقه استاد مدرسه حلاويه حلب به نام شيخ افتخار الدين شركت كرد،برترى‏اش روشن گشت و مقرب استاد شد.صيت‏شهرتش او را مورد علاقه الملك الظاهر پسر صلاح الدين ايوبى كرد و در حضور او بى محابا با فقها و متكلمين مناظره مى‏كرد و آنها را مغلوب مى‏ساخت.همين كار سبب حسادت ديگران شد و كارى كردند كه صلاح الدين ايوبى فرزندش را وادار كرد كه او را به قتل برساند.در سال‏586 در سن‏36 سالگى (80) و يا در سال‏587 در سن 38 سالگى (81) كشته شد.
گويند وى با فخر الدين رازى همدرس بوده است.سالها پس از مرگش كه نسخه‏اى از كتاب تلويحات او را به فخرالدين دادند،آن را بوسيد و به ياد ايام هم شاگردى اشك از ديده فرو ريخت (82) .
سهروردى نه تنها در مناظره با فقها و متكلمين بى پروا بود و دشمنى مى‏انگيخت،در اظهار اسرار حكمتبر خلاف توصيه بو على در آخر اشاراتشايد به علت جوانى،بى پروايى مى‏كرد و از همين رو افراد پخته از اول حدس مى‏زدند كه جان سالمى نخواهد برد.وقتى كه خبر مرگش به دوست و استادش فخرالدين ماردينى رسيد،گفت همان شد كه من حدس مى‏زدم.و نيز از همين رو درباره‏اش گفته مى‏شد كه شهاب الدين علمش بر عقلش فزونى دارد.
3.افضل الدين مرقى كاشانى،معروف به بابا افضل.اين مرد عليرغم اينكه شخصيت‏برجسته‏اى دارد،تاريخ روشنى از او در دست نيست.كتابهاى بسيارى به فارسى و عربى تاليف كرده است و اخيرا فهرستى از آنها تهيه و چاپ شده است (83) .
بعضى گفته‏اند دايى خواجه نصير الدين طوسى بوده است ولى تاييد نشده و بسيار مستبعد است.
در كتاب دائرة المعارف فارسى از انتشارات فرانكلين مى‏نويسد:«بابا افضل،شهرت افضل الدين،محمد بن حسين كاشانى، شاعر و عارف ايرانى،به قولى در حدود 582 يا 592 در قريه مرق كاشان متولد شده و پس از 654 يا 664 و به قولى در اوايل قرن هفتم وفات يافت...از اصحاب نزديك خواجه نصير الدين طوسى بود».لغتنامه دهخدا و همچنين غزالى نامه (84) وفات او را در707 دانسته‏اند.بعضى وفات او را در666 و بعضى در667 دانسته‏اند.
محمود خضيرى در مقاله‏اى كه در كتاب دعوة التقريب تحت عنوان‏«افضل الدين الكاشانى فيلسوف مغمور»نوشته است،از نسخه خطى كتابى به نام مختصر فى ذكر الحكماء اليونانيين و المليين كه در كتابخانه اسكوريال اسپانياست نقل كرده كه وفات بابا افضل در سال 610 بوده است (85) .
در كتاب فلاسفه ايرانى با استفاده از مقدمه مرحوم نفيسى و مقاله خضيرى و خصوصا با استناد به آنچه خواجه در شرح اشارات در باب قياس خلف از بابا افضل حكايت كردهكه با جمله‏«رحمه الله‏»بر او درود فرستاده استاستدلال كرده كه چون تاليف شرح اشارات ما بين سالهاى 624644 بوده (86) و بابا در آن وقت درگذشته بوده است و آراء او در آن وقت منتشر بوده است،پس سال وفات بابا از667 هم جلوتر بوده است.
در كتاب سرگذشت و عقايد فلسفى خواجه نصير الدين طوسى نگارش محمد مدرسى زنجانى،از خود خواجه در كتاب سير و سلوك نقل كرده كه:
«پدر بنده،بنده كمترين را به تحصيل فنون علم و استماع سخن ارباب مذاهب و مقالات ترغيب كردى،تا اتفاق را شخصى از شاگردان افضل الدين كاشى(رحمه الله تعالى)كه او را كمال الدين محمد حاسب گفتندى و در انواع حكمت‏خصوصا فن رياضى تقدمى حاصل كرده بود و با پدر بنده كمترين سابقه دوستى و معرفتى داشت،بدان ديار افتاد.پدر، بنده را به استفادت از او و تردد به خدمت او اشارات كرد،و بنده در پيش او به تعلم فن رياضى مشغول شدم.»
از اين گفتار روشن مى‏شود كه خواجه نصير الدين شاگرد شاگرد بابا افضل بوده است و بابا از اصحاب خواجه نبوده است(آنچنانكه در دائرة المعارف فارسى آمده است)بلكه در طبقه استادان خواجه بوده است.عليهذا اين كه وفات بابا را در606 يا 610 و يا قريب به اين سنوات بدانيم(بر خلاف آنچه در لغتنامه و غزالى نامه آمده است)اقرب احتمالات است و بر خلاف ادعاى سعيد نفيسى در مقدمه رباعيات بابا افضل و دكتر ذبيح الله صفا در تاريخ ادبيات ايران تولد بابا در اواخر قرن ششم نبوده بلكه در اواسط آن قرن بوده است.
اين رباعى در مدح بابا منسوب به خواجه است:
گر عرض دهد سپهر اعلى فضل فضلا و فضل افضل از هر ملكى به جاى تسبيح آواز آيد كه افضل،افضل
طبقه دوازدهم
1.فريد الدين داماد نيشابورى.از تاريخ زندگى اين مرد نيز اطلاع درستى نداريم.همين قدر مى‏دانيم كه استاد خواجه نصير الدين طوسى بوده و خواجه اشارات را نزد او تحصيل كرده است (87) و خود او شاگرد صدر الدين سرخسى سابق الذكر بوده است.سلسله اساتيد خواجه از طريق فريد الدين داماد به بو على مى‏رسد،به اين ترتيب كه خواجه شاگرد فريد الدين داماد و او شاگرد صدر الدين سرخسى و او شاگرد افضل الدين غيلانى و او شاگرد ابو العباس لوكرى و او شاگرد بهمنيار و او شاگرد بو على بوده است.سال وفاتش بر ما معلوم نيست.
2.شمس الدين عبد الحميد بن عيسى خسرو شاهى،معروف به شمس الدين خسرو شاهى.ابن ابى اصيبعه از او به عنوان امام العلماء،سيد الحكماء،قدوة الانام،شرف الاسلام ياد مى‏كند (88) .در طب و فلسفه و علوم شرعيه مبرز و از شاگردان مبرز فخر الدين رازى بوده.كتاب شفا را تلخيص كرده ولى شهرتش در محيط فلسفه به واسطه برخى سؤالات فلسفى است كه خواجه نصير الدين طوسى از اوكه در طبقه اساتيد خواجه بوده استكرده و او جواب داده و در كتب فلسفى مطرح است (89) .
3.قطب الدين ابراهيم بن على بن محمد سلمى،معروف به قطب الدين مصرى.اين مرد نيز از شاگردان مبرز فخر الدين رازى بوده است.ابن ابى اصيبعه مى‏گويد وى اصلا از بلاد مغرب بوده و بعد به مصر منتقل شده و مدتى در آنجا اقامت كرده،سپس به بلاد ايران مسافرت كرده،نزد فخر الدين رازى تحصيل كرده است.استاد خويش فخر الدين را در فلسفه بر بو على ترجيح مى‏داده،همچنانكه ابو سهل مسيحى را در طب بر بو على ترجيح مى‏داده است.قطب الدين مصرى در فتنه مغول در نيشابور كشته شد (90) .او نيز از اساتيد خواجه نصير الدين طوسى بوده است (91) .عليهذا خواجه شاگرد شاگرد فخر رازى بوده است.
4.كمال الدين يونس(يا كمال الدين بن يونس)موصلى،معروف به ابن منعه.ابن ابى اصيبعه كه با او قرب زمان داشته،او را نيز قدوة العلماء و سيد الحكماء مى‏خواند (92) .در مدرسه موصل به تدريس علوم فلسفى اشتغال داشته و شاگردانى تربيت كرده است.مطابق آنچه در ريحانة الادب آمده خواجه نزد اين مرد نيز تحصيل كرده است (93) .در ريحانة الادب،جلد پنجم صفحه‏9 مى‏نويسد:
«از اكابر علماى حكماى عامه مى‏باشد كه در نحو و صرف و فقه و حديث و تفسير و طب و تاريخ و موسيقى و هندسه و حكمت و هيئت...وحيد عصر خود بوده،در اندك زمانى شهرت بى نهايت‏يافته و مرجع استفاده افاضل گرديد.از بلاد بعيده حاضر حوزه درسى او مى‏شده‏اند...وفات او در سال‏639 واقع شده است.»
طبقه سيزدهم
1.خواجه نصير الدين محمد بن الحسن الطوسى.او را«استاد البشر»لقب داده‏اند و نيازى به معرفى ندارد.ارزش كارهاى فلسفى او و نقشى كه در تحول فلسفه داشته است نيازمند به يك كتاب است.در رياضيات از شخصيتهاى معدود جهان به شمار مى‏رود.از كسانى است كه در اساس هيئت‏بطلميوس تشكيك كرده و زمينه را براى هيئت جديد فراهم كرده است. آقاى تقى زاده مدعى است كه ايرادات خواجه در كتاب تذكره خويش بر اساس هيئت‏بطلميوس،به پيشنهاد كپرنيك لهستانى طرح نوينى را براى هيئت عالم كمك كرده است (94) .
خواجه مانند بو على يك زندگى پر ماجرا داشته است.در آخر اشارات به شكل دردناكى ناله سر مى‏دهد،و در عين حال اينهمه آثار آفريده و شاگردان بسيار تربيت كرده است.خواجه در سال‏597 متولد شده و در سال 672 در گذشته است.
2.اثير الدين مفضل بن عمر ابهرى.كتاب معروف او كتاب هدايه است در طبيعيات و الهيات كه جاى شايسته‏اى باز كرده است.اين كتاب را قاضى حسين ميبدى و صدر المتالهين شيرازى شرح كرده‏اند.شرح اخير موجب شهرت بيشتر كتاب و مؤلف آن شده است.علامه حلى در كتاب جوهر النضيد،صفحه 78 در باب عكس سالبه جزئيه كه مورد اتفاق منطقيين است كه عكس ندارد،مى‏گويد:«به استثناى قضيه مشروطه خاصه و عرفيه خاصه‏».بعد مى‏گويد:«اين مطلب از مطالبى است كه اثير الدين مفضل بن عمر ابهرى بر آن وقوف يافت‏».گويند شاگرد امام فخر رازى بوده است.
3.نجم الدين على بن عمر كاتبى قزوينى،معروف به دبيران.از اكابر حكما و منطقيين و رياضى‏دانان به شمار مى‏رود.كتاب معروف او در حكمت كتاب حكمة العين است كه شروح بسيار بر آن نوشته شده است.كتاب معروفش در منطق شمسيه است كه به نام خواجه شمس الدين صاحب ديوان جوينى نوشته است و قطب الدين رازى آن را شرح كرده و مجموع متن و شرح از كتب رايج درسى طلاب است.كاتبى استاد علامه حلى و قطب الدين شيرازى و همكار و مصاحب خواجه نصير الدين طوسى در ساختن رصد مراغه بوده و در سال 675 در گذشته است.
طبقه چهاردهم
اين طبقه را شاگردان خواجه نصير الدين طوسى تشكيل مى‏دهند:
1. حسن بن يوسف بن مطهر حلى،معروف به علامه حلى.هر چند شهرت علامه حلى به فقاهت است اما او مردى جامع بوده،در منطق و فلسفه نيز مهارت كامل داشته و كتب ارزشمندى تاليف كرده است.ما در تاريخچه فقها از اين مرد بزرگ كه قطعا از نوابغ تاريخ اسلامى است‏ياد كرده‏ايم.علامه حلى عرب است و شاگرد كاتبى و خواجه بوده است.در سال 648 متولد و در سال 711 در گذشته است.
2.كمال الدين ميثم بن ميثم بحرانى،معروف به ابن ميثم بحرانى.اديب و فقيه و فيلسوف بوده است.فلسفه را نزد خواجه نصير الدين طوسى تحصيل كرده است.بعضى گفته‏اند كه خواجه نيز متقابلا نزد او فقه خوانده است (95) .ابن ميثم نهج البلاغه را شرح كرده است.از نظر فلسفى،شرح او بهترين شروح نهج البلاغه شمرده شده و اخيرا در پنج جلد چاپ شده است.ابن ميثم در سال 678 يا679 و يا بنابر تحقيق صاحب الذريعه در سال‏699 در گذشته است (96) .
3.قطب الدين محمود بن مسعود بن مصلح شيرازى،معروف به قطب الدين شيرازى.در منطق شاگرد كاتبى قزوينى و در حكمت و طب(كليات قانون)شاگرد خواجه نصير الدين طوسى بوده است.قانون بو على و حكمة الاشراق سهروردى را شرح كرده است و خود كتابى به فارسى در اقسام حكمت نوشته كه به نام درة التاج معروف است و اخيرا چاپ شده است. هر سه كتاب نامبرده با ارزش است.شهرت بيشتر او در جو فلسفى به واسطه شرح حكمة الاشراق است.با خواجه نصير الدين طوسى در كار رصد مراغه همكارى داشته است.در سال 710 يا716 در گذشته است (97) .
4.حسن بن محمد بن شرفشاه علوى حسينى استر آبادى،معروف به ابن شرفشاه.
در مراغه محضر خواجه را درك كرده و نزد او تحصيل كرده و ملازم او مى‏بوده است.بعد از وفات خواجه به موصل رفته و در مدرسه نوريه به تدريس حكمت پرداخته است.تجريد خواجه را حاشيه و قواعد العقائد او را شرح كرده است و در سال 715 يا717 يا 718 در گذشته است (98) .

طبقه پانزدهم
1.قطب الدين محمد بن ابى جعفر رازى،معروف به قطب الدين رازى.از علماى نامى اسلامى است.حكيم و منطقى و فقيه بوده است.نزد علامه حلى درس خوانده و علامه به او اجازه حديث داده است.شهيد اول او را ملاقات كرده و از او اجازه روايت گرفته و او را دريايى بى پايان يافته است.قطب الدين رازىهمچنانكه قبلا گفتيمشمسيه كاتبى قزوينى را شرح كرده و اكنون كتاب درسى طلاب است.ديگر اينكه كتابى نوشته به نام محاكمات و در آن كتاب ميان دو شارح بزرگ اشارات:فخرالدين رازى و نصير الدين طوسى داورى كرده است.ديگر اينكه كتاب مطالع الانوار قاضى سراج الدين ارموى را در منطق شرح كرده كه چاپ شده و هم اكنون به نام شرح مطالع معروف است و احيانا در حوزه‏هاى علميه تدريس مى‏شود.شهرت قطب الدين رازى به واسطه اين سه كتاب است ولى او كتابهاى ديگر هم دارد.قطب الدين در سال‏766 يا776 در گذشته است (1) .
2.شمس الدين محمد بن مباركشاه مروى،معروف به ميرك بخارايى.كتاب حكمة العين كاتبى قزوينى را شرح كرده و احيانا در كتب فلسفه از او به شارح حكمة العين ياد مى‏شود،و مير سيد شريف جرجانى بر شرح حكمة العين حاشيه زده است.تاريخ وفاتش بر ما معلوم نيست.
3.قاضى عضد الدين عبد الرحمن ايجى شيرازى.هم حكيم بوده و هم متكلم و هم اصولى.نظريات او در علم اصول و همچنين در برخى مسائل فلسفى و كلامى مطرح است.كتاب معروف او مواقف است كه هر چند عنوان كلام دارد نه فلسفه،ولى مى‏دانيم كه بعد از دوره خواجه نصير الدين طوسى و تاليف كتاب تجريد،كلام به نسبت زيادى به فلسفه نزديك شد،يعنى هدفهاى كلامى با معيارهاى فلسفى نه با معيارهاى كلامى توجيه مى‏شد و بسيارى از مسائل الهيات بالمعنى الاعم و بالمعنى الاخص فلسفه در كتب كلامى طرح مى‏شد،لهذا مواقف از اين نظر جاى شايسته‏اى دارد.اين كتاب را مير سيد شريف جرجانى شرح كرده و مكرر با متن چاپ شده است.قاضى عضد الدين شاگردانى تربيت كرده است از قبيل تفتازانى،شمس الدين كرمانى،سيف الدين ابهرى.او در سال 700 يا 701 متولد شده و در سال‏756 يا 760 درگذشته است.
طبقه شانزدهم
1.سعد الدين مسعود بن عمر بن عبد الله تفتازانى،معروف به ملا سعد تفتازانى.شهرت بيشتر او به كلام و علوم بلاغت است،ولى مردى جامع بوده و از علوم عقليه فلسفيه بى اطلاع نبوده است.متنى در منطق،بسيار مختصر و شيرين به نام تهذيب المنطق تاليف كرده كه از زمان خودش تاكنون در حوزه‏هاى علميه تدريس مى‏شده و مى‏شود.تفتازانى كتب زياد تاليف كرده است.بعضى مدعى‏اند كه تفتازانى بعد از خرابى دوره مغول با نيروى حسن بيان بار ديگر به قسمتى از معارف اسلامى جان داد.بعلاوه منظور ما از طبقات فلاسفه تنها كسانى نيستند كه در فلسفه صاحب نظرند،مقصود همه كسانى است كه حامل اين فن بوده و واسطه انتقال از دوره‏اى به دوره ديگر بوده‏اند.تفتازانى لااقل در منطق اين شان را داشته است.وى در سال 712 يا 722 در دهى در نزديكى شهر نساء متولد شد و در سال 791 يا 792 يا793 در سرخس درگذشت. بعضى گفته‏اند در سمرقند درگذشت و جنازه‏اش به سرخس منتقل شد (2) .
2.سيد على بن محمد بن على جرجانى،معروف به شريف جرجانى و مير سيد شريف.به حق او را محقق شريف خوانده‏اند. به دقت نظر و تحقيق معروف است.شهرت بيشترش به ادبيات و كلام است،ولى جامع بوده.حوزه درس فلسفه داشته و در فلسفه شاگردان بسيار تربيت كرده و در نگهدارى و انتقال علوم عقلى به نسلهاى بعد نقش مؤثرى داشته است.محقق شريف آثار و تاليفات فراوان دارد و همه پر فايده است،و به قول قاضى نور الله همه علماى اسلامى بعد از مير سيد شريف طفيلى و عيال افادات اويند.تاليفات مير بيشتر به صورت تعليقات و شروح است،از قبيل حاشيه بر شرح حكمة العين در فلسفه،حاشيه شرح مطالع در منطق،حاشيه شمسيه در منطق،حاشيه مطول تفتازانى در علم فصاحت و بلاغت،شرح مفتاح العلوم سكاكى در اين علم،حاشيه بر كشاف زمخشرى كه تفسيرى است مشتمل بر نكات علم بلاغت،و شرح مواقف عضدى در كلام.
از كتب معروف مير،يكى تعريفات است كه به نام‏«تعريفات جرجانى‏»معروف است،و ديگر كبرى در منطق است‏به فارسى كه براى مبتديان نوشته،و ديگر صرف مير است‏به فارسى در علم صرف كه از زمان خودش تا كنون كتاب درسى مبتديان طلاب بوده است.
مير سيد شريف شاگرد قطب الدين رازى سابق الذكر است.گر چه اهل جرجان است ولى در شيراز رحل اقامت افكند. مطابق نقل روضات از مجالس المؤمنين آنگاه كه شاه شجاع بن مظفر به گرگان آمد و با سيد ملاقات كرد،او را با خود به شيراز برد و تدريس در مدرسه دار الشفا را كه خود تاسيس كرده بود به او واگذار كرد.امير تيمور كه بعد وارد شيراز شد، مير را با خود به سمرقند برد و در همان جا بود كه با سعد الدين تفتازانى مناظرات داشت.پس از مرگ امير تيمور،مير بار ديگر به شيراز آمد و تا پايان عمر در شيراز بود.
مير سيد شريف از بيست‏سالگى به كار تدريس و تحقيق مشغول بود،مخصوصا به تدريس فلسفه و حكمت اهتمام زياد داشت و حوزه درس قابل توجهى از فضلا تشكيل داده بود.
گويند يكى از كسانى كه در حوزه درس او شركت مى‏كرد خواجه لسان الغيب حافظ شيرازى بود.هر گاه در مجلس او شعر خوانده مى‏شد مى‏گفت:به عوض اين ترهات به فلسفه و حكمت‏بپردازيد،اما چون شمس الدين محمد(حافظ)مى‏رسيد، خود سيد مى‏پرسيد:بر شما چه الهام شده است؟غزل خود را بخوانيد.شاگردان او اعتراض كردند كه اين چه رازى است كه ما را از سرودن شعر منع مى‏كنى ولى به شنيدن شعر حافظ رغبت نشان مى‏دهى؟او در پاسخ مى‏گفت:شعر حافظ همه الهامات و حديث قدسى و لطائف حكمى و نكات قرآنى است (3) .
مير سيد شريف در سال 740 در گرگان متولد شده و در سال‏816 در شيراز در گذشته است (4) .
طبقه هفدهم
اين طبقه بيشتر شاگردان محقق شريف‏اند كه بعد از او ناشر افكار او بوده‏اند:
1.محيى الدين گوشكنارى.اين مرد شاگرد مير سيد شريف جرجانى و استاد محقق دوانى بوده است.از تاريخ تولد و وفات او اطلاعى نداريم.
2.خواجه حسنشاه،معروف به بقال.اين مرد نيز شاگرد مير سيد شريف و استاد دوانى بوده است.
فاضل معاصر،آقاى على دوانى در كتاب شرح زندگانى جلال الدين دوانى از حبيب السير نقل كرده‏اند كه محيى الدين گوشكنارى و خواجه حسنشاه بقال در زمان ميرزا محمد بايسنقر در شيراز به لوازم تدريس و افاده قيام مى‏نموده‏اند.
3.سعد الدين اسعد دوانى،پدر محقق جلال الدين دوانى.او نيز از شاگردان محقق شريف بوده است.
4.قوام الدين كربالى.استاد سيد صدر الدين دشتكى و جلال الدين دوانى و شاگرد شريف جرجانى بوده است.
ما فعلا در اين طبقه جز اينها كسى را سراغ نداريم و اصلا نمى‏دانيم در اين دوره كه قتل و غارت مغول آثار خود را در همه شؤون ظاهر ساخته بود و قتل عام‏هاى امير تيمور گوركانى هم مزيد بر علت‏شده بود در غير شيراز چراغى روشن و حوزه‏اى داير بوده يا نبوده است؟!
طبقه هجدهم
1.سيد الحكما محمد بن ابراهيم حسينى دشتكى شيرازى،معروف به صدر الدين دشتكى و سيد سند.از اعاظم حكماى دوره اسلامى و از افراد صاحب نظر است.تا زمان مير داماد افكار و آراء و آثار او و معاصر نامدارش جلال الدين دوانى،در ميان فضلا و طالبان حكمت مطرح بود.برخى از آراء و افكار او هنوز در ميان فلاسفه اسلامى مطرح است و برخى افكار مقبول دارد كه اكنون مورد قبول فلاسفه بعد از صدر است.اين مرد در سال 828 متولد شده و در سال‏903 درگذشته است. معقول را نزد مردى به نام سيد فاضل فارسى و قوام الدين كربالى(شاگرد سيد شريف)تحصيل كرده است.
2.علامه جلال الدين محمد بن اسعد الدين دوانى صديقى،معروف به علامه دوانى و محقق دوانى.در منطق و فلسفه و رياضيات صاحب نظر بوده است.برخى آراء و افكار او نيز هنوز در كتب فلسفه مطرح است.شاگرد قوام الدين كربالى و محيى الدين گوشكنارى و حسنشاه معروف به بقال و پدرش اسعد الدين دوانى(كه همه از شاگردان سيد شريف بوده‏اند) بوده است.
و همچنين صاحب ريحانة الادب (6) علامه دوانى را شاگرد مستقيم مير سيد شريف پنداشته‏اند،ولى فاضل معاصر آقايى على دوانى در كتاب نفيس خود شرح زندگانى جلال الدين دوانى اشتباه آنها را روشن و ثابت كرده‏اند كه علامه دوانى زمان مير سيد شريف را درك نكرده بلكه شاگرد شاگردان او بوده است.
علامه دوانى از كسانى است كه در حيات و ممات خود جنجال علمى برانگيخته است.در زمان حياتش با سيد صدر الدين دشتكى مشاجرات زبانى و قلمى فراوان داشته كه معروف است.بعد از خودش كتابهايش مورد توجه و رد و دفاع و نقض و ابرام بوده است.صدر المتالهين در جلد سوم اسفار(چاپ سنگى،صفحات 1416)در حدود سه صفحه نظريه‏اى از علامه دوانى نقل و رد مى‏كند و در آخر مى‏گويد:«بحث را از آن نظر طولانى كرديم كه اكنون اكثر اهل نظر را گمان بر آن است كه نظريه اين علامه نحرير آخرين سخن در باب توحيد است.ما ناچار بوديم خللهاى سخن او را آشكار سازيم‏».
از اين جمله‏ها مى‏توان نفوذ فوق العاده دوانى را در متاخرانش دريافت.
در زمان علامه دوانى در اثر صيت‏شهرت وى،شيراز مركز ثقل علوم فلسفى بوده،از خراسان و آذربايجان و كرمان و حتى از بغداد و روم و تركستان،دانشجويان به شيراز رهسپار مى‏شده‏اند (7) .

علامه دوانى در سال 830 متولد شده و در سال‏903 يا 908 در گذشته است.
3.على بن محمد سمرقندى قوشجى،معروف به ملا على قوشجى،صاحب شرح معروف بر تجريد خواجه نصير الدين طوسى.قوشجى هم متكلم بوده و هم رياضى‏دان.زيج الغ بيك را كه قاضى زاده رومى(استادش)و غياث الدين جمشيد كاشانى(نابغه رياضى‏دان)شروع كرده بودند و موفق به انجام آن نشده بودند،قوشجى به امر الغ بيك بن شاهرخ بن امير تيموركه خود رياضى‏دانى ماهر و استاد قوشجى بودبه پايان رسانيد.به تبريز و عثمانى سفر كرده و در عثمانى اقامت كرده و در همان جا در سال‏879 درگذشته است (8) .شرح قوشجى بر تجريد خواجه نصير الدين طوسى از كتبى است كه همواره مورد توجه فضلا بوده و حواشى و تعليقات فراوان بر آن زده شده است.شرح قوشجى در تاريخ فلسفه الهى نقش فعالى داشته است.
طبقه نوزدهم
اين طبقه را شاگردان سيد صدر الدين دشتكى و علامه دوانى تشكيل مى‏دهند:
1.غياث الدين منصور دشتكى فرزند برومند سيد صدر الدين دشتكى.از اعاظم حكما به شمار مى‏رود.گويند در يست‏سالگى از علوم زمان خود فارغ گشت.در زمان شاه طهماسب مدتى صدارت عظمى داشت و بعد استعفا داد و به شيراز برگشت.مدرسه منصوريه شيرازكه هم اكنون باقى استاز تاسيسات اوست.
!506 دنباله كار پدر خود را در رد نظريات علامه دوانى گرفت و احيانا در مناظرات حضورى آندو شركت مى‏كرد.چندين كتاب فلسفى دارد از قبيل اثبات الواجب،شرح هياكل النور سهروردى،حاشيه بر شرح اشارات خواجه،حاشيه بر شفاى بو على،محاكمات ميان پدرش و دوانى در حواشى آندو بر تجريد.
صدر المتالهين در الهيات اسفار از او به عنوان‏«سرابيه المقدس المنصور المؤيد من عالم ملكوت السماء،غياث اعاظم السادات و العلماء»ياد مى‏نمايد (9) .غياث الدين دشتكى در سال 940 يا 948 درگذشته است.
2.محمود نيريزى،شاگرد ديگر سيد صدر الدين دشتكى.گويند چند كتاب جلال الدين دوانى را شرح كرده و بر او تاخته و از استاد خويش دفاع كرده است (10) .
3.قاضى كمال الدين ميبدى يزدى.شهرت اين شخص به واسطه شرحى است كه بر هدايه اثير الدين ابهرى نوشته كه به شرح هدايه ميبدى معروف است،و هم شرحى بر ديوان منسوب به حضرت امير عليه السلام نوشته است كه آن نيز سبب شهرتش گشته است.كتابى به فارسى به نام جام گيتى نما (11) در فلسفه نوشته است (12) .
4.جمال الدين محمود شيرازى.كرسى تدريس جلال الدين را بعد از مرگش اين مرد اشغال كرده است.از اطراف و اكناف به حوزه درسش مى‏آمده‏اند.ملا احمد اردبيلى معروف به مقدس اردبيلى،ملا عبدالله شوشترى،ملا عبد الله يزدى صاحب حاشيه معروف بر تهذيب المنطق،ملا ميرزاجان شيرازى معروف به فاضل باغنوى از شاگردان او بوده‏اند (13) .
5.ملا حسين الهى اردبيلى،فرزند خواجه شرف الدين عبد الحق اردبيلى.از شاگردان علامه دوانى و امير غياث الدين است و شيعه است و چون زمانش مصادف است‏با ظهور شاه اسماعيل صفوى،بعضى رسائل خود را به نام او نوشته و به او اهدا كرده است.اگر چه اردبيلى است اما براى كسب فيض و فضيلت‏به بلاد مختلف،از آن جمله شيراز و هرات مسافرت كرده است.آثار مختلف در منطق،كلام،فلسفه، هندسه و هيئت نوشته است كه غالبا طبق معمول آن زمان به صورت حاشيه و يا حاشيه بر حاشيه است از قبيل حاشيه بر شرح مواقف و شرح مطالع و شرح شمسيه و شرح هدايه ميبدى و حاشيه علامه دوانى بر شرح تجريد و حاشيه سيد صدر بر آن كتاب و شرح چغمينى و شرح تذكره خواجه در هيئت و تحرير اقليدس در هندسه و بيست‏باب در اسطرلاب.تاريخ وفاتش را نمى‏دانيم (14) .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 14:35  توسط عرفان   | 

طبقه بيستم
1.ملا عبد الله يزدى صاحب حاشيه معروف بر تهذيب المنطق كه به حاشيه ملا عبد الله معروف و كتاب درسى طلاب در منطق است.بعضى مدعى شده‏اند كه از علوم شرعيه بى اطلاع بوده است ولى بر عكس،هم فقيه بوده و هم اهل معقول خصوصا منطق.در شيراز نزد جمال الدين محمود سابق الذكر و امير غياث الدين دشتكى تحصيل كرده است.در آخر عمر به عراق رفته و مجاور شده و در همان جا در سال 981 در گذشته است (15) .
2.ملا حبيب الله باغنوى شيرازى،معروف به ملا ميرزاجان و فاضل باغنوى.شاگرد جمال الدين محمود بوده و چند حاشيه و شرح از علامه دوانى را حاشيه كرده است.در سال 994 درگذشته است.در طبيعيات شرح منظومه سبزوارى از او با عنوان‏«فاضل باغنوى‏»ذكرى به ميان آمده است.
3.شمس الدين محمد خفرى شيرازى.شاگرد امير غياث الدين منصور بوده است و ظاهرا حوزه درس علامه دوانى و سيد صدر الدين دشتكى را نيز درك كرده است.
شرح تجريد و شرح حكمة العين را حاشيه زده و رساله‏اى تحت عنوان اثبات الواجب دارد.مرد دقيق النظرى بوده است. صدر المتالهين در جلد اول اسفار مطالبى از او نقل كرده و مورد بحث قرار داده است.خفرى را مى‏توان از طبقه نوزدهم هم به شمار آورد،يعنى او از جوانسالان طبقه نوزدهم و كهنسالان طبقه بيستم بوده است.وى در سال‏957 يا 935 در گذشته است.
!508 4.خواجه افضل الدين تركه.از شاگردان جمال الدين محمود است (16) .صاحب روضات مى‏گويد:فاضل حكيم خواجه افضل الدين محمد بن حبيب الله معروف به تركه،استاد شيخ ابو القاسم كازرونى حكيم امامى معروف به نصر البيان است. نصر البيان در كتاب سلم السموات كه بخشى از آن در تاريخ حكماست(صاحب روضات از آن كتاب فراوان بهره برده و نقل مى‏كند)درباره استاد خويش گفته است طلوع و شهرت اين استاد ما بين سالهاى 970 و 990 در بلاد عراق عرب و خراسان بوده است.
5.حكيم داود بن عمر انطاكى مصرى.تنها در نامه دانشوران از اين مرد ذكرى ديده‏ايم.وى از اجلاء فضلاء اطباء و معتبرين حكماى اواخر سده دهم و اوايل سده يازدهم بوده است.مطابق آنچه خودش شرح حال خود را املاء كرده در انطاكيه كور مادرزاد متولد شده،تا هفت‏سالگى فلج هم بوده است و در همان حال مقدمات را آموخته و قرآن را حفظ كرده و هميشه از خداوند شفاى خود و توفيق تحصيل مسالت مى‏نموده است،تا اينكه مسافرى از عجم به نام محمد شريف با او برخورد مى‏كند و فلج او را معالجه مى‏نمايد و چون هوش و ذكاوت خارق العاده او را مى‏بيند به او منطق و رياضيات و فلسفه مى‏آموزد.او خود علاقه‏مند به آموختن زبان فارسى مى‏شود ولى استاد مى‏گويد بهتر است زبان يونانى بياموزى و جز من كسى در اين ديار زبان يونانى نمى‏داند.
داود بعد به قاهره رفته و طبع مردم آن ديار را به علوم عقلى بى‏ميل ديده است.در آخر عمر مجاور بيت الله شده و در سال 1008 درگذشته است.
از حفظ و تسلط داود بر متون فلسفى و طبى از قبيل قانون،شفا،اشارات،نجات،حكمة المشرقيه،تعليقات،محاكمات، مطارحات،رسائل اخوان الصفا كه همواره ملازم اين كتب بوده،داستانها آورده‏اند.
داود تاليفاتى داشته،از جمله رساله‏اى در«عشق‏»تاليف كرده كه نامه دانشوران به تفصيل آورده است (17) .
طبقه بيست و يكم
1.مير محمد باقر داماد.معروفتر از آن است كه نيازمند به معرفى باشد.پس از حمله مغول،به عللى كه فعلا بر من روشن نيست جز در فارس حوزه علمى قابل توجهى به چشم نمى‏خورد.البته در هرات و سمرقند و جاهاى ديگر احيانا افرادى بوده‏اند ولى حوزه گرم ظاهرا منحصر به شيراز بوده است.
متاسفانه حوزه شيراز فوق العاده خصلت جدلى دارد.در طول تقريبا دو قرن و نيم،بيشتر كوششها صرف مجادلات مى‏شده است،بر گفته‏هاى يكديگر شرح و حاشيه مى‏نوشته‏اند و بر آن حاشيه‏ها نيز حواشى ديگر و همچنين حاشيه بر حاشيه...در عين حال دوره شيراز دوره آمادگى بوده است.
در زمان شاه عباس كبير با طلوع افرادى مانند مير داماد و شيخ بهايى و ميرفندرسكى،اصفهان مركز علوم عقلى اسلامى گشتبه طورى كه شخصى مانند صدر المتالهين از وطنش شيراز مهاجرت مى‏كند و براى كسب فيض به اصفهان مى‏آيدهمچنانكه با مهاجرت علماى جبل عامل از قبيل محقق كركى به ايران،حوزه‏اى بسيار عالى فقهى در اصفهان تشكيل شد.از مشخصات حوزه فلسفى اصفهان اين است كه ديگر از آن بحث و جدل‏ها كه غالبا كم فايده بود خبرى نيست. فلسفه به وسيله مير داماد رنگ و بوى ديگرى مى‏گيرد كه اكنون جاى بحث آن نيست.
مير داماد اگر از حكماى طراز اول اسلامى به شمار نرود،لااقل در طراز دوم هست.وى علاوه بر اينكه فيلسوف بود،فقيه و رياضى‏دان و اديب و رجالى هم بود.روى هم رفته مردى جامع بود و خود را«معلم ثالث‏»مى‏خواند.
وى حوزه درس با شكوه و گرم و پر بركتى تشكيل داد.ما در طبقه بيست و دوم بعضى از شاگردان او را معرفى خواهيم كرد.درست معلوم نيست كه مير داماد تحصيلات فلسفى خويش را چگونه و نزد چه كسانى انجام داده است.اساتيد او را كه شمرده‏اند عبارتند از:شيخ عبد العالى كركى،سيد نور الدين عاملى،تاج الدين حسين صاعد طوسى،فخر الدين استرآبادى سماكى.سه نفر اول اهل معقول نبوده،استاد منقول مير بوده‏اند.تنها شخص اخير است كه اهل معقول بوده است.
آقاى سيد على بهبهانى در مقاله‏اى كه تحت عنوان‏«فلسفه و شرح حال و نقد آثار مير داماد»نوشته‏اند مى‏گويند:«فخر الدين محمد حسينى استر آبادى معاصر شاه طهماسب(918984)به نوشته اسكندر بيك از بزرگان سماك استرآباد بوده.از فحواى كلام وى استفاده مى‏شود كه مير داماد مجلس درس او را دريافته ولى از لحاظ زمان همطراز او نبوده(؟) وى را در مقابل محقق خفرى،محقق فخرى مى‏گفته‏اند» (18) .

