|
صفات و ويژگيهاي امام
براهين عقلي عصمت امام قرآن و لزوم عصمت امام 3. شجاعت و دليري و نيز در جاي ديگر ميفرمايند: «اِنَّ الله فَرَضَ عَلي ائمَّةِ الْعَدْلِ اَنْ يُقَدِّرُوا اَنفُسَهُم بِضَعْفَةِ النَّاسِ، كَيْلاً يَتَبَيَّغَ بِالفَقِيرِ فَقْرُهُ.»[7] خداوند، بر پيشوايان عادل واجب كرده است كه بسان افراد فقير و تهيدست زندگي كنند، تا فقر و تهيدستي بر آنان غلبه نكند (و مايه گمراهي آنان نشود). صفات امام ازديدگاه اهل سنت مبانى اعتقادى مهدويت[12] ديدگاهها
مسالهى مهدويتبه خاطر ابعاد متعدد آن از منظرهاى مختلف و زواياى گوناگون قابل بررسىاست . مىتوان آن را از جنبههاى اعتقادى، (1) تاريخى، (2) فلسفهى تاريخ، (3) روانشناختى، تربيتى، اجتماعى و . . . مورد كنكاش و بررسى قرار داد . نوع رويكرد به مساله و تعيين حوزهى بحث و زاويهى ديد براى اتخاذ روش مناسب با آن حوزه و به دست آوردن نتايج صحيح و پرهيز از اشتباه ضرورتى تام دارد . آنچه در اينجا ارايه مىشود، نگاه به مهدويت از منظر اعتقادى است . اين نگاه، حوزهاى وسيع و پردامنه را در برمىگيرد و نسبتبه ديگر رويكردها به خاطر مبنا و ريشهاى بودن آن از نقشى مهمتر و اهميتى دو چندان برخوردار است . مبانى اعتقادى
همانطور كه اشاره شد حوزهى مباحث اعتقادى مهدويت، حوزهاى وسيع و گسترده است . آنچه ما از آن گفتوگو مىكنيم نه تمامى اين مباحث كه مبانى و ريشههاى اساسى بحث مهدويت است . مهدويت و اعتقاد به امام زندهى غايب برخاسته از ريشهها و پايههاى مستحكمى است كه ما از آن، به مبانى اعتقادى ياد مىكنيم . بدون اين پايهها و ريشههاى عميق برخاسته از براهين عقلى و نقلى، هيچ رويشى شكل نمىگيرد و دوامى نمىآورد . برخى از مباحث قابل طرح در مبانى مهدويت عبارتند از: 1- امامت (اهميت، ضرورت، ويژگىها، راه انتخاب و) . . . 2- مهدويت از منظر آيات و روايات (شيعه و سنى) 3- نظرى اساسى به مجموعهى احاديث مهدويت 4- دلايل تولد امام مهدى (عج) 5- فلسفهى غيبت 6- نقش امام در عصر غيبت (فوايد امام غايب) 7- وضعيتشيعه در عصر غيبت (ولايت فقيه) 8- قيام و انقلاب، پيش از قيام حضرت 9- وظايف شيعه در عصر غيبت 10- طول عمر حضرت 11- انتظار 12- ديدار با حضرت 13- جايگاه حضرت (بررسى افسانهى جزيرهى خضرا) 14- ويژگىهاى ياران حضرت 15- علايم و شرايط ظهور 16- حكومت جهانى (امكان، شكل و) . . . 17- سيرهى حضرت (در عصر غيبت و ظهور) 18- دين در عصر ظهور و . . . . از اين مجموعه بدون ترديد مهمترين و ريشهاىترين مساله همان مباحث امامت و ضرورت آن است . مناسب است قبل از پرداختن به ضرورت امامت اشارهاى به اهميت و جايگاه و بستر اين بحث داشته باشيم . مقصود از جايگاه، روشن كردن اين نكته است كه بحث امامت، به چه زمينههايى احتياج دارد و در چه فضايى مطرح مىشود و اساسا در بستر و سير مباحث اعتقادى در چه جايگاه و رتبهاى قرار مىگيرد . 1- اهميت امامت