محدث قمى در الكنى و الالقاب نيز از اين شخص به عنوان استاد مير داماد ياد مى‏كند،همچنين ريحانة الادب.ولى اتفاقا از فرد ديگرى نيز عينا به همين نام(فخر الدين استر آبادى حسينى)در همين عصر ياد شده كه او نيز اهل معقول بوده، الهيات و جواهر و اعراض شرح تجريد قوشچى را حاشيه كرده است (19) و بنابر نقل آقاى على دوانى،حاشيه دوانى بر تهذيب المنطق را نيز حاشيه كرده است (20) .ابتدا به نظر مى‏رسد كه دو نفر به اين نام نيست،يك نفر است ولى صاحب الذريعه (21) تصريح مى‏كند كه اينها دو نفرند،بعلاوه،فخر الدين سماكى محمد بن الحسن است و آن ديگرى محمد بن الحسين.
ما اطلاع بيشترى از اساتيد معقول مير داماد نداريم.اين كه فخر الدين سماكى(محقق فخرى)نزد چه كسى تحصيل كرده و شاگردان ديگرش چه كسانى بوده‏اند و در چه سالى درگذشته است،چيز درستى نمى‏دانيم،گويند شاگرد غياث الدين منصور دشتكى بوده است (22) .
2.شيخ بهاء الدين محمد بن حسين بن عبد الصمد عاملى.از مهاجرين جبل عامل است.در جامعيت علوم و فنون فوق العادگى دارد.از استادان او در علوم عقلى(منطق و فلسفه)جز ملا عبد الله يزدى سابق الذكر كسى را نمى‏شناسيم.سلسله اساتيد معقول شيخ از طريق ملا عبد الله به خواجه نصير الدين طوسى و سپس به بو على مى‏رسد.آنچه مسلم است اين است كه شيخ علاوه بر آنكه اديب و فقيه و مفسر و رياضى‏دان و مهندس و شاعر بوده،حكيم و فيلسوف هم بوده است.از حوزه درس فلسفه او اطلاعى نداريم.معروف است كه صدر المتالهين ابتدا به درس شيخ مى‏رفت،شيخ كه استعداد خارق العاده او را ديد،او را به درس مير داماد فرستاد.از آثار فلسفى شيخ نيز چيزى در دست نيست جز رساله‏اى كه مى‏گويند اخيرا در مصر از او درباره‏«وحدت وجود»چاپ شده است (23) .
شيخ در سال 1030 در گذشته است.
3.مير ابو القاسم فندرسكى.اهل فندرسك از توابع استر آباد است.حكيم و رياضى‏دان و عارف مشرب است.با آنكه حوزه بزرگى داشته و شاگردانى تربيت كرده،اطلاع زيادى از زندگانى‏اش در دست نيست.معاصر شيخ بهايى و مير داماد بوده است.مسافرتى به هند رفته،از نظريات حكماى هند آگاه شده است.مير فندرسكى رساله‏اى درباره صناعات نوشته كه به نام رساله صناعيه معروف است،و رساله‏اى در«حركت‏»بر طبق مسلك مشائين نوشته (24) و در 1050 در سن هشتاد سالگى درگذشته است.
طبقه بيست و دوم
اين طبقه شاگردان شيخ بهايى و مير داماد و ميرفندرسكى مى‏باشند:
1.رفيع الدين محمد بن حيدر حسينى طباطبايى نائينى مشهور به ميرزا رفيعا.شاگرد شيخ بهايى و ميرفندرسكى بوده. از سادات طباطبايى نائين و زواره و اردستان است.مرحوم ميرزاى جلوه،فيلسوف معروف عهد قاجار و متوفى در 1314 از اولاد و احفاد اوست.رساله‏اى در«اقسام تشكيك‏»دارد كه مورد توجه متاخران است.شرح اشارات خواجه و شرح حكمة العين شريف جرجانى را حاشيه كرده است و رساله‏اى در حل شبهه‏«استلزام‏»كه در كتب فلسفه مطرح است نوشته است. رساله‏اى به نام ثمره شجره الهيه در اصول عقايد با پاره‏اى از مقدمات فلسفى اخيرا از او وسيله آقاى عبد الله نورانى از فضلاى معاصر چاپ و منتشر شده است.
ميرزا رفيعا در سال‏999 متولد و در سال‏1083 در سن 85 سالگى درگذشته است.
2.محمد بن ابراهيم قوامى شيرازى معروف به صدرا و صدر المتالهين،حكيم الهى و فيلسوف ربانى بى‏نظير كه حكمت الهى را وارد مرحله جديدى كرد.صدرا در آنچه علم اعلى يا علم كلى يا فلسفه اولى يا حكمت الهى خوانده مى‏شودو تنها همين بخش است كه به حقيقت فلسفه است و فلسفه حقيقى خوانده مى‏شود،زيرا ساير بخشها اعم از رياضى و طبيعى در قلمرو علوم استتمام فلاسفه پيشين را تحت الشعاع قرار داد،اصول و مبانى اوليه اين فن را تغيير داد و آن را بر اصولى خلل ناپذير استوار كرد.
فلسفه صدرا از يك نظر به منزله چهار راهى است كه چهار جريان يعنى حكمت مشائى ارسطويى و سينايى،و حكمت اشراقى سهروردى،و عرفان نظرى محيى الدينى،و معانى و مفاهيم كلامى با يكديگر تلاقى كرده و مانند چهار نهر سر به هم برآورده،رودخانه‏اى خروشان به وجود آورده‏اند.از نظر ديگر به منزله صورتى است كه بر چهار عنصر مختلف پس از يك سلسله فعل و انفعال‏ها افاضه شود و به آنها ماهيت و واقعيت نوين بخشد كه با ماهيت هر يك از مواد آن صورت متغاير است.
فلسفه صدرا يك نوع جهش است كه پس از يك سلسله حركتهاى مداوم و تدريجى در معارف عقلى اسلامى رخ داده است.
فلسفه صدرا از نوع‏«سهل ممتنع‏»است،به ظاهر بسيار ساده است،عبارتش اديبانه و منشيانه است اما يك فرد بسيار مستعد سالها بايد كار كند تا به مرحله اول برسد يعنى بفهمد كه آن را نمى‏فهمد تا بار ديگر با ديد ديگرى وارد شود.بسى افراد سالها عهده‏دار تدريس فلسفه صدرا بوده‏اند در حالى كه به عمق آن نفوذ نكرده‏اند.از اين رو توصيف و تحليل كار صدرا كار هر فلسفه خوانده‏اى نيست.
صدرا شاگرد شيخ بهايى و مير داماد بوده است.در شرحى كه بر اصول كافى نوشته،از شيخ بهايى به عنوان استاد علوم نقلى و از مير داماد به عنوان استاد علوم عقلى ياد مى‏كند.كتابهاى صدرا معروفتر از آن است كه در اينجا ما بخواهيم معرفى كنيم.وى در سال 1050 ضمن هفتمين سفر حج كه پياده مى‏رفت،در بصره در گذشت.
3.شمس الدين گيلانى معروف به ملا شمسا.از شاگردان مير داماد است.ميان او و همشاگردى‏اش ملا صدرا مراسله‏اى صورت گرفته است.ملا شمسا درباره چند مشكل در فلسفه از قبيل موضوع در حركت كميه و وجود ذهنى سؤال كرده و صدرا پاسخ گفته است.پاسخ صدرا به صورت رساله‏اى كوچك در آمده و در حاشيه مبدا و معاد وى با چاپ سنگى چاپ شده است.
4.سلطان العلماء آملى مازندرانى معروف به خليفة السلطان.شاگرد شيخ بهايى و مير داماد بوده است.شاه عباس دخترش را به او داد و مدتى وزارت شاه صفى و شاه عباس ثانى را داشته است.وى مردى است محقق،حواشى او بر معالم و شرح لمعه نمونه يك كار تحقيقى است.بدون حشو و زوائد چيز مى‏نوشته است.بر حاشيه خفرى بر شرح تجريد قوشجى نيز حاشيه نوشته است.وى در سال 1064 در سن 64 سالگى در گذشته است.
5.سيد احمد عاملى.داماد و خاله‏زاده مير داماد و شاگرد اوست.بر الهيات شفا حاشيه نوشته و حاشيه‏اش در چاپ سنگى تهران چاپ شده است.در آن حواشى قسمتهايى آورده كه مى‏رساند از مير داماد است و گاهى هم خود اشاره يا تصريح به آن مى‏كند.مير داماد و سيد احمد نواده دخترى محقق كركى مى‏باشند.
6.قطب الدين اشكورى صاحب كتاب معروف محبوب القلوب.در تاريخ فلاسفه شاگرد مير داماد بوده است.
7.سيد امير فضل الله استرآبادى.اين مرد نيز شاگرد مير داماد بوده است (25) .
از اين مرد اطلاع درستى در دست نداريم.مطابق آنچه در روضات ضمن احوال مقدس اردبيلى به نقل از رياض العلماء آمده است (26) امير فضل الله از بزرگان شاگردان مقدس اردبيلى بوده است.هنگامى كه وفات مقدس اردبيلى نزديك شد،از او پرسيدند:بعد از شما به چه كسى رجوع كنيم؟او جواب داد:در شرعيات به امير علام،و در عقليات به امير فضل الله.
طبقه بيست و سوم
1.ملا محسن فيض كاشانى،حكيم و عارف و محدث مشهور.شاگرد و داماد ملا صدرا بوده و حكمت را نزد وى آموخته است.از او رساله‏هايى در حكمت و فلسفه باقى است.كتاب اصول المعارف او اخيرا چاپ شده است (27) .
آنچه در اين زمينه از فيض به ما رسيده است عينا تلخيص گفته‏هاى استاد است.مرحوم فيض در سال 1091 در گذشته است.ما ضمن احوال مفسران و محدثان نيز از مرحوم فيض ياد كرديم.
2.ملا عبد الرزاق لاهيجى صاحب شوارق الالهام و گوهر مراد،شاگرد و داماد ديگر ملا صدرا.ملا عبد الرزاق بر عكس ملا محسن فيض،مثل اين است كه از استاد خود كمتر متاثر شده است.نوشته‏هايش رنگ و بوى حكماى قبل از صدرا از قبيل علامه دوانى و غياث الدين دشتكى را دارد نه رنگ و بوى فلسفه ملا صدرا.وى در سال 1071 يا 1072 درگذشته است.
3.ملا رجبعلى تبريزى اصفهانى.صاحب روضات از صاحب رياض العلماء نقل مى‏كند كه وى نزد شاه عباس ثانى و صاحبان مقامات مملكتى محترم بوده كه به ديدارش مى‏رفته‏اند.ملا رجبعلى شاگردانى داشته از آن جمله مولى محمد تنكابنى و حكيم محمد حسين قمى و قاضى سعيد قمى (28) .
وى شاگرد مير فندرسكى بوده و در سال 1080 در گذشته است (29) .
4.ملا محمد باقر معروف به محقق سبزوارى.هم حكيم است و هم از اعاظم فقها.شاگرد شيخ بهايى (30) و ميرفندرسكى (31) بوده است و بر الهيات شفا حاشيه متينى نوشته كه مورد استفاده است.صاحب روضات مى‏گويد:محقق خوانسارى(آقا حسين)و ملا محمد تنكابنى معروف به‏«سراب‏»از محضر درسش استفاده كرده‏اند.ولى ظاهرا محقق خوانسارى در منقول شاگرد او بوده نه معقول.وى در سال 1090 در گذشته است (32) .
5.آقا حسين خوانسارى معروف به محقق خوانسارى.شوهر خواهر محقق سبزوارى و شاگرد او در منقول بوده است.در معقول شاگرد ميرفندرسكى بوده است (33) .حاشيه معروفى بر الهيات شفا دارد كه در دست است،و همچنين شرح اشارات خواجه و شرح تجريد قوشجى و محاكمات را حاشيه كرده است.وى در سال 1098 در گذشته است.
صاحب روضات در ذيل نام ملا زمان بن ملا كلبعلى تبريزى مى‏نويسد:
«وى كتابى دارد به نام فرائد الفوائد فى احوال المدارس و المساجد كه در ايام اقامتش در مدرسه شيخ لطف الله(در اصفهان)تاليف كرده و نام گروهى را كه در اين مدرسه پر بركت تحصيل كرده‏اند برده است از قبيل آقا حسين خوانسارى، ملا شمساى گيلانى،ملا حسن لنبانى گيلانى(او نيز مردى حكيم و عارف بوده و مثنوى را شرح كرده و در همين طبقه است)و گفته ملا حسن لنبانى در فضيلت و تقوا نظير نداشت.

..و از آن جمله است زبدة المحققين و اسوة السالكين ملا رجبعلى تبريزى و شاگردش مير قوام الدين طهرانى(رازى)صاحب كتاب عين الحكمة.»
صاحب روضات آنگاه مى‏گويد:
«و از آن جمله است فاضل محقق،حكيم بارع ملا ابو القاسم بن محمد ربيع گلپايگانى،صاحب تعليقات لطيفه بر كتب معقول و منقول...كه گويا شاگرد مجلسى اول بوده است.» (34)
ملا حسن لنبانى فوق الذكر پدر ملا حسين لنبانى است كه شاگرد مرحوم مجلسى بوده است.عليهذا اين دو نفر(لنبانى و گلپايگانى)نيز جزء اين طبقه‏اند.
در اين طبقه گروه ديگر كمنام يا گمنام هستند از قبيل شيخ حسين تنكابنى و محمد بن على رضا آقاجانى شاگرد ملا صدرا.خوشبختانه اخيرا با همت قابل ستايش آقاى سيد جلال الدين آشتيانى استاد عاليقدر دانشكده الهيات و معارف اسلامى مشهد،اين افراد و آثار آنها تحت عنوان‏«منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران از عصر مير داماد و مير فندرسكى تا عصر حاضر»معرفى شده و مى‏شوند.
طبقه بيست و چهارم
1.محمد سعيد بن محمد مفيد قمى،معروف به‏«قاضى سعيد»و ملقب به‏«حكيم كوچك‏».از شاگردان ملا محسن فيض و ملا عبد الرزاق لاهيجى و ملا رجبعلى تبريزى بوده است.شاگردى‏اش نزد ملا رجبعلى در اصفهان بوده و مطابق نقل صاحب روضات مانند استادش نزد شاه عباس محترم بوده است،ولى شاگردى‏اش نزد ملا عبد الرزاق در قم بوده و احتمالا نزد فيض نيز در قم تحصيل كرده است.
صاحب روضات و صاحب ريحانة الادب نسبت‏به تاريخ وفات وى اظهار بى اطلاعى كرده‏اند ولى در حاشيه روضات از الذريعه نقل كرده كه تولد وى در سال‏1049 و وفاتش در سال‏1103 بوده است.
2.ملا محمد تنكابنى سراب.شاگرد ملا رجبعلى تبريزى (35) و محقق سبزوارى (36) بوده است.
3.جمال الدين خوانسارى معروف به آقا جمال خوانسارى.فرزند آقا حسين خوانسارى سابق الذكر،و شاگرد او و شاگرد دايى خود محقق سبزوارى بوده.وى بر طبيعيات شفا حاشيه زده كه با چاپ سنگى چاپ شده و البته مختصر است و همچنين شرح اشارات را نيز حاشيه كرده است.مردى محقق و جامع المعقول و المنقول بوده و در سال 1121 در گذشته است (37) .
4.قوام الدين محمد رازى معروف به قوام الدين حكيم.آقاى همايى در مقدمه شرح مشاعر ملا جعفر لنگرودى مى‏گويد: وى شاگرد ملا رجبعلى تبريزى و استاد شيخ عنايت الله گيلانى بوده است.آقاى سيد جلال الدين آشتيانى در جلد دوم منتخباتى از آثار حكماى ايران از عصر ميرداماد و ميرفندرسكى تا عصر حاضر آثارى از اين مرد چاپ و منتشر كرده و خود او را معرفى كرده‏اند.
5.محمد رفيع پيرزاده.اين شخص نيز از شاگردان ملا رجبعلى تبريزى و با يك واسطه شاگرد مير فندرسكى است.بعضى از آثار او در جلد دوم منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران چاپ شده است (38) .
6.على قلى‏خان فرزند قرچقاى‏خان خلجى قمى.وى شاگرد آقا حسين خوانسارى و ملا شمساى گيلانى و ملا رجبعلى تبريزى بوده است.در كتاب تربت پاكان تاليف آقاى مدرسى طباطبايى(صفحات 235240)رساله‏هاى فلسفى بسيارى از او نام برده است.على قلى‏خان در سال 1020 متولد شده و در سال‏1097 حيات داشته است.مدرسه‏خان قم از آثار فرزند دانشمند اين مرد مهدى قلى‏خان است.
طبقه بيست و پنجم
1.ملا محمد صادق اردستانى.از احوال او اطلاع درستى نداريم،همين قدر مى‏دانيم مردى حكيم و زاهد و مرتاض بوده و مورد بى مهرى و تكفير برخى معاصرين قرار گرفته و تبعيد شده و در سال 1134 درگذشته است (39) .
طبق گفته آقاى همايى و آقاى آشتيانى،از ملا محمد صادق رساله‏اى باقى مانده به نام حكمت صادقيه درباره نفس و قواى مادى و معنوى آن (40) .
2.شيخ عنايت الله گيلانى.اين مرد مدرس فلسفه مشاء و از تلاميذ مير قوام حكيم است.
3.مير سيد حسن طالقانى.اين مرد مدرس شرح فصوص محيى الدين و كتب شيخ اشراق بوده است (41) .
طبقه بيست و ششم
1.ملا اسماعيل خواجويى.از مشاهير حكماى قرون اخيره است.اصلا مازندرانى است.صاحب روضات از اين مرد تجليل فراوان مى‏كند،او را به علم و جامعيت معقول و منقول و تقوا و معنويت و متانت و وقار سخت مى‏ستايد.مى‏گويد نادرشاه كه نسبت‏به احدى تواضع نداشت،در برابر اين مرد فروتنى مى‏كرد.زمان اين مرد مقارن است‏با فتنه افغان.حكيم خواجويى در برخى نوشته‏هايش از آن فتنه ناله‏ها سرداده است.صاحب روضات مى‏گويد به هيچ وجه معلوم نيست كه اساتيد او چه كسانى بوده‏اند.فلسفه بعد از فتنه افغان به وسيله اين مرد بزرگ ادامه يافته.شاگردان مبرزى در حوزه درسش پرورش يافته‏اند از قبيل آقا محمد بيد آبادى،ملا مهدى نراقى،ميرزا ابو القاسم مدرس اصفهانى،ملا محراب حكيم گيلانى.وى در سال‏1173 درگذشته است (42) .
2.ميرزا محمد تقى الماسى.روضات از او به عنوان نواده مرحوم مجلسى ياد مى‏كند.پدرش نواده مجلسى اول بوده است و از كسانى است كه در بقعه مرحوم مجلسى در اصفهان مدفون است (43) و هم تصريح مى‏كند كه استاد آقا محمد بيد آبادى بوده است (44) .
آقاى همايى در مقدمه شرح مشاعر دو نفر ديگر از معاصران ملا اسماعيل خواجويى را نام مى‏برند:
3.ملا حمزه گيلانى.شاگرد ملا محمد صادق اردستانى بوده و در سال 1134 در گذشته است.
4.ملا عبد الله حكيم.او نيز مانند خواجويى و الماسى از اساتيد آقا محمد بيد آبادى به شمار مى‏رود (45) .
طبقه بيست و هفتم
1.آقا محمد بيد آبادى گيلانى اصفهانى.از اعاظم حكماى قرون اخيره و احيا كننده فلسفه ملا صدراست.از زمان صدر المتالهين به بعد هر چند افكار و انديشه‏هاى او در ميان فضلا خصوصا آنان كه سلسله شاگردى‏شان به خود وى مى‏رسيده مطرح بوده است،ولى ظاهرا هنوز موج افكار پيشينيان از قبيل بو على و شيخ اشراق غلبه داشته است،خصوصا در نحله‏اى كه از ميرفندرسكى و سپس ملا رجبعلى تبريزى انشعاب يافته است.
چنانكه مى‏دانيمو خود ملا صدرا نيز بازگو مى‏كندملا صدرا در زمان خودش شهرت و احترامى نداشته است،مانند يكى از طلاب عادى زندگى مى‏كرده (46) در صورتى كه ملا رجبعلى تبريزى(مثلا)كه تقريبا معاصر اوست در مرحله‏اى از احترام بود كه شاه و وزرا به ديدارش مى‏شتافته‏اند.انديشه‏هاى صدرا تدريجا شناخته شد و رو آمد.ظاهرا آن دهانه فرهنگ كه اين آب جارى زير زمينى از آنجا كاملا ظاهر شد و بر همه پديدار گشت،مرحوم آقا محمد بيد آبادى است.
وى مطابق نقل روضات مردى فوق العاده زاهد،متقى،با گذشت،ايثارگر،ساده زيست‏بوده است.آقاى آقا شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتب خود از او به عنوان يك عارف سالك ياد مى‏كند.او واقعا مردى اخلاقى و مهذب بلكه سالك بوده است.در سال 1352 شمسى دو رساله كوچك از وى در«سير و سلوك‏»به زبان فارسى وسيله آقاى مدرسى طباطبايى از افاضل قم، ضميمه مجله‏«وحيد»چاپ شد.روح اخلاقى و عرفانى بيد آبادى موجب اعراض او از توجه به صاحبان زر و زور بود،آنها به او رو مى‏آوردند و او اعراض مى‏كرد.
بيد آبادى شاگردان بسيارى پرورش داده است كه عن قريب از آنها ياد خواهيم كرد،و در سال‏1197 درگذشت (47) .
2.ملا مهدى نراقى كاشانى.از اعاظم فقها و حكماست.او و پسرش ملا احمد نراقى از بزرگان علماى اسلام به شمار مى‏روند و هر دو به جامعيت معروفند.مرحوم سيد محمد باقر شفتى اصفهانى و حاج محمد ابراهيم كلباسى نزد او تحصيل حكمت كرده‏اند (48) و خود وى شاگرد ملا اسماعيل خواجويى بوده است (49) .
3.ميرزا ابو القاسم حسينى خاتون آبادى معروف به‏«مدرس‏».از مشاهير مدرسين فلسفه در اصفهان و از خانواده مير محمد حسين خاتون آبادى سبط مجلسى بوده است (50) .شاگرد ملا اسماعيل خواجويى بوده (51) و در سال‏1203 درگذشته است.
4.ملا محراب گيلانى،حكيم و عارف مشهور.ريحانة الادب او را از شاگردان خواجويى و بيد آبادى شمرده است (52) ولى روضات از او فقط به عنوان شاگرد خواجويى ياد كرده است (53) .
بنابر نقل آقاى آقا شيخ آقا بزرگ تهرانى در نقباء البشر(صفحه 1114)مرحوم ميرزا عبد الرزاق خان بغايرى صاحب كتاب معرفة القبله كه در سال 1372 هجرى قمرى وفات كرد،از دختر زادگان ملا محراب بوده است.ملا محراب در سال‏1197 درگذشته است (54) .
طبقه بيست و هشتم
1.ملا على نورى مازندرانى اصفهانى.از بزرگترين حكماى الهى اسلامى و از افراد معدود انگشت‏شمار سه چهار قرن اخير است كه تا عمق فلسفه صدرايى نفوذ كرده‏اند.ابتداى تحصيلش در مازندران و قزوين بوده،سپس به اصفهان آمده و از محضر درس آقا محمد بيد آبادى و سيد ابو القاسم مدرس اصفهانى استفاده كرده و خود بزرگترين حوزه حكمت را در اصفهان داير كرده است.
ملا على نورى از نظر تدريس و تشكيل حوزه درسى و تربيت‏شاگردان و طولانى بودن مدت كار تدريس و ربيت‏شاگرد(گفته شده قريب هفتاد سال)و ترويج علوم عقلى،كم نظير و شايد بى نظير است.
هنگامى كه مرحوم محمد حسين خان مروى مدرسه مروى را در تهران ساخت،از فتحعليشاه تقاضا كرد ملا على نورى را از اصفهان براى تدريس معقول در اين مدرسه دعوت كند.شاه از او دعوت كرد و او در جواب نوشت در اصفهان دو هزار محصل مشغول تحصيل‏اند كه چهار صد نفر آنهابلكه متجاوزكه شايسته حضور درس اين دعاگو هستند در حوزه درس دعاگو حاضر مى‏شوند،چنانچه به تهران بيايد اين حوزه از هم مى‏پاشد.شاه مجددا از او خواست‏يكى از بهترين شاگردهاى خود را براى تدريس در اين مدرسه انتخاب كند و او ملا عبد الله زنوزى را انتخاب كرد و فرستاد (55) .

همه اين شاگردان از حومه اصفهان نبوده‏اند،از اطراف و اكناف در حوزه درس اين مرد بزرگكه مى‏گويند در حدود هفتاد سال تدريس كردهشركت كرده‏اند و به اطراف پراكنده شده و علم و حكمت را با خود پراكنده‏اند.
صاحب روضات مى‏گويد:در كودكى او را در حالى كه پير مردى سپيد مو بود ديده‏ام.در مسجد سيد به نماز مرحوم سيد محمد باقر حجة الاسلام مى‏آمد و بعد از نماز با هم جلسه مى‏كردند.سيد حجة الاسلام خود زمانى شاگرد او بوده است.او و مرحوم حاجى كلباسىكه مرجعيت و رياست اصفهان را داشتند و فوق العاده محترم بودندملا على نورى را در مجالس بر خود مقدم مى‏داشتند (56) .
با وجود حكماى بزرگ ديگر در آن زمان،آنچه بعدها ادامه يافت از طريق اين مرد بزرگ بود.بعضى حواشى مختصر و كوتاه از او بر اسفار باقى است كه در نهايت متانت و دقت است.گويند تفسير بزرگى بر سوره توحيد نوشته است.وى در سال‏1246 درگذشته است (57) .
2.حاج ملا احمد نراقى فرزند حاج ملا مهدى نراقى سابق الذكر.مانند پدر خود جامع الفنون و مفتى و مجتهد و مرجع فتوا بوده است.معقول را از پدر خود فرا گرفته است.در سال 1244 يا 1245 درگذشته است (58) .
مرحوم علامه تهرانى در الكرام البررة و نقباء البشر نقل از كتاب لباب الالقاب مرحوم ملا حبيب الله كاشانى،نام گروهى از اهل معقول را در قرن‏13 و 14 در كاشان مى‏برد كه نشان مى‏دهد كاشان تا نزديك به زمان ما از مراكز معقول بوده است.
ظاهرا علوم معقول در كاشان وسيله نراقيها رواج يافت.
3.ميرزا مهدى بن ميرزا هدايت الله شهيد مشهدى.اين مرد از مشاهير فقها و معاريف علماى آن عصر است.در فقه و اصول از تلاميذ وحيد بهبهانى است.معاصر سيد مهدى بحر العلوم و شيخ جعفر كاشف الغطاء است.ظاهرا اصفهانى الاصل است. در اصفهان در حوزه درس آقا محمد بيد آبادى حكمت آموخته و در مشهد اقامت كرده و فقه و اصول و معقول تدريس مى‏كرده است.ملا على نورى كه همدوره و همدرس او در حوزه بيد آبادى است،ضمن يك استفتاء از ميرزا ابو القاسم قمىكه در روضات مسطور استبه مناسبتى از او به عنوان ميرزا مهدى مشهدى ياد مى‏كند.اين مرد رياضيات نيز مى‏دانسته و آن را نزد پدر زن خود شيخ حسين عاملى مشهدى آموخته است.فرزندانش ميرزا هدايت الله و ميرزا عبد الجواد و ميرزا داود همه در فنون حكمت وارد بوده‏اند.دو فرزند اخير در رياضيات سرآمد عصر در خراسان به شمار مى‏رفته‏اند.علم و حكمت در خاندان سيد مهدى شهيد در حدود صد و پنجاه سال ادامه يافت.مرحوم حاج ميرزا حبيب رضوى مجتهد حكيم عارف شاعر مشهدى معروف(متوفى در1327)نبيره اوست،و همچنين مرحوم آقا بزرگ حكيم شهيدى مشهدى استاد مسلم فلسفه خراسان در حدود نيمه قرن چهاردهم هجرى قمرى،متوفى در 1355 نبيره ديگر اوست و ذكرش خواهد آمد.
ميرزا مهدى اشارات شيخ و پاره‏اى از كتب رياضى تدريس مى‏كرده.در سال 1152 متولد و در سال 1218 در بست‏بالا خيابان مشهد در جريان دفاع از حقوق مردم و مبارزه با دستبرد نادر ميرزا نوه نادرشاه به اموال آستانه مقدسه رضوى،به دست نادر ميرزا شهيد شد (59) .
طبقه بيست و نهم
1.ميرزا حسن نورى فرزند ملا على نورى.بعد از پدر،حوزه تدريس قابل توجهى تشكيل داد.مرحوم آقا على مدرس زنوزى تهرانىكه ذكرش خواهد آمددر مدتى كه به اصفهان رفته از محضر درس اين استاد استفاده كرده است.بنابر نقل استاد جلال الدين همايى در مقدمه برگزيده‏اى از اشعار سه شاعر بزرگ اصفهان برخى او را بر پدرش ترجيح مى‏داده‏اند.از او اثر قابل توجهى در دست نيست كه بشود درباره‏اش داورى كرد،ولى شاگردى افرادى نظير آقا على مدرس گواه صادقى ست‏بر مراتب فضلش.به هر حال از كسانى است كه در انتقال فلسفه از نسل پيش از خودش به نسل بعد از خودش عامل مؤثرى بوده است.
2.ملا اسماعيل بن ملا محمد سميع در بكوشكى اصفهانى،معروف به واحد العين.از اجلاى شاگردان ملا على نورى و استاد حاج ملا هادى سبزوارى است.حوزه درس قابل توجهى داشته.اسفار و مشاعر صدرا و شوارق لاهيجى را حاشيه كرده و عرشيه صدرا را شرح كرده است.در سال‏1277 در گذشته است (60) .
3.ملا عبد الله زنوزى.اين مرد همان است كه به تقاضاى محمد حسين‏خان مروى،حكيم نورى او را براى تدريس فلسفه از اصفهان به تهران فرستاد.مركزيت تهران در مقابل اصفهان كه تدريجا اصفهان از رونق افتاد،از اين زمان شروع شد.
ملا عبد الله مطابق گزارشى كه فرزند برومند عاليقدرش آقا على مدرس داده است،مقدمات را در آذربايجان تحصيل كرده و سپس به كربلا رفته و از حوزه فقه صاحب رياض بهره‏مند شده و آنگاه مدتى در قم از محضر درس ميرزاى قمى مجتهد معروف بهره‏مند شده،بعد به اصفهان رفته و از محضر حكيم نورى حكمت آموخته و در سال‏1237 به تهران منتقل شده است.پس از بيست‏سال تدريس و افاضه در مدرسه مروى،در سال‏1257 به رحمت‏حق پيوسته است (61) .
4.ملا محمد جعفر لنگرودى لاهيجى.وى معاصر ملا عبد الله زنوزى و شاگرد سيد ابو القاسم مدرس اصفهانى و ملا محراب گيلانى و مخصوصا ملا على نورى است.اثر معروف او شرح مشاعر ملا صدراست.اين شرح اخيرا به مناسبت چهارصدمين سال ولادت ملا صدرا با مقدمه‏اى انگليسى به قلم آقاى دكتر سيد حسين نصر و مقدمه‏اى فارسى به قلم استاد جلال الدين همايى و مقدمه‏اى فارسى به قلم استاد سيد جلال الدين آشتيانى چاپ شد.وى علاوه بر شرح مشاعر، شرح تجريد قوشجى و حاشيه خفرى بر شرح تجريد قوشجى را حاشيه كرده است.حاشيه شرح تجريد وى در سال 1255 مقارن ايام سلطنت محمد شاه تاليف شده است.
تاريخ وفات او را نمى‏دانيم،آقاى همايى همين قدر مى‏نويسند:«على التحقيق پيش از 1294 بوده است‏».
عجيب اين است كه علامه تهرانى مرحوم آقا شيخ آقا بزرگ در كتاب الكرام البررة فى القرن الثالث‏بعد العشرة(صفحات‏239 و257)سه نفر را كه هر سه حكيم و همزمان و همنام و گيلانى بوده‏اند نام مى‏برند،يكى تحت عنوان شيخ جعفر لاهيجى و ديگرى تحت عنوان شيخ محمد جعفر لنگرودى(كه عرشيه ملا صدرا را شرح كرده)و سوم شيخ محمد جعفر لاهيجى كه مشاعر را شرح كرده و بر الهيات شرح تجريد حاشيه زده است.
بسيار مستبعد است كه سه نفر حكيم به اين نام در يك عصر،اهل يك منطقه وجود داشته باشند،لهذا نيازمند به تحقيق بيشتر است.
5.ملا آقاى قزوينى.اين مرد نيز از افاضل شاگردان ملا على نورى است (62) .پس از مراجعت از اصفهان به قزوين،حوزه گرمى داير كرده و فضلا به حوزه‏اش مى‏شتافته‏اند.مرحوم آقا على مدرس زنوزى در گزارش زندگانى خود نوشته كه مدتى براى كسب فيض از محضر اين مرد بزرگ به قزوين رفته است.وى از كسانى است كه نزد ملا اسماعيل اصفهانىكه شاگرد بزرگ ملا على نورى استنيز تحصيل كرده است (63) .لهذا به اعتبارى مى‏توان او را از طبقه سى‏ام و هم طبقه حاجى سبزوارى شمرد.وى در سال 1282 درگذشته است (64) .
طبقه سى‏ام
1.حاج ملا هادى سبزوارى.بعد از ملا صدرا مشهورترين حكماى الهى سه چهار قرن اخير است.حاجى سبزوارى در سال 1212 در سبزوار متولد شد.هفت‏ساله بود كه پدرش مرد.در ده سالگى براى تحصيل به مشهد مقدس رفت و ده سال اقامت كرد.شهرت حكماى اصفهان او را به اصفهان كشانيد.در حدود هفت‏سال از محضر ملا اسماعيل در بكوشكى اصفهانى استفاده كرد و ضمنا در همان وقت دو سه سالى اواخر دوره حكيم نورى را درك كرد.سپس به مشهد مراجعت كرد و چند سالى در مشهد به تدريس پرداخت.آنگاه عازم بيت الله شد.در مراجعت اجبارا دو سه سالى در كرمان اقامت كرد.در مدت اقامت كرمان براى اين كه نفس خود را تربيت كند و رياضت دهد،سعى كرد ناشناخته بماند و در همه مدت به كمك خادم مدرسه به خدمت طلاب قيام مى‏كرد.بعد دختر همان خادم را به زنى گرفت و رهسپار سبزوار شد.قريب چهل سال بدون آنكه حتى يك نوبت از آن شهر خارج شود در آن شهر توقف كرد و به كار مطالعه و تحقيق و تدريس و تاليف و عبادت و رياضت نفس و تربيت‏شاگردان پرداخت تا عمرش به پايان رسيد.
از نظر تشكيل حوزه گرم فلسفى و جذب شاگرد از اطراف و اكناف و تربيت آنها و پراكندن آنها در بلاد مختلف،بعد از حكيم نورى كسى به پايه حكيم سبزوارى نمى‏رسد.صيت‏شهرتش در همه ايران و قسمتهاى خارج ايران پيچيد.طالبان حكمت از هر سو به محضرش مى‏شتافتند.شهر متروك سبزوار از پرتو وجود اين حكيم عاليقدر قبله جويندگان حكمت الهى گشت و مركز يك حوزه علمى شد.
كنت گوبينو فيلسوف معروف فرانسوى كه نظر خاصش در فلسفه تاريخ معروف است،مقارن اوج شهرت حكيم سبزوارى سه سال وزير مختار فرانسه در ايران بوده و كتابى هم به نام سه سال در ايران منتشر كرده است.او مى‏نويسد:
«شهرت وصيت او به قدرى عالمگير شده كه طلاب زيادى از ممالك هندوستان،تركيه و عربستان براى استفاده از محضر او به سبزوار رو آورده و در مدرسه او مشغول تحصيل هستند.» (65)
حكيم سبزوارى فوق العاده خوش بيان و خوش تقرير بود،با شور و جذبه تدريس مى‏كرد.او گذشته از مقامات علمى و حكمى،از ذوق عرفانى سرشارى برخوردار بود.بعلاوه،مردى با انضباط،اهل مراقبه،متعبد،متشرع و بالاخره سالك الى الله بود.مجموع اينها سبب شده بود كه شاگردان او به او تا سرحد عشق ارادت بورزند.از نظر جاذبه استاد و شاگردى،حكيم سبزوارى بى مانند است.

عضى از شاگردان او بعد از او با اينكه چهل سال از او فاصله گرفته بودند،باز هم هنگام ياد آورى او به هيجان مى‏آمدند و اشك مى‏ريختند.
حكيم سبزوارى به فارسى و به عربى شعر مى‏سروده و در اشعارش به‏«اسرار»تخلص مى‏كرده است.هر چند در هر دو قسمت،شعر دست پايين فراوان دارد اما در هر دو قسمت‏برخى اشعار دارد كه در اوج زيبايى و كمال و شور و حال است.
حكيم سبزوارى در سال‏1289 در يك حالت جذبه مانندى درگذشت.يكى از شاگردانش در تاريخ وفاتش چنين سروده است:
اسرار چو از جهان بدر شد از فرش به عرش ناله بر شد تاريخ وفاتش اربجويى گويم:«كه نمرد،زنده‏تر شد»
شاگردان حاجى تا آنجا كه ما فعلا اطلاع داريم عبارتند از:
ملا عبد الكريم خبوشانى(قوچانى)كه بر منظومه منطق حاشيه دارد.
ميرزا حسين سبزوارى مقيم تهران استاد ملا محمد هيدجى و ميرزا على اكبر يزدى مقيم قم (66) .
حاج ميرزا حسين علوى سبزوارى مقيم سبزوار كه در جامعيت و تحقيق در عصر خود بى نظير شناخته مى‏شد (67) .
حكيم عباس دارابى استاد معروف فلسفه در استان فارس (68) .
شيخ ابراهيم سبزوارى استاد شيخ الرئيس قاجار (69) .
شيخ محمد ابراهيم تهرانى كه با حكيم سبزوارى مراسلات داشته و علامه تهرانى آنها را نزد شيخ محمد جواد جزايرى ديده است (70) .
سيد ابو القاسم موسوى زنجانى (71) .
سيد عبد الرحيم سبزوارى (72) .
ملا محمد صباغ (73) .
شيخ محمد رضا بروغنى استاد آقا شيخ هادى بيرجندى (74) .
ميرزا عبد الغفور دارايى (75) .
ملا غلامحسين شيخ الاسلام مشهدى استاد حاج فاضل خراسانى و آقا بزرگ شهيدى مشهدى (76) .
ميرزا محمد سروقدى استاد حاج فاضل خراسانى و آقا بزرگ شهيدى مشهدى (77) .
شيخ على فاضل تبتى (78) .
ميرزا آقا حكيم دارابى (79) .
ميرزا محمد يزدى (80) .
حاج ميرزا ابو طالب زنجانى (81) .
حاج ملا اسماعيل عارف بجنوردى (82) .
شيخ عبد الحسين شيخ العراقين (83) .
ميرزا محمد حكيم الهى (84) .
بزرگترين حسنه حكيم سبزوارى،مرحوم حكيم ربانى،عارف كامل الهى،فقيه نامدار،آخوند ملا حسينقلى همدانى درجزينى قدس سره است.اين مرد بزرگ و بزرگوار كه فرزند يك چوپان پاك سرشت‏بود براى ادامه تحصيل از همدان به تهران آمد.صيت‏شهرت و جاذبه معنويت‏حكيم سبزوارى او را به سبزوار كشانيد.مدتىكه تاريخ و مقدارش را فعلا نمى‏دانمدر حوزه آن حكيم شركت كرد.پس از آن به عتبات شتافت و براى تكميل علوم منقول،جزء شاگردان استاد المتاخرين حاج شيخ مرتضى انصارى قرار گرفت.
در همان ايام توفيق تشرف حضور آقا سيد على شوشترى را يافت و در نزد آن عارف كامل مراحل سير و سلوك را طى كرد و خود به مقامى از كمال و معرفت رسيد كه كمتر نظيرى برايش مى‏توان جست.
اگر همه شاگردان حوزه حكيم سبزوارى به حضور در حوزه او افتخار مى‏كنند،حوزه حكيم به حضور چنين مردى مفتخر است.
حوزه تعليم و تربيت مرحوم آخوند ملا حسينقلى بيشتر حوزه تربيت‏بود تا تعليم،حوزه انسان سازى بود.از اين حوزه مردان بزرگى برخاسته‏اند.از مطالعه مواضع متفرقه كتاب نقباء البشر مى‏توان به وسعت دايره آن پى برد.
طبق آنچه از مدارك و اسناد منتشره درباره سيد جمال الدين اسد آبادى معروف به‏«افغانى‏»به دست مى‏آيد (85) ،سيد در مدت اقامتش در نجف از محضر دو نفر بهره‏مند شده است:يكى شيخ انصارى و ديگر آخوند ملا حسينقلى.نظر به اينكه تصريح شده كه سيد در نجف به تحصيل علوم عقلى اشتغال داشتهبعلاوه از آثارش كم و بيش پيداستو هم تصريح شده كه سيد از محضر اين دو نفر استفاده كرده است،ظاهر اين است كه سيد علوم عقلى را نزد آخوند آموخته است.عليهذا سيد جمال با يك واسطه شاگرد حكيم سبزوارى است.
سيد جمال طبق مدارك موجود،در مدت اقامت در نجف با مرحوم سيد احمد كربلايى تهرانى و مرحوم سيد سعيد حبوبى از شاگردان آخوند همدانى كه به وارستگى و طى مراحل سير و سلوك معروفند رفاقت و صميميت داشته است (86) ، و اين يكى ديگر از شگفتيهاى زندگى اين مرد خارق العاده است و بعد تازه‏اى به شخصيت او مى‏دهد.تاكنون نديده‏ايم كسى متوجه اين نكته از زندگى او شده باشد.
2.آقا على زنوزى،معروف به آقا على حكيم و آقا على مدرس.فرزند ملا عبد الله زنوزى سابق الذكر و از اساتيد كم نظير دو قرن اخير است.در سال 1234 در اصفهان(سه سال قبل از حركت پدرش از اصفهان به تهران)متولد شد.از پدر معقولا و منقولا استفاده كرده است.براى تكميل علوم منقول به عتبات رفت و پس از مراجعت‏به تهران به اصفهان رفت و از محضر درس ميرزا حسن نورى فرزند ملا على نورى بهره‏مند شد.از آنجا به قزوين رفت و از درس ملا آقاى قزوينى استفاده كرد. بار ديگر به اصفهان رفت و مجددا در خدمت ميرزا حسن نورى به تكميل تحصيلات پرداخت.آنگاه به تهران مراجعت كرد و سالها در مدرسه سپهسالار قديم مدرس رسمى بود (87) و در سال‏1307 در تهران درگذشت.
3.آقا محمد رضا حكيم قمشه‏اى.او نيز از اعاظم حكما و اساطين عرفان قرون اخير است.آقا محمد رضاكه شاگردان و دوستانش نام او را به صورت مخفف‏«آمرضا»تلفظ مى‏كردنداهل قمشه(شهرضا)اصفهان است.در جوانى براى تحصيل به اصفهان مهاجرت كرد و از محضر ميرزا حسن نورى (88) و ملا محمد جعفر لنگرودى (89) بهره‏مند شد.سالها در اصفهان عهده‏دار تدريس فنون حكمت‏بود.حدود ده سال پايان عمر خود را در تهران به سر برد و در حجره مدرسه صدر مسكن گزيد و فضلا از محضر پر فيضش استفاده كردند.پرشورترين دوره زندگانى حكيم قمشه‏اى ده سال آخر است.
وى مردى به تمام معنى وارسته و عارف مشرب بود،با خلوت و تنهايى مانوس بود و از جمع تا حدودى گريزان.در جوانى ثروتمند بود،در خشكسالى 1288 تمام ما يملك منقول و غير منقول خود را صرف نيازمندان كرد و تا پايان عمر درويشانه زيست.
حكيم قمشه‏اى در اوج شهرت آقا على حكيم مدرس زنوزى و ميرزا ابو الحسن جلوه به تهران آمد و با آنكه مشرب اصلى‏اش صدرايى بود،كتب بو على را تدريس كرد و بازار ميرزاى جلوه را كه تخصصش در فلسفه بو على بود شكست،به طورى كه معروف شد:«جلوه از جلوه افتاد».
حكيم قمشه‏اى هرگز جامه روستايى را از تن دور نكرد و در زى و جامه علما در نيامد.مرحوم جهانگيرخان قشقايى كه سالها شاگرد او بوده است نقل كرده كه به شوق استفاده از محضر حكيم قمشه‏اى به تهران رفتم.همان شب اول،خود را به محضر او رساندم.وضع لباسهاى او علمايى نبود،به كرباس فروش‏هاى سده مى‏مانست.حاجت‏خود را بدو گفتم.گفت:ميعاد من و تو فردا در خرابات.خرابات محلى بود در خارج خندق(قديم)تهران و در آنجا قهوه‏خانه‏اى بود كه درويشى آن را اداره مى‏كرد.روز بعد اسفار ملا صدرا را با خود بردم.او را در خلوتگاهى ديدم كه بر حصيرى نشسته بود.اسفار را گشودم.او آن را از بر مى‏خواند.سپس به تحقيق مطلب پرداخت.مرا آنچنان به وجد آورد كه از خود بى خود شدم،مى‏خواستم ديوانه شوم. حكيم حالت مرا دريافت،گفت:آرى،«قوت مى‏بشكند ابريق را» (90) .
حكيم قمشه‏اى از ذوق شعرى عالى برخوردار بود و به‏«صهبا»تخلص مى‏كرده است.او در سال‏1306 در كنج‏حجره مدرسه، در تنهايى و خلوت و سكوتى عارفانه از دنيا رفت.قضا را آن روز مصادف بود با فوت مفتى بزرگ شهر مرحوم حاج ملا على كنى و در شهر غوغايى بر پا بود.دوستان و ارادتمندانش ساعتها پس از فوت او از درگذشتش آگاه شدند.آن گروه معدود،او را در سر قبر آقا به خاك سپردند (91) .
حكيم قمشه‏اى آنچنان مرد كه زيست و آنچنان زيست كه خود در بيتى از يك غزل سروده و آرزو كرده بود:
كاخ زرين به شهان خوش كه من ديوانه گوشه‏اى خواهم و ويرانه به عالم كم نيست (92)
حكيم قمشه‏اى شاگردان بسيارى تربيت كرد.آقا ميرزا هاشم اشكورى،آقا ميرزا حسن كرمانشاهى،آقا ميرزا شهاب نيريزى،جهانگيرخان قشقايى،آخوند ملا محمد كاشى اصفهانى،ميرزا على اكبر يزدى مقيم قم،شيخ على نورى مدرس مدرسه مروى معروف به شيخ على شوارق،ميرزا محمد باقر حكيم و مجتهد اصطهباناتى مقيم نجف و مقتول در مشروطيت و مدفون در اصطهبانات،حكيم صفاى اصفهانى شاعر عارف معروف،شيخ عبد الله رشتى رياضى،شيخ حيدرخان نهاوندى قاجار،ميرزا ابو الفضل كلانتر تهرانى،ميرزا سيد حسين رضوى قمى،شيخ محمود بروجردى،ميرزا محمود قمى از آن جمله‏اند (93) .
4.ميرزا ابو الحسن جلوه،از مشاهير اساتيد و مدرسين اين طبقه است.سالهاى متمادى تدريس كرده و شاگردان بسيارى تربيت كرده است.مرحوم جلوه در سال 1238 متولد شده و در سال 1314 درگذشته است.مرحوم جلوه بيشتر طرفدار بو على بوده و به فلسفه ملا صدرا اعتقاد چندانى نداشته است.وى اهل اصفهان است و به تهران مهاجرت كرده است.جلوه شاگرد ميرزا حسن نورى و ميرزا حسن چينى از شاگردان ملا على نورى است.گويند جلوه ابتدا كه به تهران آمد،به قصد رفتن به سبزوار و استفاده از محضر حاجى سبزوارى(كه نيم طبقه بر او مقدم است)بود ولى منصرف شد و در تهران رحل اقامت افكند.جلوه و حكيم قمشه‏اى و آقا على مدرس سه مدرس نامدارى بودند كه حوزه تهران در اواخر قرن سيزدهم و اوايل قرن چهاردهم بر محور وجود آنها مى‏گرديد،ولى دو رقيب جلوه بر او از نظر علمى تقدم داشته‏اند.غالبا شاگردان آنها مانند افرادى كه در ذيل نام حكيم قمشه‏اى ياد كرديم مشتركند و شاگردان هر سه نفر بوده‏اند.

طبقه سى و يكم
1.ميرزا هاشم اشكورى رشتى.از اساتيد مسلم فلسفه و عرفان زمان خود بوده و شاگردان بسيارى از حوزه پر بركتش برخاسته‏اند.او يكى از اركانى است كه واسطه انتقال فلسفه و عرفان به طبقات بعدى است.شهرتش و امتيازش از هم طبقه‏هايش به تخصص در عرفان نظرى است.مصباح الانس فنارى را كه شرح مفتاح الغيب قونوى است‏حاشيه كرده و چاپ شده است،متاسفانه آنقدر بد چاپ شده كه يك جفت چشم بها مى‏گيرد.حكيم اشكورى از شاگردان حكيم قمشه‏اى و آقا على مدرس و ميرزاى جلوه بوده است.وى در سال 1332 در گذشته است.
2.ميرزا حسن كرمانشاهى.معاصر اشكورى و شاگرد سه استاد مسلم فوق الذكر است.او نيز شاگردان بسيار تربيت كرده است و از اركان انتقال فلسفه به طبقات متاخرتر است.وى در سال‏1336 در گذشته است.
3.ميرزا شهاب الدين نيريزى شيرازى.شاگرد حكيم قمشه‏اى و ميرزاى جلوه بوده و در فقه و اصول نيز مهارت داشته است.
او نيز در عرفان نظرى محيى الدينى يد طولا داشته است.حكيم نيريزى مدرسه صدر تهران راكه قبلا اقامتگاه استادش حكيم قمشه‏اى بودمحل اقامت قرار داد و به كار تحقيق و تدريس و تربيت‏شاگرد پرداخت.رساله‏اى در«حقيقت وجود»نگاشته است.مرحوم آقا شيخ آقا بزرگ تهرانى كه شرح حال وى را نگاشته،مى‏گويد:نسخه‏اى از اين رساله نزد من است (94) .
4.ميرزا عباس شيرازى دارابى،معروف به حكيم عباس.از اساتيد مسلم فلسفه در استان فارس است.شاگرد حكيم سبزوارى بوده و قبلا از او در ذيل نام حكيم سبزوارى ياد كرديم.علامه تهرانى مى‏نويسد:در معقول و منقول بارع بود. اسفار را به خط خود نوشته و از خود بر آن حواشى زده است.دعاى كميل و قصيده معروف ميرفندرسكى را شرح كرده است.شيخ احمد شيرازى نجفى معروف به شانه ساز و ميرزا ابراهيم نيريزى(كه هر دو از مدرسان حكمت در شيراز بوده‏اند)از شاگردان او بوده‏اند (95) .علامه تهرانى مى‏گويد تاريخ وفاتش را نمى‏دانم،ولى فرصت الدوله شيرازى در آثار العجم وفات او را در سال 1300 نوشته است.قبرش در حافظيه شيراز است.
5.جهانگيرخان قشقايى.در بزرگى عشق تحصيل به سرش افتاد و دنبال علم را گرفت تا آنجا كه استاد مسلم فلسفه در اصفهان گرديد.مرحوم خان علاوه بر مقام علمى و فلسفى،در متانت و وقار و انضباط اخلاقى و تقوا نمونه بوده است.تا آخر عمر در همان لباس عادى اولى خود باقى بوده و فوق العاده مورد ارادت شاگردان و آشنايان بوده است.مرحوم خان شاگرد آقا محمد رضا قمشه‏اى بوده و احتمالا در ابتداى تحصيل حوزه،درس ميرزا عبد الجواد حكيم خراسانى مقيم اصفهان و ملا اسماعيل اصفهانى در بكوشكى را درك كرده است (96) .جهانگيرخان در سال‏1243 در دهاقان اصفهان متولد شده و در سال 1328 در اصفهان در گذشته است و قبرش در تحت فولاد اصفهان معروف است.
6.آخوند ملا محمد كاشى.مقيم اصفهان،معاصر جهانگيرخان و شاگرد آقا محمد رضا قمشه‏اى بوده است.در مدرسه صدر اصفهان مى‏زيسته و تا پايان عمر مانند جهانگيرخانبا تجرد بسر برد.مردى مرتاض بوده و حالات عجيبه از او ظاهر مى‏شده است.بسيارى از اكابر و از آن جمله مرجع بزرگ مرحوم آقاى حاج آقا حسين بروجردى (97) و مرحوم آقاى حاج آقا رحيم ارباب و گروهى ديگر از شاگردان اويند.
آخوند كاشى در سال 1332 در اصفهان در گذشت و در تخت فولاد نزديك قبر جهانگيرخان دفن شد.
7.آقا ميرزا محمد باقر اصطهباناتى.وى نيز از شاگردان آقا على حكيم و حكيم قمشه‏اى و ميرزاى جلوه است.براى ادامه تحصيلات در علوم منقول به عتبات رفت.گروهى در آنجا از آن جمله محقق بزرگ معاصر مرحوم حاج شيخ محمد حسين اصفهانى غروى و مرحوم حاج شيخ غلامرضا يزدى از محضر او علوم عقليه را استفاده كردند.مشاراليه در جريان مشروطيت در سال‏1326 در اصطهبانات به قتل رسيد (98) .
8.ميرزا على اكبر حكمى يزدى قمى.از شاگردان سه استاد فوق الذكر و آقا ميرزا حسين سبزوارى مقيم تهران است (99) و شايد در نزد شخص اخير رياضيات آموخته است (100) .اواخر عمر در قم مقيم بوده است.پس از ورود مجتهد بزرگ،مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى به قم و تشكيل حوزه و اجتماع فضلا،گروهى و از آن جمله مرحوم آقاى حاج سيد محمد تقى خوانسارى از مراجع تقليد عصر ما و آقاى حاج سيد احمد خوانسارى يكى از مراجع تقليد معاصر،و استاد بزرگ اين بنده آيت الله خمينى(مدظله)از محضر معظم له استفاده كرده‏اند.ظاهرا در حدود سال 1345 در گذشته است.
9.حاج شيخ عبد النبى نورى.جامع المعقول و المنقول بوده است.در منقول شاگرد مرحوم ميرزاى شيرازى بزرگ و در معقول شاگرد آقا على مدرس و احتمالا شاگرد قمشه‏اى و جلوه بوده است.وى در سال 1344 درگذشته و در جوار حضرت عبد العظيم در مقبره ناصر الدين شاه دفن شده است.مرحوم حاج شيخ عبد النبى در جامعيت و حضور ذهن در مسائل علوم مختلف و هم در تقوا در زمان خويش مشهور بوده است.مرحوم آقا شيخ محمد تقى آملى فقيه و حكيم معاصر، متوفى در سال 1391 چهارده سال از محضر اين مرد بزرگ بهره گرفته است.
10.حاج ميرزا حسين علوى سبزوارى.شاگرد حاجى سبزوارى در معقول و شاگرد ميرزاى شيرازى در منقول بوده است.به هوش و ذكاء و حفظ معروف است.گويند تجليلى كه ميرزاى شيرازى از او در تصديق اجتهادش كرده است از احدى نكرده است.متاسفانه عمرش در سبزوار گذشت و استفاده قابل توجهى از او نشد.معظم له در سال 1268 متولد و در سال 1352 درگذشته است (101) .
11.شيخ غلامحسين شيخ الاسلام خراسانى.وى از شاگردان حاجى سبزوارى است.مدت شش سال درس حاجى را در سبزوار درك كرده و خود سالها در مشهد مقدس مشعلدار علوم عقلى بوده است.نامش همراه نام مرحوم حاج ميرزا حبيب در داستان‏«اصحاب سراچه‏»(كه داستان معروفى است در مشهد)برده مى‏شود (102) .
مرحوم حاج شيخ عباسعلى خراسانى معروف به حاج فاضل از شاگردان او بوده است.وى در سال‏1246 متولد و در سال‏1319 در گذشته است (103) .
12.ميرزا محمد سروقدى مشهدى.وى نيز از شاگردان بنام حاجى سبزوارى و مدرسان علوم عقلى در مشهد بوده و حاج فاضل خراسانى از محضر او استفاده كرده است (104) .
13.ملا محمد هيدجى زنجانى.بعد از تحصيل مقدمات در زنجان و قزوين به تهران آمد.رياضيات را از محضر آقا ميرزا حسين سبزوارى مقيم تهران،و حكمت و فلسفه را از محضر ميرزاى جلوه استفاده كرد.سفرى به عتبات براى تكميل معلومات رفت.در آنجا نيز ضمن تحصيل علوم نقلى به تكميل علوم عقلى پرداخت.پس از مراجعت‏به تهران،خود حوزه درس داشت،طالبان حكمت از محضرش استفاده مى‏كردند.مرحوم هيدجى حاشيه‏اى دارد بر شرح منظومه حكيم سبزوارى كه مورد استفاده است و مكرر چاپ شده است.
حكيم هيدجى مانند برخى از اسلاف خودش،از تهذيب و صفاى نفس بهره كافى داشت و هم مانند برخى از آن اسلاف تا پايان عمر در حال تجرد باقى ماند و در سال‏1339 درگذشت.به پارسى و تركى شعر نيكو مى‏گفته است (105) .وى وصيتنامه‏اى ديدنى و پند آموز دارد كه در آخر ديوانش چاپ شده است.
طبقه سى و دوم
1.حاج شيخ عباسعلى فاضل خراسانى.چنانكه گفتيم در معقول از شاگردان مع الواسطه حاجى سبزوارى و در منقول از شاگردان مرحوم ميرزاى شيرازى است.وى از نمونه‏هاى فضل و جامعيت‏يك قرن اخير است.
سه نفر در آن عصر ضرب المثل جامعيت و دقت و تحقيق بوده‏اند:حاج فاضل خراسانى در مشهد،حاج شيخ عبد النبى نورى در تهران،حاج ميرزا حسين علوى سبزوارى در سبزوار.مى‏گويند حاج ميرزا حسين،افضل آنها بوده است.مرحوم حاج فاضل در زمان خودش مدرس رسمى كتب فلسفه در حوزه با رونق مشهد بود.معظم له در همان سال كه همتاى تهرانى‏اش مرحوم حاج شيخ عبد النبى درگذشت(سال 1344)،در مشهد وفات يافت.
2.ميرزا عسكرى شهيدى مشهدى،معروف به آقا بزرگ حكيم.از احفاد مرحوم ميرزا مهدى شهيد است كه هم طبقه ملا على نورى است و در طبقه بيست و هشتم از آنها ياد شد.بيت‏شهيدى در مشهد در حدود صد و پنجاه سال بيت علم و حكمت و روحانيت‏بود.مرحوم آقا بزرگ فرزند مرحوم ميرزا ذبيح الله است و او فرزند و شاگرد مرحوم ميرزا هدايت الله و او فرزند و شاگرد مرحوم ميرزا مهدى شهيد است كه شاگرد مرحوم آقا محمد بيدآبادى و شيخ حسين عاملى بوده است.
از تحصيلات مرحوم آقا بزرگ اطلاع درستى نداريم.ظاهرا ابتدا شاگرد پدرش و مرحوم ملا غلامحسين شيخ الاسلام و ميرزا محمد سروقدى در مشهد بوده و بعد به تهران آمده و اندكى زمان مرحوم جلوه را درك كرده و نزد حكيم اشكورى و حكيم كرمانشاهى نيز درس خوانده است.
اين بنده در ابتداى تحصيل مقدمات عربى در مشهد(سالهاى 13521354 ه.ق)او را كه پير مردى سپيد موى و ساده زيست‏بود ديده بودم.وى فرزندى داشت‏به نام ميرزا مهدى كه در همه حوزه عظيم و پر رونق مشهد در آن وقت از نظر فضل و فضيلت مانند ستاره مى‏درخشيد،استاد شرح منظومه و اسفار و كفايه بود.آن وقت‏سنين ميان سى و چهل را طى مى‏كرد.آن جوان در سال 1354 درگذشت و مشهد را عزادار ساخت.سال بعد خود مرحوم آقا بزرگ درگذشت و با درگذشت اين دو نفر پرونده روحانيت و حكمت و فلسفه در اين خاندان بسته شد.
مرحوم آقا بزرگ به وارستگى و صراحت لهجه و آزادگى و آزادمنشى شهره بود.با اينكه در نهايت فقر مى‏زيست،از كسى چيزى نمى‏گرفت.يكى از علماى مركز كه با او سابقه دوستى داشته است پس از اطلاع از فقر او،در تهران با مقامات بالا تماس مى‏گيرد و ابلاغ مقررى قابل توجهى براى او صادر مى‏شود.

آن ابلاغ همراه نامه آن عالم مركزى به آقا بزرگ داده مى‏شود.مرحوم آقا بزرگ پس از اطلاع از محتوا ضمن ناراحتى فراوان از اين عمل دوست تهرانى‏اش،در پشت پاكت مى‏نويسد:«ما آبروى فقر و قناعت نمى‏بريم...»و پاكت را با محتوايش پس مى‏فرستد.
3.آقا سيد حسين بادكوبه‏اى.مرحوم بادكوبه‏اى در سال‏1293 در دهى از دهات بادكوبه متولد شد.پس از تحصيل مقدمات به تهران آمد و رياضيات را نزد ميرزاى جلوه(اواخر عمر جلوه)آموخت و فلسفه را از محضر حكيم اشكورى و حكيم كرمانشاهى استفاده كرد.آنگاه به نجف رفت و به تكميل علوم نقليه در حوزه آخوند ملا محمد كاظم خراسانى و شيخ حسن ممقانى پرداخت.
مطابق نقل علامه تهرانى در نقباء البشر مرحوم بادكوبه‏اى در نجف در علوم عقلى و نقلى شهرت يافت و به تدريس رشته‏هاى مختلف نقلى و عقلى پرداخت.گروه بسيارى از محضرش بهره‏مند شدند.حضرت استادنا العلامه آقاى حاج سيد محمد حسين طباطبايى(مد ظله)طبيعيات و الهيات شفا را از اول تا آخر نزد اين مرد بزرگ در نجف تحصيل كرده‏اند. مطابق نقل علامه تهرانى،اين مرد و مرحوم حاج شيخ محمد حسين غروى دو چهره‏اى بودند كه در آن زمان در نجف به اطلاع بر علوم عقليه شناخته مى‏شدند.مشاراليه در سال 1358 در نجف اشرف درگذشت (106) .
4.آقاى آقا ميرزا محمد على شاه آبادى تهرانى اصفهانى الاصل.جامع المعقول و المنقول بود.در فلسفه و عرفان شاگرد ميرزاى جلوه و ميرزاى اشكورى بوده است.در منقول شاگرد حاج ميرزا حسن آشتيانى در تهران و آخوند خراسانى و ميرزا محمد تقى شيرازى در نجف و سامره بوده است.در تهران به مقام مرجعيت و فتوا رسيد.در سالهاى اقامت مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى در قم،سالها به قم مهاجرت كرد و فضلا از محضرش كمال بهره را مى‏بردند.در عرفان امتياز بى رقيبى داشت.استاد بزرگ ما آيت الله خمينى(مد ظله)در آن مدت از محضر پر فيض اين مرد بزرگ استفاده برده بود و او را بالاخص در عرفان،بى نهايت مى‏ستود.معظم له در سال‏1369 در تهران درگذشت (107) .
5.آقا سيد على مجتهد كازرونى شيرازى،فرزند مرحوم حاج سيد عباس مجتهد كازرونى.در 1278 متولد شد.در 1291 از كازرون به شيراز آمد و تا سال 1304 در شيراز به تحصيل معقول و منقول پرداخت.معقول را نزد شيخ احمد شيرازى نجفىكه شاگرد حكيم عباس دارابى بودهو شيخ محمد حسين شانه‏ساز تحصيل كرد.احتمالا اواخر دوره تدريس حكيم عباس(متوفاى 1300)را نيز درك كرده است.از سال 1304 تا 1315 در نجف اقامت كرد و از حوزه درس آخوند ملا محمد كاظم بهره‏مند شد و به مقامات عالى نايل آمد.از سال‏1319 تا پايان عمر(1343)در شيراز به تدريس خصوصا تدريس فلسفه و عرفان اشتغال داشت.بسيارى از مدرسين و فضلاى شيرازى در معقول و منقول شاگرد او بوده‏اند.مرحوم آقا سيد على نمونه‏اى از سلف صالح بوده است.شاگردان او و ساير مردم شيراز داستانها از صفاى نفس و تقواى او دارند.
6.آقا شيخ محمد خراسانى گنابادى اصفهانى،معروف به آقا شيخ محمد حكيم و آقا شيخ محمد خراسانى.مقيم مدرسه صدر اصفهان و از شاگردان مرحوم جهانگيرخان و آخوند ملا محمد كاشى(و بيشتر جهانگيزخان)بوده است.بعد از درگذشت آن دو نفر،استاد مسلم فلسفه اصفهان بود.مرحوم حاج ميرزا على آقا شيرازى (108) و آقاى جلال الدين همايى استاد دانشگاه تهران،از شاگردان اويند.حكيم خراسانى در وارستگى و پاكى كم نظير بود و مانند جهانگيرخان و آخوند كاشى تا آخر عمر مجرد زيست.در سال 1355 درگذشت.
پس از درگذشت‏حكيم خراسانى،در اصفهان دو نفر ديگر بودند كه اين شمع را روشن نگه مى‏داشتند:مرحوم حاج آقا صدر كوپايى و مرحوم شيخ محمود مفيد.با درگذشت اين دو نفر اين چراغ چهار صد ساله تقريبا به خاموشى گراييد.
7.حاج شيخ محمد حسين غروى اصفهانى.در تقوا و علم،منقولا و معقولا يگانه بود.در سال‏1296 در نجف متولد شد. پدرش بازرگانى بود متدين مقيم كاظمين.مرحوم اصفهانى تا نزديك به بيست‏سالگى در كاظمين مقيم بود و تحصيل مى‏كرد.بعد به نجف مشرف شد و در درس مرحوم آخوند ملا محمد كاظم خراسانى حاضر شد و تا پايان عمر استاد(1329) ادامه داد.
وى در علوم معقول،شاگرد مرحوم ميرزا محمد باقر حكيم اصطهباناتى است.مرحوم اصفهانى تاليفات زيادى در فقه و اصول دارد و انديشه‏اش هم اكنون جزء انديشه‏هاى زنده‏اى است كه در ميان علما و فضلاى حوزه‏هاى درس فقه و اصول مطرح است.منظومه‏اى در فلسفه دارد بسيار عالى به نام‏«تحفة الحكيم‏».رساله‏اى هم در معاد نوشته است.حضرت استادنا العلامه آقاى طباطبايى(مد ظله العالى)در سالهاى ميان 13441354 از محضر اين بزرگ بهره‏هاى فراوان برده و افتخار شاگردى‏اش را دارند.معظم له در سال 1361 با سكته مغزى در گذشت (109) .
8.آقا شيخ محمد تقى آملى.در سال 1304 در تهران متولد شد.قسمتى از دروس معقول و منقول را نزد پدرش آقا شيخ محمد آملى(12631336)كه او خود از فيلسوفان به شمار مى‏رفت،تحصيل كرد.سپس در درس مرحوم ميرزاى كرمانشاهى شركت نمود.بعد از فوت كرمانشاهى قريب 14 سال از محضر حاج شيخ عبد النبى مجتهد نورى بهره‏مند شد. از آن پس به نجف رفت و به تكميل فقه و اصول در محضر آقايان حاج ميرزا حسين نائينى و آقا سيد ابو الحسن اصفهانى و آقا ضياء الدين عراقى پرداخت و به مقامات عالى رسيد.در اخلاق از محضر عارف كامل آقا حاج ميرزا على آقا قاضى فيض مى‏گرفت.
معظم له در مدت اقامت در تهران هم منقول تدريس مى‏كرد و هم معقول.
مهمترين اثر معقولى او حاشيه اوست‏بر شرح منظومه سبزوارى كه مكرر چاپ شده است،و مهمترين اثر منقولى‏اش شرحى است استدلالى بر عروة الوثقى.معظم‏له در سال 1391 قمرى در تهران درگذشت (110) .
9.آقاى آقا ميرزا مهدى آشتيانى.از اساتيد مسلم و متبحر قرن ما بود.پدرش ميرزا جعفر ملقب به ميرزا كوچك از شاگردان آقا محمد رضا حكيم قمشه‏اى بود و مادرش دختر حاج ميرزا حسن آشتيانى مجتهد معروف تهران بود.
مرحوم آقا ميرزا مهدى از تلاميذ ميرزا حسن كرمانشاهى و ميرزا هاشم اشكورى بوده است.سالها در تهران مدرس فلسفه و عرفان بود و عنوان مدرس رسمى مدرسه سپهسالار قديم راكه بر حسب وقف نامه بايد ماهر در عقليات و ناظر در شرعيات باشدداشت.در حدود سالهاى 13651366 هجرى قمرى به استدعاى فضلا و طلاب حوزه علميه قم چندى به قم مهاجرت كرد و به تدريس و افاضه پرداخت.اين بنده در آن مدت قليل،توفيق استفاده از محضر او را يافت.
معظم له آثار ارزنده‏اى از خود باقى گذاشت.بر شرح منظومه منطق و فلسفه حاشيه دارد و هر دو چاپ شده است.كتابى به نام‏«اساس التوحيد»درباره‏«قاعده الواحد»و وحدت وجود دارد كه آن نيز چاپ شده است.شايد آثار ديگرى هم داشته باشد كه من نمى‏دانم.در سال 1372 در گذشت.
10.آقاى آقا ميرزا احمد آشتيانى.معظم له كوچكترين فرزند حاج ميرزا حسن مجتهد آشتيانى بود.جامع المعقول و المنقول و ضرب المثل تقوا و پارسايى بود.بيش از چهل سال در تهران به تدريس فقه و اصول و معقول پرداخت.معظم له نيز از شاگردان حكيم كرمانشاهى و حكيم اشكورى بود.
در حدود سالهاى 13451350 براى تكميل علوم نقلى به نجف رفت و خود نيز تدريس مى‏كرد.در درس اسفار او فضلاى درجه اول آن ايام نجف كه بسيارى از آنها مجتهد مسلم بودند شركت مى‏كردند.حضرت استاد علامه طباطبايى در همان ايام از محضر اين مرد بزرگ استفاده كرده،قسمتى از اسفار را نزد او خوانده‏اند.معظم له در سال 1395 در حالى كه قريب صد سال از عمرش مى‏گذشت زندگانى را بدرود گفت.
11.آقا ميرزا طاهر تنكابنى.او نيز از اساتيد مسلم فلسفه در دوران اخير بود و ممحض در فلسفه بود.احاطه وى به متون و آراء فلاسفه حيرت انگيز بوده است.در سال 1280 در كلاردشت مازندران متولد شد.براى تكميل تحصيلات به تهران آمد. دوره ميرزاى جلوه و حكيم قمشه‏اى و حكيم مدرس را درك كرده است.اينكه از درس حكيم كرمانشاهى و حكيم نيريزى استفاده كرده است‏يا نه،چيزى نمى‏دانيم.پس از دوره اين سه حكيم،او از اساتيد مسلم به شمار رفته است و در سال 1360 وفات يافت.
12.آقا سيد ابو الحسن رفيعى قزوينى.از مشاهير و معاريف اساتيد در نيم قرن اخير بود.جامع المعقول و المنقول بود. فلسفه را نزد حكيم كرمانشاهى و حكيم اشكورى آموخته بود.پس از تاسيس حوزه علميه قم در سال 1340 وسيله مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى،معظم له به قم مهاجرت كرد و ضمن استفاده از محضر آقاى حائرى،خود به تدريس شرح منظومه سبزوارى و اسفار ملا صدرا پرداخت.فضلا از درسش استفاده مى‏كردند.استاد بزرگ ما آيت الله خمينى(مد ظله)شرح منظومه و قسمتى از اسفار را نزد او خوانده‏اند.او را بالخصوص از نظر حسن تقرير و بيان مى‏ستودند.مرحوم رفيعى در زمان حيات مرحوم آقاى حائرى به قزوين مراجعت كرد.طالبان حكمت احيانا براى استفاده از محضرش به قزوين مى‏رفتند.سالهاى آخر،تهران را محل اقامت قرار داد و از مراجع تقليد به شمار مى‏رفت.در سال 1394 جهان را وداع گفت.
13.آقا شيخ محمد حسين فاضل تونى.از مشاهير مدرسان فلسفه در عصر اخير بود.رساله‏اى در الهيات دارد.در مقدمه آن رساله نوشته كه شاگرد جهانگيرخان و حكيم اشكورى بوده است.
پس از تاسيس دانشگاه،سالها در دانشكده ادبيات و دانشكده معقول و منقول تدريس مى‏كرد.

فاضل تونى بر مقدمه شرح فصوص قيصرى حاشيه نوشته است.وى در سال‏1309 متولد (111) و در حدود سال 1380 درگذشت.
14.سيد محمد كاظم عصار.از اساتيد فلسفه عصر اخير به شمار مى‏رفت.در سال 1305 متولد شد و در هجده سالگى به اصفهان رفت و سه سال به تحصيل فلسفه(على الظاهر نزد جهانگيرخان و آخوند ملا محمد كاشى)پرداخت.بعد به تهران آمد و شش سال نزد اساتيد تهران:حكيم اشكورى و حكيم كرمانشاهى و حكيم نيريزى فلسفه تحصيل كرد.آنگاه به عتبات رفت و ده سال علوم منقول را نزد اساتيد فن تكميل كرد و در سن 35 سالگى(سال 1340 قمرى)به تهران مراجعت كرد و به تدريس معقول و منقول(بالخصوص معقول)پرداخت.پس از تاسيس دانشگاه تهران در سال‏1313 هجرى شمسى(تقريبا1353 قمرى)در دانشكده ادبيات و دانشكده علوم معقول و منقول به تدريس پرداخت.از حدود سال 1365 كه مدرسه عالى سپهسالار نام دانشگاه روحانى يافت،در آنجا مشغول تدريس شد و تقريبا تا پايان عمرش ادامه يافت.
مرحوم عصار مردى خوش محضر و بذله گو بود،هيچ چيز را به جد نمى‏گرفت.از مرحوم عصار آثارى در وحدت وجود و بدا و علم الحديث و تفسير باقى مانده است.بعضى از آن آثار اخيرا چاپ شده است.معظم له در سال 1394 درگذشت (112) .
طبقه سى و سوم
اين طبقه،طبقه اساتيد خود ما هستند.ما به ملاحظاتى از ترجمه اين طبقه در حال حاضر خوددارى مى‏كنيم و به وقت ديگر و فرصت مناسبترى موكول مى‏كنيم.
اين طبقه بندى نظر به اينكه اولين بار است كه صورت مى‏گيرد و تاكنون نديده‏ايم كسى ديگر به اين شكل بررسى كرده باشد،طبعا خالى از نقص نخواهد بود.اولين نقص اين است كه جامع نيست،افراد بسيارى از قلم افتاده‏اند يا خود از قلم انداخته‏ايم،زيرا غرض ذكر همه حكما يا حكيم مشربان دوره اسلامى نيست،جمع آورى همه آنها كار آسانى نيست،قصد ما تنها متوجه افرادى است كه تاثير روشنى از راه تاليف يا تدريس و تربيت‏شاگردان در نسل بعدى داشته و پرچمدار اين فن بوده و در ادامه و استمرار اين بخش عظيم فرهنگى اسلامى نقش مثبتى داشته‏اند.در پايان يادآورى نكاتى را لازم مى‏دانيم:
1.اين طبقه بندى مانند هر طبقه‏بندى ديگر تقريبى است،هر چند با معيار استادى و شاگردى انجام يافته.ما مى‏دانيم كه افرادى كه از يك استاد استفاده مى‏كنند(اگر آن استاد سالها به كار تدريس پرداخته باشد)صد در صد همزمان و همدوره نيستند،معمولا كهنسالان يك طبقه،نوعى تقدم نسبت‏به جوانسالان آن طبقه دارند.
مثلا حاجى سبزوارى را به اعتبار اينكه شاگرد ملا اسماعيل اصفهانى بوده و او شاگرد ملا على نورى بوده است،با ميرزاى جلوه و حكيم قمشه‏اىكه آنها نيز شاگرد شاگردان نورى بوده‏اندهم طبقه شمرديم،در صورتى كه حاجى از كهنسالان اين طبقه است و مختصرى خود نورى را درك كرده و در سال‏1289 درگذشته،اما ميرزاى جلوه از جوانسالان اين طبقه است و تا سال 1314 حيات داشته و خود در ابتدا قصد داشته از محضر حكيم سبزوارى در سبزوار استفاده كند.
2.از نيمه اول قرن سوم كه تاريخ فلاسفه دوره اسلامى آغاز مى‏شود تا پايان قرن چهارم‏«دوره ترجمه‏»است.در اين دوره بسيارى از فيلسوفان،مترجم بوده‏اند و بسيارى از مترجمان،خود فيلسوف بوده‏اند.البته مترجمانى هم بوده‏اند كه فيلسوف نبوده‏اند و يا فيلسوفانى كه مترجم نبوده‏اند.دوره ترجمه از دوره تاليف و تحقيق مجزا نيست،چنان نيستآنچنانكه بعضى گمان كرده‏انددر دوره اسلامى يك قرن يا دو قرن منحصرا به ترجمه مشغول بوده‏اند،بعدها افراد صاحب نظر كه آنها را«فيلسوف‏»مى‏ناميم ظهور كرده باشند،بلكه همزمان با ترجمه‏هاى اوليه صاحب نظرى كم نظير به نام يعقوب بن اسحاق كندى پيدا شد،فيلسوفانى تربيت كرد و اين رشته ادامه يافت.الكندى همزمان است‏با مترجمانى از قبيل حنين بن اسحاق عبادى و عبد المسيح حمصى،و تقدم زمانى دارد بر بسيارى از مترجمين از قبيل ثابت‏بن قره و غيره.
3.مترجمين غالبا يهودى يا مسيحى يا صابئى بوده‏اند.كمتر مترجم مسلمان در ميان آنها مى‏يابيم،همچنانكه مترجم زردشتى پيدا نمى‏شود.از ميان مترجمان تنها عبد الله بن مقفع است كه احتمالا مى‏توان گفت زردشتى بوده است ولى او هم زردشتى نبوده،مانوى بوده و بعلاوه بعد مسلمان شد.ولى فيلسوفان و صاحب نظران اين دوره كه از خود انديشه‏اى داشته‏اند همه مسلمانند،ما حتى يك فيلسوف صاحب نظر غير مسلمان پيدا نمى‏كنيم،و اين خود از نظر تحليل علمى وجامعه‏شناسى قابل مطالعه است.
4.در دوره بعد از دوره ترجمه تا قرن ششم و هفتم و تا اندازه‏اى در دوره ترجمه،اكثريت قريب به اتفاق فلاسفه ضمن اينكه فيلسوف اند در فن پزشكى مهارت دارند،همچنانكه بوعلى هم فيلسوف است و هم پزشك.در بسيارى از آنها پزشكى بر فلسفه غلبه دارد.
(در)اين دوره كه دوره‏«فيلسوف پزشكى‏»است،مسلمان و يهودى و مسيحى شركت دارند.از صابئيان در اين دوره برخلاف دوره ترجمه خبرى نيست.در اين دوره ما به پزشكان بلند قدر مسيحى يا يهودى زياد بر مى‏خوريم كه ضمنا فيلسوف هم هستند ولى به فيلسوف بلند قدرى از يهوديان يا مسيحيان بر نمى‏خوريم.
مثلا ابو الفرج بن الطيب كه معاصر ابن سيناست،از نظر پزشكى در مرتبه‏اى است كه ابن سينا آن را مى‏ستايد ولى در فلسفه به هيچ وجه مورد توجه ابن سينا و غير ابن سينا نبوده است.ابو البركات بغدادى و حتى ابو الخير حسن بن سوار مى‏توانند استثنايى از اين جهت‏به شمار روند،زيرا ابو البركات يك فيلسوف صاحب نظر يهودى بود و ابو الخير يك فيلسوف مسيحى،ولى چنانكه مى‏دانيم ايندو نيز بر دين اولى باقى نماندند و هر دو آخر كار مسلمان شدند.اين آمارها مى‏تواند موضوع مطالعه جالبى از نظر جامعه‏شناسى باشد كه مثلا در طبقه‏«مترجمان فيلسوف و فيلسوفان مترجم‏»فيلسوفان صاحب نظر همه مسلمانند و يا در طبقه‏«پزشكان فيلسوف و فيلسوفان پزشك‏»فيلسوفان صاحب نظر همه مسلمانند.

 

پى‏نوشت ها:
1 هانرى كربن،تاريخ فلسفه اسلامى،ص‏199 و دكتر نصر،سه حكيم مسلمان،ص‏16.آقاى دكتر نصر در حواشى صفحه‏166 مى‏نويسد:كاردانوس نام كندى را همرديف نامهاى ارشميدس،ارسطو،اقليدس آورده است.
2 تاريخ فلسفه اسلامى،ص‏199.
3 دكتر ذبيح الله صفا،تاريخ علوم عقلى در اسلام،ص 161.
4 شيخ عبد الله نعمه،فلاسفه شيعه.
5 الفهرست،ص 204.
6 همان،ص 230.
7 معجم الادباء،چاپ مصر،1923 م،ج 1/ص 145.
8 فلاسفه شيعه،ص‏113،124.
9 الفهرست،ص‏179.
10 همان،ص‏426 و عيون الانباء،ج 2/ص 105،114.
11 الفهرست،ص 520.
12 عيون الانباء،ج‏3/ص 225.
13 الفهرست،ص 382 و تاريخ الحكماء قفطى،ص 435.
14 ابن خلكان،و فيات الاعيان.
15 تاريخ الحكماء،ص‏277.
16 مقدمه ترجمه السيرة الفلسفية رازى به قلم دكتر مهدى محقق.
17 شرح حال و آثار و افكار رازى،به قلم دكتر مهدى محقق در مقدمه ترجمه السيرة الفلسفية رازى،ص‏7.
18 دكتر محقق،مقدمه ترجمه السيرة الفلسفيه،ص‏56.
19 عيون الانباء،ج 2/ص 352.
20 همان،ج‏3/ص 352.
21 همان،ج 2/ص‏359.
22 همان،ج‏3/ص 358.
23 همان،ج 2/ص‏359.
24 همان،ص 358.
25 همان،ص‏359.
26 فلاسفه شيعه.
27 الفهرست،ص 430.
28 همان،ص 381.
29 رجوع شود به الفهرست،ص 382 و التنبيه و الاشراف،ص 105 و تاريخ الحكماء،ص‏323 و عيون الانباء،ج 2/ص‏227.
30 تاريخ الحكماء،ابن قفطى،ص‏277.
31 سه حكيم مسلمان،ص‏19،تاريخ علوم عقلى در اسلام،ص 182.
32 نامه دانشوران،ج 1/ص 84.
33 تاريخ علوم عقلى در تمدن اسلامى،ص 204.
34 نامه دانشوران،ج 1/ص‏83.
35 بيست مقاله قزوينى،ج 2/ص 145.
36 سه حكيم مسلمان،ص‏27.
37 فلاسفه ايرانى،ص 182.در حال حاضر اين جلد از معجم الادباء نزد من حاضر نيست كه مراجعه كنم.
38 اين بنده قسمتهاى فلسفى اين پرسشها را بعلاوه برخى پرسشهاى ديگر كه احتمالا آنها هم از ابو ريحان است مورد بررسى قرار داده و در نشريه‏اى به نام بررسيهايى درباره ابو ريحان بيرونى از طرف دانشكده الهيات و معارف اسلامى چاپ شده است.
39 براى به دست آوردن اطلاعى و لو اجمالى از كارهاى ابو ريحان رجوع شود به كتاب بررسيهايى درباره ابو ريحان بيرونى نشريه دانشكده الهيات،خصوصا مقاله آقاى مجتبى مينوى و به كتاب نظر متفكران اسلامى درباره طبيعت تاليف دكتر سيد حسين نصر.
40 عيون الانباء،ج 2/ص 235.
41 ص 24.
42 تاريخ علوم در تمدن اسلامى،ص‏293.
43 همان.
44 كتاب تاريخ علوم در اسلام مرحوم تقى زاده متاسفانه ناتمام است و ظاهرا مستقلا چاپ نشده است،در نشريه‏«مقالات و بررسيها»از شماره دوم تا هشتم چاپ شده است.قسمتهاى فوق از دفتر هفتم و هشتم آن نشريه،صفحه 164 نقل شد.
45 ترجمه تتمه صوان الحكمه،ص 60.
46 مقدمه عبد الرحمن بدوى بر تعليقات ابن سينا،ص 8.
47 جزوه تكليفى آقاى سيد حسن احمدى علون آبادى در سال اول دوره دكتراى دانشكده الهيات.
48 عبد الرحمن بدوى،ارسطو عند العرب.
49 عيون الانباء،ج 2/ص 240.
50 ترجمه تتمه صوان الحكمه،ص 80.
51 عيون الانباء،ج 2/ص‏259.
52 همان،ج 2/ص‏236.
53 رجوع شود به بحث محققانه آقاى محيط طباطبايى در مجله‏«گوهر»،سال اول،شماره‏6.
54 على اصغر حلبى،فلاسفه ايرانى،ص 408.
55 مجموعه رسائل خيام،چاپ شوروى.
56 ترجمه تتمه صوان الحكمه،ص 71 و 72.
57 «مقالات و بررسي ها»،دفتر پنجم و ششم،ص 242.
58 براى اطلاع از تاريخ و انديشه غزالى رجوع شود به كتاب غزالى نامه آقاى جلال همايى و كتاب فرار از مدرسه آقاى دكتر عبد الحسين زرين كوب،استادان دانشگاه تهران.
59 جزوه آقاى احمدى،نقل از متن عربى صوان الحكمه.ترجمه فارسى اين متن كه نزد من است فاقد اين قسمت است، ولى اين ترجمه به طور كلى بسيارى از قسمتها را حذف كرده،در حقيقت تلخيص است نه ترجمه كامل.
60 تاريخ علوم عقلى در اسلام،نقل از متن عربى تتمه صوان الحكمه،ص 110 و 111.
61 عيون الانباء،ج 2/ص 298 و299.
62 جزوه آقاى احمدى،نقل از متن عربى تتمه صوان الحكمه.
63 الكتاب الذهبى للمهرجان الالفى لذكرى ابن سينا،ص‏56.
64 عيون الانباء،ج‏3/ص 102.
65 الكتاب الذهبى للمهرجان الالفى لذكرى ابن سينا،ص‏57.
66 عيون الانباء،ج‏3/ص 34.
76 و68 معجم الادباء،ج‏7/ص‏269.
69 جزوه آقاى احمدى،نقل از متن عربى تتمه صوان الحكمه،ص‏127.
70 تاريخ علوم عقلى در اسلام،ص‏229.
71 اسفار،مباحث جواهر و اعراض.
72 نامه دانشوران،ج 1/ص 251260.
73 ريحانة الادب،ج 8/ص 68.
74 عيون الانباء

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 14:33  توسط عرفان   | 

فلسفه چيست؟

شامل: رابطه موضوع با مسائل، مبادي علوم و رابطه آنها با موضوعات و مسائل، موضوع و مسائل فلسفه، تعريف فلسفه.
رابطه موضوع با مسائل
پس از آشنائي با اصطلاحات مختلف فلسفه لازم است كه موضوع بحث روشن شده و توضيح دهيم كه منظور ما از فلسفه چيست و از چه مسائلي گفتگو مي‏شود ولي پيش از آنكه به تعريف فلسفه و معرفي اجمالي مسائل آن بپردازيم خوبست توضيح بيشتري پيرامون موضوع و مسائل و مبادي علوم و روابط آنها با يكديگر بدهيم .
واژه علم طبق چهار اصطلاح از اصطلاحات پنجگانه نامبرده به مجموعه‏اي از قضايا اطلاق مي‏شود كه مناسبتي بين آنها لحاظ شده باشد و اين مناسبتهاي گوناگون‏اند كه علوم را از يكديگر جدا و متمايز مي‏كنند و نيز معلوم شد كه بهترين مناسبتهايي كه بين مسائل مختلف لحاظ مي‏شود و ملاك تمايز علوم قرار مي‏گيرد مناسبت موضوعات آنها است‏يعني مسائلي كه موضوعات آنها اجزاء يك كل يا افراد يك كلي را تشكيل مي‏دهند به صورت علم واحدي درمي‏آيند .
بنابر اين مسائل يك علم عبارت است از قضايايي كه موضوعات آنها زير چتر عنوان جامعي كل يا كلي قرار مي‏گيرند و موضوع يك علم عبارت است از همان عنوان جامعي كه موضوعات مسائل را در بر مي‏گيرد .
در اينجا خوبست‏يادآور شويم كه ممكن است‏يك عنوان موضوع دو يا چند علم قرار گيرد و اختلاف آنها به حسب غايات يا روشهاي تحقيق باشد اما نكته ديگري را نبايد از نظر دور داشت و آن اين است كه گاهي عنواني كه براي موضوع يك علم در نظر گرفته شده بطور مطلق موضوع آن علم نيست و در واقع قيد خاصي دارد و اختلاف قيودي كه براي يك موضوع لحاظ مي‏شود موجب پديد آمدن چند علم و اختلاف آنها مي‏گردد مثلا ماده از حيث تركيبات دروني و خواص مربوط به تجزيه و تركيب عناصر موضوع علم شيمي و به لحاظ تغييرات ظاهري و خواص مترتب بر آنها موضوع علم فيزيك قرار مي‏گيرد يا كلمه از جهت تغييراتي كه در ساختمان آن حاصل مي‏شود موضوع علم صرف و از نظر تغييرات اعرابي موضوع علم نحو واقع مي‏شود .
بنا بر اين بايد دقت كرد كه آيا عنوان جامع بطور مطلق موضوع علم معيني است‏يا با قيد و حيثيت‏خاصي و بسا هست كه عنوان جامعي بطور مطلق موضوع علم عامي قرار داده شود و بعد با افزودن قيودي به صورت موضوعاتي براي علوم خاصي در آيد مثلا در تقسيم معروف فلسفه به اصطلاح قديم جسم موضوع همه علوم طبيعي است و با اضافه كردن قيودي به صورت موضوع معدن شناسي گياه شناسي حيوان شناسي و غيرها در مي‏آيد و در كيفيت انشعاب علوم اشاره شد كه قسمتي از انشعابات به وسيله محدود كردن دايره موضوع و با افزودن قيودي به عنوان موضوع مادر حاصل مي‏شود .
از جمله قيودي كه ممكن است به عنوان موضوع افزوده شود قيد اطلاق است و معنايش اين است كه در آن علم از احكامي گفتگو مي‏شود كه براي ذات موضوع مطلق و بدون در نظر گرفتن تشخصاتش ثابت و در نتيجه شامل همه افراد موضوع خواهد بود مثلا اگر احكام و خواصي براي مطلق اجسام ثابت بود خواه جسم معدني باشد يا آلي و خواه گياه باشد يا حيوان يا انسان در اين صورت مي‏توان موضوع آنها را جسم مطلق قرار داد و اينگونه مسائل را به عنوان علم خاصي مشخص نمود چنانكه حكماء بخش اول طبيعيات را به اين احكام اختصاص داده و آنرا به نام سماع طبيعي يا سمع الكيان مشخص ساخته‏اند سپس هر دسته از اجسام را به علم خاصي مانند كيهان شناسي معدن شناسي گياه شناسي و حيوان شناسي اختصاص داده‏اند .
عين اين كار را در مورد انشعابات جزئي علوم نيز مي‏توان انجام داد مثلا مسائل مربوط به همه حيوانات را علم خاصي قرار داد كه موضوع آن حيوان مطلق يا حيوان بما هو حيوان باشد و سپس احكام خاص به هر نوعي از حيوانات را در علمهاي خاص ديگري مورد بحث قرار داد .
بدين ترتيب مطلق جسم موضوع بخش طبيعي از فلسفه قديم و جسم مطلق موضوع نخستين بخش از طبيعيات سماع طبيعي و هر يك از اجسام خاص مانند جسم كيهاني جسم معدني جسم زنده موضوعات كيهان شناسي معدن شناسي و زيست‏شناسي را تشكيل مي‏دهند و به همين ترتيب مطلق جسم زنده موضوع علم زيست‏شناسي عام و جسم زنده مطلق موضوع علمي كه از احكام همه موجودات زنده بحث مي‏كند و انواع موجودات زنده موضوعات علم زيستي جزئي را تشكيل مي‏دهند .
در اينجا سؤالي مطرح مي‏شود و آن اين است كه اگر احكامي مشترك بين چند نوع از انواع موضوع كلي بود ولي شامل همه آنها نمي‏شد چنين احكامي را بايد در كدام علم مورد بررسي قرار داد مثلا اگر اموري مشترك بين چند نوع از موجودات زنده بود نمي‏توان آنها را از عوارض جسم زنده مطلق قرار داد زيرا شامل همه موجودات زنده نمي‏شود و از طرفي طرح كردن آنها در هر يك از علوم جزئي مربوطه هم موجب تكرار مسائل مي‏گردد در اين صورت كجا بايد آنها را طرح كرد .
پاسخ اين است كه معمولا اينگونه مسائل را نيز در علمي مورد بحث قرار مي‏دهند كه موضوعش مطلق است و احكام عوارض ذاتيه موضوع مطلق را به اين صورت تعريف مي‏كنند احكامي كه براي ذات موضوع ثابت مي‏شود قبل از آنكه مقيد به قيود علوم جزئي گردد و در واقع اين مسامحه در تعريف را بر تكرار مسائل ترجيح مي‏دهند چنانكه بعضي از فلاسفه در مورد فلسفه اولي يا ما بعد الطبيعه گفته‏اند كه از احكام و عوارضي بحث مي‏كند كه براي موجود مطلق يا موجود بما هو موجود ثابت مي‏شود قبل از آنكه مقيد به قيد طبيعي يا رياضي شود