شيعه با اعتقاد به امامت گره خورده است و با اين طرح، راه خويش را در تاريخ آغاز كرده و در اين راه رنجها برده است، تا آنجا كه به اعتراف برخى محققان (4) آنقدر كه در اين راه شمشير كشيده شد و جانفشانى شد، در هيچ برههاى از زمان و در مورد هيچ يك از ديگر آموزههاى دين، شمشير زده نشده و جانفشانى نشده است . اين جانفشانى و اهتمام، از آنجا برخاسته كه به گفتهى قرآن، امام مكمل دين و متمم همهى نعمتهايى است كه خداوند در هستى قرار داده است . (5) رسول صلى الله عليه و آله آنقدر كه به اين امر سفارش مىكرد به هيچيك از امور ديگر سفارش نمىكرد (6) و آنقدر كه براى اين مهم از اولين روزهاى دعوت علنى تا آخرين لحظات عمرش در بستر بيمارى، گام برمىداشت و اقدام مىكرد، براى هيچ كار ديگرى اقدام نمىكرد و زمينهسازى نمىنمود . (7) امروز و در اين نسل، ما امامت را پذيرفتهايم، ولى هنوز براى بسيارى از ما، طرح امامت و در نتيجه، بحث امام زمان (عج) گنگ و مبهم مىباشد و به صورت ميراثى از آن پاسدارى مىشود . ميراثى كه هنوز عمق و ضرورتش را نچشيدهايم . طرحهايى كه امامت را براى چند نسل بر اساس نص و سنت مىگيرند و سپس شورايى حسابش مىكنند . و طرحهايى كه امامت را در حد رهبرى تفسير مىكنند و شرايطش را حذف مىكنند، خواه از نسل على عليه السلام يا ديگرى و طرحهايى كه امامت را موروثى و سلطنتى و نور چشم بازى خيال مىكنند . و طرحهايى كه امامت را غيرقابل تحليل مىشناسند و بر اساس تعبد با تمام ابهامش باورش مىكنند . تمام اين طرحها، امامت را نفهميدهاند و جايگاه و بنيادهايش را نشناختهاند و در تاريكى تير انداختهاند . شايد اين همه تفسير و تاويل از آنجا مايه مىگيرد كه ما حكومتها را در همين اشكال موجود دنبال مىكنيم و در ميان همين سيستمها نقد مىزنيم و از آنجا كه هيچكدام از اينها با امامت نمىخواند يا از كنار آن مىگذريم يا آن را تخفيف مىدهيم تا مورد قبول روشنفكران قرار گيرد . شايد اين گمانها از اينجا برخاستهاند كه ما امامت را مبهم طرح كردهايم و آثار و مرزها و اثراتش را نشان ندادهايم و اين طرح حكومتى را جدى نگرفتهايم . اگر ما جايگاه امامت را بشناسيم و ضرورتش را لمس كنيم، بر اساس همان ضرورت، وجود امام زمان (عج) را احساس مىكنيم و از زير بار اشكالهاى بنىاسراييلى، آزاد مىشويم و بر اساس همان ضرورت و احساس به عشقى از امام مىرسيم . آن هم نه عشقى ساده و سطحى، كه عشق شكل گرفته و جهتيافته و تبديل شده به حركت و به سازندگى مهرههايى كه اين حكومتسنگين و بلند به آن احتياج دارد . 2- بستر بحث
با پذيرش اعتقاد به خدا و ضرورت وحى و رسالت، به امامت مىرسيم . با پذيرش و اثبات اين نكته كه خدايى هست و ما محتاج اوييم كه: يا ايها الناس انتم الفقراء الى الله (8) از حكم و خواستهى او مىپرسيم و به ضرورت وحى و دين و اضطرار به رسول و حجت مىرسيم . اين همان جريانى است كه در اذان و دعا نيز نشان دارد . در اذان پس از تكبير به توحيد مىرسيم و ادامهى توحيد رسالت است و ادامهى رسالت، امامت . چه بگويى و چه بگذرى كه دستآورد رسول احتياج به وصى و محافظى دارد . در دعا نيز مىخوانيم: اللهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف رسولك الله عرفنى رسولك . . . اللهم عرفتنى حجتك . . . . (9) ارتباط ضرورت حجتبا ضرورت وحى و