مبادي علوم و رابطه آنها با موضوعات و مسائل
دانستيم كه در هر علمي از يك سلسله قضاياي متناسب و مرتبط بحث مي‏شود و در واقع هدف قريب و انگيزه تعليم و تعلم آن علم حل آن قضايا و مسائل يعني اثبات محمولات آنها براي موضوعاتشان مي‏باشد پس در هر علمي فرض بر اين است كه موضوعي وجود دارد و مي‏توان محمولاتي را براي اجزاء يا افراد آن اثبات كرد .
بنابر اين پيش از پرداختن به طرح و حل مسائل هر علمي نياز به يك سلسله شناختهاي قبلي وجود دارد مانند: 1- شناخت ماهيت و مفهوم موضوع . 2- شناخت وجود موضوع . 3- شناخت اصولي كه به وسيله آنها مسائل آن علم ثابت مي‏شود .
اين شناختها گاهي بديهي و بي نياز از تبيين و اكتساب است و در اين صورت مشكلي وجود نخواهد داشت ولي گاهي اين شناختها بديهي نيست و احتياج به بيان و اثبات دارد مثلا ممكن است وجود موضوعي مانند روح انسان مورد ترديد واقع گردد و احتمال داده شود كه امري موهوم و غير حقيقي باشد در اين صورت بايد وجود حقيقي آن را اثبات كرد همچنين اصولي كه بر اساس آنها مسائل يك علم حل و فصل مي‏شود ممكن است مورد تشكيك قرار گيرد و لازم باشد كه قبلا آنها اثبات گردند و گرنه نتايجي كه متفرع بر آنها مي‏شود داراي ارزش علمي و يقيني نخواهد بود .
اينگونه مطالب را مبادي علوم مي‏نامند و آنها را به مبادي تصوري و تصديقي تقسيم مي‏كنند .
مبادي تصوري كه همان تعاريف و بيان ماهيت اشياء مورد بحث است معمولا در خود علم و به صورت مقدمه مطرح مي‏شود ولي مبادي تصديقي علوم مختلف‏اند و غالبا در علوم ديگري مورد بحث قرار مي‏گيرند و چنانكه قبلا اشاره كرديم فلسفه هر علمي در واقع علم ديگري است كه عهده دار بيان و اثبات اصول و مبادي آن علم مي‏باشد و سرانجام كلي‏ترين مبادي علوم در فلسفه اولي يا متافيزيك مورد بحث و بررسي واقع مي‏شوند .
از جمله مي‏توان از اصل عليت‏ياد كرد كه در همه علوم تجربي مورد استناد دانشمندان مي‏باشد (
[1]) و اساسا پژوهشهاي علمي با پذيرفتن قبلي اين اصل انجام مي‏گيرد زيرا محور آنها را كشف روابط علي و معلولي بين پديده‏ها تشكيل مي‏دهد ولي خود اين اصل در هيچ علم تجربي قابل اثبات نيست و بحث در باره آن در فلسفه صورت مي‏پذيرد
موضوع و مسائل فلسفه
از آنچه گفته شد به دست مي‏آيد كه بهترين راه براي تعريف يك علم اين است كه موضوع آن مشخص گردد و اگر قيودي دارد دقيقا مورد توجه قرار گيرد سپس مسائل آن علم به عنوان قضايايي كه موضوع مزبور محور آنها را تشكيل مي‏دهد معرفي گردند .
از سوي ديگر تشخيص موضوع و قيود آن در گرو تعيين مسائلي است كه براي طرح كردن در يك علم منظور شده‏اند يعني تا حدودي بستگي به وضع و قرارداد دارد مثلا اگر عنوان موجود را كه عامترين مفاهيم براي امور حقيقي است در نظر بگيريم خواهيم ديد كه همه موضوعات مسائل حقيقي در زير چتر آن قرار مي‏گيرد و اگر آن را موضوع علمي قرار دهيم شامل همه مسائل علوم حقيقي مي‏شود و اين علم همان فلسفه به اصطلاح قديم است .
ولي مطرح كردن چنين علم جامع و فراگيري با اهداف تفكيك علوم سازگار نيست و ناچار بايد موضوعات محدودتري را در نظر بگيريم تا اهداف مزبور تامين شود آموزشگران باستان نخست دو دسته از مسائل نظري را كه محورهاي مشخصي دارند در نظر گرفته‏اند و يك دسته را به نام طبيعيات و دسته ديگر را به نام رياضيات ناميده‏اند و سپس هر يك را به علوم جزئي‏تري تقسيم كرده‏اند دسته سومي از مسائل نظري در باره خدا قابل طرح بوده كه آنها را به نام خدا شناسي يا معرفه الربوبيه نامگذاري نموده‏اند ولي يك دسته از مسائل عقلي نظري باقي ماند كه موضوع آنها فراتر از موضوعات ياد شده بود و اختصاصي به هيچيك از موضوعات خاص نداشت .
گويا براي اين مسائل نام خاصي را مناسب نديدند و به مناسبت اينكه بعد از طبيعيات مورد بحث قرار مي‏گرفت آنها را ما بعد الطبيعه يا متافيزيك ناميدند موقعيت اين مسائل نسبت به ساير مسائل علوم نظري همان موقعيت‏سماع طبيعي نسبت به علوم طبيعي است و همانگونه كه موضوع آن جسم مطلق قرار داده شده موضوع ما بعد الطبيعه را هم موجود مطلق يا موجود بما هو موجود قرار داده‏اند تا تنها مسائلي را كه اختصاص به موضوعات علوم خاص ندارد در پيرامون آن مطرح نمايند هر چند همه اين مسائل شامل همه موجودات نشود .


[1] . البته بايد پوزيتويستها را استثنا كرد زيرا ايشان معتقدند كه پژوهش علمي فقط در راه كشف چگونگي تحقق پديده‏ها انجام مي‏گيرد نه در راه كشف چرايي آنها و اصولا مفاهيم علت و معلول و مانند آنها را مفاهيمي متافيزيكي و غير علمي به حساب مي‏آورند.

بدين ترتيب علم خاصي به نام ما بعد الطبيعه يا متافيزيك به وجود آمد و بعدا به نام علم كلي يا فلسفه اولي نيز ناميده شد .
چنانكه قبلا اشاره كرديم در عصر اسلامي مسائل متافيزيك با مسائل خدا شناسي درهم ادغام شد و به نام الهيات بالمعني الاعم نامگذاري گرديد و گاهي به مناسبت مسائل ديگري مانند مسائل معاد و اسباب سعادت ابدي انسان و حتي پاره‏اي از مسائل نبوت و امامت نيز به آنها ضميمه شد چنانكه در الهيات شفاء ملاحظه مي‏شود و اگر بنا باشد كه همه اين مسائل به عنوان مسائل اصلي يك علم تلقي شود و بعضي از آنها به صورت تطفل و استطراد نباشد بايد موضوع اين علم را خيلي وسيع در نظر گرفت و شايد تعيين موضوع واحد براي چنين مسائل گوناگون كار آساني نباشد و به همين جهت تلاشهاي مختلفي براي تعيين موضوع و بيان اينكه همه اين محمولات از عوارض ذاتيه آن هستند انجام گرفته گر چه چندان موفقيت آميز نبوده است .
به هر حال امر داير است بين اينكه ساير مسائل نظري غير از طبيعيات و رياضيات به عنوان علم واحدي در نظر گرفته شود و با تكلف موضوع واحدي براي آنها منظور گردد يا معيار و ملاك همبستگي و وحدت آنها وحدت هدف و غايت قرار داده شود و يا اينكه هر دسته از مسائل كه موضوع مشخصي دارد علم خاصي تلقي گردد و از جمله مسائل كلي وجود تحت عنوان فلسفه اولي مورد بحث واقع شود چنانكه يكي از اصطلاحات خاص فلسفه هم همين است .
به نظر مي‏رسد كه اين وجه مناسبتر است و بنابر اين مسائل مختلفي را كه در فلسفه اسلامي تحت عنوان فلسفه و حكمت مطرح مي‏شود به صورت چند علم خاص تلقي مي‏كنيم (
[1]) و به ديگر سخن سلسله‏اي از علوم فلسفي خواهيم داشت كه همه آنها در روش تعقلي شريكند ولي فلسفه را بطور مطلق بر فلسفه اولي اطلاق خواهيم كرد و هدف اصلي اين كتاب هم تبيين مسائل آن است ولي چون اثبات آنها متوقف بر مسائل شناخت مي‏باشد نخست حث‏شناخت‏شناسي را مطرح مي‏كنيم سپس به بررسي مسائل هستي شناسي و متافيزيك مي‏پردازيم
تعريف فلسفه
بنابر اين كه فلسفه را مساوي با فلسفه اولي يا متافيزيك و موضوع آن را موجود مطلق نه مطلق موجود بدانيم مي‏توانيم آن را به اين صورت تعريف كنيم علمي را كه از احوال موجود مطلق بحث مي‏كند يا علمي كه از احوال كلي وجود گفتگو مي‏كند يا مجموعه قضايا و مسائلي كه پيرامون موجود بما هو موجود مطرح مي‏شود. (
[2])
براي فلسفه ويژگيهايي ذكر شده كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1- روش اثبات مسائل آن روش تعقلي است بر خلاف علوم تجربي و علوم نقلي ولي اين روش در منطق خدا شناسي روان شناسي فلسفي و بعضي از علوم ديگر مانند فلسفه اخلاق و حتي در رياضيات نيز به كار گرفته مي‏شود بنابر اين نمي‏توان آنرا ويژه فلسفه اولي دانست .
2- فلسفه متكفل اثبات مبادي تصديقي ساير علوم است و اين يكي از وجوه نياز ساير علوم به فلسفه مي‏باشد و از اين روي بنام مادر علوم ناميده مي‏شود .
3- در فلسفه معيار باز شناسي امور حقيقي از امور وهمي و اعتباري به دست مي‏آيد و از اين روي گاهي هدف اصلي فلسفه شناختن امور حقيقي و تمييز آنها از وهميات و اعتباريات شمرده مي‏شود ولي بهتر آنست كه آنرا هدف شناخت‏شناسي بدانيم .
4- ويژگي مفاهيم فلسفي اين است كه از راه حس و تجربه به دست نمي‏آيد مانند مفاهيم علت و معلول واجب و ممكن مادي و مجرد اين مفاهيم اصطلاحا معقولات ثانيه فلسفي ناميده مي‏شوند و توضيح آنها در مبحث‏شناخت‏شناسي خواهد آمد .
با توجه به اين ويژگي مي‏توان دريافت كه چرا مسائل فلسفي تنها با روش تعقلي قابل اثبات است و چرا قوانين فلسفي از راه تعميم قوانين علوم تجربي به دست نمي‏آيد.
خلاصه
1- مسائل يك علم عبارت است از قضايايي كه موضوعات آنها تحت عنوان جامعي كل يا كلي مندرج مي‏شوند و موضوع علم عبارت است از همان عنوان جامع .
2- ممكن است‏يك عنوان موضوع علم عامي قرار گيرد و با اضافه كردن قيودي به آن موضوعات علوم خاصي در قلمرو آن علم عام پديد آيد و از جمله اين قيود قيد اطلاق است مثلا مطلق جسم موضوع علم عام طبيعي و جسم مطلق موضوع سماع طبيعي و جسمهاي مقيد موضوعات ساير علوم خاص طبيعي را تشكيل مي‏دهند .
3- پيش از ورود در مباحث هر علمي لازم است موضوع آن علم شناخته شود و وجود آن اثبات گردد اگر بديهي نباشد و همچنين لازم است اصولي كه اثبات مسائل آن علم متوقف بر آنها است‏شناخته شوند و اين همه را مبادي تصوري و تصديقي علم مي‏نامند .
4- كلي‏ترين مبادي علوم در فلسفه اولي مورد بحث قرار مي‏گيرند .
5- موضوع فلسفه به عنوان علم عامي كه شامل همه علوم حقيقي مي‏شود مطلق موجود است ولي موضوع فلسفه به معناي اخص متافيزيك موجود مطلق است و مسائل آن قضايايي هستند كه اختصاص به نوع خاصي از موجودات ندارند .
6- فلسفه به معناي اخص عبارت است از علمي كه از احوال كلي وجود و به عبارت ديگر از احوال موجود بما هو موجود بحث مي‏كند .
7- مفاهيم فلسفه از قبيل معقولات ثانيه فلسفي هستند كه از راه حس و تجربه حسي به دست نمي‏آيند و از اين روي مسائل آن با روش تجربي قابل اثبات نيستند و نمي‏توان قوانين فلسفي را از تعميم قوانين علوم تجربي به دست آورد .
8- در فلسفه معيار بازشناسي حقايق از وهميات و اعتباريات به دست مي‏آيد.


[1] . اين مطلب را مي‏توان از بعضي از سخنان صدر المتالهين بخصوص در اوائل سفر سوم الهيات بالمعني الاخص و سفر چهارم علم النفس از اسفار استظهار كرد.
[2] . انتخاب واژه موجود به جاي وجود اين مزيت را دارد كه با قول كساني كه قائل به اصالت ماهيت هستند هم كاملا سازگار است و پيش از آنكه اصالت وجود اثبات شود مناسبتر اين است كه موضوع فلسفه چيزي قرار داده شود كه با هر دو قول بسازد.

 

 

ضرورت فلسفه

شامل: انسان عصر، مكتبهاى اجتماعى، راز انسانيت، جواب چند شبهه .
انسان عصر
خورشيد تازه سر از بستر آبهاى سبز دريا برداشته و اشعه زرفام خود را بر چهره‏هاى خواب آلوده سرنشينان كشتى تابانده است‏سرنشينانى كه به تازگى از خواب دوشين بيدار شده‏اند و با خيال راحت و بى‏خبر از همه جا به خوردن و آشاميدن و انواع سرگرميها پرداخته‏اند و كشتى همچنان در اقيانوس كران ناپيدا پيش مى‏رود .
در اين ميان يك نفر كه هشيارتر بنظر مى‏رسد اندكى به فكر فرو مى‏رود و آنگاه رو به همنشينان كرده مى‏پرسد ما به كجا مى‏رويم ديگرى كه گويى از خواب پريده است‏حيرت زده همين سؤال را از ديگران مى‏كند و ... بعضى آن چنان سرمست‏شادى و سرگرمى هستند كه وقعى به آن نمى‏نهند و بدون اينكه به پاسخ آن بينديشند به كار خود ادامه مى‏دهند ولى اين سؤال اندك اندك گسترش مى‏يابد و به ملوانان و ناخدا هم مى‏رسد آنها هم بدون اينكه پاسخى داشته باشند سؤال را تكرار مى‏كنند و سرانجام علامت‏سؤالى بر فضاى كشتى نقش مى‏بندد و دلهره عجيب و پريشانى فراگيرى پديد مى‏آيد .
آيا اين صحنه تخيلى داستان مردم جهان نيست كه بر سفينه عظيم زمين سوارند و در حالى كه در فضاى كيهانى بدور خود مى‏چرخند اقيانوس بى‏كران زمان را درمى‏نوردند و آيا مثل ايشان مثل چارپايان سر در آخور نيست چنانكه قرآن كريم مى‏فرمايد (يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام) (
[1]) بسان چارپايان بهره مى‏گيرند و مى‏خورند و نيز مى‏فرمايد (لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون) ([2]) دلهايى دارند كه با آنها حقايق را در نمى‏يابند و چشمهايى دارند كه با آنها نمى‏بينند و گوشهايى دارند كه با آنها نمى‏شنوند ايشان مانند چارپايان بلكه گمراهتر از آنانند ايشان همان غافلانند .
آرى! اين داستان انسان عصر ما است كه همراه با پيشرفت‏شگرف تكنولوژى دچار حيرت و سردرگمى شده و نمى‏داند از كجا آمده و به كجا مى‏رود و به كدام سوى بايد رو كند و از كدام راه بايد برود و اين چنين است كه در عصر فضا مكاتب پوچ گرايى و نهيليسم و هيپيسم ظهور مى‏كند و چونان سرطان به جان فكر و روح انسان متمدن مى‏افتد و به مانند موريانه پايه‏هاى كاخ انسانيت را مى‏خورد و سست مى‏كند .
اما اين سؤالات از سوى آگاهان مطرح شده و نيمه هشياران را به خود آورده و انديشمندان را براى يافتن پاسخ به انديشيدن واداشته است گروهى كه آمادگى لازم براى درست انديشيدن را دارند به پاسخهاى صحيح و روشنگر و جهت دهنده‏اى دست مى‏يابند و مقصد حقيقى را مى‏شناسند و با شوق به پيمودن راه مستقيم مى‏پردازند ولى كسانى هم در اثر نارسايى فكر و عوامل روانى چنين مى‏پندارند كه اين كاروان را نه آغازى است و نه انجامى و همواره كشتيهايى در پهنه اقيانوس پديد مى‏آيند و به وسيله امواج خروشان و بى‏هدف به اين سوى و آن سوى كشانده مى‏شوند و پيش از آنكه به ساحل امن و آسوده‏اى برسند در دل دريا غرق مى‏گردند (و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا الا الدهر) (
[3]) گفتند كه جز اين زندگى دنيا حياتى نيست مى‏ميريم و زنده مى‏شويم و كسى جز روزگار ما را نابود نمى‏سازد .
به هر حال اين پرسشها خواه ناخواه براى انسان آگاه مطرح است كه آغاز كدام است و انجام كدام و راه راست به سوى مقصد كدام .
و بديهى است كه دانشهاى طبيعى و رياضى پاسخى براى آنها ندارند پس چه بايد كرد و پاسخ درست اين سؤالات را از چه راهى بايد به دست آورد .
راه يافتن پاسخ اين پرسشها معلوم است‏ يعنى هر يك از اين سؤالات اساسى سه گانه مربوط به شاخه‏اى از فلسفه است كه بايد با روش تعقلى مورد بررسى قرار گيرد و همه آنها نيازمند به متافيزيك و فلسفه اولى است پس بايد از شناخت‏شناسى و هستى شناسى آغاز كنيم و سپس به ساير علوم فلسفى بپردازيم تا پاسخهاى صحيح اين سؤالات و مانند آنها را بيابيم.
مكتبهاى اجتماعى
سرگردانى و حيرتى كه دامنگير انسان عصر فضا شده در مسائل فردى و شخصى محدود و محصور نگشته و مسائل اجتماعى را نيز در بر گرفته و در مكتبها و سيستمهاى سياسى اقتصادى مختلفى متبلور شده است و با اينكه اين نظامهاى دست بافت بشر بارها امتحان نارسايى و ناشايستگى خود را داده‏اند هنوز هم جوامع سرگردان بشرى دست از آنها برنداشته‏اند و كسانى هم كه از آنها سرخورده شده‏اند در همان مسيرهاى انحرافى گام برمى‏دارند و به دنبال دست بافتهاى جديدى از همان قماشها مى‏گردند و هر بار كه ايسم تازه‏اى در صحنه ايدئولوژيها ظاهر مى‏شود گروهى گمراه را به سوى خود جذب مى‏كند و جنجال و غوغائى به راه مى‏اندازد و طولى نمى‏كشد كه ناكام و شكست‏خورده سقوط مى‏نمايد تا چه وقت با نام و رنگ و بوى ديگرى ظاهر شود و عده‏اى ديگر را بفريبد .
گويى اين گمراهان نگون بخت‏سوگند ياد كرده‏اند كه هرگز به نداى حق گوش فرا ندهند و سخن رهبران الهى را نشنوند و بر ايشان همى خرده گيرند كه چرا دست‏شما از زر و سيم و زرق و برق جهان تهى است و اگر راست مى‏گوييد چرا كاخهاى سفيد و سرخ جهان در اختيار شما نيست .
آرى، اينان دنباله رو كسانى هستند كه قرآن كريم داستانهايشان را پى در پى در گوش جهانيان فرو خوانده و همگان را به عبرت گرفتن از سرنوشت‏شوم آنان دعوت كرده است اما گوش شنوا كجا است .
بارى از باب دعوت با شيوه حكمت مى‏بايست گفت نظامهاى اجتماعى مى‏بايستى بر اساس آگاهى از ساخت فطرى انسان و همه ابعاد وجودى وى و با توجه به هدف آفرينش و شناخت عواملى كه او را در رسيدن به هدف نهائى كمك مى‏كند تنظيم شود و يافتن چنين فرمول پيچيده‏اى در توان مغزهاى انسانهاى عادى نيست و آنچه از انديشه ما مى‏توان انتظار داشت ‏شناختن مسائل بنيادى و شالوده‏هاى كلى اين نظامها است كه مى‏بايست هر چه محكمتر و استوارتر پى‏ريزى گردد يعنى شناخت آفريننده جهان و انسان و شناخت هدف‏دارى زندگى بشر و شناخت راهى كه آفريننده حكيم براى سير و حركت به سوى هدف نهائى فراروى بشر گشوده است آنگاه نوبت دل به او سپردن است و سر در راه آوردن و از راهنماييهاى الهى پيروى كردن و گام استوار برداشتن و بدون هيچ ترديد و تزلزلى راه پيمودن و شتاب گرفتن .
اما اگر كسانى از نعمت‏خدادادى عقل بهره نگرفتند و به آغاز و انجام هستى نينديشيدند و مسائل بنيادى زندگى را حل نكردند و به دلخواه خود راهى برگزيدند و نظامى پديد آوردند و نيروهاى خود و ديگران را بر سر آن گذاشتند چنين كسانى بايد به پى‏آمدهاى خودخواهيها و نابخرديها و هوى‏پرستيها و كژانديشيها و كجرويهاى خودشان هم ملتزم شوند و سرانجام نبايد كسى را بر ناكاميها و بدبختيهاى جاودانه‏شان سرزنش كنند .
آرى! يافتن ايدئولوژى صحيح در گرو داشتن جهان بينى صحيح است و تا پايه‏هاى جهان بينى استوار نگردد و مسائل بنيادى آن به صورت درست‏حل نشود و وسوسه‏هاى مخالف دفع نگردد نمى‏توان به يافتن ايدئولوژى مطلوب و كارساز و راهگشايى اميد بست و تا هستها را نشناسيم نمى‏توانيم بايدها را بشناسيم .
و مسائل بنيادى جهان بينى همان پرسشهاى سه‏گانه‏ايست كه وجدان بيدار و فطرت آگاه انسان پاسخهاى قطعى و قانع كننده‏اى براى آنها مى‏جويد و بى‏جهت نيست كه دانشمندان اسلامى آنها را اصول دين ناميده‏اند خدا شناسى در پاسخ آغاز كدام است معاد شناسى در پاسخ انجام كدام است و وحى و نبوت شناسى در پاسخ راه كدام است و راهنما كيست .
و ناگفته پيدا است كه حل صحيح و قطعى آنها مرهون انديشه‏هاى عقلى و فلسفى است و بدين ترتيب از راه ديگرى به اهميت و ضرورت مسائل فلسفى و پيشاپيش آنها شناخت‏شناسى و هستى شناسى پى مى‏بريم.
راز انسانيت
راه سومى براى شناختن اهميت و ضرورت فلسفه وجود دارد كه مى‏تواند انسانهاى والا همت و تعالى‏جو را برانگيزاند و آن اين است كه اساسا انسانيت‏حقيقى انسان در گرو دستاوردهاى فلسفه است و بيانش اين است همه حيوانات با اين ويژگى شناخته مى‏شوند كه افعال خود را با شعور و اراده برخاسته از غرايز انجام مى‏دهند و موجودى كه هيچ نحو شعورى ندارد از صف حيوانات خارج است در ميان حيوانات نوع ممتازى وجود دارد كه نه درك او منحصر به درك حسى است و نه اراده وى تابع غرايز طبيعى بلكه نيروى درك كننده ديگرى به نام عقل دارد كه اراده‏اش در پرتو راهنمايى آن شكل مى‏گيرد و به ديگر سخن امتياز انسان به نوع بينش و گرايش اوست پس اگر فردى تنها به ادراكات حسى قناعت ورزد و نيروى عقل خود را درست بكار نگيرد و انگيزه حركات و سكناتش هم همان غرايز حيوانى باشد در واقع حيوانى بيش نيست بلكه به تعبير قرآن كريم از چهارپايان هم گمراهتر است .
بنا بر اين انسان حقيقى كسى است كه عقل خود را در راه مهمترين مسائل سرنوشت‏ساز به كار گيرد و بر اساس آنها راه كلى زيستن را بشناسد و سپس با جديت به پيمودن آن بپردازد و از بيانات گذشته معلوم شد كه ريشه‏اى‏ترين مسائلى كه براى هر انسان آگاه مطرح است و در سرنوشت فردى و اجتماعى بشر نقش حياتى را ايفاء مى‏نمايد همان مسائل بنيادى جهان بينى است مسائلى كه حل قطعى و نهائى آنها مرهون تلاشهاى فلسفى است .
حاصل آنكه بدون بهره‏گيرى از دستاوردهاى فلسفه نه سعادت فردى ميسر است و نه سعادت اجتماعى و نه رسيدن به كمال حقيقى انسانى .


[1] . سوره محمد آيه 12.
[2] . سوره اعراف آيه 179.
[3] . سوره جاثيه آيه 24.

 

جواب چند شبهه
در برابر اين بيانات ممكن است‏شبهاتى مطرح شود كه به ذكر مهمترين آنها و جواب هر يك مى‏پردازيم:
ش 1. اين بيانات هنگامى مى‏تواند ضرورت فلسفه را اثبات كند كه جهان بينى را منحصر به جهان بينى فلسفى و راه شناختن مسائل بنيادى آن را منحصر در فلسفه بدانيم در صورتى كه جهان بينى‏هاى ديگرى هم وجود دارد مانند جهان بينى علمى جهان بينى دينى و جهان بينى عرفانى .
ج 1. چنانكه بارها توضيح داده‏ايم حل اينگونه مسائل در توان علوم تجربى نيست و بنا بر اين جهان بينى علمى به معناى صحيح واقعيتى ندارد و اما جهان بينى دينى در صورتى كارساز خواهد بود كه ما دين حق را شناخته باشيم ولى اين شناخت متوقف بر شناختن پيامبر و فرستنده او يعنى خداى متعال است و روشن است كه به استناد محتواى وحى نمى‏توان فرستنده و گيرنده آنرا اثبات كرد و مثلا نمى‏توان گفت چون قرآن مى‏گويد خدا هست پس وجود او ثابت مى‏شود و اما جهان بينى عرفانى چنانكه در رابطه فلسفه و عرفان اشاره شد متوقف بر شناخت قبلى خداى متعال و شناخت راه صحيح سير و سلوك است كه مى‏بايست بر اساس اصول فلسفى اثبات شود پس همه راهها در نهايت به فلسفه منتهى مى‏شود. (
[1])
ش 2. تلاش براى حل مسائل جهان بينى و فلسفه در صورتى شايسته است كه شخص به نتيجه تلاش خود اميدوار باشد ولى با توجه به عمق و گستردگى اين مسائل چندان اميدى به موفقيت نمى‏توان داشت بنا بر اين بهتر است بجاى صرف عمر در راهى كه پايان آن معلوم نيست به بررسى مسائلى بپردازيم كه اميد بيشترى به حل آنها داريم .
ج 2. اولا اميد به حل اين مسائل به هيچ وجه كمتر از اميد به نتايج تلاشهاى علمى دانشمندان در كشف اسرار علمى و تسخير نيروهاى طبيعت نيست و ثانيا ارزش احتمال تنها تابع يك عامل يعنى مقدار احتمال نيست بلكه عامل ديگرى را نيز بايد منظور داشت و آن مقدار محتمل است و حاصل ضرب اين دو عامل است كه ارزش احتمال را تعيين مى‏كند و با توجه به اينكه محتمل در اينجا سعادت بى نهايت انسان در جهان ابدى است مقدار احتمال هر قدر هم ضعيف باشد باز هم ارزش احتمال بيشتر از ارزش احتمال موفقيت در هر راهى است كه نتيجه آن محدود و متناهى باشد .
ش 3. چگونه مى‏توان به ارزش فلسفه مطمئن بود در حالى كه دانشمندان زيادى با آن مخالفت كرده‏اند و حتى رواياتى نيز در مذمت آن نقل شده است .
ج 3. مخالفت با فلسفه از طرف اشخاص مختلف و با انگيزه‏هاى متفاوتى انجام گرفته است ولى مخالفت دانشمندان آگاه و بى غرض مسلمان در واقع به معناى مخالفت با مجموعه انديشه‏هاى فلسفى رايجى بوده كه بعضى از آنها دست كم به نظر ايشان با مبانى اسلامى موافق نبوده است و اگر روايت معتبرى هم در نكوهش از فلسفه رسيده بود قابل حمل بر اين معنى بود اما منظور ما از تلاش فلسفى عبارت است از بكار گرفتن عقل در راه حل مسائلى كه تنها با روش تعقلى قابل حل است و ضرورت اين كار مورد تاكيد آيات محكمه قرآن كريم و روايات شريفه مى‏باشد چنانكه نمونه‏هاى فراوانى از اين تلاش در روايات و حتى در متن قرآن كريم ملاحظه مى‏شود مانند استدلالهايى كه در باب توحيد و معاد در كتاب و سنت‏شده است .
ش 4. اگر مسائل جهان بينى با روش تعقلى و فلسفى در كتاب و سنت بررسى شده ديگر چه نيازى هست كه ما به كتب فلسفى و مباحث مطرح شده در آنها بپردازيم مباحثى كه غالبا از يونانيان اقتباس شده است .
ج 4. اولا طرح مباحث فلسفى در كتاب و سنت ماهيت فلسفى آنها را تغيير نمى‏دهد ثانيا استخراج اين دسته از مسائل و تنظيم آنها در شكل يك علم هيچ مانعى ندارد چنانكه در مورد فقه و اصول و ساير علوم اسلامى انجام گرفته است و سابقه اين مباحث در كتب يونانيان و حتى اقتباس از آنها از ارج اين مسائل نمى‏كاهد چنانكه حساب و طب و هيئت نيز چنين است ثالثا در كتاب و سنت تنها شبهاتى مورد بررسى قرار گرفته كه در آن عصر شايع بوده است و اين مقدار براى پاسخگوئى به شبهاتى كه نوبنو از سوى مكتبهاى الحادى القاء مى‏شود كافى نيست بلكه مى‏بايست طبق تاكيدات قرآن كريم و سخنان پيشوايان دينى تلاشهاى عقلانى گسترش يابد تا آمادگى كافى براى دفاع از عقايد حقه و پاسخگوئى به هر گونه شبهه‏اى در باره آنها حاصل شود .
ش 5. بهترين دليل بر نقص فلسفه اختلافاتى است كه در ميان خود فلاسفه وجود دارد و توجه به آنها موجب سلب اطمينان از صحت روش ايشان مى‏شود .
ج 5. اختلاف در مسائل نظرى هر علمى امرى اجتناب ناپذير است چنانكه فقهاء نيز در مسائل فقهى اختلافاتى دارند در صورتى كه اينگونه اختلافات دليل بطلان علم فقه و روش ويژه آن نمى‏شود چنانكه اختلاف دو نفر رياضى‏دان هم در باره يك مساله رياضى دليل بطلان رياضيات نيست و توجه به اين اختلافات بايد انگيزه نيرومندى براى انديشمندان متعهد باشد كه بر تلاش و كوشش و استقامت و پشتكار خود بيفزايند تا به نتايج مطمئن‏ترى دست‏يابند .
ش 6. كسانى ديده شده‏اند كه در علوم فلسفى تحقيقات قابل تحسينى داشته‏اند ولى هم در مسائل شخصى و اخلاقى داراى نقطه ضعفهايى بوده‏اند و هم در مسائل اجتماعى و سياسى پس چگونه مى‏توان فلسفه را كليد سعادت فردى و اجتماعى دانست .
ج 6. تاكيد بر اهميت و ضرورت فلسفه به اين معنى نيست كه اين علم علت تامه و شرط كافى براى داشتن ايدئولوژى صحيح و رفتار عملى بر طبق آن است بلكه به اين معنى است كه شرط لازم براى دستيابى به ايدئولوژى مطلوب مى‏باشد يعنى پيمودن راه راست متوقف بر شناختن آن است و شناخت راه مستقيم متوقف بر داشتن جهان بينى صحيح و حل مسائل فلسفى آن و اگر كسى گام اول را درست برداشت ولى در گام دوم ايستاد يا منحرف شد دليل آن نيست كه در گام اول هم منحرف بوده است بلكه بايد علت توقف يا انحراف او را در گام دوم، پى‏جويى كرد.
خلاصه
1 انسان عصر فضا على رغم پيشرفت‏شگرف در زمينه‏هاى تجربى و صنعتى در حل مسائل بنيادى جهان بينى كه شالوده زندگى انسانى را تشكيل مى‏دهند ناتوان است و بعضى مانند چهارپايان سر در آخور تنها به ارضاء غرايز حيوانى پرداخته‏اند و اصلا توجهى به اين مسائل ندارند و بعضى ديگر در حل آنها وامانده‏اند و پوچ‏گرا شده‏اند .
2 مكتبهاى متناقض سياسى اجتماعى و نظامهاى اقتصادى سرمايه‏دارى و سوسياليسم نيز نمونه‏هايى از سرگردانى انسان در حل مسائل اجتماعى است كه به نوبه خود از فقدان بينش صحيح در مسائل فلسفى نشات مى‏گيرد .
3 انسان واقعى كسى است كه نخست عقل خود را در راه شناخت هستى و حل مسائل بنيادى جهان بينى بكار گيرد و بفهمد كيست و از كجا و در كجا و به سوى كجا است و آنگاه بر اساس شناخت اين هستها به شناختن راه صحيح براى رسيدن به هدف نهائى يعنى شناختن بايدها بپردازد و سپس با جديت آن راه را بپيمايد .
4 همه اين مطالب ضرورت تلاش عقلانى براى حل مسائل بنيادى جهان بينى اصول دين را ثابت مى‏كند و در يك جمله سعادت فردى و اجتماعى و رسيدن به كمال انسانى مرهون دستاوردهاى فلسفه است .
5 مسائل جهان بينى از سنخ مسائل فلسفى است بنا بر اين جهان بينى علمى سرابى بيش نيست و جهان بينى‏هاى دينى و عرفانى هم نيازمند به فلسفه هستند .
6 اميد موفقيت در حل مسائل فلسفى به هيچ وجه كمتر از اميد به كشف اسرار طبيعت نيست علاوه بر اينكه چون نتيجه آن ارزش نامحدود دارد هر قدر احتمال رسيدن به آن ضعيف باشد باز هم ارزشمندتر از احتمال موفقيت در هر كارى است كه نتيجه محدودى داشته باشد .
7 مخالفت بعضى از دانشمندان آگاه و بى غرض مسلمان با فلسفه در حقيقت به معناى مخالفت با مجموعه آراء فلسفى رايجى بوده كه بعضى از آنها با مبانى اسلامى موافق نبوده است .
8 طرح بعضى از مسائل فلسفى در كتاب و سنت ماهيت فلسفى آنها را تغيير نمى‏دهد و ما را بى‏نياز از تلاشهاى فلسفى براى دفع همه شبهات الحادى نمى‏سازد .
9 اختلاف در مسائل فلسفى مانند هر علم ديگر امرى اجتناب ناپذير است و نمى‏توان آنرا دليلى بر بطلان روش فلسفى و تعقلى قلمداد كرد بلكه بايد با توجه به آن بر تلاش و كوشش براى دستيابى به نتايج مطمئن‏تر افزود .
10 ضرورت فلسفه به معناى تامين همه شرايط لازم براى سعادت فردى و اجتماعى نيست بلكه به معناى تحصيل شرط لازم و اساسى آن است.

موقعيت فلسفه

شامل: ماهيت مسائل فلسفه، مبادى فلسفه، هدف فلسفه.
ماهيت مسائل فلسفى
علم فلسفه از احوال كلى وجود بحث مى‏كند ولى اين مقدار كافى نيست كه به ماهيت مسائل فلسفى پى ببريم البته شناخت دقيق اين مسائل هنگامى حاصل مى‏شود كه عملا به بررسى تفصيلى آنها بپردازيم و طبعا هر چه بيشتر در اعماق آنها غور كنيم و احاطه بيشترى پيدا نماييم حقيقت آنها را بهتر در خواهيم يافت ولى قبل از شروع هم اگر بتوانيم دورنماى روشنترى از آنها داشته باشيم بهتر مى‏توانيم فوايد فلسفه را درك كرده با بصيرت و بينش بيشتر و با شوق و علاقه افزونترى به آموختن آن اقدام كنيم .
براى اين منظور نخست با ذكر نمونه‏اى از مسائل ديگر علوم فلسفى شروع كرده به تفاوت آنها با مسايل ساير علوم اشاره مى‏كنيم آنگاه به بيان ماهيت فلسفه نخستين و ويژگيهاى مسائل آن مى‏پردازيم .
براى هر انسانى اين سؤال اساسى و حياتى مطرح است كه آيا زندگى او با مرگ پايان مى‏يابد و بعد از آن جز اجزاء متلاشى شده بدنش چيزى باقى نمى‏ماند يا پس از مرگ هم حياتى خواهد داشت .
روشن است كه پاسخ اين سؤال از عهده هيچيك از علوم تجربى مانند فيزيك شيمى زمين شناسى گياه شناسى زيست‏شناسى و مانند آنها برنمى‏آيد چنانكه محاسبات رياضى و معادلات جبرى هم پاسخى براى اين سؤال ندارند پس علم ديگرى لازم است كه با روش ويژه خود به بررسى اين مساله و مانند آن بپردازد و روشن كند كه آيا انسان همين بدن مادى است‏يا حقيقت نامحسوس ديگرى به نام روح دارد و به فرض وجود روح آيا پس از مرگ قابل بقاء است‏يا نه .
بديهى است بررسى اينگونه مسائل با روش علوم تجربى ميسر نيست بلكه بايد براى حل آنها از روش تعقلى بهره‏گيرى شود و طبعا علم ديگرى مى‏بايد كه چنين مسائل غير تجربى را مورد بررسى قرار دهد و آن علم النفس يا روانشناسى فلسفى است .
همچنين مسائل ديگرى از قبيل اراده و اختيار كه اساس مسئوليت انسان را تشكيل مى‏دهد بايد در اين علم اثبات شود .
وجود چنين علمى و ارزش راه حلهايى كه ارائه مى‏دهد در گرو اثبات وجود عقل و ارزش شناختهاى عقلانى است پس بايد علم ديگرى نيز باشد كه به بررسى انواع شناخت و ارزيابى آنها بپردازد تا معلوم شود كه ادراكات عقلى چيست و چه ارزشى را مى‏تواند داشته باشد و چه مسائلى را مى‏تواند حل كند و آن نيز يكى ديگر از علوم فلسفى است كه شناخت‏شناسى ناميده مى‏شود .
در زمينه علوم عملى مانند اخلاق و سياست هم مسائل اساسى و مهمى وجود دارد كه حل آنها از عهده علوم تجربى برنمى‏آيد و از جمله آنها شناختن حقيقت‏خير و شر و خوب و بد اخلاقى و ملاك تعيين و تمييز افعال شايسته و ناشايسته است بررسى اينگونه مسائل هم نيازمند به علم يا علوم فلسفى خاصى است كه آنها هم به نوبه خود نيازمند به شناخت‏شناسى خواهند بود .
با دقت بيشتر معلوم مى‏شود كه اين مسائل با يكديگر ارتباط دارند و مجموعا با مسائل خدا شناسى بستگى پيدا مى‏كنند خدايى كه روح و بدن انسان و همه موجودات جهان را آفريده است‏خدايى كه جهان را با نظم خاصى اداره مى‏كند خدايى كه انسان را مى‏مى‏راند و بار ديگر براى پاداش و كيفر زنده مى‏سازد پاداش و كيفرى كه به كارهاى خوب و بد تعلق مى‏گيرد كارهاى خوب و بدى كه با اراده و اختيار انجام گرفته باشد و ... .
شناخت‏خداى متعال و صفات و افعال او سلسله مسائلى را تشكيل مى‏دهد كه در علم خدا شناسى الهيات بالمعنى الاخص مورد بررسى قرار مى‏گيرد .
اما همه اين مسائل مبتنى بر يك سلسله مسائل كلى‏تر و عمومى‏ترى است كه قلمرو آنها امور حسى و مادى را نيز در برمى‏گيرد از اين قبيل: موجودات در پيدايش و بقاء خودشان نيازمند به يكديگرند و ميان آنها رابطه فعل و انفعال تاثير و تاثر و عليت و معلوليت برقرار است همه موجوداتى كه در تيررس حس و تجربه انسان قرار دارند زوال پذيرند ولى بايد موجود ديگرى باشد كه امكان زوال نداشته باشد و بلكه به هيچ وجه عدم و نقص راهى به سوى او نيابد دايره هستى منحصر به موجودات مادى و محسوس و همچنين منحصر به موجودات متغير و متحول و متحرك نيست بلكه انواع ديگرى از موجودات هستند كه اين ويژگيها را ندارند و نيازى به زمان و مكان هم نخواهند داشت .
بحث درباره اينكه آيا لازمه هستى تغير و تحول و زوال‏پذيرى و وابستگى است ‏يا نه و به ديگر سخن آيا موجود ثابت و زوال ناپذير و مستقل و ناوابسته هم داريم يا نه بحثى است كه پاسخ مثبت آن به تقسيم موجود به مادى و مجرد ثابت و متغير واجب الوجود و ممكن الوجود و ... مى‏انجامد و تا اينگونه مسائل حل نشود و مثلا وجود واجب و مجردات ثابت نشود علوم خدا شناسى و روانشناسى فلسفى و مانند آنها پايه و اساسى نخواهند داشت و نه تنها اثبات اين مسائل محتاج به استدلالات عقلى است بلكه اگر كسى بخواهد آنها را ابطال كند نيز ناگزير است كه روش تعقلى را به كار گيرد زيرا همانگونه كه حس و تجربه به خودى خود توان اثبات اين امور را ندارد توان نفى و ابطال آنها را هم نخواهد داشت .
بدين ترتيب روشن شد كه براى انسان يك سلسله مسائل مهم و اصولى مطرح است كه هيچيك از علوم خاص حتى علوم خاص فلسفى پاسخگوى آنها نيستند و بايد علم ديگرى براى بررسى آنها وجود داشته باشد و آن همان متافيزيك يا علم كلى يا فلسفه نخستين است كه موضوع آن اختصاصى به هيچيك از انواع موجودات و ماهيات متعين و مشخص ندارد و ناچار بايد موضوع آن را كلى‏ترين مفاهيمى قرار داد كه قابل صدق بر همه امور حقيقى و عينى باشد و آن عنوان موجود است البته نه موجود از آن جهت كه مثلا مادى است و نه از آن جهت كه مجرد است بلكه از آن جهت كه موجود است‏يعنى موجود مطلق يا موجود بما هو موجود و چنين علمى جا دارد كه مادر علوم ناميده شود .
مبادى فلسفه
پيش از پرداختن به حل مسائل هر علمى بايد مبادى آن علم مورد شناسايى قرار گيرند اينك سؤالى مطرح مى‏شود كه مبادى فلسفه چيست و در چه علمى بايد تبيين شود .
پاسخ اين است كه شناخت مبادى تصورى علوم يعنى شناخت مفهوم و ماهيت موضوع علم و مفاهيم موضوعات مسائل آن معمولا در خود علم حاصل مى‏شود به اين صورت كه تعريف موضوع را در مقدمه كتاب و تعريف موضوعات جزئى مسائل را در مقدمه هر مبحثى بيان مى‏كنند اما موضوع فلسفه موجود و مفهوم آن بديهى و بى نياز از تعريف است و از اين روى فلسفه نيازى به اين مبدا تصورى ندارد و اما موضوعات مسائل آن مانند ساير علوم در صدر هر مبحثى تعريف مى‏شود .
و اما مبادى تصديقى علوم بر دو قسم است‏يكى تصديق به وجود موضوع و ديگرى اصولى كه براى اثبات و تبيين مسائل علم از آنها استفاده مى‏شود اما وجود موضوع فلسفه احتياج به اثبات ندارد زيرا اصل هستى بديهى است و براى هيچ عاقلى قابل انكار نيست دست كم هر كسى به وجود خودش آگاه است و همين قدر كافى است كه بداند مفهوم موجود مصداقى دارد آنگاه درباره ساير مصاديق به بحث و تحقيق بپردازد و بدين ترتيب مسئله‏اى براى فلسفه پديد مى‏آيد كه سوفيستها و شكاكان و ايدآليستها از يك سو و ديگر فلاسفه از سوى ديگر در آن اختلاف دارند .
و اما قسم دوم از مبادى تصديقى يعنى اصولى كه مبناى اثبات مسائل قرار مى‏گيرند نيز به دو دسته تقسيم مى‏شوند يكى اصول نظرى غير بديهى كه بايد در علوم ديگرى اثبات گردد و به نام اصول موضوعه ناميده مى‏شود و چنانكه قبلا اشاره شد كلى‏ترين اصول موضوعه در فلسفه اولى اثبات مى‏گردد يعنى پاره‏اى از مسائل فلسفه اصول موضوعه ساير علوم را اثبات مى‏كنند و خود فلسفه اولى اساسا نيازى به چنين اصول موضوعه‏اى ندارد هر چند ممكن است در ديگر علوم فلسفى مانند خدا شناسى و روانشناسى فلسفى و فلسفه اخلاق از اصولى استفاده شود كه در فلسفه نخستين يا ديگر علوم فلسفى و يا حتى در علوم تجربى ثابت‏شده باشد .
دسته دوم از اصول قضاياى بديهى و بى نياز از اثبات و تبيين است مانند قضيه محال بودن تناقض و مسائل فلسفه اولى فقط نياز به چنين اصولى دارند ولى اين اصول احتياجى به اثبات ندارند تا در علم ديگرى اثبات شوند بنابر اين فلسفه نخستين احتياجى به هيچ علمى ندارد خواه علم تعقلى باشد يا تجربى يا نقلى و اين يكى از ويژگيهاى مهم اين علم مى‏باشد البته بايد علم منطق و همچنين شناخت‏شناسى را استثناء كرد نظر به اينكه استدلال براى اثبات مسائل فلسفى بر اساس اصول منطقى انجام مى‏گيرد و نيز مبتنى بر اين اصل است كه حقايق فلسفى قابل شناخت عقلانى مى‏باشد يعنى وجود عقل و توان آن بر حل مسائل فلسفى مفروغ عنه است ولى مى‏توان گفت آنچه مورد نياز اساسى فلسفه است همان اصول بديهى منطق و شناخت‏شناسى است كه در واقع نمى‏توان آنها را مسائل و محتاج به اثبات بشمار آورد و بياناتى كه درباره آنها مى‏شود در حقيقت بيانات تنبيهى است توضيح بيشتر اين مطلب در درس يازدهم خواهد آمد .
هدف فلسفه
هدف نزديك و غايت قريب و بى واسطه هر علمى آگاهى انسان از مسائلى است كه در آن علم مطرح مى‏شود و سيراب كردن عطشى است كه بشر بالفطره نسبت به فهميدن و دانستن حقايق دارد زيرا يكى از غرايز اصيل انسان غريزه حقيقت جويى يا حس كنجكاوى سيرى ناپذير و مرز ناشناس است و ارضاء اين غريزه يكى از نيازهاى روانى وى را بر طرف مى‏كند هر چند اين غريزه در همه افراد بطور يكسان بيدار و فعال نيست ولى در هيچ فردى هم كاملا خفته و بى اثر نمى‏باشد .

ولى معمولا هر علمى فوايد و نتايجى دارد كه مع الواسطه بر آن مترتب مى‏شود و به نحوى در زندگى مادى و معنوى و ارضاء ساير خواستهاى طبيعى و فطرى انسان اثر مى‏گذارد مثلا علوم طبيعى زمينه را براى بهره‏بردارى بيشتر از طبيعت و بهزيستى مادى فراهم مى‏كنند و با يك واسطه با زندگى طبيعى و حيوانى انسان مربوط مى‏شوند و علوم رياضى با دو واسطه ما را به اين هدف مى‏رسانند هر چند ممكن است بنحو ديگرى در زندگى معنوى و بعد انسانى بشر هم اثر بگذارند و آن هنگامى است كه با شناختهاى فلسفى و الهى و توجهات قلبى و عرفانى توام شوند و پديده‏هاى طبيعت را به صورت آثار قدرت و عظمت و حكمت و رحمت الهى ارائه دهند .
رابطه علوم فلسفى با بعد معنوى و انسانى بشر نزديكتر از رابطه علوم طبيعى است و چنانكه اشاره كرديم علوم طبيعى هم به كمك علوم فلسفى با بعد معنوى انسان ارتباط مى‏يابند اين رابطه بيش از همه در خدا شناسى و سپس در روانشناسى فلسفى و فلسفه اخلاق تجلى مى‏كند زيرا فلسفه الهى است كه ما را با خداى متعال آشنا مى‏كند و ما را از صفات جمال و جلال وى آگاه مى‏سازد و زمينه ارتباط ما را با منبع علم و قدرت و جمال بى‏نهايت فراهم مى‏نمايد و علم النفس فلسفى است كه شناخت روح و صفات و ويژگيهاى آنرا ميسر مى‏كند و ما را از جوهر انسانيت آگاه مى‏سازد و بينش ما را نسبت به حقيقت‏خودمان وسعت مى‏بخشد و به فراسوى طبيعت و ماوراى مرزهاى محدود زمان و مكان رهنمون مى‏گردد و به ما مى‏فهماند كه زندگى انسان محدود و محصور در چارچوبه تنگ و تاريك زندگى مادى و دنيوى نيست و فلسفه اخلاق و علم اخلاق است كه راههاى كلى آراستن و پيراستن روح و دل و كسب سعادت ابدى و كمال نهائى را نشان مى‏دهد .
اما چنانكه قبلا اشاره كرديم به دست آوردن همه اين معارف ارزنده و جانشين ناپذير در گرو حل مسائل شناخت‏شناسى و هستى شناسى است پس فلسفه اولى كليد گنجهاى شايگان و پايان ناپذيرى است كه خوشبختى و بهره‏مندى جاودانى را نويد مى‏دهد و ريشه پر بركت‏شجره طيبه‏اى است كه انواع فضايل عقلى و روحى و كمالات بى‏كران معنوى و الهى را به بار مى‏آورد و بزرگترين نقش را در فراهم كردن زمينه تكامل و تعالى انسان ايفاء مى‏نمايد .
افزون بر اين فلسفه كمك شايانى به طرد وساوس شيطانى و رد مكتبهاى مادى و الحادى انجام مى‏دهد و شخص را در برابر كژانديشى‏ها و لغزشها و انحرافات فكرى مصون مى‏دارد و او را در ميدان نبرد عقيدتى به سلاح شكست ناپذيرى مسلح مى‏سازد و به وى توان دفاع از بينشها و گرايشهاى صحيح و حمله و هجوم بر افكار باطل و نادرست مى‏بخشد . بنابر اين فلسفه علاوه بر نقش اثباتى و سازنده بى‏نظير داراى نقش دفاعى و تهاجمى بى‏بديلى نيز هست و در گسترش فرهنگ اسلامى و ويرانى فرهنگهاى ضد اسلامى فوق العاده مؤثر مى‏باشد.
خلاصه
1 براى هر انسان آگاهى يك سلسله مسائل اصولى و بنيادى مطرح است كه علوم طبيعى و رياضى پاسخگوى آنها نيستند و تنها علوم فلسفى عهده‏دار حل و تبيين آنها مى‏باشند .
2 علوم فلسفى به نوبه خود متكى بر شناخت‏شناسى و هستى شناسى بوده حل نهائى و ريشه‏اى مسائل خود را مديون فلسفه و متافيزيك هستند .
3 موضوع فلسفه اولى هم از نظر مفهوم و هم از نظر تحقق خارجى بديهى و بى‏نياز از تعريف و اثبات است .
4 مبادى تصديقى فلسفه را فقط بديهيات اوليه تشكيل مى‏دهند كه آنها هم نيازى به اثبات ندارند .
5 بنابر اين فلسفه نخستين يا متافيزيك تنها علمى است كه مبادى خود را مديون هيچ علم ديگرى نيست بلكه ساير علوم‏اند كه براى اثبات مبادى تصديقى نيازمند به آن مى‏باشند و از اين روى بجا است كه آنرا مادر علوم بناميم .
6 هدف نزديك هر علمى ارضاء خواست‏حقيقت‏جويى انسان در محدوده مسائل همان علوم است ولى هر علمى مى‏تواند به نحوى در شؤون مادى و معنوى انسان مؤثر باشد و هدفهاى با واسطه ديگرى را نيز داشته باشد .
7 علوم طبيعى نقش مهمى را در بهزيستى مادى انسان ايفاء مى‏كنند و علوم رياضى وسيله‏اى براى پيشرفت و تكامل آنها به شمار مى‏روند و با كمك علوم الهى مى‏توانند در بعد معنوى انسان نيز مؤثر باشند .
8 رابطه علوم فلسفى با بعد معنوى انسان نزديكتر است ولى همه آنها نيازمند به فلسفه اولى هستند از اين روى ما بعد الطبيعه را مى‏توان كليد تكاملات معنوى و سعادت جاودانى بشر به حساب آورد .

 

روش تحقيق در فلسفه

شامل: ارزيابى روش تعقلى، تمثيل و استقراء و قياس، روش تعقلى و روش تجربى، نتيجه‏گيرى، قلمرو روش تعقلى و روش تجربى.
ارزيابى روش تعقلى
مسائل فلسفى را بايد با روش تعقلى مورد بررسى قرار داد و روش تجربى در اين زمينه كارآيى ندارد ولى كسانى كه كمابيش تحت تاثير انديشه‏هاى پوزيتويستى واقع شده‏اند چنين مى‏پندارند كه اين ويژگى مايه نقص و كم بهايى انديشه‏هاى فلسفى مى‏شود به گمان اينكه روش تجربى تنها روش علمى و يقين آور است و با روش تعقلى به هيچ نتيجه قطعى نمى‏توان رسيد .
بر اين اساس بعضى فلسفه را دوران كودكى علوم پنداشته‏اند و وظيفه آن را ارائه فرضيه‏هايى براى حل مشكلات علمى قلمداد كرده‏اند (
[1]) و حتى كارل ياسپرس فيلسوف اگزيستانسياليست آلمانى مى‏نويسد فلسفه دانش قطعى به دست نمى‏دهد و به محض اينكه شناختى با دلايل قطعى نزد همه مسلم گشت و مقبول افتاد ديگر آن شناخت معرفتى فلسفى محسوب نمى‏گردد بلكه فى الحال به معرفت علمى تبديل مى‏يابد. ([2])
بعضى ديگر از افرادى كه مرعوب پيشرفتهاى علمى و صنعتى غرب شده‏اند چنين استدلال مى‏كنند كه دانشمندان مغرب زمين هنگامى به پيشرفتهاى علمى چشمگير و روز افزون نائل شدند كه روش قياسى و تعقلى را رها كردند و روش استقرائى و تجربى را به كار گرفتند و مخصوصا از زمانى كه فرانسيس بيكن بر روش تجربى تاكيد كرد اين سير تكاملى شتاب گرفت و اين بهترين دليل بر برترى روش تجربى بر روش تعقلى است .
متاسفانه بعضى از نوانديشان و تقليدپيشگان مسلمان هم كه اين استدلال را باور كرده‏اند در صدد برآمده‏اند كه مدال افتخار آنرا به سينه دانشمندان اسلامى نصب كنند كه گويا با الهام گرفتن از قرآن كريم به مقابله و معارضه با فرهنگ يونانى پرداختند و روش استقرائى و تجربى را جايگزين روش قياسى و تعقلى نمودند و بعدها نفوذ فرهنگ اسلامى در اروپا موجب بيدارى دانشمندان غربى و آگاهى از اين روش پيروزى‏آفرين گرديد .
اين توهمات كار را به آنجا كشانيده كه بعضى از ناآگاهان چنين پنداشته‏اند كه روش تحقيقى كه قرآن كريم براى حل همه مسائل ارائه مى‏دهد همان روش تجربى و تحققى پوزيتويستى است و حتى مسائل خدا شناسى و فقه و اخلاق را هم بايد با همين روش بررسى كرد .
البته از كسانى كه چشم خود را فقط به داده‏هاى حسى دوخته و از ماوراى ادراكات حسى بسته‏اند و در واقع منكر نيروى تعقل و ادراكات عقلى شده‏اند و مفاهيم عقلى و متافيزيكى را پوچ و بى‏معنى مى‏شمرند جاى تعجبى نيست كه جايگاهى براى فلسفه در ميان علوم انسانى قائل نباشند و تنها نقش آن را توضيح پاره‏اى از اصطلاحات رايج در زبانها بدانند و منزلت آن را تا حد زبانشناسى تنزل دهند و يا وظيفه آنرا ارائه فرضيه‏هايى براى حل مسائل علوم معرفى كنند ولى بسيار جاى تاسف است كه كسانى بنام مسلمان و آشنا با قرآن چنين انحرافات و انحطاطهاى فكرى را به قرآن كريم نسبت دهند و آنرا مايه افتخار اسلام و دانشمندان مسلمان قلمداد كنند .
ما در اينجا قصد نقادى انديشه‏هاى پوزيتويستى كه اساس اين پندارها را تشكيل مى‏دهند نداريم و در بحثهاى تطبيقى كمابيش به آن پرداخته‏ايم (
[3]) ولى لازم مى‏دانيم توضيحى پيرامون روش تعقلى و روش تجربى بدهيم تا بى‏مايگى سخنانى كه در اين زمينه گفته شده آشكار شود
تمثيل و استقراء و قياس
تلاش براى كشف مجهولى با استفاده از معلوم ديگر به سه صورت انجام مى‏گيرد .
1 سير از جزئى به جزئى ديگر يعنى دو موضوعى كه مشابه يكديگرند و حكم يكى از آنها معلوم است همان حكم را براى ديگرى اثبات كنيم به استناد شباهتى كه ميان دو موضوع وجود دارد چنانكه اگر دو نفر شبيه هم باشند و يكى از ايشان باهوش باشد بگوييم آن ديگرى هم باهوش است اين كار را به اصطلاح منطقى تمثيل و به اصطلاح فقهى قياس مى‏گويند بديهى است كه صرف مشابهت دو موضوع موجب يقين به اشتراك حكم آنها نمى‏شود و از اين روى تمثيل مفيد يقين نيست و ارزش علمى ندارد .
2 سير از جزئى به كلى يعنى با بررسى افراد يك ماهيت و يافتن خاصيت مشتركى بين آنها حكم كنيم كه خاصيت مزبور براى آن ماهيت ثابت و در همه افراد آن تحقق دارد اين كار را در اصطلاح منطق استقراء مى‏نامند و آن را بر دو قسم تقسيم مى‏كنند استقراء تام و استقراء ناقص .
فرض استقراء تام در جايى است كه همه افراد موضوع بررسى و خاصيت مشترك در همه آنها ديده شده باشد و روشن است كه چنين كارى عملا ميسر نيست زيرا اگر همه افراد همزمان يك ماهيت هم قابل بررسى باشند هيچگاه نمى‏توان افراد گذشته و آينده آنرا مورد تحقيق قرار داد و دست كم چنين احتمالى باقى خواهد ماند كه در گذشته يا آينده نيز افرادى براى اين ماهيت بوجود آمده باشد يا بوجود بيايد .
استقراء ناقص اين است كه افراد بسيارى از يك ماهيت مورد مشاهده قرار گيرد و خاصيت مشترك بين آنها به همه افراد ماهيت نسبت داده شود ولى چنين سير فكرى موجب يقين نخواهد شد زيرا همواره چنين احتمالى هر قدر هم ضعيف باشد وجود دارد كه بعضى از افرادى كه مورد بررسى قرار نگرفته‏اند داراى اين خاصيت نباشند .
بنابر اين از استقراء هم نمى‏شود عملا نتيجه يقينى و غير قابل ترديد گرفت .
3 سير از كلى به جزئى يعنى نخست محمولى براى يك موضوع كلى ثابت‏شود و بر اساس آن حكم جزئيات موضوع معلوم گردد چنين سير فكرى كه در منطق قياس ناميده مى‏شود با شرايطى مفيد يقين مى‏باشد يعنى در صورتى كه مقدمات آن يقينى باشند و قياس هم به شكل صحيحى تنظيم شده باشد منطقيين بخش مهمى از منطق كلاسيك را به بيان شرايط ماده و صورت قياس يقينى برهان اختصاص داده‏اند .
در باره قياس اشكال معروفى هست كه اگر حكم بطور كلى معلوم باشد ثبوت آن براى همه افراد موضوع هم معلوم خواهد بود و ديگر نيازى به تشكيل قياس نيست و علماء منطق پاسخ داده‏اند كه حكم در كبرى بطور اجمال معلوم است و در نتيجه بطور تفصيل معلوم مى‏شود (
[4]) و تامل در مسائل رياضى و راه حلهاى آنها نشان مى‏دهد كه قياس تا چه اندازه كارآيى دارد زيرا روش رياضيات روش قياسى است و اگر اين روش كارآيى نداشت هيچ مسئله رياضى بر اساس قواعد رياضيات قابل حل نبود .
نكته‏اى كه لازم است در اينجا خاطرنشان كنيم اين است كه در تمثيل و استقراء هم يك قياس ضمنى وجود دارد نهايت اين است كه اين قياس در تمثيل و استقراء ناقص برهانى نيست و از اين جهت آنها مفيد يقين نيستند و اگر چنين قياس ضمنى نبود هيچ استنتاجى هر چند بطور ظنى صورت نمى‏گرفت قياس ضمنى تمثيل اين است اين حكم براى احد المتشابهين ثابت است و هر حكمى كه براى احد المتشابهين ثابت باشد براى ديگرى هم ثابت‏خواهد بود و چنانكه ملاحظه مى‏شود كبراى اين قياس يقينى نيست نظير اين قياس ظنى در استقراء ناقص هم وجود دارد يعنى چنين كبرايى در آن نهفته است كه هر حكمى براى افراد بسيار از ماهيتى ثابت باشد براى همه افراد آن ثابت‏خواهد بود حتى اگر استقراء را از راه حساب احتمالات هم معتبر بدانيم باز هم نيازمند به قياسى خواهد بود همچنين قضاياى تجربى براى اينكه به صورت قضاياى كلى درآيند نيازمند به قياسى هستند كه در كتب منطق توضيح داده شده است .
حاصل آنكه استدلال براى يك مسئله هميشه به صورت سير از كلى به جزئى است نهايت اين است كه اين سير فكرى گاهى با صراحت و روشنى انجام مى‏گيرد مانند قياس منطقى و گاهى بطور ضمنى مانند تمثيل و استقراء و گاهى مفيد يقين است مانند قياس برهانى و استقراء تام و گاهى يقين‏آور نيست مانند قياسات جدلى و خطابى و تمثيل و استقراء ناقص
روش تعقلى و روش تجربى
چنانكه اشاره شد قياس هنگامى يقين‏آور است كه علاوه بر داشتن شكل صحيح و واجد شرايط منطقى هر يك از مقدمات آن هم يقينى باشد و قضاياى يقينى اگر خودشان بديهى نباشند ناگزير بايد منتهى به بديهيات شوند يعنى از قضايايى استنتاج شده باشند كه نيازى به استدلال ندارند .
منطقيين بديهيات را به دو دسته كلى تقسيم كرده‏اند بديهيات اوليه و بديهيات ثانويه و يكى از اقسام بديهيات ثانويه را مجربات مى‏دانند يعنى قضايايى كه از راه تجربه به دست آمده است طبق نظر ايشان تجربه روشى در مقابل روش قياسى نيست و علاوه بر اينكه خودش مشتمل بر قياسى است مى‏تواند يكى از مقدمات قياس ديگر را تشكيل دهد بنابر اين نه مرادف قرار دادن استقراء و تجربه صحيح است و نه مقابل قرار دادن تجربه با قياس .
البته تجربه اصطلاحات متعدد ديگرى دارد كه در اينجا مجال توضيح آنها نيست و اما مقابل قرار دادن روش تجربى با روش تعقلى مبنى بر اين است كه روش تعقلى را مخصوص قياسى بدانيم كه از مقدمات عقلى محض تشكيل مى‏يابد مقدماتى كه يا از بديهيات اوليه است‏يا منتهى به آنها مى‏شود نه به تجربيات مانند همه قياسهاى برهانى كه در فلسفه اولى و رياضيات و بسيارى از مسائل علوم فلسفى بكار گرفته مى‏شود و فرق آن با روش تجربى به اين نيست كه در يكى از قياس استفاده مى‏شود و در ديگرى از استقراء بلكه فرق آنها به اين است كه تكيه‏گاه روش تعقلى فقط بديهيات اوليه است ولى تكيه‏گاه روش تجربى مقدمات تجربى است كه از بديهيات ثانويه شمرده مى‏شود و اين نه تنها موجب نقصى براى روش تعقلى نيست بلكه بزرگترين امتياز آن بشمار مى‏رود.


[1] . ر. ك: فلسفه چيست ترجمه منوچهر بزرگمهر ص 21.
[2] . ر. ك: درآمدي بر فلسفه ترجمه دكتر اسد الله مبشري ص 18.
[3] . ر. ك: ايدئولوژي تطبيقي، درس نهم و شانزدهم.
[4] . براي توضيح بيشتر به كتب مفصل منطق و به كتاب آشنائي با علوم اسلامي( منطق و فلسفه) نوشته استاد شهيد مطهري مراجعه كنيد.

 

نتيجه‏گيرى
با توجه به نكاتى كه در اينجا بطور اجمال و اختصار ذكر شد روشن مى‏شود كه سخنان نقل شده تا چه اندازه بى‏مايه و دور از حقيقت است زيرا:
اولا: مرادف قرار دادن تجربه و استقراء صحيح نيست .
ثانيا: مقابل قرار دادن روش تجربى با روش قياسى نادرست است .
ثالثا: نه استقراء مستغنى از قياس است و نه تجربه .
رابعا: روش تعقلى و روش تجربى هر دو در قياسى بودن شريكند و امتياز روش تعقلى به اين است كه تكيه‏گاه آن بديهيات اوليه است بر خلاف روش تجربى كه تكيه‏گاهش تجربيات مى‏باشد يعنى مقدماتى كه ارزش آنها هيچگاه به پايه ارزش بديهيات اوليه نمى‏رسد .
يادآور مى‏شويم كه اين مطالب نياز به توضيحات و تحقيقات بيشترى دارد و بعضى از مبانى منطق كلاسيك قابل مناقشه مى‏باشد و ما در اينجا به اندازه ضرورت و براى رفع پاره‏اى از توهمات اشاره‏اى به مطالب مورد حاجت كرديم.
قلمرو روش تعقلى و روش تجربى
روش تعقلى با وجود مزيتى كه بر روش تجربى دارد در همه علوم كارآيى ندارد چنانكه روش تجربى هم قلمرو خاص خود را دارد و در فلسفه و رياضيات كاربردى ندارد .
البته اين مرزبندى ميان قلمرو روشها يك امر قراردادى نيست بلكه مقتضاى طبيعت مسائل علوم است نوع مسائل علوم طبيعى اقتضا دارد كه براى حل آنها از روش تجربى و از مقدماتى كه از راه تجربه حسى به دست مى‏آيد استفاده شود زيرا مفاهيمى كه در اين علوم بكار مى‏رود و موضوع و محمول قضاياى آنها را تشكيل مى‏دهد مفاهيمى است كه از محسوسات گرفته مى‏شود و طبعا اثبات آنها هم نياز به تجارب حسى دارد .
مثلا هر فيلسوفى هر قدر به مغز خود فشار بياورد نمى‏تواند با تحليلات عقلى و فلسفى كشف كند كه اجسام از ملكولها و اتمها تشكيل شده‏اند و تركيب كردن چه عناصرى موجب پيدايش چه مواد شيميايى مى‏شود و چه خواصى بر آنها مترتب مى‏گردد يا موجودات زنده از چه موادى تشكيل يافته‏اند و حيات آنها در گرو چه شرايط مادى است و چه چيزهايى موجب بيمارى حيوان و انسان مى‏شود و امراض گوناگون به چه وسايلى معالجه و درمان مى‏گردد پس اين گونه مسائل و هزاران مسئله مانند آنها را تنها با روش تجربى مى‏توان حل كرد .
از سوى ديگر مسائلى كه مربوط به مجردات و امور غير مادى است هرگز با تجربيات حسى حل نمى‏شود و حتى نفى آنها هم از علوم تجربى ساخته نيست مثلا با كدام تجربه حسى و در كدام آزمايشگاهى و بوسيله كدام ابزار علمى مى‏توان روح و مجردات را كشف يا نبودن آنها را اثبات كرد و بالاتر قضاياى فلسفه اولى است كه از معقولات ثانيه فلسفى تشكيل يافته يعنى از مفاهيمى كه با كندوكاوهاى ذهنى و تحليلات عقلى بدست مى‏آيد و اثبات و نفى ارتباط و اتحاد آنها هم تنها بوسيله عقل امكان پذير است پس اينگونه مسائل را بايد با روش تعقلى و با اتكاء به بديهيات عقلى حل كرد .
و از اينجا بى‏مايگى سخن كسانى روشن مى‏شود كه بين قلمرو روشهاى تعقلى و تجربى خلط مى‏كنند و مى‏كوشند كه برترى روش تجربى را بر روش تعقلى اثبات نمايند و چنين مى‏پندارند كه فلاسفه قديم تنها روش تعقلى را به كار مى‏گرفته‏اند و از اين روى چندان موفقيتى در اكتشافات علمى نداشته‏اند در صورتى كه پيشينيان هم در علوم طبيعى از روش تجربى استفاده مى‏كرده‏اند و از جمله ارسطو به كمك اسكندر مقدونى باغ بزرگى در آتن تهيه كرده و به پرورش انواع نباتات و حيوانات پرداخته بود و شخصا حالات و خواص آنها را مورد مشاهده و تجربه قرار مى‏داد و پيشرفت‏سريع دانشمندان جديد را بايد مرهون كشف ابزارهاى علمى جديد و اهتمام ايشان به مسائل طبيعى و مادى و تمركز فكر و انديشه ايشان در اكتشاف و اختراع دانست نه در اعراض از روش تعقلى و جايگزين ساختن روش تجربى .
ناگفته نماند كه فلاسفه باستان در مواردى كه وسايل و ابزار تجربه براى حل مساله مطلوبشان كافى نبوده مى‏كوشيده‏اند كه با طرح فرضيه‏هايى اين كمبود را جبران كنند و احيانا براى تاييد يا تبيين آن فرضيه‏ها از روش تعقلى استمداد مى‏كرده‏اند ولى اين كار معلول خامى انديشه فلسفى و نارسايى ابزارهاى تجربى بوده نه نشانه بى‏اعتنايى به روش تجربى و كم بها دادن به آن و نه دليل اينكه وظيفه فلسفه ارائه فرضيات است و وظيفه علم اثبات آنها با روش علمى و اصولا در آن عصر مرزى بين علم و فلسفه وجود نداشته و همه علوم تجربى هم اجزائى از فلسفه به شمار مى‏رفته است.
خلاصه
1 بعضى از كسانى كه تحت تاثير انديشه‏هاى پوزيتويستى واقع شده‏اند چنين پنداشته‏اند كه تنها روش علمى و يقين‏آور روش تجربى است و چون اين روش در فلسفه كارآيى ندارد از اين روى مسائل فلسفى قابل حل علمى و يقينى نخواهد بود .
2 بعضى از نوانديشان مسلمان نيز به پيروى از آنان بر اهميت روش تجربى تاكيد كرده و آن را به قرآن و اسلام نسبت داده‏اند و حتى راه اثبات مسائل دينى اعم از اعتقادى و عملى را روش تجربى قلمداد كرده‏اند .
3 تلاش براى كشف مجهول به سه صورت انجام مى‏گيرد سير از جزئى به جزئى تمثيل و سير از جزئى به كلى استقراء و سير از كلى به جزئى قياس ولى راه اول و دوم نيز متضمن قياس است و در واقع بدون سير از كلى به جزئى هيچ استنتاجى انجام نمى‏گيرد .
4 در صورتى كه مواد مقدمات قياس يقينى باشد و به شكل صحيحى هم تنظيم شود مفيد يقين خواهد بود و بنام برهان ناميده مى‏شود .
5 مقدمات برهان يا بايد از بديهيات باشد و يا به وسيله برهان ديگرى از بديهيات استنتاج شود .
6 منطقيين بديهيات را به دو دسته تقسيم كرده‏اند بديهيات اوليه و ثانويه و دسته دوم را شامل تجربيات هم دانسته‏اند .
7 قضاياى تجربى متضمن قياسى هستند و مى‏توانند مقدمه‏اى براى قياس ديگر واقع شوند بنابر اين نه تجربه مستغنى از قياس است و نه روشى در برابر روش قياسى .
8 روش قياسى را مى‏توان به دو قسم تعقلى و تجربى تقسيم كرد كه تكيه‏گاه قسم اول بديهيات اوليه است و تكيه‏گاه قسم دوم تجربيات كه يكى از اقسام بديهيات ثانويه به شمار مى‏آيد .
9 ارزش مقدمات تجربى هيچگاه به پايه بديهيات اوليه نمى‏رسد بنابر اين نه تنها رجحانى بر روش تعقلى ندارد بلكه در سطحى نازلتر از آن قرار خواهد گرفت .
10 روش تعقلى با وجود مزيتى كه بر روش تجربى دارد در علوم طبيعى كارآيى ندارد چنانكه روش تجربى در فلسفه كاربردى نخواهد داشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 15:5  توسط عرفان   | 

ارتباط ميان فلسفه و علوم

شامل: ارتباط علوم با يكديگر، كمكهاى فلسفه به علوم، كمكهاى علوم به فلسفه، رابطه فلسفه با عرفان، كمكهاى فلسفه به عرفان، كمكهاى عرفان به فلسفه.
ارتباط علوم با يكديگر
علوم به معناى مجموعه‏هايى از مسائل متناسب هر چند با معيارهاى مختلفى از قبيل موضوعات اهداف و روشهاى تحقيق از يكديگر جدا و متمايز مى‏شوند ولى در عين حال ارتباطاتى ميان آنها وجود دارد و هر كدام مى‏توانند تا حدودى به حل مسائل علم ديگر كمك كنند و چنانكه قبلا اشاره شد غالبا اصول موضوعه هر علمى در علم ديگر بيان مى‏شود و بهترين نمونه بهره‏گيرى علمى از علم ديگر را در ميان رياضيات و فيزيك مى‏توان يافت .
ارتباط علوم فلسفى با يكديگر نيز روشن است و بهترين نمونه آن را در رابطه اخلاق با روانشناسى فلسفى مى‏توان يافت زيرا يكى از اصول موضوعه علم اخلاق اراده داشتن و مختار بودن انسان است كه بدون آن خوب و بد اخلاقى و ستايش و نكوهش و كيفر و پاداشى معنى نخواهد داشت و اين اصل موضوع بايد در علم النفس فلسفى كه از ويژگيهاى روح انسان با روش تعقلى بحث مى‏كند اثبات شود .
در ميان علوم طبيعى و علوم فلسفى هم كمابيش ارتباطاتى برقرار است و در براهينى كه براى اثبات بعضى از مسائل علوم فلسفى اقامه مى‏شود مى‏توان از مقدماتى استفاده كرد كه در علوم تجربى اثبات شده است مثلا در روانشناسى تجربى اثبات مى‏شود كه گاهى با وجود شرايط فيزيكى و فيزيولوژيكى لازم براى ديدن و شنيدن اين ادراكات تحقق نمى‏يابد و شايد براى همه ما اتفاق افتاده باشد كه با دوستى برخورد كرده باشيم و در اثر تمركز ذهن در يك موضوعى او را نديده باشيم يا صداهايى پرده گوشمان را مرتعش كرده باشد و آنها را نشنيده باشيم اين مطلب را مى‏توان به عنوان مقدمه‏اى براى اثبات يكى از مسائل علم النفس فلسفى مورد استفاده قرار داد و نتيجه گرفت كه ادراك از سنخ فعل و انفعالات مادى نيست و گرنه هميشه با وجود شرايط مادى آن تحقق مى‏يافت .
اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه آيا ميان فلسفه متافيزيك و ساير علوم و معارف هم چنين ارتباطاتى وجود دارد يا ميان آنها ديوار نفوذ ناپذيرى كشيده شده و اصلا ارتباطى بين آنها وجود ندارد .
در پاسخ بايد گفت ميان فلسفه و ساير علوم نيز ارتباطاتى برقرار است و هر چند فلسفه نيازى به ساير علوم ندارد و حتى محتاج به اصول موضوعه‏اى كه در ساير علوم اثبات شود نيست ولى از يك طرف كمكهايى به ديگر علوم مى‏كند و نيازهاى بنيادى آنها را برطرف مى‏سازد و از سوى ديگر بيك معنى بهره‏هايى از علوم ديگر مى‏گيرد .
اينك بطور اختصار رابطه متقابل فلسفه و علوم را در دو بخش مورد بررسى قرار مى‏دهيم.
كمكهاى فلسفه به علوم
كمكهاى بنيادى فلسفه متافيزيك به علوم ديگر اعم از فلسفى و غير فلسفى در تبيين مبادى تصديقى آنها يعنى اثبات موضوعات غير بديهى و اثبات كلى‏ترين اصول موضوعه خلاصه مى‏شود .
الف) اثبات موضوع علم دانستيم كه محور مسائل هر علمى را موضوع جامع بين موضوعات مسائل آن علم تشكيل مى‏دهد و هنگامى كه وجود چنين موضوعى بديهى نباشد احتياج به اثبات خواهد داشت و اثبات آن در قلمرو مسائل همان علم نيست زيرا مسائل هر علم منحصر در قضايايى است كه نمايانگر احوال و عوارض موضوع است نه وجود آن و از سوى ديگر در پاره‏اى از موارد اثبات موضوع به وسيله روش تحقيق آن علم ميسر نيست مانند علوم طبيعى كه روش آنها تجربى است ولى وجود حقيقى موضوعات آنها بايد با روش تعقلى اثبات گردد در چنين مواردى تنها فلسفه اولى است كه مى‏تواند به اين علوم كمك كند و موضوعات آنها را با براهين عقلى اثبات نمايد .
اين رابطه بين فلسفه و علوم را بعضى از بزرگان رابطه‏اى عمومى قلمداد كرده‏اند و همه علوم را بدون استثناء براى اثبات موضوعاتشان نيازمند به فلسفه شمرده‏اند و حتى بعضى پا را فراتر نهاده و اثبات وجود هر چيزى را وظيفه ما بعد الطبيعه دانسته‏اند و هر قضيه‏اى را كه به شكل هليه بسيطه باشد يعنى محمول آن موجود باشد مانند انسان موجود است قضيه‏اى متافيزيكى به حساب آورده‏اند (
[1]) . ظاهر اين سخن گر چه مبالغه آميز به نظر مى‏رسد ولى جاى شكى نيست كه موضوعات غير بديهى علوم نيازمند به براهينى است كه از مقدمات كلى و متافيزيكى تشكيل مى‏يابد .
ب) اثبات اصول موضوعه چنانكه بارها اشاره كرده‏ايم كلى‏ترين اصول مورد نياز همه علوم حقيقى در فلسفه اولى مورد بحث واقع مى‏شود و مهمترين آنها اصل عليت و قوانين فرعى آن است اينك به توضيحى در اين باره مى‏پردازيم .
محور همه تلاشهاى علمى را كشف رابطه على و معلولى و سبب و مسببى بين اشياء و پديده‏ها تشكيل مى‏دهد دانشمندى كه سالهاى درازى از عمر خود را در آزمايشگاه صرف تجزيه و تركيب مواد شيميايى مى‏كند در جستجوى اين است كه دريابد چه عناصرى موجب پيدايش چه موادى مى‏شود و چه خواص و عوارضى از آنها پديد مى‏آيد و چه عواملى موجب تجزيه مركبات مى‏گردد يعنى علت و سبب پيدايش اين پديده‏ها چيست .
همچنين دانشمند ديگرى كه براى كشف ميكرب يك بيمارى يا داروى آن به آزمايش مى‏پردازد در واقع مى‏خواهد علت بروز آن بيمارى و علت بهبود آن را بشناسد .
پس دانشمندان قبل از آغاز كردن تلاشهاى علمى خودشان بر اين باورند كه هر پديده‏اى علتى دارد و حتى نيوتن كه از مشاهده افتادن سيبى از درخت به كشف قانون جاذبه نائل گرديد به بركت همين باور بود و اگر چنين مى‏پنداشت كه پديد آمدن پديده‏ها تصادفى و بى علت است هرگز به چنين كشفى نائل نمى‏شد .
اكنون سؤال اين است كه خود اين اصل كه هم مورد نياز فيزيك است و هم شيمى و هم پزشكى و هم ساير علوم در كدام علمى مورد بررسى قرار مى‏گيرد .
پاسخ اين است كه بررسى اين قانون عقلى در خور هيچ علمى به جز فلسفه نيست .
همچنين قوانين فرعى عليت مانند اين قانون كه هر معلولى علت مناسب و ويژه‏اى دارد و مثلا غرش شيرى در جنگلهاى آفريقا موجب ابتلاء يك نفر در آسيا به مرض سرطان نمى‏شود و نغمه سرايى بلبلى در اروپا هم موجب بهبودى او نخواهد شد و نيز اين قانون كه هر جا علت تامه‏اى تحقق يافت معلول آن هم بالضروره به وجود خواهد آمد و تا سبب تام تحقق نيابد هرگز مسبب آن هم موجود نخواهد شد تبيين اين قوانين هم شان هيچ علمى بغير از فلسفه نيست .
دانشمندان پس از انجام آزمايشات لازم هم بى‏نياز از اصل عليت نيستند زيرا داده‏هاى بى واسطه آزمايشها چيزى جز اين نيست كه در موارد آزمايش شده پديده‏هاى خاصى همزمان يا به دنبال پديده‏هاى ديگرى تحقق يافته‏اند .
اما كشف يك قانون كلى و ادعاى اينكه هميشه اين اسباب و علل موجب پيدايش اين مسببات و معاليل بوده و خواهد بود نيازمند به اصل ديگرى است كه هرگز از راه آزمايش به دست نمى‏آيد و نظر صحيح اين است كه آن اصل همان اصل عليت است‏يعنى هنگامى يك دانشمند مى‏تواند بطور يقينى يك قانون كلى را ارائه دهد كه موفق شود عامل مشترك در همه موارد را كشف كند و به وجود علت پديده در همه موارد مورد آزمايش پى‏ببرد در اين صورت است كه مى‏تواند بگويد هر وقت و در هر جا چنين علتى تحقق يافت پديده معلول آن هم به وجود خواهد آمد .
نيز هنگامى اين قانون مى‏تواند به صورت كلى و استثناء ناپذير مورد قبول واقع شود كه قانون ضرورت على پذيرفته شده باشد و گرنه ممكن است كسى احتمال بدهد كه وجود سبب تام هميشه مستلزم پديد آمدن معلول نمى‏شود يا پيدايش معلول بدون وجود سبب تام هم ممكن است و در اين صورت كليت و ضرورت قانون مزبور خدشه‏دار خواهد شد و از قطعيت‏خواهد افتاد .
البته بحث در باره اينكه آيا تجربه توان كشف سبب تام و انحصارى پديده‏ها را دارد يا نه بحث ديگرى است ولى بهر حال ضرورت و قطعيت‏يك قانون كلى اگر چنين قانونى در طبيعيات با روش تجربى قابل كشف باشد در گرو پذيرفتن اصل عليت و فروع آن است و اثبات اين قوانين از جمله كمكهايى است كه فلسفه به علوم مى‏كند

كمكهاى علوم به فلسفه
مهمترين كمكهاى علوم به فلسفه هم به دو صورت انجام مى‏گيرد:
الف) اثبات مقدمه بعضى از براهين، گاهى براى اثبات پاره‏اى از مسائل علوم فلسفى مى‏توان از مقدمات تجربى استفاده كرد چنانكه از عدم تحقق ادراك با وجود شرايط مادى آن مى‏توان نتيجه گرفت كه ادراك پديده مادى نيست همچنين با استفاده از اين مطلب زيست‏شناختى كه سلولهاى بدن حيوانات و انسان تدريجا مى‏ميرند و سلولهاى ديگر جاى آنها را مى‏گيرند به طورى كه در طول چند سال همه سلولهاى بدن باستثناى سلولهاى مغز عوض مى‏شوند و با ضميمه كردن اين مطلب كه پيكره سلولهاى مغز هم تدريجا با تحليل رفتن مواد اوليه و تغذيه از مواد غذايى جديد عوض مى‏شوند مى‏توان براى اثبات روح استفاده كرد زيرا وحدت شخصى و ثبات روح امرى وجدانى و غير قابل انكار است ولى بدن دائما در حال تبديل و تبدل مى‏باشد پس معلوم مى‏شود كه روح غير از بدن و امرى ثابت و تبديل ناپذير است و حتى در پاره‏اى از براهين اثبات وجود خداى متعال مانند برهان حركت و برهان حدوث به يك معنى از مقدمات تجربى استفاده شده است .
اكنون با توجه به اين رابطه‏اى كه بين علوم طبيعى و علوم فلسفى وجود دارد مى‏توانيم رابطه‏اى هم ميان آنها و متافيزيك اثبات كنيم به اين صورت كه براى اثبات اين مساله متافيزيكى كه وجود مساوى با ماده نيست و مادى بودن از خواص كل هستى و از عوارض همه موجودات نمى‏باشد و به عبارت ديگر وجود منقسم به مادى و مجرد مى‏شود از مقدماتى استفاده كنيم كه مثلا از روانشناسى فلسفى گرفته شده و اثبات آنها هم به نوبه خود با كمك گرفتن از علوم تجربى انجام گرفته است و نيز براى اثبات اين مساله كه وابستگى لازمه لاينفك هستى نيست و موجود ناوابسته و مستقل واجب الوجود هم وجود دارد از برهان حركت و حدوث استفاده كنيم كه مبتنى بر مقدمات تجربى است .