اضطرار و افتقار الى الله، ارتباطى اساسى و تنگاتنگ است . بحث ضرورت و اضطرار الى الحجة به دنبال اضطرار به خدا و غيب و معاد و وحى مطرح مىشود و مىبينيم كه مرحوم كلينى در كافى، بحث را با همين عنوان دقيق و حسابشدهى اضطرار الى الحجة آغاز كرده است . اين خلاصه احتياج به توضيح دارد: با درك ضرورت و اضطرار به دين - و نه انتظار از دين - كه برخاسته از اين نكته است كه امكانات حسى، تجربى، عقلى و قلبى و غريزى آدمى، پاسخگوى روابط عظيم انسان با خودش و با اشياء و افراد آن هم با توجه به قدر و استمرار و ارتباطهاى محتمل انسان با عوالم ديگر نيست و به ناتوانى و نارسايى اين نيروها و امكانات براى اين انسان بيشتر از هفتاد سال رسيديم . ناچار ضرورت وحى و دين مطرح مىشود و در فرض ضرورت، ديگر تحليلهاى فرويدى و يونگى و اريك فرومى يا تحليلهاى طبقاتى و تاريخى جايگاهى نخواهد داشت . چون اينها آن جايى مطرح مىشوند كه دين، ريشه در ضرورت نداشته باشد و آنجاست كه بايد جواب داد چرا امرى غير ضرورى اينگونه در زندگى انسان از گذشته تا حال تاثيرگذار يا مطرح بوده است . با اين احتمال و اضطرار به وحى و مذهب، ديگر مذهب امر معقول يا يك راه از ميان تمامى راهها نيست كه مذهب تنها راه است; و حداقل اين چنين مذهبى، تمامى روابط انسان با خود، با اشياء و با افراد ديگر است و براى اين انسانى كه تجربه و علم نمىتواند پاسخگوى روابط اين آب و نان و خوابيدن با دنياهاى محتمل با روابط احتمالى پيچيده باشد، حداقل مذهب در حوزهى حيرتها و يا احكام و شرايع نيست، بلكه تمامى زندگى عادى است . اگر ما از اثبات خدا و معاد و وحى به احتياج به خدا و معاد و وحى روى بياوريم و با اين افتقار و اضطرار آغاز كنيم، ديگر به انتظار از دين نمىپردازيم; چون انتظار يك حالت است و اضطرار يك واقعيت . چه بسا تو هيچ انتظارى هم از دين نداشته باشى، اما اين رسول است كه با تو كار دارد و شروع كننده است . دين با رسول آغاز مىشود و رسول با دگرگون كردن تلقى انسان از خويش، اضطرار به مذهب و احتياج به دين را در جان انسان مىنشاند . حتى اگر اعراض كند و يا انگشت در گوش خود بگذارد . آنجا كه دين با رسول آغاز مىشود، ديگر از انسان نمىپرسند كه از دين چه انتظارى دارى كه مىگويند: تو محتاجى، تو مفتقرى، تو مضطرى . انتم الفقراء الى الله و الله هو الغنى الحميد . (10) آزادانديشترين دين شناسان چون از اين نقطه كه ضرورت يا عدم ضرورت دين است، آغاز نكردهاند، گرفتار شدهاند و در واقع با اين پيش فرض كه دين ضرورى نيست و يك راه در كنار ديگر راههاست، به تحليل آن پرداختهاند و در حد يك امر قدسى به آن روى آوردهاند و همين پيش فرض براى گرفتارى آنها كافى است . چون فرض ديگرى هم هست و آن ضرورت و اضطرار به دين است و آن هم با اين احتمال كه آدمى بيشتر از هفتاد سال استعداد دارد و بيش از يك زندگى راحت و دام رورى بزرگ به او امكانات دادهاند . در هر حال با اين بينش از قدر و استمرار و ارتباط انسان، به اضطرار و ضرورت وحى و معاد و رسول مىرسيم و با رسول پيوند مىخوريم و به همان دليل كه به وحى و رسول محتاجيم، به امام و حجت هم محتاجيم كه امامت ادامهى رسالت است; چون به شهادت قرآن دو چيز مانع از كفر آدمى است . يكى قرآن، و ديگرى، وجود رسول . كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات الله و فيكم رسوله . (11) به شهادت اين آيه، معلوم مىشود كه دو چيز موجب حفظ مردم و مانع از كفر است . اول، تلاوت قرآن و دوم، وجود پيامبر . پس بايد پس از پيامبر، خليفهاى باشد كه مانند پيامبر، حافظ امتباشد و كتاب خدا به تنهايى كافى نيست . افزون بر اينكه كتاب خدا، شامل همهى قوانين نيست، بلكه به سنت پيامبر نيز احتياج داريم و پس از پيامبر بايد به باب علم او يعنى على عليه السلام و عترت پيامبر مراجعه كرد . آنانى كه فرياد حسبنا كتاب الله سر دادند، مىدانستند كه اين كلام مخالف خود كتاب است كه قرآن مىگويد: اطيعوا الله و اطيعوا الرسول . و مىگويد: ما ينطق عن الهوى . 3- ضرورت امامت
امام شؤونى دارد (12) كه از جملهى آنها پيشوايى و رهبرى جامعه است . امامت كه همان پيشوايى و جلودارى است، طرح سياسى شيعه براى ادارهى جامعه است . در نگاه شيعه، آدمى همچنان كه مضطر به وحى است، مضطر به امام معصوم نيز هست . اين اضطرار و ضرورت از طرق مختلفى قابل استدلال است . (13) آنچه در اينجا آورده مىشود، نگاه به مساله از منظر ديگرى است . در اين نگاه، ضرورت امامت و اضطرار به حجت از دو طريق ديگر بررسى شده است . يك، اهداف حكومت و ديگرى، قلمروى حكومت . 1- 3- اهداف حكومت
امروزه اهداف حكومتها در آزادى و امنيت و رفاه و بهداشت و آموزش خلاصه مىشود . (14) اگر اهداف حكومتها فقط همينها باشد، احتياجى به طرح امامت و رهبرى شيعه نيست كه همان شورا و انتخاب، راهگشا است . اما اگر اهداف حكومت را رشد انسانها در تمامى ابعاد و استعدادها بدانيم يعنى همانكه قرآن گوشزد مىكند . (15) و اينكه به آدمى بياموزند كه چگونه با حواس، احساس، فكر، عقل، قلب، وهم و خيال خود برخورد كند و به او هدايت و فرقان و ميزان را ارزانى كنند و او را براى تمامى رابطههاى محتمل و يا مظنون و يا متيقن آماده سازند آنوقت چارهاى جز پيوند با امامتشيعه و امام معصوم نيست . اين رهبرى و سرپرست، هدفى بالاتر از امنيت و پاسدارى و بالاتر از رفاه و پرستارى دارد . اين رهبرى با هدف آموزگارى و شكوفا كردن استعدادهاى انسان و با هدف تشكيل جامعهى انسانى براساس قسط (16) همراه است . حكومتهايى كه جامعهى انسانى را تا سرحد يك دامپرورى بزرگ پايين مىآورند، نه تنها به اين همه وحى و كتاب و پيامبر و امام نيازى ندارند كه حتى به عقل هم - قوهى سنجش و انتخاب - هم نيازى نيست كه عقل هم زيادى است و تنها غرايز و فكر - قوهى نتيجهگيرى - و تجربه براى او كافى است . اين چنين حكومتهايى نه تنها اسلامى كه انسانى هم نيست; چون اين اهداف با اندازههاى عظيم انسان ناسازگار است . اگر اهداف حكومت را هدايت انسان در تمامى ابعاد وهم، حس، فكر، عقل، قلب و روح او بدانيم، آن وقتبايد به كسى روى بياوريم كه به اين همه آگاه است و از تمامى كششها و جاذبهها آزاد است و تركيب آگاهى و آزادى همان عصمتى است كه در