[1] . ر. ك قبسات ص 191.

ولى اين رابطه بين علوم طبيعى و فلسفه به معناى نقض مطلبى نيست كه قبلا بيان كرديم يعنى منافاتى با بى‏نيازى فلسفه از ساير علوم ندارد زيرا راه اثبات مسائل نامبرده منحصر در اينگونه برهانها نيست و براى هر يك از آنها برهان فلسفى خالصى هست كه از بديهيات اوليه و وجدانيات قضاياى حاكى از علوم حضورى تشكيل مى‏يابد چنانكه در جاى خودش بيان خواهد شد ان شاء الله تعالى و در واقع اقامه براهين مشتمل بر مقدمات تجربى براى ارفاق به كسانى است كه ذهنشان ورزيدگى كافى براى درك كامل براهين فلسفى خالص ندارد براهينى كه از مقدمات عقلى محض و دور از ذهن آشنا به محسوسات تشكيل مى‏يابد .
ب) تهيه زمينه‏هاى جديد براى تحليلهاى فلسفى هر علمى از تعدادى مسائل كلى و اصولى آغاز مى‏شود و با پيدايش زمينه‏هاى جديد براى تفصيل و توضيح موارد خاص و جزئى گسترش مى‏يابد زمنيه‏هايى كه گاهى به كمك ديگر علوم پديد مى‏آيد .
فلسفه نيز از اين قاعده مستثنى نيست و مسائل اوليه آن معدود است و با نمايان شدن افقهاى وسيعترى گسترش يافته و مى‏يابد افقهايى كه گاهى با كندوكاوهاى ذهنى و برخورد افكار و انديشه‏ها و گاهى با راهنمايى وحى يا مكاشفات عرفانى كشف مى‏شود و گاهى هم به وسيله مطالبى كه در علوم ديگر اثبات مى‏گردد و زمينه را براى تطبيق اصول فلسفى و تحليلهاى عقلى جديدى فراهم مى‏كند چنانكه مسائلى از قبيل حقيقت وحى و اعجاز از طرف اديان و مسائل ديگرى از قبيل عالم مثال و اشباح از طرف عرفاء مطرح شده و زمينه را براى تحقيقات فلسفى جديدى فراهم كرده است همچنين پيشرفت روانشناسى تجربى مسائل جديدى را فرا روى علم النفس فلسفى گشوده است .
بنا بر اين يكى از خدماتى كه علوم براى فلسفه انجام مى‏دهند و موجب وسعت چشم انداز و گسترش مسائل و رشد و بارورى آن مى‏شوند اين است كه موضوعات جديدى را براى تحليلهاى فلسفى و تطبيق اصول كلى فراهم مى‏آورند .
مثلا در عصر جديد هنگامى كه نظريه تبديل ماده به انرژى و تشكيل يافتن ذرات ماده از انرژى متراكم مطرح شد چنين مساله‏اى براى فيلسوف طرح گرديد كه آيا ممكن است در عالم ماده چيزى تحقق يابد كه فاقد صفات اساسى ماده باشد و مثلا حجم نداشته باشد و آيا ممكن است‏شى‏ء حجم‏دارى به شى‏ء بى‏حجمى تبديل شود در صورتى كه پاسخ اين سؤالها منفى باشد نتيجه اين خواهد بود كه انرژى فاقد حجم نيست هر چند با تجربه حسى قابل اثبات نباشد .
همچنين هنگامى كه انرژى از طرف بعضى از فيزيكدانها هم خانواده حركت معرفى گرديد چنين سؤالى پيش آمد كه آيا ممكن است ماده هم كه على الفرض از تراكم انرژى بوجود آمده از سنخ حركت باشد و آيا با تبديل شدن به انرژى يا تبديل شدن بعضى از ذرات اتمى به ميدان بر طبق بعضى از فرضيه‏هاى فيزيك جديد ممكن است ماده خواص ذاتى خود را از دست بدهد و اساسا آيا ماده فيزيكى همان جسم فلسفى است و چه نسبتى بين ماده فيزيكى و مفاهيم ديگرى از قبيل نيرو انرژى ميدان با مفهوم فلسفى جسم وجود دارد .
روشن است كه اين خدمت علوم طبيعى به علوم فلسفى و بويژه متافيزيك نيز به معناى نيازمندى فلسفه به آنها نيست هر چند با مسائلى كه در اثر پيشرفت علوم ديگر مطرح مى‏شود زمينه‏هاى گسترده‏ترى براى فعاليت و تجلى فلسفه پديد مى‏آيد
رابطه فلسفه با عرفان
در پايان خوب است اشاره‏اى به رابطه فلسفه با عرفان داشته باشيم (
[1]) و براى اين منظور ناچاريم توضيح مختصرى درباره عرفان بدهيم .
عرفان كه در لغت به معناى شناختن است در اصطلاح به ادراك خاصى اطلاق مى‏شود كه از راه متمركز كردن توجه به باطن نفس نه از راه تجربه حسى و نه از راه تحليل عقلى به دست مى‏آيد و در جريان اين سير و سلوك معمولا مكاشفاتى حاصل مى‏شود كه شبيه به رؤيا است و گاهى عينا از وقايع گذشته يا حال يا آينده حكايات مى‏كند و گاهى نيازمند به تعبير است و زمانى هم در اثر تصرفات شيطان پديد مى‏آيد .
مطالبى كه عرفاء به عنوان تفسير و مكاشفات و يافته‏هاى وجدانى خويش بيان مى‏كنند عرفان علمى ناميده مى‏شود و گاهى با ضميمه كردن استدلالات و استنتاجاتى به شكل بحثهاى فلسفى در مى‏آيد .
ميان فلسفه و عرفان نيز روابط متقابلى وجود دارد كه در دو بخش بررسى مى‏شود.
كمكهاى فلسفه به عرفان
الف عرفان واقعى تنها از راه بندگى خدا و اطاعت از دستورات او حاصل مى‏شود و بندگى خدا بدون شناخت او امكان ندارد شناختى كه نيازمند به اصول فلسفى است .
ب) تشخيص مكاشفات صحيح عرفانى با عرضه داشتن آنها بر موازين عقل و شرع انجام مى‏گيرد و با يك يا چند واسطه به اصول فلسفى منتهى مى‏شود .
ج) چون شهود عرفانى يك ادراك باطنى و كاملا شخصى است تفسير ذهنى آن به وسيله مفاهيم و انتقال دادن آن به ديگران با الفاظ و اصطلاحات انجام مى‏گيرد و با توجه به اينكه بسيارى از حقايق عرفانى فراتر از سطح فهم عادى است بايد مفاهيم دقيق و اصطلاحات مناسبى به كار گرفته شود كه موجب سوء تفاهم و بدآموزى نشود چنانكه متاسفانه در مواردى رخ داده است و تعيين مفاهيم دقيق محتاج ذهن ورزيده‏اى است كه جز با ممارست در مسائل فلسفى حاصل نمى‏شود.
كمكهاى عرفان به فلسفه
الف) چنانكه اشاره كرديم مكاشفات و مشاهدات عرفانى مسائل جديدى را براى تحليلات فلسفى فراهم مى‏كند كه به گسترش چشم انداز و رشد فلسفه كمك مى‏نمايد .
ب) در مواردى كه علوم فلسفى مسائلى را از راه برهان عقلى اثبات مى‏كند شهودهاى عرفانى مؤيدات نيرومندى براى صحت آنها به شمار مى‏رود و در واقع آنچه را فيلسوف با عقل مى‏فهمد عارف با شهود قلبى مى‏يابد.
خلاصه
1 اصول موضوعه هر علمى معمولا در علم ديگرى اثبات مى‏شود و اين وسيله‏اى است كه علوم با يكديگر پيوند يابند .
2 اين ارتباط هم ميان علوم طبيعى با يكديگر و هم ميان علوم فلسفى با يكديگر و هم ميان علوم طبيعى با علوم فلسفى بر قرار است .
3 فلسفه به دو طريق به علوم كمك مى‏كند يكى از راه اثبات موضوعات غير بديهى و ديگرى از راه اثبات كلى‏ترين اصول و مبانى .
4 علوم نيز از دو طريق به فلسفه كمك مى‏كنند يكى از راه اثبات مقدمه براى بعضى از براهين فلسفى و ديگرى از راه ارائه مسائل جديدى براى تحليلات عقلانى .
5 عرفان عبارت است از شناختى كه از راه متمركز كردن توجه به باطن نفس حاصل مى‏شود .
6 فلسفه از راه اثبات شناختهاى لازم قبل از سير و سلوك عرفانى و همچنين از راه ارائه موازينى براى تشخيص مكاشفات صحيح و نيز از راه تعيين مفاهيم و اصطلاحات دقيق براى تفسير آنها به عرفان كمك مى‏كند .
7 عرفان از راه طرح مسائل جديد و نيز از راه تاييد نتايج به دست آمده از انديشه‏هاى عقلانى به فلسفه كمك مى‏كند .


[1] . براى توضيح بيشتر به كتاب چكيده چند بحث‏فلسفى ص 18 13 مراجعه كنيد.

 

معانى اصطلاحى علم و فلسفه

شامل: مقدمه، اشتراك لفظى، معانى اصطلاحى علم، معانى اصطلاحى فلسفه، فلسفه علمى.
مقدمه
واژه فلسفه از آغاز به صورت اسم عامى بر همه علوم حقيقى (غير قراردادى) اطلاق مى‏شد و در قرون وسطى قلمرو فلسفه وسعت‏ يافت و بعضى از علوم قراردادى مانند ادبيات و معانى و بيان را در بر گرفت و در درس سوم دانستيم كه پوزيتويسم شناخت علمى را در مقابل شناخت فلسفى و متافيزيكى قرار مى‏دهد و تنها علوم تجربى را شايسته نام علمى مى‏داند .
طبق اصطلاح اول كه در عصر اسلامى نيز رواج يافت فلسفه داراى بخشهاى مختلفى است كه هر بخشى از آن بنام علم خاصى ناميده مى‏شود و طبعا تقابلى بين فلسفه و علم وجود نخواهد داشت و اما اصطلاح دوم در قرون وسطى در اروپا پديد آمد و با پايان يافتن آن دوران متروك گرديد .
و اما طبق اصطلاح سوم كه هم اكنون در مغرب زمين رواج دارد فلسفه و متافيزيك در برابر علم قرار مى‏گيرد و چون اين اصطلاح كمابيش در كشورهاى شرقى هم رايج‏شده لازم است توضيحى پيرامون علم و فلسفه و متافيزيك و نسبت بين آنها داده شود و ضمنا اشاره‏اى به اقسام علوم و دسته‏بندى آنها نيز بشود .
پيش از پرداختن به اين مطالب نكته‏اى را در باره اشتراك لفظى واژه‏ها و اختلاف معانى و اصطلاحات يك لفظ يادآور مى‏شويم كه از اهميت ويژه‏اى برخوردار است و غفلت از آن موجب مغالطات و اشتباه‏كاريهاى فراوانى مى‏گردد
اشتراك لفطى
در همه زبانها تا آنجا كه اطلاع حاصل شده لغاتى يافت مى‏شود كه هر كدام داراى معانى لغوى و عرفى و اصطلاحى متعددى است و به نام مشترك لفظى ناميده مى‏شود چنانكه در زبان فارسى واژه دوش به معناى شب گذشته و كتف شانه و دوش حمام به كار مى‏رود و كلمه شير به معناى شير درنده و شير نوشيدنى و شير آب استعمال مى‏شود (
[1]) .
وجود مشتركات لفظى نقش مهمى را در ادبيات و شعر بازى مى‏كند ولى در علوم و بويژه در فلسفه مشكلات زيادى را به بار مى‏آورد مخصوصا با توجه به اينكه معانى مشترك گاهى به قدرى به هم نزديكند كه تمييز آنها از يكديگر دشوار است و بسيارى از مغالطات در اثر اين گونه اشتراكات لفظى روى داده و حتى گاهى بزرگان و صاحب نظران در همين دام گرفتار شده‏اند .
از اين روى بعضى از بزرگان فلاسفه مانند ابن سينا مقيد بوده‏اند كه قبل از ورود در بحثهاى دقيق فلسفى نخست معانى مختلف واژه‏ها و تفاوت اصطلاحات آنها را روشن كنند تا از خلط و اشتباه جلوگيرى به عمل آيد .
براى نمونه يكى از مشتركات لفظى را ذكر مى‏كنيم كه كاربردهاى گوناگون و اشتباه‏انگيزى دارد و آن واژه جبر است .
جبر در اصل لغت به معناى جبران كردن و بر طرف نمودن نقص است بعدا به معناى شكسته‏بندى به كار رفته و شايد نكته انتقال اين بوده كه شكسته‏بندى نوعى جبران نقص است و احتمالا در آغاز براى شكسته‏بندى وضع شده و بعد نسبت به جبران هر نقصى تعميم داده شده است .
كاربرد سوم اين كلمه مجبور كردن و تحت فشار قرار دادن است و شايد نكته انتقال به اين معنى تعميم لازمه شكسته‏بندى باشد يعنى چون لازمه عادى اين كار اين است كه عضو شكسته شده را تحت فشار قرار مى‏دهند تا استخوانها جفت‏شود به هر فشارى كه از كسى به ديگرى وارد شود و او را بى‏اختيار وادار به انجام كارى كند جبر اطلاق شده است و شايد ابتداء در مورد فشار فيزيكى و سپس در مورد فشار روانى به كار رفته باشد و بالاخره همين مفهوم هم توسعه يافته و در مورد هر گونه احساس فشارى به كار رفته است هر چند از ناحيه شخص ديگرى نباشد .
تا اينجا تحول مفهوم جبر را از نظر لغت و عرف بررسى كرديم اكنون اشاره‏اى به معانى اصطلاحى اين واژه در علوم و فلسفه نيز خواهيم كرد
يكى از اصطلاحات علمى جبر همان اصطلاحى رياضى است‏يعنى نوعى محاسبه كه در آن به جاى اعداد از حروف استفاده مى‏شود و شايد نكته جعل اين اصطلاح اين باشد كه در محاسبات جبرى كميتهاى مثبت و منفى به وسيله يكديگر جبران مى‏شوند يا كميت مجهول در يكى از طرفين معادله را مى‏توان با توجه به طرف ديگر يا با انتقال دادن عضوى از آن معلوم كرد كه اين خود نوعى جبران است .
اصطلاح ديگر آن مربوط به روانشناسى است كه در مقابل اختيار و اراده آزاد به كار مى‏رود و مشابه آن مساله جبر و اختيار است كه در علم كلام مطرح مى‏شود و همچنين در اخلاق و حقوق و فقه نيز كاربردهايى دارد كه توضيح همه آنها به درازا مى‏كشد .
از دير زمان مفهوم جبر در مقابل مفهوم اختيار با مفهوم حتميت و ضرورت و وجوب فلسفى خلط شده و در واقع كاربرد غلطى را براى آن به وجود آورده كه همان حتميت و ضرورت باشد چنانكه در مورد معادل آن دترمى‏نيسم در زبانهاى بيگانه مشاهده مى‏شود و در نتيجه چنين توهمى به وجود آمده كه در هر موردى ضرورت على و معلولى پذيرفته شود در آنجا اختيار موردى نخواهد داشت و بر عكس نفى ضرورت و حتميت مستلزم اثبات اختيار است و آثار اين توهم در چندين مساله فلسفى ظاهر شده كه از جمله آنها اين است كه متكلمين ضرورت على و معلولى را در مورد فاعل مختار انكار كرده‏اند و به دنبال آن فلاسفه را متهم نموده‏اند كه خداى متعال را مختار نمى‏دانند از سوى ديگر جبريين وجود سرنوشت‏حتمى را دليل قول خودشان دانسته‏اند و در مقابل معتزله كه قائل به اختيار انسان هستند سرنوشت‏حتمى را نفى كرده‏اند در صورتى كه حتميت‏سرنوشت ربطى به جبر ندارد و در حقيقت اين مشاجرات كه سابقه‏اى طولانى دارد در اثر خلط بين مفهوم جبر و مفهوم ضرورت روى داده است .
نمونه تاسف انگيز ديگر آنكه بعضى از فيزيكدانها ضرورت على در مورد پديده‏هاى ميكروفيزيكى را مورد تشكيك يا انكار قرار داده‏اند و در مقابل بعضى از دانشمندان خداپرست غربى خواسته‏اند از نفى ضرورت در اين پديده‏ها وجود اراده الهى را اثبات نمايند به گمان اينكه نفى ضرورت و انكار دترمى‏نيسم در اين موارد مستلزم اين است كه نيروى مختارى در آنجا اثبات شود .
حاصل آنكه وجود مشتركات لفظى بخصوص در مواردى كه معانى متشابه و متقاربى داشته باشند اشكالاتى را در بحثهاى فلسفى پيش مى‏آورد و اين دشواريها هنگامى مضاعف مى‏شود كه يك لفظ معانى اصطلاحى متعددى در يك علم داشته باشد چنانكه در مورد واژه عقل در فلسفه و واژه‏هاى ذاتى و عرضى در منطق چنين است از اين روى ضرورت توضيح معانى مشترك و تعيين معناى مورد نظر در هر مبحث روشن مى‏شود.
معانى اصطلاحى علم
از جمله واژه‏هايى كه كاربردهاى گوناگون و اشتباه انگيز دارد واژه علم است مفهوم لغوى اين كلمه و معادلهايش در زبانهاى ديگر مانند دانش و دانستن در زبان فارسى روشن و بى نياز از توضيح است ولى علم معانى اصطلاحى مختلفى دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1 اعتقاد يقينى مطابق با واقع در برابر جهل بسيط و مركب هر چند در قضيه واحدى باشد .
2 مجموعه قضايايى كه مناسبتى بين آنها در نظر گرفته شده هر چند قضاياى شخصى و خاص باشد و به اين معنى است كه علم تاريخ دانستن حوادث خاص تاريخى و علم جغرافيا دانستن احوال خاص مناطق مختلف كره زمين و علم رجال و بيوگرافى شخصيتها هم علم ناميده مى‏شود .
3 مجموعه قضاياى كلى كه محور خاصى براى آنها لحاظ شده و هر كدام از آنها قابل صدق و انطباق بر موارد و مصاديق متعدد مى‏باشد هر چند قضاياى اعتبارى و قراردادى باشد و به اين معنى است كه علوم غير حقيقى و قراردادى مانند لغت و دستور زبان هم علم خوانده مى‏شود ولى قضاياى شخصى و خاص مانند قضاياى فوق الذكر علم بشمار نمى‏رود .
4 مجموعه قضايايى كلى حقيقى (غير قراردادى) كه داراى محور خاصى باشد اين اصطلاح همه علوم نظرى و عملى و از جمله الهيات و ما بعد الطبيعه را در بر مى‏گيرد ولى شامل قضاياى شخصى و اعتبارى نمى‏شود .
5 مجموعه قضاياى حقيقى كه از راه تجربه حسى قابل اثبات باشد و اين همان اصطلاحى است كه پوزيتويستها به كار مى‏برند و بر اساس آن علوم و معارف غير تجربى را علم نمى‏شمارند .
منحصر كردن واژه علم به علوم تجربى تا آنجا كه مربوط به نامگذارى و جعل اصطلاح باشد جاى بحث و مناقشه ندارد ولى جعل اين اصطلاح از طرف پوزيتويستها مبتنى بر ديدگاه خاص ايشان است كه دايره معرفت‏يقينى و شناخت واقعى انسان را محدود به امور حسى و تجربى مى‏پندارند و انديشيدن در ماوراء آنها را لغو و بى حاصل قلمداد مى‏كنند ولى متاسفانه اين اصطلاح در سطح جهان رواج يافته و بر طبق آن علم در مقابل فلسفه قرار گرفته است .
ما قضاوت در باره قلمرو معرفت‏يقينى و رد نظريه پوزيتويستى و اثبات شناخت‏حقيقى نسبت به ماوراء قلمرو حس و تجربه را به مبحث‏شناخت‏شناسى موكول مى‏كنيم و اينك به توضيح مفهوم فلسفه و متافيزيك مى‏پردازيم
معانى اصطلاحى فلسفه
تا كنون با سه معناى اصطلاحى فلسفه آشنا شده‏ايم اصطلاح اول آن شامل همه علوم حقيقى مى‏شود و اصطلاح دوم آن بعضى از علوم قراردادى را هم در بر مى‏گيرد و اصطلاح سوم آن مخصوص به معرفتهاى غير تجربى است و در مقابل علم (‏معرفت تجربى) به كار مى‏رود .
فلسفه طبق اين اصطلاح شامل منطق شناخت‏شناسى هستى شناسى متافيزيك خدا شناسى روان شناسى نظرى (‏غير تجربى) زيبايى شناسى اخلاق و سياست مى‏شود (
[2]) هر چند در اين زمينه كمابيش اختلاف نظرهايى وجود دارد و گاهى فقط به معناى فلسفه اولى يا متافيزيك به كار مى‏رود و بنا بر اين مى‏توان آن را اصطلاح چهارمى تلقى كرد .


[1] . آن يكى شير است اندر باديه و آن دگر شير است اندر باديه
آن يكى شير است كه آدم مى‏خورد و آن دگر شير است كه آدم مى‏خورد.
[2] .ر.ك:فلسفه عمومي يا مابعدالطيعه، ترجمه يحيي مهدوي ص42؛ خلاصه فلسفه ترجمه فضل الله صمدي ، چاپ هشتم ؛ تاريخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دريابندري، ج4،ص600؛ تاريخ فلسفه، ترجمه عباس زرياب خوئي، چاپ سوم ص6؛ فلسفه با پژوهش حقيقت، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوي، ص20؛ مسائل و نظريات فلسفه، ترجمه بزرگمهر

 

واژه فلسفه كاربردهاى اصطلاحى ديگرى نيز دارد كه غالبا همراه با صفت‏يا مضاف اليه استعمال مى‏شود مانند فلسفه علمى و فلسفه علوم
فلسفه علمى
اين تعبير نيز در موارد گونه‏گونى به كار مى‏رود:
الف در باره فلسفه تحققى اگوست كنت پس از محكوم كردن تفكر فلسفى و متافيزيكى و انكار قوانين عقلى جهان شمول علوم تحققى را به شش بخش اساسى تقسيم كرد كه هر يك قوانين ويژه خود را خواهد داشت به اين ترتيب رياضيات كيهان شناسى فيزيك شيمى زيست‏شناسى و علم الاجتماع جامعه شناسى و كتابى به نام درسهايى درباره فلسفه پوزيتويسم در شش مجلد نگاشت و كليات علوم ششگانه را با شيوه به اصطلاح تحققى مورد بررسى قرار داد و سه مجلد آن را به جامعه شناسى اختصاص داد هر چند اساس اين فلسفه تحققى را ادعاهاى جزمى غير تحققى تشكيل مى‏دهد .
به هر حال محتواى اين كتاب كه در واقع طرحى براى بررسى علوم و به ويژه علوم اجتماعى است بنام فلسفه تحققى و فلسفه علمى ناميده مى‏شود .
ب در مورد فلسفه ماترياليسم ديالكتيك ماركسيستها بر خلاف پوزيتويستها بر ضرورت فلسفه و وجود قوانين جهان شمول تاكيد مى‏كنند ولى معتقدند كه اين قوانين از تعميم قوانين علوم تجربى به دست مى‏آيد نه از انديشه‏هاى عقلى و متافيزيكى و از اين روى فلسفه ماترياليسم ديالكتيك را كه به حسب ادعاى خودشان از دستاوردهاى علوم تجربى به دست آمده است فلسفه علمى مى‏نامند هر چند علمى بودن آن بيش از علمى بودن فلسفه پوزيتويسم نيست و اساسا فلسفه علمى در صورتى كه علمى به معناى تجربى باشد تعبير ناهماهنگ و شبيه كوسه ريش پهن است و در بحثهاى تطبيقى سخنان ايشان را مورد نقادى قرار داده‏ايم . (
[1]) ج اصطلاح ديگر فلسفه علمى مرادف با متدلوژى روش شناسى است روشن است كه هر علمى به مقتضاى نوع مسائل روش خاصى را براى تحقيق و اثبات مطالب مى‏طلبد مثلا مسائل تاريخى را نمى‏توان در آزمايشگاه و به وسيله تجزيه و تركيب مواد و عناصر حل كرد چنانكه هيچ فيلسوفى نمى‏تواند با تحليلات و استنتاجات ذهنى و فلسفى اثبات كند كه ناپلئون در چه سالى به روسيه حمله كرد و آيا در اين جنگ پيروز شد يا شكست‏خورد بلكه بايد اين گونه مسائل را با بررسى اسناد و مدارك و ارزيابى اعتبار آنها اثبات كرد .
بطور كلى علوم به معناى عام را از نظر اسلوب تحقيق و روش پژوهش و سبك بررسى مسائل و اثبات مطالب مى‏توان به سه دسته كلى تقسيم كرد
علوم عقلى علوم تجربى علوم نقلى و تاريخى .
بررسى انواع و طبقات علوم و تعيين روشهاى كلى و جزئى هر يك از دسته‏هاى سه‏گانه علمى را به نام متدلوژى پديد آورده است كه احيانا به نام فلسفه علمى ناميده مى‏شود چنانكه گاهى منطق عملى خوانده مى‏شود.
خلاصه
1 چون در چند قرن اخير در اروپا واژه‏هاى علم و فلسفه در مقابل يكديگر قرار گرفته لازم است توضيحى پيرامون اصطلاحات علم و فلسفه داده شود .
2 اساسا اشتراك لفظى و وجود معانى مختلف براى يك لفظ موجب مشكلات و مغالطاتى در مباحث علمى و بخصوص مباحث فلسفى مى‏شود و از اين روى ضرورت دارد قبل از ورود در هر مبحث معناى منظور از اصطلاحات مورد استعمال در آن مبحث توضيح داده شود .
3 واژه علم داراى معانى اصطلاحى گوناگونى است كه مهمترين آنها از اين قرار است: الف اعتقاد يقينى . ب مجموعه قضاياى متناسب اعم از جزئى و كلى . ج مجموعه قضاياى كلى اعم از حقيقى و اعتبارى . د مجموعه قضاياى كلى حقيقى . ه مجموعه قضاياى تجربى .
4 واژه فلسفه نيز اصطلاحاتى دارد كه مهمترين آنها از اين قرار است: الف همه علوم حقيقى . ب علوم حقيقى به اضافه بعضى از علوم قراردادى مانند ادبيات و معانى و بيان . ج علوم غير تجربى مانند منطق الهيات زيبايى شناسى و غيرها . د خصوص ما بعد الطبيعه و الهيات .
5 تعبير فلسفه علمى نيز در موارد مختلفى به كار مى‏رود: الف طرح بررسى علوم تحققى فلسفه پوزيتويسم . ب فلسفه ماركسيسم ماترياليسم ديالكتيك . ج متدلوژى يا روش شناسى علوم .

 

فلسفه علوم

شامل: فلسفه علوم، متافيزيك، نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك، تقسيم و طبقه‏بندى علوم، ملاك مرزبندى علوم، كل و كلى، انشعابات علوم.
فلسفه علوم
گاهي كلمه فلسفه به صورت مضاف به كار مي رود، مانند فلسفه اخلاق و فلسفه حقوق و... .
اينگونه تعبيرات گاهى از طرف كسانى به كار مى‏رود كه واژه علم را به علوم تجربى اختصاص داده‏اند و واژه فلسفه را در مورد رشته‏هايى از معارف و معلومات انسانى به كار مى‏برند كه به وسيله تجربه حسى قابل اثبات نيست چنين كسانى به جاى اينكه مثلا بگويند علم خدا شناسى خواهند گفت فلسفه خدا شناسى يعنى ذكر مضاف اليه براى فلسفه فقط به منظور نشان دادن نوع مطالب مورد بحث و اشاره به موضوع آنها است .
همچنين كسانى كه مسائل عملى و ارزشى را علمى نمى‏دانند و براى آنها پايگاه عينى و واقعى قائل نيستند بلكه آنها را صرفا تابع ميلها و رغبتهاى مردم مى‏پندارند بعضا اينگونه مسائل را وارد قلمرو فلسفه مى‏كنند و به جاى اينكه مثلا بگويند علم اخلاق مى‏گويند فلسفه اخلاق يا به جاى اينكه بگويند علم سياسيت مى‏گويند فلسفه سياست .
ولى گاهى اين تعبير به معناى ديگرى به كار مى‏رود و آن تبيين اصول و مبانى و باصطلاح مبادى علم ديگر است و بعضا مطالبى از قبيل تاريخچه بنيانگذار هدف روش تحقيق سير تحول آن علم نيز مورد بررسى قرار مى‏گيرد نظير همان مطالب هشتگانه‏اى كه سابقا در مقدمه كتاب ذكر و به نام رؤوس ثمانيه ناميده مى‏شده است .
اين اصطلاح اختصاصى به پوزيتويستها و مانند ايشان ندارد بلكه كسانى كه معارف فلسفى و ارزشى را هم علم و روش بررسى و تحقيق آنها را هم علمى مى‏دانند اين اصطلاح را به كار مى‏برند و گاهى براى اينكه با اصطلاح قبلى اشتباه نشود كلمه علم را هم در مضاف اليه اضافه مى‏كنند و مثلا مى‏گويند فلسفه علم تاريخ در برابر فلسفه تاريخ يا فلسفه علم اخلاق در برابر فلسفه اخلاق به اصطلاح قبلى.
متافيزيك
يكى از واژه‏هايى كه در برابر علمى به كار مى‏رود واژه متافيزيك است از اين روى لازم است توضيحى در باره اين كلمه نيز بدهيم: اين واژه كه از اصل يونانى متاتافوسيكا گرفته شده و با حذف حرف اضافه تا و تبديل فوسيكا به فيزيك به صورت متافيزيك در آمده و در زبان عربى به ما بعد الطبيعه ترجمه شده است .
به حسب نقل مورخين فلسفه اين لفظ نخست به صورت نامى براى يكى از كتابهاى ارسطو به كار رفته كه از نظر ترتيب بعد از كتاب طبيعت قرار داشته و از مباحث كلى وجود بحث مى‏كرده است مباحثى كه در عصر اسلامى به امور عامه ناميده شد و بعضى از فلاسفه اسلامى نام ما قبل الطبيعه را نيز براى آن مناسب دانسته‏اند .
ظاهرا اين بخش غير از بخش تئولوژى يا اثولوجيا به معناى خدا شناسى است ولى در كتب فلاسفه اسلامى اين دو بخش در يكديگر ادغام شده و مجموعا به نام الهيات بالمعنى الاعم نام گرفته چنانكه بخش خدا شناسى بنام الهيات بالمعنى الاخص مشخص گرديده است .
بعضى واژه متافيزيك را معادل با ترانس‏فيزيك و به معناى ماوراء طبيعت گرفته‏اند و نامگذارى اين بخش از فلسفه قديم را از باب ناميدن كل به نام جزء شمرده‏اند زيرا در الهيات بالمعنى الاعم در باره خدا و مجردات ماوراء طبيعت نيز بحث مى‏شود اما به نظر مى‏رسد كه همان وجه اول صحيح باشد .
به هر حال متافيزيك نام مجموعه‏اى از مسائل عقلى نظرى است كه بخشى از فلسفه باصطلاح عام را تشكيل مى‏داده است چنانكه امروز گاهى واژه فلسفه به آنها اختصاص داده مى‏شود و يكى از اصطلاحات جديد فلسفه مساوى با متافيزيك مى‏باشد و علت اينكه پوزيتويستها اينگونه مسائل را غير علمى پنداشته‏اند اين است كه قابل اثبات به وسيله تجربه حسى نيست چنانكه قبلا كانت هم عقل نظرى را براى اثبات اين مسائل كافى ندانسته بود و آنها را ديالكتيكى يا جدلى الطرفين ناميده بود
نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك
با توجه به معانى مختلفى كه براى علم و فلسفه ذكر شد روشن مى‏شود كه نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك بر حسب اصطلاحات مختلف تفاوت مى‏كند اگر علم به معناى مطلق آگاهى يا مطلق قضاياى متناسب به كار رود اعم از فلسفه مى‏باشد زيرا شامل قضاياى شخصى و علوم قراردادى و اعتبارى هم مى‏شود و اگر به معناى قضاياى كلى حقيقى استعمال شود مساوى با فلسفه باصطلاح قديم خواهد بود اما اگر به معناى مجموعه قضاياى تجربى بكار رود اخص از فلسفه به معناى قديم و مباين با فلسفه به معناى جديد مجموعه قضاياى غير تجربى است چنانكه متافيزيك جزئى از فلسفه باصطلاح قديم و مساوى با آن بر حسب يكى از اصطلاحات جديد آن مى‏باشد .
ولى بايد دانست كه مقابل قرار دادن علم و فلسفه در اصطلاح جديد هر چند به گمان پوزيتويستها و امثال ايشان به معناى كاستن ارج مسائل فلسفى و انكار قدر و منزلت عقل و ارزش ادراكات عقلى است اما حقيقت غير از آن است و در مبحث‏شناخت‏شناسى روشن خواهد شد كه ارزش ادراكات عقلى نه تنها كمتر از ارزش معلومات حسى و تجربى نيست بلكه به مراتب بيشتر از آنها است و حتى ارزش دانشهاى تجربى در گرو ارزش ادراكات عقلى و قضاياى فلسفى مى‏باشد .
بنا بر اين اختصاص دادن واژه علم به دانشهاى تجربى و واژه فلسفه به دانشهاى غير تجربى تنها به عنوان يك اصطلاح قابل قبول است و نبايد از تقابل اين دو اصطلاح سوء استفاده شود و مسائل فلسفى و متافيزيكى به عنوان مسائل ظنى و پندارى وانمود گردد چنانكه برچسب علمى هيچ گونه مزيتى را براى هيچ گرايش فلسفى اثبات نمى‏كند و اساسا اين دو برچسب وصله ناهمرنگى است كه مى‏تواند نشانه جهل يا عوام‏فريبى جعل كنندگان آن به حساب آيد و ادعاى اينكه اصول فلسفه‏اى مانند ماترياليسم ديالكتيك از قوانين تجربى به دست آمده نادرست است زيرا قوانين هيچ علمى قابل تعميم به علم ديگر نيست چه رسد به اينكه به كل هستى تعميم داده شود مثلا قوانين روانشناسى يا زيست‏شناسى قابل تعميم به فيزيك يا شيمى يا رياضيات نيست و بالعكس قوانين اين علوم در خارج از قلمرو خودشان كارآيى ندارد
تقسيم و طبقه‏بندى علوم
در اينجا سؤالى مطرح مى‏شود كه اساسا انگيزه جداسازى علوم از يكديگر چيست پاسخ اين است كه مسائل قابل شناخت طيف گسترده‏اى را تشكيل مى‏دهد و در حالى كه در اين طيف بعضى از مسائل در ارتباط تنگاتنگ با بعضى ديگر قرار مى‏گيرند برخى ديگر از مسائل دور و بيگانه از هم هستند و چندان ارتباطى با يكديگر ندارند .
از سوى ديگر فرا گرفتن بعضى از معلومات متوقف بر بعضى ديگر است و دست كم دانستن يك دسته به فهم دسته ديگر كمك مى‏كند در حالى كه چنين رابطه‏اى ميان دسته‏هاى ديگر از دانستنيها وجود ندارد .
با توجه به اينكه فرا گرفتن همه معلومات براى هر دانش پژوهى ميسر نيست و به فرض ميسر بودن چنين انگيزه‏اى براى همه وجود ندارد چنانكه ذوق و استعداد افراد هم نسبت به فرا گيرى انواع مسائل مختلف است و با توجه به اينكه بعضى از دانشها وابسته به بعضى ديگر و آموختن يكى متوقف بر ديگرى است از اين روى آموزشگران از ديرباز در صدد بر آمده‏اند كه از طرفى مسائل مرتبط و متناسب را دسته‏بندى كنند و دانشها و علوم خاص را مشخص سازند و از طرف ديگر علوم مختلف را طبقه‏بندى كنند و نياز هر علمى را به علم ديگر و در نتيجه تقدم يكى را بر ديگرى روشن نمايند تا اولا كسانى كه انگيزه يا ذوق و استعداد خاصى دارند بتوانند گمشده خودشان را در ميان انبوه مسائل بى‏شمار بيابند و راه رسيدن به هدفشان را بشناسند و ثانيا كسانى كه مى‏خواهند رشته‏هاى مختلفى از معلومات را فرا گيرند بدانند از كداميك آغاز كنند كه راه را براى آموختن ديگر رشته‏ها هموار كند و فراگيرى آنها را آسانتر نمايد .
بدين ترتيب علوم به قسمتها و بخشهاى گوناگون تقسيم شد و هر بخش در طبقه و مرتبه خاصى قرار گرفت از جمله تقسيمات علوم تقسيم كلى آنها به علوم نظرى و علوم عملى و تقسيم علوم نظرى به طبيعيات و رياضيات و الهيات و تقسيم علوم عملى به اخلاق و تدبير منزل و سياست است كه قبلا به آن اشاره شد
ملاك مرزبندى علوم
بعد از آنكه لزوم دسته‏بندى علوم روشن شد سؤال ديگرى طرح مى‏شود كه علوم را بر اساس چه معيار و ملاكى بايد دسته‏بندى و مرزبندى كرد .
پاسخ اين است كه علوم را مى‏توان با معيارهاى مختلفى دسته‏بندى كرد كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1 بر اساس اسلوب و روش تحقيق قبلا اشاره كرديم كه همه مسائل را نمى‏توان با روش واحدى مورد تحقيق و بررسى قرار داد و نيز خاطر نشان كرديم كه همه علوم را با توجه به روشهاى كلى تحقيق مى‏توان به سه دسته تقسيم كرد:
الف علوم عقلى كه فقط با براهين عقلى و استنتاجات ذهنى قابل بررسى است مانند منطق و فلسفه الهى .
ب علوم تجربى كه با روشهاى تجربى قابل اثبات است مانند فيزيك شيمى و زيست‏شناسى .
ج علوم نقلى كه بر اساس اسناد و مدارك منقول و تاريخى بررسى مى‏شود مانند تاريخ علم رجال و علم فقه .
2 بر اساس هدف و غايت ملاك ديگرى كه مى‏توان بر اساس آن علوم را دسته‏بندى كرد فايده و نتيجه‏اى است كه بر آنها مترتب مى‏شود و هدف و غايتى است كه فراگير از آموختن آنها در نظر مى‏گيرد مانند هدفهاى مادى و معنوى و هدفهاى فردى و اجتماعى .
بديهى است كسى كه مى‏خواهد راه تكامل معنوى خود را بشناسد به مسائلى احتياج دارد كه شخص علاقمند به تحصيل ثروت از راه كشاورزى يا صنعت به آنها احتياج ندارد چنانكه يك رهبر اجتماعى نيازمند به داشتن معلومات ديگرى است پس مى‏توان علوم را طبق اين اهداف گوناگون دسته‏بندى كرد .

بر اساس موضوع سومين ملاكى كه مى‏تواند معيار انفكاك و تمايز علوم واقع شود موضوعات آنها است‏يعنى با توجه به اينكه هر مساله موضوعى دارد و تعدادى از موضوعات در يك عنوان جامعى مندرج مى‏شود آن عنوان جامع را محور قرار مى‏دهند و همه مسائل مربوط به آن را زير چتر يك علم گردآورى مى‏كنند چنانكه عدد موضوع علم حساب و مقدار كميت متصل موضوع علم هندسه و بدن انسان موضوع علم پزشكى قرار مى‏گيرد .
تقسيم‏بندى علوم بر اساس موضوع بهتر از معيارهاى ديگر هدف و انگيزه جداسازى علوم را تامين مى‏كند چنانكه با رعايت آن ارتباط و هماهنگى درونى مسائل و نظم و ترتيب آنها بهتر حفظ مى‏شود و از اين روى از ديرباز مورد توجه فلاسفه و دانشمندان بزرگ قرار گرفته است ولى مى‏توان در دسته‏بنديهاى فرعى معيارهاى ديگرى را نيز در نظر گرفت مثلا مى‏توان علمى را به نام خدا شناسى ترتيب داد و محور مسائل آن را خداى متعال قرار داد و سپس آن را به شاخه‏هاى فلسفى و عرفانى و دينى منشعب ساخت كه هر كدام با روش ويژه‏اى مسائل مربوط را مورد بررسى قرار دهد و در واقع معيار اين انقسام جزئى را روش تحقيق تشكيل دهد همچنين رياضيات را مى‏توان به شاخه‏هاى گونه‏گونى منشعب كرد كه هر شاخه بر اساس هدف خاصى مشخص شود مانند رياضيات فيزيك و رياضيات اقتصاد و بدين ترتيب تلفيقى بين معيارهاى مختلف به وجود مى‏آيد
كل و كلى
عنوان جامعى كه بين موضوعات مسائل در نظر گرفته مى‏شود و بر اساس آن علم به معناى مجموعه مسائل مرتبط پديد مى‏آيد گاهى عنوان كلى و داراى افراد و مصاديق فراوان و گاهى به صورت كل و داراى اجزاء متعدد است مثال نوع اول عنوان عدد يا مقدار است كه انواع و اصناف گونه‏گونى دارد و هر يك موضوع مساله خاصى را تشكيل مى‏دهد و مثال نوع دوم بدن انسان است كه جهازات و اعضاء و اجزاء متعددى دارد و هر كدام از آنها موضوع بخشى از علم پزشكى است .
تفاوت اصلى بين اين دو نوع موضوع آنست كه در نوع اول عنوان موضوع علم بر تك‏تك موضوعات مسائل كه افراد و جزئيات آن هستند صدق مى‏كند به خلاف نوع دوم كه عنوان موضوع بر تك‏تك موضوعات مسائل صدق نمى‏كند بلكه بر مجموع اجزاء حمل مى‏شود
انشعابات علوم
از توضيحات گذشته به دست آمد كه تقسيم‏بندى علوم براى سهولت آموزش و تامين هر چه بيشتر اهداف تعليم و تربيت انجام مى‏گيرد در آغاز كه معلومات بشر محدود بود امكان داشت كه همه آنها را به چند دسته تقسيم كرد و مثلا حيوان شناسى را به عنوان علم واحدى در نظر گرفت و حتى مسائل مربوط به انسان را نيز در آن گنجانيد ولى رفته رفته كه دايره مسائل وسعت‏يافت و مخصوصا بعد از آنكه ابزارهاى علمى مختلفى براى تحقيق در مسائل تجربى ساخته شد بيش از همه علوم تجربى به شعبه‏هاى گوناگونى تقسيم شد و هر علمى به علوم جزئى‏ترى منشعب گرديد چنانكه اين جريان هنوز هم به شكل فزاينده‏اى ادامه دارد .
بطور كلى انشعاب علوم به چند صورت انجام مى‏پذيرد:
1 به اين صورت كه اجزاء كوچكترى از كل موضوع در نظر گرفته شود و هر جزء موضوع شاخه جديدى از علم مادر قرار گيرد مانند غده شناسى و ژن شناسى روشن است كه اين نوع انشعاب مخصوص علومى است كه رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل رابطه كل و جزء است .
2 به اين صورت كه انواع جزئى‏تر و اصناف محدودترى از عنوان كلى در نظر گرفته شود مانند حشره شناسى و ميكرب شناسى اين انشعاب در علومى پديد مى‏آيد كه رابطه بين موضوع علم و موضوعات مسائل رابطه كلى و جزئى است نه كل و جزء .
3 به اين صورت كه روشهاى مختلف تحقيق به عنوان معيار ثانوى در نظر گرفته شود و با حفظ وحدت موضوع شاخه‏هاى جديد پديد آيد و اين در موردى است كه مسائل علم با روشهاى مختلف قابل بررسى و اثبات مانند باشد مانند خدا شناسى فلسفى و خدا شناسى عرفانى و خدا شناسى دينى .
4 به اين صورت كه اهداف متعدد به عنوان معيار فرعى در نظر گرفته شود و مسائل متناسب با هر هدف به نام شاخه خاصى از علم مادر معرفى گردد چنانكه در رياضيات گفته شد.
خلاصه
1 فلسفه به صورت مضاف گاهى در مورد معلومات غير تجربى به كار مى‏رود و اضافه آن صرفا براى نشان دادن نوع مسائل مورد بحث است مانند فلسفه خدا شناسى چنانكه اضافه علم در مورد معلومات تجربى همين نقش را ايفاء مى‏كند مانند علم زيست‏شناسى .
2 كلمه فلسفه گاهى به علم خاصى اضافه مى‏شود و منظور از آن تبيين اصول و مبانى آن علم است كه بعضا تاريخچه و هدف و روش تحقيق و سير تحول و مطالبى مانند آنها را نيز در بر مى‏گيرد .
3 متافيزيك نام مجموعه‏اى از مسائل عقلى است كه با روش تجربى قابل اثبات نيست .
4 نسبت بين علم و فلسفه و متافيزيك به حسب معانى مختلف آنها تفاوت دارد و طبق بعضى از اصطلاحات علم اعم از فلسفه و فلسفه اعم از متافيزيك است .
5 هدف از دسته‏بندى و طبقه‏بندى دانشها اين است كه هر كسى بتواند مجموعه مسائل مورد نظر خود را جداگانه بياموزد و آموزش علوم به صورت آسانتر و سودمندترى انجام گيرد .
6 مرزبندى علوم بر اساس معيارهاى مختلفى از جمله روش هدف و موضوع انجام مى‏گيرد و تقسيمات معروف معمولا بر اساس اختلاف موضوعات انجام گرفته است .
7 نسبت بين موضوع علم و موضوعات مسائل گاهى نسبت بين كل و جزء است و گاهى نسبت بين كلى و جزئى .
8 انشعاب علوم گاهى با ريز كردن موضوع و گاهى با محدود كردن دايره آن و گاهى بر اساس اختلاف روشها و زمانى بر طبق تفاوت اهداف حاصل مى‏شود.

 

سير تفكر فلسفى از آغاز تا عصر اسلامى

 

سير تفكر فلسفى از قرون وسطى تا قرن هجدهم ميلادى

 

سير تفكر فلسفى در دو قرن اخير

شامل: ايدآليسم عينى، پوزيتويسم عقل گرايى و حس گرايى، اگزيستانسياليسم، ماترياليسم، ديالكتيك، پراگماتيسم مقايسه‏اى اجمالى .
ايدآليسم عينى
بعد از رنسانس نظام فلسفى پايدارى در مغرب زمين به وجود نيامد بلكه همواره نظريات و مكاتب مختلف فلسفى در حال زايش و مرگ بوده و هستند تعدد و تنوع مكتبها و ايسمها از قرن نوزدهم رو به افزايش نهاد و در اين نگاه گذرا مجال اشاره‏اى هم به همه آنها نيست و تنها به بعضى از آنها اشاره سريعى خواهيم كرد.
بعد از كانت از اواخر قرن هيجدهم تا اواسط قرن نوزدهم چند تن از فلاسفه آلمانى شهرت يافتند كه انديشه‏هاى ايشان كمابيش از افكار كانت‏سرچشمه مى‏گرفت و مى‏كوشيدند كه نقطه ضعف فلسفه وى را با بهره‏گيرى از مايه‏هاى عرفانى جبران كنند و با اينكه اختلافاتى در ميان نظريات ايشان وجود داشت در اين جهت‏شريك بودند كه از يك ديدگاه شخصى شروع مى‏كردند و با بيانى شاعرانه به تبيين هستى و پيدايش كثرت از وحدت مى‏پرداختند و بنام فلاسفه رومانتيك موسوم شدند .
از جمله ايشان فيخته شاگرد بى‏واسطه كانت است كه سخت علاقمند به اراده آزاد بود و در بين نظريات كانت بر اصالت اخلاق و عقل عملى تاكيد مى‏كرد وى مى‏گفت عقل نظرى نظام طبيعت را بسان يك نظام ضرورى مى‏نگرد ولى ما در خودمان آزادى و ميل به فعاليت اختيارى را مى‏يابيم و وجدان ما نظامى را ترسيم مى‏كند كه بايد براى تحقق بخشيدن به آن تلاش كنيم پس بايد طبيعت را تابع من و نه امرى مستقل و بى‏ارتباط با آن تلقى نماييم.
همين گرايش به آزادى بود كه او و ساير رومانتيكها مانند شلينگ را به اصالت روح كه ويژگى آن را آزادى مى‏شمردند و نوعى آيدآليسم سوق داد مكتبى كه به دست هگل سامان يافت و به صورت يك نظام فلسفى نسبتا منسجم در آمد و بنام ايدآليسم عينى ناميده شد .
هگل كه معاصر شلينگ بود جهان را به عنوان افكار و انديشه‏هايى براى روح مطلق تصور مى‏كرد كه ميان آنها روابط منطقى حكمفرما است نه روابط على و معلولى به گونه‏اى كه ديگر فلاسفه قائل هستند .
به نظر وى سير پيدايش ايده‏ها از وحدت به كثرت و از عام به خاص است در مرتبه نخست عامترين ايده‏ها يعنى ايده هستى قرار دارد كه مقابل آن يعنى ايده نيستى از درون آن پديد مى‏آيد و سپس با آن تركيب شده به صورت ايده شدن در مى‏آيد شدن كه جامع سنتز هستى تز و نيستى آنتى‏تز است به نوبه خود در موقعيت تز قرار مى‏گيرد و مقابل آن از درونش ظاهر مى‏شود و با تركيب شدن با آن سنتز جديدى تحقق مى‏يابد و اين جريان همچنان ادامه پيدا مى‏كند تا به خاصترين مفاهيم بينجامد .
هگل اين سير سه حدى ترياد را ديالكتيك مى‏ناميد و آن را قانونى كلى براى پيدايش همه پديده‏هاى ذهنى و عينى مى‏پنداشت.
پوزيتويسم
در اوائل قرن نوزدهم ميلادى اگوست كنت فرانسوى كه پدر جامعه‏شناسى لقب يافته است‏يك مكتب تجربى افراطى را به نام پوزيتويسم (ل‏اثباتى تحصلى تحققى) بنياد نهاد (
[1]) كه اساس آن را اكتفاء به داده‏هاى بى‏واسطه حواس تشكيل مى‏داد و از يك نظر نقطه مقابل ايدآليسم بشمار مى‏رفت .
كنت‏حتى مفاهيم انتزاعى علوم را كه از مشاهده مستقيم به دست نمى‏آيد متافيزيكى و غير علمى مى‏شمرد و كار به جايى رسيد كه اصولا قضاياى متافيزيكى الفاظى پوچ و بى‏معنى به حساب آمد .
اگوست كنت براى فكر بشر سه مرحله قائل شد (
[2]) : نخست مرحله الهى و دينى كه حوادث را به علل ماورائى نسبت مى‏دهد دوم مرحله فلسفى كه علت‏حوادث را در جوهر نامرئى و طبيعت اشياء مى‏جويد و سوم مرحله علمى كه به جاى جستجو از چرايى پديده‏ها به چگونگى پيدايش و روابط آنها با يكديگر مى‏پردازد و اين همان مرحله اثباتى و تحققى است.
شگفت‏آور اين است كه وى سرانجام به ضرورت دين براى بشر اعتراف كرد ولى معبود آنرا انسانيت قرار داد و خودش عهده‏دار رسالت اين آيين شد و مراسمى براى پرستش فردى و گروهى تعيين كرد .
آيين انسان پرستى كه نمونه كامل اومانيسم است در فرانسه و انگلستان و سوئد و آمريكاى شمالى و جنوبى پيروانى پيدا كرد كه رسما به آن گرويدند و معابدى براى پرستش انسان بنا نهادند ولى تاثيرات غير مستقيمى در ديگران هم بجاى گذاشت كه در اينجا مجال ذكر آنها نيست.
عقل گرايى و حس گرايى
مكاتب فلسفى مغرب زمين به دو دسته كلى تقسيم مى‏شوند عقل‏گرايان و حس‏گرايان نمونه بارز دسته اول در قرن نوزدهم ايدآليسم هگل بود كه حتى در انگلستان هم طرفدارانى پيدا كرد و نمونه بارز دسته دوم پوزيتويسم بود كه تا امروز هم رواج دارد و ويتگنشتاين و كارناپ و راسل از طرفداران اين مكتب‏اند .
غالب فلاسفه الهى از عقل‏گرايان و غالب ملحدان از حس‏گرايان هستند و در ميان موارد غير غالب مى‏توان از مك‏تاگارت فيلسوف هگلى انگليسى نام برد كه گرايش الحادى داشت.
تناسب حس گرايى با انكار و دست كم شك در ماوراء طبيعت روشن است و چنين بود كه پيشرفت فلسفه‏هاى حسى و پوزيتويستى گرايشهاى مادى و الحادى را به دنبال مى‏آورد و نبودن رقيب نيرومند در جناح عقل گرايان زمينه را براى رواج آنها فراهم مى‏كرد .
چنانكه اشاره شد مشهورترين مكتب عقل گراى قرن نوزدهم ايدآليسم هگل بود كه على رغم جاذبه ناشى از نظام نسبتا منسجم و وسعت مسائل و ديدگاهها فاقد منطق قوى و استدلالهاى متقن بود و طولى نكشيد كه حتى از طرف علاقه‏مندان هم مورد انتقاد و معارضه واقع شد و از جمله دو نوع واكنش همزمان ولى مختلف در برابر آن پديد آمد كه يكى از طرف سون كى‏يركگارد كشيش دانماركى و بنيانگذار مكتب اگزيستانسياليسم و ديگرى از طرف كارل ماركس يهودى زاده آلمانى و مؤسس ماترياليسم ديالكتيك انجام گرفت .
اگزيستانسياليسم
گرايش رومانتيكى كه به منظور توجيه آزادى انسان پديد آمده بود سرانجام در ايدآليسم هگل به صورت يك نظام فلسفى جامع در آمد و تاريخ را به عنوان جريان اصيل و عظيمى معرفى كرد كه بر اساس اصول ديالكتيك پيش مى‏رود و تكامل مى‏يابد .
و بدين ترتيب از مسير اصلى منحرف گرديد زيرا در اين نگرش اراده‏هاى فردى نقش اصيل خود را از دست مى‏داد و از اين روى مورد انتقادات زيادى قرار گرفت .
يكى از كسانى كه منطق و فلسفه تاريخ هگل را شديدا مورد انتقاد قرار داد كى يركگارد بود كه بر مسئوليت فردى انسان و اراده آزاد وى در سازندگى خويش تاكيد مى‏كرد و انسانيت انسان را در گرو آگاهى از مسئوليت فردى به خصوص مسئوليت در برابر خدا مى‏دانست و مى‏گفت نزديكى و پيوند و ارتباط با خدا است كه آدمى را انسان مى‏سازد .
اين گرايش كه با فلسفه پديدار شناسى فنومنولژى ادموند هوسرل تقويت مى‏شد به پيدايش اگزيستانسياليسم انجاميد و انديشمندانى مانند هايدگر و ياسپرس در آلمان و مارسل و ژان پل سارتر در فرانسه با ديدگاههاى مختلف الهى و الحادى به آن گرويدند
ماترياليسم ديالكتيك
بعد از رنسانس كه فلسفه و دين در اروپا دچار بحران شدند الحاد و ماديگرى كمابيش رواج يافت و در قرن نوزدهم چند تن از زيست‏شناسان و پزشكان مانند فوگت و بوخنر و ارنست هگل بر اصالت ماده و نفى ماوراء طبيعت تاكيد كردند ولى مهمترين مكتب فلسفى ماترياليسم به وسيله كارل ماركس و انگلس پى‏ريزى گرديد ماركس منطق ديالكتيك و اصالت تاريخ را از هگل و ماديگرى را از فويرباخ گرفت و عامل اصلى تحولات جامعه و تاريخ را كه به گمان وى طبق اصول ديالكتيك و مخصوصا بر اساس تضاد و تناقض صورت مى‏گيرد عامل اقتصادى دانست و آن را زيربناى همه شؤون انسانى معرفى كرد و ساير شؤون اجتماعى و فرهنگى را تابع آن شمرد .
وى براى تاريخ انسان مراحلى قائل بود كه از مرحله اشتراكى نخستين آغاز مى‏شود و به ترتيب از مراحل برده‏دارى و فئوداليسم و سرمايه‏دارى مى‏گذرد و به سوسياليسم و حكومت كارگرى مى‏رسد و سرانجام به كمونيسم ختم مى‏شود يعنى مرحله‏اى كه مالكيت به طور كلى لغو مى‏گردد و نيازى به دولت و حكومت هم نخواهد بود
پراگماتيسم
در پايان اين مرور سريع نگاهى بيفكنيم بر تنها مكتب فلسفى كه به وسيله انديشمندان آمريكائى در آستانه قرن بيستم به وجود آمد و مشهورترين ايشان ويليام جيمز روانشناس و فيلسوف معروف است .
اين مكتب كه به نام پراگماتيسم اصالت عمل ناميده مى‏شود قضيه‏اى را حقيقت مى‏داند كه داراى فايده عملى باشد و به ديگر سخن حقيقت عبارت است از معنايى كه ذهن مى‏سازد تا به وسيله آن به نتايج عملى بيشتر و بهترى دست‏يابد و اين نكته‏اى است كه در هيچ مكتب فلسفى ديگرى صريحا مطرح نشده است گو اينكه ريشه آن را در سخنان هيوم مى‏توان يافت در آنجا كه عقل را خادم رغبتهاى انسان مى‏نامد و ارزش معرفت را به جنبه عملى منحصر مى‏كند .
اصالت عمل به معنايى كه گفته شد نخستين بار توسط شارل پيرس آمريكائى مطرح شد و بعد به صورت عنوانى براى مشرب فلسفى ويليام جيمز در آمد مشربى كه طرفدارانى در آمريكا و اروپا پيدا كرد .
جيمز كه روش خود را تجربى خالص مى‏ناميد در تعيين قلمرو تجربه با ديگر تجربه‏گرايان اختلاف نظر داشت و آن را علاوه بر تجربه حسى و ظاهرى شامل تجربه روانى و تجربه دينى هم مى‏شمرد و عقائد مذهبى مخصوصا اعتقاد به قدرت و رحمت الهى را براى سلامت روانى مفيد و به همين دليل حقيقت مى‏دانست و خود وى كه در بيست و نه سالگى دچار يك بحران روحى شده بود با توجه به خدا و رحمت و قدرت او بر تغيير سرنوشت انسان بهبود يافت و از اين روى بر نماز و نيايش تاكيد مى‏كرد ولى خدا را هم كامل مطلق و نامتناهى نمى‏دانست بلكه براى او هم تكامل قائل بود و اساسا عدم تكامل را مساوى با سكون و دليل نقص مى‏پنداشت .


[1] . قبلا كنت دوسن سيمون چنين مكتبى را پيشنهاد كرده بود و ريشه آن را در افكار كانت مى‏توان يافت.
[2] . گويند: اگوست كنت اين مراحل سه‏گانه را از پزشكى بنام دكتر بوردان گرفته بود.

ريشه اين تكامل‏گرايى افراطى و تجاوزگر را در پاره‏اى از سخنان هگل از جمله در مقدمه پديدار شناسى ذهن مى‏توان يافت ولى بيش از همه برگسون و وايتهد اخيرا بر آن اصرار ورزيده‏اند .
ويليام جيمز همچنين بر اراده آزاد و نقش سازنده آن تاكيد داشت و در اين جهت با پيروان اگزيستانسياليسم همنوا بود .
مقايسه‏اى اجمالى
با اين نگاه سريع بر سير تفكر فلسفى بشر ضمن آشنا شدن با تاريخچه اجمالى فلسفه روشن شد كه فلسفه غربى بعد از رنسانس چه نشيب و فرازهايى را پيموده و از چه پيچ و خمهايى عبور كرده و هم اكنون در چه موقعيت متزلزل و تناقض‏آميزى قرار دارد و با اينكه گهگاه موشكافيهاى ظريفى از طرف بعضى از فيلسوفان آن سامان انجام گرفته و مسائل دقيقى مخصوصا در زمينه شناخت مطرح شده و همچنين جرقه‏هاى روشنگرى در برخى از عقلها و دلها درخشيده است ولى هيچگاه نظام فلسفى نيرومند و استوارى به وجود نيامده و نقطه‏هاى درخشان فكرى نتوانسته است‏خط راست پايدارى را فرا راه انديشمندان ترسيم نمايد بلكه همواره آشفتگيها و نابسامانيها بر جو فلسفى مغرب زمين حاكم بوده و هست .
و اين درست بر خلاف وضعى است كه در فلسفه اسلامى جريان داشته و دارد زيرا فلسفه اسلامى همواره يك مسير مستقيم و بالنده را طى كرده و با وجود گرايشهايى كه گهگاه به اين سوى و آن سوى پيدا كرده هيچگاه از مسير اصلى منحرف نشده و گرايشهاى فرعى مختلف مانند شاخه‏هاى درختى كه در جهات مختلف مى‏گسترد بر رشد و شكوفاييش افزوده است .
اميد آنكه اين سير تكاملى به همت انديشمندان متعهد همچنان ادامه يابد تا اينكه محيطهاى ظلمانى ديگر نيز در پرتو انوار تابناكش روشن گردند و از حيرتها و سرگردانيها رهايى يابند.
خلاصه
1 بعد از كانت چند تن از فلاسفه آلمانى با الهام گرفتن از اصالت عقل عملى در فلسفه وى و با بهره‏گيرى از مايه‏هاى عرفانى براى جبران نقاط ضعف آن مكتب فلسفى ويژه‏اى را ارائه كردند كه به نام رومانتيك ناميده شد .
2 هگل با استفاده از پيش‏كسوتان مانند فيخته و معاصرينش مانند شلينگ و با بررسى نقادانه از سخنان ايشان فلسفه جامع و نسبتا منسجمى را به وجود آورد كه به نام ايدآليسم عينى ناميد شد .
3 به نظر وى پديده‏هاى جهان انديشه‏هاى روح مطلق‏اند كه بر اساس قوانين منطق ديالكتيك به وجود مى‏آيند و تكامل مى‏يابند و اصول ديالكتيك در عين حال كه اصولى منطقى و ذهنى هستند بر عالم عينى و خارجى نيز حكمفرما مى‏باشند زيرا طبق اين نگرش ايدآليستى دوگانگى ذهن و عين برداشته مى‏شود و همه پديده‏هاى عينى پديده‏هاى ذهنى روح مطلق نيز به شمار مى‏روند .
4 اگوست كنت براى انديشه انسان سه مرحله قائل بود مرحله الهى و دينى مرحله فلسفى و متافيزيكى و مرحله علمى و تحققى كه مرحله نهائى فكر بشر است و به چگونگى پيدايش نه چرايى پديده‏ها و روابط آنها با يكديگر مى‏انديشد روابطى كه قابل درك حسى و اثبات تجربى است و اين نهايت چيزى است كه انسان توان شناخت واقعى آن را دارد و هر آن چيزى كه قابل درك بى واسطه حسى نباشد علمى نخواهد بود بلكه يا از اساطير مذهبى است و يا از انديشه‏هاى فلسفى متافيزيكى .
5 فلسفه هگل به واسطه ضعف منطق و سستى پايه‏هاى عقلى‏اش مورد انتقادهاى گوناگونى قرار گرفت و از جمله دو خط كمابيش مخالف با آن به صورت اگزيستانسياليسم و ماترياليسم ديالكتيك در برابر آن پديد آمد .
6 محور اصلى اگزيستانسياليسم اختيار انسان در ساختن خويش و رقم زدن سرنوشت‏خويش است اين گرايش با انگيزه الهى و به وسيله يك كشيش دانماركى به نام كى‏يركگارد و با تاكيد بر مسئوليت انسان در برابر خداى متعال بنياد گرديد ولى رفته رفته به صورت يك گرايش اومانيستى و بى‏تفاوت نسبت به دين در آمد و امروز معروفترين شاخه‏هاى آن همان شاخه الحادى سارتر است .
7 ماترياليسم ديالكتيك به وسيله ماركس و انگلس به وجود آمد و جوهر آن را انكار ماوراء طبيعت و نيز حركت تكاملى جهان ماده بر اساس قوانين ديالكتيك و مخصوصا قانون تضاد و تناقض تشكيل مى‏دهد.
8 پراگماتيسم تنها مكتب فلسفى است كه به وسيله انديشمندان آمريكائى پى‏ريزى گرديده و اساس آن را اهتمام به كار و ابتكار در برابر انديشه و تعقل تشكيل مى‏دهد و حتى حقيقت را مساوى با فكرى مى‏داند كه در مقام عمل به كار آيد.
9 معروفترين چهره اين مكتب ويليام جيمز روانشناس معروف است كه بر تجربه‏هاى درونى و دينى تكيه مى‏كرد و نماز و نيايش را بهترين ضامن سلامت روان و داروى شفابخش امراض روانى مى‏دانست و تاثير آن را هم در زندگى خويش تجربه كرده بود و هم در بيماران روانى وى همچنان بر اراده آزاد انسان تاكيد مى‏كرد چيزى كه مورد انكار روانشناسان حس‏گرا و پوزيتويست بوده و هست .
10 در طول تاريخ فلسفه غرب جرقه‏هاى روشنگرى در عقلها و دلها درخشيده ولى در اثر پراكندگى نتوانسته است‏خط مستقيم پايدارى را در تفكر فلسفى آن سامان رسم نمايد بر خلاف فلسفه اسلامى كه هيچگاه از مسير اصلى منحرف نشده و اختلاف گرايشهاى فرعى بر غنى و نضج آن افزوده است.

 

مقدمه شناخت‏شناسى

شامل: اهميت‏شناخت‏شناسى، نگاهى به تاريخچه شناخت‏شناسى، شناخت در فلسفه اسلامى، تعريف شناخت‏شناسى.
اهميت‏شناخت‏شناسى
كه براى انسان به عنوان يك موجود آگاه كه فعاليتهايش از آگاهى نشات مى‏گيرد يك سلسله مسائل بنيادى مطرح است كه تغافل و شانه خالى كردن از تلاش براى يافتن پاسخهاى صحيح آنها او را از مرز انسانيت‏خارج كرده به چارپايان ملحق مى‏سازد و باقى ماندن در حال شك و دودلى علاوه بر اينكه وجدان حقيقت‏جويش را خرسند نمى‏كند و نگرانى از مسئوليت محتمل را رفع نمى‏نمايد وى را موجودى ايستا و بى‏تحرك و احيانا خطرناك به بار مى‏آورد چنانكه راه‏حلهاى غلط و انحرافى مانند ماديگرى و پوچ‏انگارى نيز نمى‏توانند آرامش روانى و خوشبختى اجتماعى را فراهم كنند و ريشه‏اى‏ترين عامل مفاسد فردى و اجتماعى را بايد در كژبينى‏ها و كژانديشى‏ها جستجو كرد پس چاره‏اى جز اين نيست كه با عزمى راسخ و سستى ناپذير به بررسى اين مسائل بپردازيم و از هيچ كوششى در اين راه دريغ نورزيم تا هم پايه‏هاى زندگى انسانى خود را استوار سازيم و هم ديگران را در اين راه يارى دهيم و از نفوذ انديشه‏هاى نادرست و رواج مكتبهاى منحرف در جامعه خويش جلوگيرى كنيم .
اكنون كه ضرورت تلاش عقلانى و فلسفى كاملا روشن شده و جاى هيچگونه شك و ترديد و وسوسه‏اى نسبت به آن باقى نمانده و عزيمت بر سير و سلوك در اين مسير را ضرورى و اجتناب ناپذير كرده‏ايم در نخستين گام با اين سؤال مواجه مى‏شويم كه آيا عقل بشر توان حل اين مسائل را دارد .
اين پرسش هسته مركزى مسائل شناخت‏شناسى را تشكيل مى‏دهد و تا مسائل اين بخش حل نشود نوبت به بررسى مسائل هستى شناسى و ديگر علوم فلسفى نمى‏رسد زيرا تا هنگامى كه ارزش شناخت عقلانى ثابت نشده ادعاى ارائه راه حل واقعى براى چنين مسائلى بيهوده و ناپذيرفتنى است و همواره چنين سؤالى وجود خواهد داشت كه از كجا عقل اين مسئله را درست‏حل كرده باشد .
و درست در اين جا است كه بسيارى از چهره‏هاى سرشناس فلسفه غرب مانند هيوم و كانت و اگوست كنت و همه پوزيتويست‏ها لغزيده‏اند و با نظريات نادرست‏خود بنياد فرهنگ جوامع غربى را واژگون ساخته‏اند و حتى دانشمندان علوم ديگر مخصوصا روانشناسان رفتارگرا را به گمراهى كشانده‏اند و متاسفانه امواج شكننده و تباه كننده اينگونه مكتبها به ديگر نقاط جهان نيز گسترش يافته و جز قله‏هاى رفيع و صخره‏هاى سرسخت و آسيب‏ناپذيرى كه در پناه فلسفه استوار و نيرومند الهى قرار داشته‏اند ديگران را كمابيش تحت تاثير قرار داده است .
بنا بر اين بايد بكوشيم تا گام نخستين را با استوارى برداريم و سنگ بناى كاخ انديشه فلسفى خود را با استحكام و اتقان هر چه بيشتر به كار گذاريم تا بتوانيم به يارى خداى متعال مراحل ديگر را نيز به شايستگى بپيماييم و به هدف مطلوب برسيم
نگاهى به تاريخچه شناخت‏شناسى
گرچه شناخت‏شناسى اپيستمولوژى به عنوان شاخه‏اى از علوم فلسفى سابقه زيادى در تاريخ علوم ندارد ولى مى‏توان گفت كه مسئله ارزش شناخت كه محور اصلى مسائل آنرا تشكيل مى‏دهد از قديمترين دورانهاى فلسفه كمابيش مطرح بوده است و شايد نخستين عاملى كه موجب توجه انديشمندان به اين مسئله شده كشف خطاهاى حواس و نارسايى اين ابزار شناخت براى نمايش دادن واقعيتهاى خارجى بوده است و همين امر موجب شد كه الئائيان بهاى بيشترى به ادراكات عقلى بدهند و ادراكات حسى را قابل اعتماد ندانند .
از سوى ديگر اختلافات دانشمندان در مسائل عقلى و استدلالات متناقضى كه هر گروهى براى اثبات و تاييد افكار و آراء خودشان مى‏كردند به سوفيستها مجال داد كه ارزش ادراكات عقلى را انكار كنند و بقدرى در اين زمينه زياده روى كردند كه اساسا واقعيت‏خارجى را مورد شك و انكار قرار دادند .
از اين پس مسئله شناخت به صورت جدى‏ترى مطرح شد تا اينكه ارسطو اصول منطقى را به عنوان ضوابطى براى درست انديشيدن و سنجش استدلالها تدوين كرد كه هنوز هم بعد از گذشت بيست و چند قرن مورد استفاده مى‏باشد و حتى ماركسيستها پس از سالها مبارزه با آن سرانجام آنرا به عنوان بخشى از منطق مورد نياز بشر پذيرفته‏اند .
بعد از دوران شكوفايى فلسفه يونان نوساناتى در ارزشگزارى به ادراكات حسى و عقلى پديد آمد و دو مرتبه ديگر بحران شك گرايى در اروپا رخ داد و بعد از عهد رنسانس و پيشرفت علوم تجربى تدريجا حس گرايى رواج بيشترى يافت چنانكه اكنون هم گرايش غالب همين است هر چند در ميان عقل‏گرايان هم گهگاه چهره‏هاى برجسته‏اى رخ نموده‏اند .
تقريبا نخستين پژوهشهاى سيستماتيك درباره شناخت‏شناسى در قاره اروپا به وسيله لايب نيتز و در انگلستان به وسيله جان لاك انجام يافت و بدين ترتيب شاخه مستقلى از علوم فلسفى رسما شكل گرفت پژوهشهاى لاك به وسيله اخلافش باركلى و هيوم دنبال شد و مكتب تجربه گرايى ايشان شهرت يافت و تدريجا موقعيت عقل‏گرايان را تضعيف كرد به طورى كه كانت فيلسوف معروف آلمانى كه در جناح عقل‏گرايان قرار دارد شديدا تحت تاثير افكار هيوم واقع شد .
كانت ارزشيابى شناخت و توان عقل را مهمترين وظيفه فلسفه قلمداد كرد ولى ارزش ادراكات عقل نظرى را تنها در محدوده علوم تجربى و رياضى و در خدمت آنها پذيرفت و نخستين ضربه سهمگين را از ميان عقل‏گرايان بر پيكر متافيزيك وارد ساخت هر چند قبلا هيوم چهره برجسته مكتب تجربه گرايى آمپريسم حمله سختى را آغاز كرده بود و بعدا هم به وسيله پوزيتويستها به صورت جدى‏ترى دنبال شد بدين ترتيب تاثير عينى شناخت‏شناسى در ساير رشته‏هاى فلسفى و راز انحطاط فلسفه غربى آشكار مى‏شود
شناخت در فلسفه اسلامى
بر خلاف نوسانات و بحرانهايى كه براى فلسفه غربى بويژه در زمينه شناخت‏شناسى پيش آمده به طورى كه بعد از گذشت بيست و پنج قرن از طول عمر آن هنوز هم نه تنها بر پايگاه محكم و استوارى دست نيافته بلكه مى‏توان گفت پايه‏هايش لرزانتر هم شده است بر عكس فلسفه اسلامى همواره از موضع نيرومند و استوارى برخوردار بوده و هيچگاه دستخوش تزلزل و اضطراب و بحران نگرديده است و با اينكه كمابيش گرايشهاى مخالفى در كنار آن بوجود آمده و گهگاه فلاسفه اسلامى را درگير كرده ولى پيوسته موضع قاطع ايشان مبنى بر اصالت عقل در مسائل متافيزيكى كاملا محفوظ بوده و بدون اينكه از ارج تجارب حسى بكاهند و اهميت بكار گيرى روش تجربى را در علوم طبيعى انكار كنند بر استفاده از متد تعقلى در حل مسائل فلسفى تاكيد داشته‏اند و برخورد با گرايشهاى مخالف و دست و پنجه نرم كردن با منتقدان و جدل پيشگان نه تنها سستى و ضعفى در ايشان پديد نياورده بلكه بر نيرو و توانشان افزوده است و چنين بوده كه درخت فلسفه اسلامى روز بروز شكوفاتر و بارورتر و در برابر حملات دشمنان مقاومتر و آسيب ناپذيرتر شده است و هم اكنون قدرت كامل بر دفاع از مواضع حقه خويش و پيروزى بر هر حريفى را دارد و به خواست‏خدا با گسترش امكانات براى ارائه و تبيين نظريات اصولى خود محافل فلسفى جهان را فتح و زمينه سيطره فرهنگ اسلامى را بر كل جهان فراهم خواهد كرد .
گرايشهايى كه كمابيش آهنگ مخالفت با فلسفه را داشته غالبا از دو منبع مايه مى‏گرفته ست‏يكى از ناحيه كسانى كه پاره‏اى از آراء فلسفى رايج در عصر خودشان را با ظواهر كتاب و سنت ناسازگار مى‏ديده‏اند و از بيم آنكه مبادا گسترش اين افكار موجب سستى عقايد مذهبى مردم شود با آنها به مخالفت برمى‏خاسته‏اند و ديگرى از ناحيه عارف مشربانى كه بر هميت‏سير معنوى تاكيد داشته‏اند و از ترس اينكه مبادا گرايش فلسفى موجب غفلت و عقب ماندگى از سير قلبى و سلوك عرفانى گردد بهايى به آن نمى‏داده‏اند و پاى استدلاليان را چوبين معرفى مى‏كرده‏اند .
ولى بايد دانست كه دين حقى مانند دين مبين اسلام هيچگاه از ناحيه انديشه‏هاى فيلسوفان هر چند كاستيها و كژيهايى هم داشته باشد مورد تهديد قرار نخواهد گرفت بلكه با نضج و رشد يافتن فلسفه و گذشت آن از مراحل خامى و ناپختگى حقايق اسلام به وسيله آن جلوه‏گرتر و حقانيتش آشكارتر مى‏شود و فلسفه به صورت خدمتگزار شايسته و جانشين ناپذيرى براى آن در مى‏آيد كه از يك سوى معارف والاى آنرا تبيين و از سوى ديگر در برابر مكتبهاى انحرافى مهاجم از آن دفاع مى‏كند چنانكه تا كنون چنين بوده و بعدا به خواست‏خداى متعال به صورت كاملترى ادامه خواهد يافت .
اما سير و سلوك معنوى و عرفانى هيچگاه تضادى با فلسفه الهى نداشته بلكه همواره كمكهايى به آن نموده و بهره‏هايى از آن دريافت داشته است چنانكه در رابطه فلسفه با عرفان اشاره شد و بايد گفت اينگونه مخالفتها در مجموع براى جلوگيرى از يكسونگرى و افراط و تفريط و براى حفظ مرزهاى هر يك مفيد بوده است .
با توجه به ثبات و استحكام و تزلزل ناپذيرى موضع عقل در فلسفه اسلامى ضرورتى براى بررسى تفصيلى مسائل شناخت به صورت منظم و سيستماتيك و به عنوان شاخه مستقلى از فلسفه پيش نيامده و تنها به طرح مسائل پراكنده‏اى پيرامون شناخت در ابواب مختلف منطق و فلسفه اكتفاء شده است مثلا در يك باب به مناسبتى به سخن سوفسطائيان و بطلان آن اشاره شده و در باب ديگرى اقسام علم و احكام آنها بيان گرديده است و حتى مساله وجود ذهنى كه يكى از مواضع مناسب براى طرح مسائل شناخت مى‏باشد تا زمان ابن سينا هم به صورت يك مسئله مستقل مطرح نبوده و بعدا هم تمام اطراف و جوانب آن مورد بررسى و تحقيق فراگير و همه جانبه واقع نشده است .

ولى اكنون با توجه به شرايط فعلى كه انديشه‏هاى غربيان كمابيش در محافل فرهنگى ما نفوذ يافته و بسيارى از مسلمات فلسفه الهى را زير سؤال برده است نمى‏توان كادر مسائل فلسفه را بسته نگاه داشت و روش سنتى را در طرح و تنظيم مباحث ادامه داد زيرا اين كار علاوه بر اينكه از رشد و تكامل فلسفه به وسيله برخورد با ديگر مكاتب جلوگيرى مى‏كند روشنفكران ما را هم كه خواه ناخواه با انديشه‏هاى غربى آشنا شده و مى‏شوند نسبت به فلسفه اسلامى بدبين مى‏سازد و چنين توهمى را در ايشان پديد مى‏آورد كه اين فلسفه كار آيى خود را از دست داده و ديگر توان هماوردى با ساير مكتبهاى فلسفى را ندارد و در نتيجه روز به روز بر گرايش ايشان به سوى فرهنگهاى بيگانه افزوده مى‏شود و فاجعه عظيمى را ببار مى‏آورد چنانكه اين روند در زمان رژيم گذشته در دانشگاههاى كشور خودمان مشهود بود .
پس به پاس پيروزى انقلاب اسلامى و به احترام خونهاى پاكى كه در راه آن نثار شده و به حكم وظيفه الهى كه بر عهده ما آمده است مى‏بايست بر تلاش خودمان در راه تبيين مبانى فلسفه بيفزائيم و آنها را به صورتى عرضه كنيم كه پاسخگوى شبهات مكتبهاى الحادى و انحرافى و تامين كننده نيازمنديهاى عقيدتى اين عصر بوده براى جوانان حقجو و حقيقت پژوه هر چه بيشتر و بهتر قابل فهم و هضم باشد تا آموزش فلسفه اسلامى در سطح وسيعى گسترش يابد و فرهنگ اسلامى را از آسيب‏پذيرى در برابر انديشه‏هاى بيگانه بيمه كند
تعريف شناخت‏شناسى
پيش از آنكه به تعريف علم شناخت‏شناسى بپردازيم لازم است توضيحى پيرامون واژه شناخت بدهيم اين واژه كه معادل كلمه معرفت در زبان عربى است كاربردهاى مختلفى دارد و عامترين مفهوم آن مساوى با مطلق علم و آگاهى و اطلاع است و گاهى به ادراكات جزئى اختصاص داده مى‏شود و زمانى به معناى بازشناسى به كار مى‏رود چنانكه گاهى هم به معناى علم مطابق با واقع و يقينى استعمال مى‏گردد در باره معادلهاى خارجى آن نيز بحثهايى از نظر لغت‏شناسى و ريشه‏يابى لفظ شده كه نيازى به ذكر آنها نيست .
اما شناخت بعنوان موضوع علم شناخت‏شناسى ممكن است به هر يك از معانى ياد شده يا جز آنها در نظر گرفته شود و در واقع تابع قرار داد است ولى نظر به اينكه هدف از بررسى مسائل شناخت اختصاص به نوع خاصى از آن ندارد بهتر اين است كه همان معناى اعم و مساوى با مطلق علم اراده شود .
مفهوم علم يكى از روشنترين و بديهى‏ترين مفاهيم است و نه تنها نيازمند به تعريف نيست كه اساسا تعريف آن امكان ندارد زيرا مفهوم واضحترى از آن وجود ندارد كه معرف آن واقع شود و عباراتى كه به عنوان تعريف علم و معرفت در كتابهاى منطقى يا فلسفى به كار مى‏رود تعريف حقيقى نيست و منظور از ذكر آنها يا تعيين مصداق مورد نظر در علم يا در مبحث‏خاصى است چنانكه منطقيين علم را به حصول صورت چيزى در ذهن تعريف كرده‏اند و فايده آن تعيين مصداق مورد نظر ايشان يعنى علم حصولى است و يا اشاره به نظريه تعريف كننده درباره بعضى از مسائل هستى شناختى مربوط به آن است چنانكه بعضى از فلاسفه مى‏گويند علم عبارت است از حضور مجردى نزد مجرد ديگر يا حضور شيئى نزد موجود مجرد تا بدين وسيله نظر خود را درباره تجرد علم و عالم بيان كنند .
اگر قرار باشد توضيحى درباره علم و شناخت داده شود بهتر اين است كه بگوييم علم عبارت است از حضور خود شى‏ء يا صورت جزئى يا مفهوم كلى آن نزد موجود مجرد .
بايد اضافه كنيم كه لازمه شناخت اين نيست كه هميشه شناسنده غير از شناخته شده باشد بلكه ممكن است در مواردى مانند آگاهى نفس از خودش تعددى بين عالم و معلوم نباشد و در حقيقت در اينگونه موارد وحدت كاملترين مصداق حضور مى‏باشد .
با توضيحى كه درباره واژه شناخت داده شد مى‏توانيم علم شناخت‏شناسى را به اين صورت تعريف كنيم علمى است كه درباره شناختهاى انسان و ارزشيابى انواع و تعيين ملاك صحت و خطاى آنها بحث مى‏كند.
خلاصه
1 علت پرداختن به مسائل شناخت‏شناسى قبل از ساير مسائل فلسفى اين است كه تا توان عقل بر حل آنها مورد سؤال باشد جاى بحث درباره آنها نخواهد بود .
2 شايد نخستين عاملى كه موجب توجه به مسئله ارزش شناخت‏شده كشف خطاهاى حواس بوده كه بر اساس آن فيلسوفان الئايى به شناخت عقلانى در برابر شناخت‏حسى و تجربه تكيه كردند و سپس سوفسطائيان منكر ارزش شناخت عقلى شدند و بدين ترتيب ضرورت بحث درباره اين مسائل آشكار شد و از جمله تلاشهايى كه در اين زمينه انجام گرفت تدوين قواعد منطق به وسيله ارسطو بود .
3 بحث درباره اصالت‏حس يا عقل يكى از محورهاى اساسى مسائل فلسفه غربى را تشكيل مى‏دهد ولى نخستين پژوهشهاى سيستماتيك در اين باره به وسيله لايب نيتز و جان لاك انجام گرفته و سپس كانت كه تحت تاثير افكار هيوم واقع شده بود وظيفه فلسفه را ارزشيابى شناخت دانست و نتيجه گرفت كه شناخت نظرى فقط در زمينه علوم طبيعى و رياضى معتبر است و در زمينه متافيزيك اعتبارى ندارد .
4 فلاسفه اسلامى در عين ارج نهادن به روش تجربى در علوم طبيعى همواره بر ارزش ادراك عقلى تاكيد كرده‏اند و در اين باره هيچ اختلافى در ميان ايشان پديد نيامده هر چند گرايشهاى مخالف جنبى به وجود آمده است .
5 انگيزه اصلى مخالفت با فلسفه دو چيز بوده است‏يكى حفظ عقايد دينى در برابر پاره‏اى آراى فلسفى رايج در يك عصر خاص و ديگرى اهتمام به سير معنوى و قلبى در برابر سير عقلى و ذهنى .
6 با ثبات موضع عقل در فلسفه اسلامى نيازى به اهتمام به مسائل شناخت‏شناسى پديد نيامده بدانگونه كه در مغرب زمين پديد آمده است و از اين روى فلاسفه اسلامى به ذكر بعضى از مسائل شناخت در ابواب متفرق فلسفه بسنده كرده‏اند .
7 ولى با توجه به شيوع بعضى از افكار انحرافى غربى در اين عصر لازم است توجه بيشترى به اين مسائل بشود به گونه‏اى كه نيازهاى موجود برطرف گردد .
8 مفهوم شناخت بديهى و بى‏نياز از تعريف است و منظور از آن مطلق علم و آگاهى و اطلاع مى‏باشد .
9 شناخت و علم عبارت است از حضور خود شى‏ء يا صورت جزئى يا مفهوم كلى آن نزد موجود مجرد .
10 شناخت‏شناسى عبارت است از علمى كه درباره شناختهاى انسانى و ارزشيابى انواع و تعيين ملاك صحت و خطاى آنها بحث مى‏كند .

 

بداهت اصول شناخت‏شناسى

شامل: كيفيت نياز فلسفه به شناخت‏شناسى، امكان شناخت، بررسى ادعاى شك‏گرايان، رد شبهه شك‏گرايان.
كيفيت نياز فلسفه به شناخت‏شناسى
با توجه به مفهوم وسيع شناخت كه شامل هر نوع آگاهى و ادراكى مى‏شود مسائل فراوانى را مى‏توان در بخش شناخت‏شناسى مطرح كرد كه برخى از آنها رسما در اين علم عنوان نمى‏شود مانند بحث درباره حقيقت وحى و الهام و انواع مكاشفات و مشاهدات عرفانى اما مسائلى كه معمولا در اين شاخه از فلسفه مورد بحث قرار مى‏گيرد بر محور حس و عقل دور مى‏زند ولى ما همه آنها را نيز در اينجا مطرح نمى‏كنيم زيرا هدف اصلى توضيح ارزش ادراك عقلى و تثبيت موضع بر حق فلسفه و صحت روش تعقلى آن است و از اين روى تنها به مسائلى خواهيم پرداخت كه براى متافيزيك و خدا شناسى و ضمنا براى بعضى ديگر از علوم فلسفى مانند روانشناسى فلسفى و فلسفه اخلاق مفيد باشد .
در اينجا ممكن است ‏سؤالى مطرح شود كه مبادى تصديقى علم شناخت‏شناسى چيست و در كجا اثبات مى‏شود و پاسخ اين است كه شناخت‏شناسى نيازى به اصول موضوعه ندارد و مسائل آن تنها بر اساس بديهيات اوليه تبيين مى‏شود .
سؤال ديگرى كه ممكن است مطرح شود اين است كه اگر حل مسائل هستى شناسى و ديگر علومى كه با روش تعقلى مورد بررسى قرار مى‏گيرند متوقف بر اثبات اين مسئله است كه آيا عقل توان حل اينگونه مسائل را دارد يا نه لازمه‏اش اين است كه فلسفه اولى هم نيازمند به علم شناخت‏شناسى باشد و اين علم بايد مبادى تصديقى فلسفه را نيز اثبات كند در صورتى كه قبلا گفته شد فلسفه نياز به هيچ علم ديگرى ندارد .
اولا قضايائى كه مستقيما مورد نياز فلسفه اولى است در واقع قضاياى بديهى و بى نياز از اثبات است و توضيحاتى كه پيرامون اين قضايا در علم منطق يا شناخت‏شناسى داده مى‏شود در حقيقت بياناتى است تنبيهى نه استدلالى يعنى وسيله‏اى است براى توجه دادن ذهن به حقايقى كه عقل بدون نياز به استدلال آنها را درك مى‏كند و نكته مطرح كردن اينگونه قضايا در اين علوم اين است كه شبهاتى در باره آنها بوجوده آمده كه منشا توهمات و تشكيكاتى شده است چنانكه در باره بديهى‏ترين قضايا يعنى محال بودن تناقض هم چنين شبهاتى پديد آمده تا آنجا كه بعضى پنداشته‏اند كه تناقض نه تنها محال نيست بلكه اساس همه حقايق است .
شبهاتى كه در باره ارزش ادراك عقلى مطرح شده نيز از همين قماش است و براى پاسخگوئى از اين شبهات و زدودن آنها از اذهان است كه اين مباحث مطرح مى‏شود و در واقع نامگذارى اين قضايا به مسائل علم منطق يا مسائل شناخت‏شناسى از باب مسامحه يا استطراد يا مماشات با صاحبان شبهات است و اگر كسى ارزش ادراك عقلى را هر چند به صورت ناخود آگاه نپذيرفته باشد چگونه مى‏توان با برهان عقلى براى او استدلال كرد چنانكه همين بيان خود بيانى عقلى است دقت‏شود .
ثانيا نياز فلسفه به اصول منطق و معرفت‏شناسى در حقيقت براى مضاعف كردن علم و به اصطلاح براى حصول علم به علم است توضيح آنكه كسى كه ذهنش مشوب به شبهات نباشد مى‏تواند براى بسيارى از مسائل استدلال كند و به نتايج‏يقينى هم برسد و استدلالاتش هم منطبق بر اصول منطقى باشد بدون اينكه توجهى داشته باشد كه مثلا اين استدلال در قالب شكل اول بيان شده و شرايط آن چيست‏يا توجهى داشته باشد كه عقلى وجود دارد كه اين مقدمات را درك مى‏كند و صحت نتيجه آنها را مى‏پذيرد و از سوى ديگر ممكن است كسانى براى ابطال اصالت عقل يا متافيزيك دست به استدلالاتى بزنند و ناخود آگاه از مقدمات عقلى و متافيزيكى استفاده كنند يا براى ابطال قواعد منطق بر اساس قواعد منطقى استدلال كنند يا حتى براى ابطال محال بودن تناقض ناخود آگاه به خود اين اصل تمسك نمايند چنانكه اگر به ايشان گفته شود اين استدلال شما در عين حال كه صحيح است باطل است ناراحت‏شوند و آن را حمل بر استهزاء نمايند .
پس در واقع نياز استدلالات فلسفى به اصول منطقى يا اصول شناخت‏شناسى از قبيل نياز مسائل علوم به اصول موضوعه نيست بلكه نيازى ثانوى و نظير نياز قواعد اين علوم به خود آنها است‏يعنى براى مضاعف شدن علم و حصول تصديق ديگرى متعلق به اين تصديقات مى‏باشد چنانكه در مورد بديهيات اوليه نيز گفته مى‏شود كه نياز به اصل محال بودن تناقض دارند و معناى صحيح آن همين است زيرا روشن است كه نياز قضاياى بديهى به اين اصل از قبيل نياز قضاياى نظرى به قضاياى بديهى نيست و گر نه فرقى بين قضاياى بديهى و نظرى باقى نمى‏ماند و حد اكثر مى‏بايست اصل محال بودن تناقض را بعنوان تنها اصل بديهى معرفى كرد
امكان شناخت
هر انسان عاقلى بر اين باور است كه چيزهايى را مى‏داند و چيزهايى را مى‏تواند بداند و از اين روى براى كسب اطلاع از امور مورد نياز يا مورد علاقه‏اش كوشش مى‏كند و بهترين نمونه اينگونه كوششها به وسيله دانشمندان و فلاسفه انجام گرفته كه رشته‏هاى مختلف علوم و فلسفه را پديد آورده‏اند پس امكان و وقوع علم مطلبى نيست كه براى هيچ انسان عاقلى كه ذهنش به وسيله پاره‏اى از شبهات آشفته نشده باشد قابل انكار و يا حتى قابل ترديد باشد و آنچه جاى بحث و بررسى دارد و اختلاف در باره آن معقول است تعيين قلمرو علم انسان و تشخيص ابزار دستيابى به علم يقينى و راه باز شناسى انديشه‏هاى درست از نادرست و مانند آنها است .
ولى چنانكه در بحثهاى گذشته اشاره شد بارها در اروپا موج خطرناك شك گرايى پديد آمده و حتى انديشمندان بزرگى را در كام خود فرو برده است و تاريخ فلسفه از مكتبهايى نام مى‏برد كه مطلقا منكر علم بوده‏اند مانند سوفيسم سوفسطايى‏گرى و سپتى سيسم شك گرايى و آگنوستى‏سيسم لاادرى گرى و اگر نسبت انكار علم بطور مطلق به كسانى صحيح باشد بهترين توجيهش اين است كه ايشان مبتلى به وسواس ذهنى شديدى شده بودند چنانكه گاهى چنين حالاتى نسبت به بعضى از مسائل براى افرادى رخ مى‏دهد و در واقع بايد آن را نوعى بيمارى روانى به حساب آورد .
بارى ما بدون اينكه به بررسى تاريخى در باره وجود چنين كسانى بپردازيم يا از انگيزه ايشان در اين اظهارات جستجو كنيم يا پيرامون صحت و سقم نسبتهايى كه به ايشان داده شده به كنكاش بپردازيم سخنان نقل شده از آنان را به عنوان شبهات و سؤالاتى تلقى مى‏كنيم كه بايد به آنها پاسخ داده شود كارى كه در خور يك بحث فلسفى است و ساير مطالب را به پژوهشگران تاريخ و ديگران وامى‏گذاريم
بررسى ادعاى شك‏گرايان
سخنانى كه از سوفيستها و شكاكان نقل شده از يك نظر به دو بخش تقسيم مى‏شود يكى آنچه درباره وجود و هستى گفته‏اند و ديگرى آنچه درباره علم و شناخت اظهار كرده‏اند يا سخنان ايشان دو جنبه دارد يك جنبه آن مربوط به هستى شناسى و جنبه ديگر آن مربوط به ناخت‏شناسى است مثلا عبارتى كه از افراطى‏ترين سوفيستها گرگياس نقل شده كه هيچ چيزى موجود نيست و اگر چيزى وجود مى‏داشت قابل شناختن نمى‏بود و اگر قابل شناختن مى‏بود قابل شناساندن به ديگران نمى‏بود جمله اول آن مربوط به هستى است كه بايد در بخش هستى شناسى مورد بررسى قرار گيرد ولى جمله دوم آن مربوط به بحث فعلى شناخت‏شناسى است و طبعا در اينجا به بخش دوم مى‏پردازيم و بخش اول را در مبحث هستى شناسى مورد بررسى قرار خواهيم داد .
نخست اين نكته را خاطر نشان مى‏كنيم كه هر كس در هر چيزى شك كند نمى‏تواند در وجود خودش و در وجود شكش و نيز وجود قواى ادراكى مانند نيروى بينايى و شنوايى و وجود صورتهاى ذهنى و حالات روانى خودش شك كند و اگر كسى حتى در چنين امورى هم اظهار شك نمايد يا بيمارى است كه بايد معالجه شود يا به دروغ و براى اغراض سوئى چنين اظهارى مى‏كند كه بايد تاديب و تنبيه شود .
همچنين كسى كه به بحث و گفتگو مى‏پردازد يا كتاب مى‏نويسد نمى‏تواند در وجود طرف بحث و يا در وجود كاغذ و قلمى كه مى‏نويسد شك كند نهايت اين است كه بگويد همه آنها را در درون خودم درك مى‏كنم و اما در وجود خارجى آنها شك دارم چنانكه ظاهر سخنان باركلى و بعضى ديگر از ايدآليستها اين است كه ايشان همه مدركات را فقط به عنوان صورتهاى درون ذهنى مى‏پذيرفته‏اند و وجود خارجى آنها را انكار مى‏كرده‏اند ولى وجود انسانهاى ديگرى را كه داراى ذهن و ادراك هستند قبول داشته‏اند ولى چنين نظرى به معناى نفى مطلق علم يا مطلق وجود نيست بلكه انكار موجودات مادى چنانكه از باركلى نقل شده به معناى انكار بعضى از موجودات و شك در آنها به معناى شك درباره بعضى از معلومات است .
حال اگر كسى ادعا كند كه هيچ شناخت‏يقينى امكان ندارد از وى سؤال مى‏شود كه آيا اين مطلب را مى‏دانى يا درباره آن شك دارى اگر بگويد مى‏دانم پس دست كم به يك شناخت‏يقينى اعتراف كرده و بدين ترتيب ادعاى خود را نقض كرده است و اگر بگويد نمى‏دانم معنايش اين است كه احتمال مى‏دهم معرفت‏يقينى ممكن باشد پس از سوى ديگر سخن خود را ابطال نموده است .
اما اگر كسى بگويد من درباره امكان علم و شناخت جزمى شك دارم از وى سؤال مى‏شود كه آيا مى‏دانى كه شك دارى يا نه اگر پاسخ دهد مى‏دانم كه شك دارم پس نه تنها امكان بلكه وقوع علم را هم پذيرفته است اما اگر بگويد در شك خودم هم شك دارم اين همان سخنى است كه يا به علت مرض و يا از روى غرض گفته مى‏شود و بايد به آن پاسخ عملى داد .

با كسانى كه مدعى نسبى بودن همه شناختها هستند و مى‏گويند هيچ قضيه‏اى بطور مطلق و كلى و دائمى صحيح نيست نيز مى‏توان چنين گفتگويى را انجام داد يعنى مى‏توان به ايشان گفت همين قضيه كه هيچ قضيه‏اى بطور مطلق صحيح نيست آيا مطلق و كلى و دائمى است‏يا نسبى و جزئى و موقت اگر هميشه و در همه موارد و بدون هيچ قيد و شرطى صادق است پس دست كم يك قضيه مطلق و كلى و دائمى ثابت مى‏شود و اگر خود اين علم هم نسبى است معنايش اين است كه در بعضى از موارد صحيح نيست و ناچار موردى كه اين قضيه درباره آن صدق نمى‏كند قضيه‏اى مطلق و كلى و دائمى خواهد بود
رد شبهه شك‏گرايان
شبهه‏اى كه سوفيستها و شك‏گرايان به آن تمسك جسته‏اند و آنرا به صورتهاى گوناگون و با ذكر مثالهاى مختلفى بيان كرده‏اند اين است گاهى انسان از راه حس به وجود چيزى يقين پيدا مى‏كند ولى بعدا متوجه مى‏شود كه خطا كرده است پس معلوم مى‏شود كه ادراك حسى ضمانت صحت ندارد و به دنبال آن چنين احتمالى پيش مى‏آيد كه از كجا ساير ادراكات حسى من خطا نباشد و شايد روزى بيايد كه به خطا بودن آنها هم پى ببرم همچنين گاهى انسان از راه دليل عقلى اعتقاد يقينى به مطلبى پيدا مى‏كند اما پس از چندى مى‏فهمد كه آن دليل درست نبوده و يقينش مبدل به شك مى‏شود پس معلوم مى‏شود كه ادراك عقلى هم ضمانت صحت ندارد و به همان ترتيب احتمال خطا به ساير مدركات عقل هم سرايت مى‏كند نتيجه آنكه نه حس قابل اعتماد است و نه عقل و براى انسان جز شك باقى نمى‏ماند .
در پاسخ بايد گفت:
1 معناى اين استدلال آن است كه شما مى‏خواهيد از راه اين دليل به نتيجه منظورتان كه همان صحت‏شك گرايى است برسيد و به آن علم پيدا كنيد و دست كم بخواهيد نظر خودتان را به اين وسيله به طرف بقبولانيد يعنى انتظار داريد كه او علم به صحت ادعاى شما پيدا كند در صورتى كه مدعاى شما اين است كه حصول علم مطلقا محال است .
2 معناى كشف خطا در ادراكات حسى و عقلى اين است كه بفهميم ادراك ما مطابق با واقع نيست پس لازمه‏اش اعتراف به وجود علم به خطا بودن ادراك است .
3 لازمه ديگر آن اين است كه بدانيم واقعيتى وجود دارد كه ادراك خطائى ما با آن مطابقت ندارد وگرنه خطا بودن ادراك مفهومى نخواهد داشت .
4 لازمه ديگرش اين است كه خود ادراك خطائى و صورت ذهنى مخالف با واقع براى ما معلوم باشد .
5 و بالاخره بايد وجود خطا كننده و حس يا عقل خطا كار را نيز بپذيريم .
6 اين استدلال خودش يك استدلال عقلى است هر چند در واقع مغالطه است و استناد به آن به معناى معتبر شمردن عقل و ادراكات آن است .
7 افزون بر اينها در اينجا علم ديگرى نيز مفروض است و آن اين است كه ادراك خطائى در عين خطا بودن نمى‏تواند درست باشد .
پس همين استدلال مستلزم اعتراف به وجود چندين علم است و با اين وصف چگونه مى‏توان امكان علم را مطلقا انكار كرد و يا حتى در وقوع آن تشكيك نمود .
اينها همه پاسخهاى نقضى به استدلال شك‏گرايان بود و اما حل مطلب و بيان وجه مغالطه در آن اين است كه صحت و خطاى ادراكات حسى را به كمك دلايل عقلى اثبات مى‏كنيم و اما اينكه گفته شد كشف خطا در يك ادراك عقلى موجب سرايت احتمال خطا به ساير ادراكات عقل مى‏شود صحيح نيست زيرا احتمال خطا تنها در ادراكات نظرى غير بديهى راه دارد و اما بديهيات عقلى كه اساس براهين فلسفى را تشكيل مى‏دهند به هيچ وجه قابل خطا نيستند.
خلاصه
1 چون هدف ما از بررسى مسائل شناخت تثبيت موضع بر حق فلسفه الهى است از اين روى تنها به مسائلى از شناخت‏شناسى خواهيم پرداخت كه در اين راه مفيد باشد .
2 شناخت‏شناسى نياز به اصول موضوعه‏اى كه در علم ديگرى بيان شود ندارد .
3 نياز فلسفه به شناخت‏شناسى از قبيل نياز يك علم به علم ديگر براى اثبات اصول موضوعه‏اش نيست زيرا اولا قضاياى مورد نياز فلسفه قضاياى بديهى و غير قابل انكار است و ثانيا نياز به اين گونه قضايا كه در شناخت‏شناسى مورد بحث واقع مى‏شود مانند نياز به قضايايى كه در علم منطق بيان مى‏گردد در واقع براى حصول علم به علم و مضاعف شدن شناخت مى‏باشد .
4 امكان و تحقق شناخت بديهى و بى‏نياز از اثبات است ولى از سوفيستها و شكاكان نقل شده كه مطلقا امكان آنرا انكار مى‏كرده‏اند .
5 ادعاى عدم امكان شناخت متضمن علم به اين مطلب و ناقض خودش مى‏باشد و همچنين ادعاى نسبى بودن همه علوم و شناختها .
6 استدلال براى اين ادعاى نادرست به خطاپذيرى ادراكات حسى و عقلى نيز مستلزم چندين علم است علمى كه على الفرض از اين دليل حاصل مى‏شود علم به خطا بودن بعضى از ادراكات حسى و عقلى علم به واقعيتى كه ادراك خطائى با آن مطابق نيست علم به وجود خود ادراك خطائى علم به خطا كننده علم به اعتبار اين استدلال كه از شناختهاى عقلانى تشكيل يافته است و علم به محال بودن تناقض .
7 جواب حلى اين شبهه آن است كه صحت و خطاى ادراكات حسى را به كمك دلايل عقلى اثبات مى‏كنيم و اين دلايل مبتنى بر يك دسته از ادراكات عقلى است كه خطائى در آنها راه ندارد و به هيچ وجه مورد شك و ترديد واقع نمى‏شود و خطا بودن بعضى از ادراكات عقلى موجب سرايت احتمال خطا به همه آنها نمى‏گردد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 15:4  توسط عرفان   | 

ارزش شناخت

شامل: بازگشت به مسئله اصلى، حقيقت چيست، معيار بازشناسى حقايق، تحقيق در مسئله، ملاك صدق و كذب قضايا، نفس الامر
بازگشت به مسئله اصلى
دانستيم كه مسئله اصلى شناخت‏شناسى اين است كه آيا انسان توان كشف حقايق و اطلاع بر واقعيات را دارد يا نه و اگر دارد از چه راهى مى‏تواند به آنها برسد و معيار بازشناسى حقايق از پندارهاى نادرست و مخالف با واقع چيست و به ديگر سخن محور اصلى مباحث‏شناخت‏شناسى را مسئله ارزش شناخت تشكيل مى‏دهد و ساير مسائل از مقدمات يا توابع اين مبحث به شمار مى‏روند .
و چون شناخت داراى انواع گوناگونى است طبعا مسئله ارزش شناخت هم ابعاد مختلفى خواهد داشت ولى آنچه براى فلسفه اهميت ويژه‏اى دارد ارزشيابى شناخت عقلانى و اثبات توان عقل بر حل مسائل هستى شناسى و ساير شاخه‏هاى فلسفه است .
ما نخست به بررسى اقسام كلى شناخت پرداختيم و به اين نتيجه رسيديم كه يك دسته از شناختهاى انسان بى‏واسطه و حضورى و به تعبير ديگر يافتن خود واقعيت است و در چنين شناختهايى جاى احتمال خطا هم وجود ندارد ولى نظر به اينكه اين شناختها به تنهايى نياز علمى بشر را رفع نمى‏كند به بررسى علم حصولى و اقسام آن همت گماشتيم و نقش حس و عقل را در آنها روشن كرديم .
اكنون نوبت آن فرا رسيده كه به مسئله اصلى بازگرديم و به تبيين ارزش شناختهاى حصولى بپردازيم و با توجه به اينكه شناخت‏حصولى به معناى كاشف بالفعل از واقعيات همان تصديقات و قضايا است طبعا ارزشيابى شناختهاى حصولى هم در دايره آنها انجام مى‏گيرد و اگر سخنى از تصورات به ميان بيايد به صورت ضمنى و به عنوان اجزاء تشكيل دهنده قضايا خواهد بود
 حقيقت چيست
 مشكل اساسى در باب ارزش شناخت اين است كه چگونه مى‏توان اثبات كرد كه شناخت انسان مطابق با واقع است و اين مشكل در موردى رخ مى‏نمايد كه بين شناسنده و متعلق شناخت واسطه‏اى در كار باشد كه به لحاظ آن فاعل شناسايى متصف به عالم و متعلق شناسايى متصف به معلوم گردد و به ديگر سخن علم غير از معلوم باشد اما در موردى كه واسطه‏اى در كار نباشد و عالم وجود عينى معلوم را بيابد طبعا جاى چنين سؤالى هم نخواهد بود .
بنا بر اين شناختى كه شانيت‏حقيقت بودن يعنى مطابق با واقع بودن و خطا بودن يعنى مخالف با واقع بودن را دارد همان شناخت‏حصولى است و اگر شناخت‏حضورى متصف به حقيقت‏شود به معناى نفى خطا از آن است .
ضمنا تعريف حقيقت كه در مبحث ارزش شناخت مورد بحث واقع مى‏شود معلوم شد يعنى عبارت است از صورت علمى مطابق با واقعيتى كه از آن حكايت مى‏كند و اما تعريفهاى ديگرى كه احيانا براى حقيقت مى‏شود مانند تعريف پراگماتيستها حقيقت عبارت است از فكرى كه در زندگى عملى انسان مفيد باشد يا تعريف نسبيين كه حقيقت عبارت است از شناختى كه مقتضاى دستگاه ادراكى سالم باشد يا تعريف سومى كه مى‏گويد حقيقت عبارت است از آنچه همه مردم بر آن اتفاق دارند يا تعريف چهارمى كه مى‏گويد حقيقت عبارت است از شناختى كه بتوان آنرا با تجربه حسى اثبات كرد همه اينها در واقع فرار از موضوع بحث و شانه خالى كردن از پاسخ به سؤال اساسى در مبحث ارزش شناخت است و مى‏توان آنها را به عنوان نشانه‏هايى از عجز تعريف كنندگان نسبت به حل اين مساله تلقى كرد و به فرض اينكه بتوان توجيه صحيحى براى بعضى از آنها ارائه داد يا آنها را حمل بر تعريف به لوازم اخص كرد كه تعريف صحيحى نيست‏يعنى به عنوان ذكر نشانه‏هاى خاصى از بعضى از حقايق به حساب آورد يا حمل بر اصطلاحات خاصى نمود ولى به هر حال بايد توجه داشت كه هيچكدام از اين توجيهات راهى به سوى حل مساله مورد بحث نمى‏گشايد و همچنان سؤال درباره حقيقت به معناى شناخت مطابق با واقع به حال خود محفوظ مانده پاسخ صحيح و روشنگرى مى‏طلبد
معيار بازشناسى حقايق
عقل‏گرايان معيار بازشناسى حقايق را فطرت عقل معرفى مى‏كنند و قضايايى را كه به شكل صحيحى از بديهيات استنتاج شود و در واقع جزئياتى از آنها را تشكيل دهد حقيقت مى‏شمارند و قضاياى حسى و تجربى را هم تا آنجا كه به كمك براهين عقلى قابل اثبات باشد معتبر مى‏دانند ولى بيانى از ايشان براى مطابقت بديهيات و فطريات با واقعيات به ما نرسيده جز آنچه از دكارت نقل كرديم كه در مورد افكار فطرى به حكمت و عدم فريبكارى خداى متعال تمسك كرده بود و ضعف آن هم روشن است.
البته جاى هيچ شكى نيست كه عقل بعد از تصور موضوع و محمول قضاياى بديهى خود بخود و بدون نياز به تجربه قاطعانه حكم به اتحاد آنها مى‏كند و كسانى كه درباره اين قضايا تشكيكاتى كرده‏اند يا موضوع و محمول آنها را درست تصور نكرده‏اند و يا دچار نوعى بيمارى و وسواس بوده‏اند ولى سخن در اين است كه آيا اين نوع درك باصطلاح فطرى لازمه نوع آفرينش عقل انسانى است به طورى كه ممكن است عقل موجود ديگرى مثلا عقل جن همين قضايا را به گونه ديگرى درك كند يا اگر عقل انسان طور ديگرى آفريده شده بود مطالب را به صورت ديگرى درك مى‏كرد و يا اينكه اين ادراكات كاملا مطابق با واقع و نمايشگر امور نفس الامرى است و هر موجود ديگرى هم كه داراى عقل باشد به همين صورت درك خواهد كرد .
واضح است كه معناى ارزش واقعى داشتن و حقيقت بودن شناخت عقلانى همين شق دوم است ولى صرف فطرى بودن آن بنا بر اينكه به صورت صحيحى تفسير شود چنين مطلبى را اثبات نمى‏كند .
از سوى ديگر تجربه‏گرايان معيار حقيقت بودن شناخت را اين دانسته‏اند كه قابل اثبات به وسيله تجربه باشد و بعضى از ايشان افزوده‏اند كه بايد با تجربه عملى پراتيك اثبات شود .
اما روشن است كه اولا اين معيار فقط درباره محسوسات و امورى كه قابل تجربه عملى باشند كارآيى دارد و حتى مطالب منطقى و رياضى محض را نمى‏توان با اين معيار سنجيد و ثانيا نتيجه تجربه حسى و عملى را بايد به وسيله علم حصولى درك كرد و عينا سؤال مورد بحث درباره آن تكرار مى‏شود كه آن علم حصولى چه ضمانت صحتى دارد و حقيقت بودن آن را با چه معيارى بايد تشخيص داد
تحقيق در مسئله
نقطه اصلى اشكال در علوم حصولى اين است كه چگونه مى‏توان مطابقت آنها را با متعلقات خودشان تشخيص داد در حالى كه راه ارتباط ما را با خارج همواره همين صورتهاى ادراكى و علوم حصولى تشكيل مى‏دهند .
بنا بر اين بايد كليد حل اشكال را در جايى جستجو كرد كه ما بتوانيم هم بر صورت ادراكى و هم بر متعلق ادراك اشراف يابيم و تطابق آنها را حضورا و بدون وساطت صورت ديگرى درك كنيم و آن قضاياى وجدانى است كه از يك سو متعلق ادراك را كه مثلا همان حالت ترس ست‏حضورا مى‏يابيم و از سوى ديگر صورت ذهنى حاكى از آن را بى‏واسطه درك مى‏كنيم و از اين روى قضيه من هستم يا من مى‏ترسم يا من شك دارم به هيچ وجه قابل شك و ترديد نيست پس اين قضايا وجدانيات نخستين قضايايى هستند كه ارزش صد در صد آنها ثابت مى‏شود و خطا و اشتباه راهى به سوى آنها نمى‏يابد البته بايد دقت كنيم كه اين قضايا را با تفسيرهاى ذهنى درنياميزيم .
نظير اين اشراف را در قضاياى منطقى كه از صورتها و مفاهيم ذهنى ديگرى حكايت مى‏كنند مى‏يابيم زيرا هر چند حاكى و محكى در دو مرتبه ذهن قرار گرفته‏اند ولى هر دو مرتبه آن نزد نفس من درك كننده حاضرند مثلا اين قضيه كه مفهوم انسان مفهوم كلى است قضيه‏اى است كه از ويژگى مفهوم انسان حكايت مى‏كند مفهومى كه در ذهن حاضر است و ما مى‏توانيم با تجربه درون ذهنى اين ويژگى را در آن تشخيص دهيم يعنى بدون بكار گرفتن اندامهاى حسى و واسطه شدن صورت ادراكى ديگرى دريابيم كه اين مفهوم حكايت از فرد خاصى نمى‏كند بلكه قابل صدق بر افراد بى‏شمار است پس قضيه مفهوم انسان كلى است صادق خواهد بود .
بدين ترتيب راه براى بازشناسى دو دسته از قضايا گشوده مى‏شود ولى اين مقدار هم براى تشخيص همه علوم حصولى كفايت نمى‏كند و اگر بتوانيم ضمانت صحتى براى بديهيات اوليه به دست بياوريم به موفقيت كامل رسيده‏ايم زيرا در پرتو آنها مى‏توانيم قضاياى نظرى و از جمله قضاياى حسى و تجربى را بازشناسى و ارزشيابى كنيم .
براى اين كار بايد در ماهيت اين قضايا بيشتر دقت كنيم از يك سوى مفاهيم تصورى آنها را مورد بررسى قرار دهيم كه از چگونه مفاهيمى هستند و از چه راهى به دست مى‏آيند و از سوى ديگر در رابطه آنها بينديشيم كه چگونه عقل حكم به اتحاد موضوع و محمول آنها مى‏كند .
اما از جهت اول، اين قضايا از مفاهيم فلسفى تشكيل مى‏يابند مفاهيمى كه به علوم حضورى منتهى مى‏شوند يعنى نخستين دسته از مفاهيم فلسفى مانند احتياج و استقلال و سپس علت و معلول را از معلومات بلا واسطه و وجدانيات انتزاع مى‏كنيم و مطابقت آنها را با منشا انتزاعشان حضورا مى‏يابيم و ساير مفاهيم فلسفى هم به آنها بازمى‏گردند .
و اما جهت دوم يعنى كيفيت‏حكم به اتحاد موضوع و محمول آنها با مقايسه موضوعات و محمولات اين قضايا با يكديگر روشن مى‏شود به اين معنى كه همه اين قضايا از قبيل قضاياى تحليلى هستند كه مفهوم محمول آنها از تحليل مفهوم موضوعشان به دست مى‏آيد مثلا در اين قضيه كه هر معلولى احتياج به علت دارد هنگامى كه به تحليل مفهوم معلول مى‏پردازيم به اين نتيجه مى‏رسيم كه معلول عبارت است از موجودى كه وجود آن وابسته به موجود ديگرى باشد يعنى احتياج به موجود ديگرى داشته باشد كه آنرا علت مى‏ناميم پس مفهوم احتياج به علت در مفهوم معلول مندرج است و اتحاد آنها را با تجربه درون ذهنى مى‏يابيم به خلاف اين قضيه كه هر موجودى احتياج به علت دارد زيرا از تحليل مفهوم موجود مفهوم احتياج به علت به دست نمى‏آيد و از اين روى نمى‏توان آن را از قضاياى بديهى به حساب آورد بلكه از قضاياى نظرى صادق هم نيست .

بدين ترتيب روشن مى‏شود كه بديهيات اوليه هم منتهى به علوم حضورى مى‏شوند و به سرچشمه ضمانت صحت دست مى‏يابند .
ممكن است اشكال شود كه آنچه را ما با علم حضورى مى‏يابيم معلول شخصى است پس چگونه مى‏توانيم حكم آنرا درباره هر معلولى تعميم دهيم و چنين حكم كلى را بديهى بشماريم .
پاسخ اين است كه هر چند ما از يك پديده خاصى مانند اراده خودمان مفهوم معلول را انتزاع مى‏كنيم ولى نه از آن جهت كه داراى ماهيت‏خاصى است و مثلا از اقسام كيف نفسانى به شمار مى‏رود بلكه از آن جهت كه وجود آن وابسته به وجود ديگرى است پس هر جا اين صوصيت‏يافت‏شود اين حكم هم براى آن ثابت‏خواهد بود البته اثبات اين خصوصيت براى موارد ديگر نيازمند به برهان عقلى است و از اين روى اين قضيه به تنهايى نمى‏تواند نيازمندى پديده‏هاى مادى را به علت اثبات كند مگر آنكه با برهان عقلى وابستگى وجودى آنها ثابت‏شود چنانكه به خواست‏خدا در باب علت و معلول برهان آن را بيان خواهيم كرد ولى با همين قضيه مى‏توان حكم كرد كه هر جا وابستگى وجودى ثابت‏شود طرف وابستگى يعنى وجود علت هم ثابت‏خواهد بود .
نتيجه آنكه راز خطا ناپذيرى بديهيات اوليه اتكاء آنها بر علوم حضورى است
ملاك صدق و كذب قضايا
با توضيحى كه پيرامون معيار باز شناسى حقايق داديم روشن شد كه قضاياى بديهى مانند بديهيات اوليه و وجدانيات داراى ارزشى يقينى هستند و راز خطا ناپذيرى آنها اين است كه تطابق علم و معلوم به وسيله علم حضورى ثابت مى‏شود و قضاياى غير بديهى را بايد با معيارهاى منطقى ارزشيابى كرد يعنى اگر قضيه‏اى بر طبق ضوابطى كه در علم منطق براى استنتاج بيان شده از قضاياى بديهى به دست آمده صحيح و در غير اين صورت ناصحيح خواهد بود البته بايد توجه داشته باشيم كه نادرست بودن دليل هميشه نشانه نادرستى نتيجه نيست زيرا ممكن است براى اثبات مطلب صحيحى از دليل نادرستى استفاده شود بنا بر اين بطلان دليل فقط مى‏تواند دليل عدم اعتماد به نتيجه باشد نه دليل غلط بودن واقعى آن .
در اينجا ممكن است‏شبهه‏اى القاء شود كه بر اساس تعريفى كه براى حقيقت‏شد كه عبارت است از شناختى كه مطابق با واقع باشد حقيقت و خطا تنها در قضايايى مورد پيدا مى‏كند كه بتوان آنها را با واقعيت‏خارجى سنجيد اما قضاياى متافيزيكى داراى واقعيت عينى نيستند كه بتوان تطابق آنها را آزمود و از اين روى نمى‏توان آنها را حقيقت‏يا غلط دانست بلكه بايد گفت كه اين قضايا پوچ و بى معنى هستند .
اين شبهه از آنجا ناشى مى‏گردد كه واقعيت‏خارجى و عينى مساوى با واقعيتهاى مادى پنداشته مى‏شود و براى رفع آن بايد خاطر نشان كرد كه اولا واقعيت‏خارجى و عينى منحصر به ماديات نيست و شامل مجردات هم مى‏شود بلكه در جاى خودش ثابت‏خواهد شد كه بهره آنها از واقعيت بيش از بهره ماديات است و ثانيا منظور از واقعى كه قضايا بايد مطابق با آن باشند مطلق محكيات قضايا و منظور از خارج ما وراء مفاهيم آنها است هر چند آن واقعيات و محكيات در ذهن تقرر يافته باشند يا از امور روانى باشند و چنانكه توضيح داديم قضاياى منطقى خالص از امور ذهنى ديگرى حكايت مى‏كنند و نسبت مرتبه‏اى از ذهن كه جاى تقرر محكيات اين قضايا است به مرتبه‏اى كه بر آن اشراف دارد مانند نسبت‏خارج از ذهن به ذهن است .
بنا بر اين ملاك كلى صدق و كذب قضايا تطابق و عدم تطابق آنها با ما وراء مفاهيم آنها ست‏يعنى راه تشخيص صدق و كذب قضاياى علوم تجربى اين است كه آنها را با واقعيتهاى مادى مربوط بسنجيم مثلا براى پى بردن به صحت اين قضيه كه آهن در اثر حرارت انبساط مى‏يابد اين است كه آهن خارجى را حرارت دهيم و تفاوت حجم آن را بيازماييم ولى قضاياى منطقى را بايد با مفاهيم ذهنى ديگرى كه تحت اشراف آنها قرار دارند بسنجيم و براى تشخيص صحت و خطاى قضاياى فلسفى بايد رابطه ذهن و عين را مورد توجه قرار دهيم يعنى صادق بودن آنها به اين است كه محكيات عينى آنها اعم از مادى و مجرد به گونه‏اى باشند كه ذهن مفاهيم مربوطه را از آنها انتزاع كند و اين سنجش مستقيما در قضاياى وجدانى انجام مى‏گيرد و با يك يا چند واسطه در ساير قضايا چنانكه توضيحش گذشت
نفس الامر
در بسيارى از عبارات فلاسفه به اين تعبير بر مى‏خوريم كه فلان مطلب مطابق با نفس الامر است از جمله در مورد قضاياى حقيقيه كه بعضى يا هيچيك از مصاديق موضوع آنها در خارج موجود نيست ولى هر وقت موجود شود محمول براى آن ثابت‏خواهد بود در چنين قضايايى گفته مى‏شود كه ملاك صدق آنها مطابقت با نفس الامر است زيرا همه مصاديق آنها در خارج موجود نيست تا مطابقت مفاد قضايا را با آنها بسنجيم و بگوييم كه مطابق با خارج است .
همچنين در قضايايى كه از معقولات ثانيه تشكيل مى‏شوند مانند قضاياى منطقى يا قضايايى كه احكامى براى معدومات و محالات اثبات مى‏كنند گفته مى‏شود كه ملاك صدق آنها مطابقت با نفس الامر است .
در باره معناى اين اصطلاح سخنانى گفته شده كه يا تكلف آميز است مانند اينكه بعضى از فلاسفه گفته‏اند منظور از كلمه امر عالم مجردات است و يا مشكلى را حل نمى‏كند مانند اينكه گفته شده كه منظور از نفس الامر خود شى‏ء است زيرا اين سؤال به حال خود باقى مى‏ماند كه سر انجام براى ارزشيابى اين قضايا بايد آنها را با چه چيزى سنجيد .
با توضيحى كه در ملاك صدق و كذب قضايا داده شد روشن گشت كه منظور از نفس الامر غير از واقعيات خارجى ظرف ثبوت عقلى محكيات مى‏باشد كه در موارد مختلف تفاوت مى‏كند و در مواردى مرتبه خاصى از ذهن است مانند قضاياى منطقى و در مواردى ثبوت خارجى مفروض است مانند محكى قضيه محال بودن اجتماع نقيضين و در مواردى بالعرض به خارج نسبت داده مى‏شود چنانكه مى‏گويند علت عدم معلول عدم علت است كه رابطه عليت در حقيقت بين وجود علت و وجود معلول بر قرار است و بالعرض به عدم آنها هم نسبت داده مى‏شود
خلاصه
1 حقيقت بودن شناخت عبارت است از مطابقت آن با واقعى كه از آن حكايت مى‏كند و ساير تعاريف مستلزم خروج از محل بحث است .
2 عقل‏گرايان معيار باز شناسى حقايق را فطرت عقل معرفى مى‏كنند ولى اين معيار نمى‏تواند مطابقت قضايا را با واقعيات اثبات كند .
3 تجربه‏گرايان معيار حقيقت را تجربه حسى مى‏دانند ولى علاوه بر اينكه كاربرد اين معيار مخصوص محسوسات است نتيجه مطلوب نمى‏دهد زيرا حاصل تجربه را بايد با حس درك كرد كه مجددا نياز به ارزشيابى دارد .
4 وجدانيات چون انعكاس ذهنى علوم حضورى است و تطابق آنها را مى‏توان حضورا درك كرد داراى ارزش صد در صد مى‏باشند .
5 همچنين قضاياى منطقى كه حكايت از امور ذهنى ديگرى دارند با تجربه درون ذهنى قابل ارزشيابى هستند .
6 تصورات تشكيل دهنده قضاياى بديهى از قبيل معقولات ثانيه هستند كه بى واسطه يا با واسطه از علوم حضورى گرفته مى‏شوند و اتحاد آنها با تجربه درون ذهنى ثابت مى‏شود زيرا مفهوم محمول آنها از تحليل مفهوم موضوع به دست مى‏آيد و اثبات اتحاد آنها نياز به امر خارجى ندارد و بنا بر اين راز خطا ناپذيرى بديهيات اوليه هم اتكاء آنها بر علوم حضورى است .
7 واقعيتى كه قضاياى صادقه بايد مطابق آن باشند اعم از واقعيتهاى مادى و مجرد و همچنين اعم از واقعيتهاى ذهنى و عينى است .
8 منظور از نفس الامر همان محكى قضايا است و موارد آن به حسب اختلاف انواع قضايا تفاوت مى‏كند مثلا مصداق نفس الامر در قضاياى علوم تجربى واقعيات مادى و در وجدانيات واقعيات نفسانى و در قضاياى منطقى مرتبه خاصى از ذهن و در پاره‏اى از موارد واقعيت مفروض است.

 

اقسام شناخت

شامل: در جستجوى سنگ بناى شناخت، نخستين تقسيم علم، علم حضورى، راز خطا ناپذيرى علم حضورى، همراهى علم حصولى با علم حضورى، مراتب علم حضورى .
در جستجوى سنگ بناى شناخت
بعضى از شناختها و ادراكات به هيچ وجه قابل شك و ترديد نيست و حتى دليلى كه شك‏گرايان براى توجيه نظريه انحرافى خودشان مبنى بر انكار مطلق علم بيان كرده بودند متضمن و مستلزم چندين علم بود .
از سوى ديگر مى‏دانيم كه همه شناختها و اعتقادات ما هم درست و مطابق با واقع نيست و حتى در بسيارى از موارد خودمان به خطا بودن بعضى از آنها پى مى‏بريم .
با توجه به اين دو مطلب طبعا چنين سؤالى پيش مى‏آيد كه چه فرق اساسى بين انواع ادراكات انسان وجود دارد به طورى كه بعضى از آنها خطا ناپذير و غير قابل تشكيك هستند و بعضى خطا بردار و قابل شك و ترديد و چگونه بايد اين دو نوع را از يكديگر تشخيص داد .
دكارت براى مبارزه با شك گرايى در مقام پى‏ريزى فلسفه تزلزل ناپذيرى برآمد و سنگ بناى آنرا شك ناپذيرى خود شك قرار داد و حتى وجود من شك كننده و انديشنده را نيز متفرع بر آن ساخت‏سپس ملاك شك ناپذيرى آنرا وضوح و تمايز معرفى كرد و آنرا معيارى براى باز شناسى انديشه‏هاى درست از نادرست قرار داد و در صدد بر آمد كه روش رياضى را در فلسفه بكار گيرد و در واقع منطق جديدى را ارائه دهد .
ما اكنون در مقام ارزيابى فلسفه دكارت و بررسى درجه موفقيت وى در كارى كه به عهده گرفته بود نيستيم تنها اين نكته را خاطر نشان مى‏كنيم كه آغاز كردن از شك به عنوان نقطه شروعى براى جدال با شك‏گرايان موجه است ولى اگر كسى گمان كند كه وجود هيچ چيزى به اين اندازه روشن و يقينى نيست و حتى وجود خود شك كننده هم مى‏بايست از راه وجود شك معلوم شود صحيح نيست بلكه وجود من آگاه و انديشنده دست كم به اندازه وجود شك كه يكى از حالات او مى‏باشد روشن و غير قابل ترديد است .
همچنين وضوح و تمايز را نمى‏توان معيار اصلى باز شناسى انديشه‏هاى درست از نادرست قرار داد زيرا علاوه بر اينكه خود اين معيار به قدر كافى واضح و متمايز و غير خالى از ابهام نيست و محك قاطع و تعيين كننده‏اى به شمار نمى‏رود نمى‏تواند راز خطا ناپذيرى نوع خاصى از ادراكات را آشكار سازد البته ساير سخنان وى نيز جاى بحثهاى فراوانى دارد كه در اينجا مجال بررسى آنها نيست .
اما شك ناپذيرى شك و شك كننده و چيزهاى ديگرى از اين قبيل رازى دارد كه براى پرده‏دارى از آن بايستى به بررسى انواع علم و ادراك پرداخت
نخستين تقسيم علم
ن