فرهنگ سياسى شيعه مطرح است و عصمت، ملاك انتخاب حاكمى است كه مردم به آن راه ندارند; چون نه از دلها آگاهند و نه بر فردا مسلط هستند . امام از ما به ما و مصالح ما آگاهتر و نسبتبه ما از ما مهربانتر است . چون آگاهى او شهودى و وجودى است و محبت او غريزى و محدود نيست كه ربوبى و محيط است . با تغيير اهداف حكومت، معيار انتخاب و روش انتخاب تفاوت مىكند . اين چنين اهداف بلندى، معيار و روش ديگرى را مىطلبد; همان معيار و روشى كه در تفكر غنى و بينش عميق شيعه مطرح است . همين است كه دين مرضى - خداپسند - دين همراه مقام ولايت است . و رضيت لكم الاسلام دينا . (17) حكومتى كه مىخواهد پاسدار امنيت و رفاه باشد، مىتواند با شورا و انتخاب مردم مشخص شود، اما حكومتى كه هدف هدايت، رحمت، بينات، ميزان و فرقان را دارد و تمامى نسلها را در نظر مىگيرد و تمامى عوالم و بيشتر از هفتاد سال دنيا را ملاحظه مىكند، پايهها و ريشههاى ديگرى را مىطلبد . پايههايى كه ريشه در درك ضرورت و اضطرار آدمى به حجت و امام دارد و با تسليم و اطاعتبه همراهى و معيت او مىرسد و از تقدم و تاخر نجات مىيابد، كه: المتقدم عليكم مارق و المتاخر عنكم زاهق، فمعكم معكم لا مع غيركم . 2- 3- قلمرو حكومت
قلمرو حكومت تا كجاست؟ تنها در محدودهى خانه و جامعه و هفتاد سال دنيا يا در وسعت هستى و تا بىنهايت عمر انسان؟ اگر تنها در محدودهى هميشهى دنيا و 60 سال باشد، نه تنها هيچ نيازى به امام نيست كه به وحى و كتاب و پيامبر هم نيازى نيست; چون براى روشن كردن يك چراغ فتيلهاى، احتياجى به نيروى اتمى نيست . اين محدوده نياز به اين همه استعدادهاى فردى و اجتماعى و عالى ندارد . بلكه غرايز كافى است و به بيش از آن نيازى نيست . اما براى انسان مستمر و مرتبط با تمامى عوالم متيقن و محتمل و مظنون كه از استعدادهاى او برداشته مىشود، چارهاى جز پيوند با آگاهى كه به تمامى اين مجموعه آگاه باشد، نيست . آدمى بيش از هفتاد سال است و حكومت كه قلمروى آن وسيعتر از خانه و جامعه و دنياست، حاكمى مىخواهد كه بر اين مجموعه آگاه باشد و بر اين مجموعه مسلط باشد . اگر قدر و استمرار و ارتباط انسان ملاحظه نشود، مىتوان به همين حكومتها با اين شكل و شمايلهاى استبدادى و قراردادى و حكومت فلاسفه و دانشمندان و نخبگان دلخوش كرد و با روشهاى گوناگون به كنترل حاكم پرداخت و او را به كار مردم كشاند . اما اگر انسان در رابطهاى ديگر مطرح شود و در وسعتى ديگر بررسى شود، ناچار موضوع و شكل مساله به طور كلى دگرگون خواهد شد . و داستان هم به واقع چنين است كه انسان در هستى و كل نظام جهانى مطرح است . مساله اين است كه انسان هم استمرار دارد و هم در اين استمرار اتصال و پيوند دارد، پيوندى با جامعه و پيوندى با كل نظام و با كل هستى . اين تنگ چشمى است كه انسان فقط در محدودهى جامعه و هفتاد سال دنيا مطرح شود، همين طرح غلط و محدود است كه ديدگاه او را در مسالهى حكومت و رهبرى محدود و تاريك مىسازد . اگر اين ديد محدود و طرح غلط را كنار بگذاريم و انسان را در كل هستى مطرح كنيم، ناچار اين انسان با اين پيوند و ارتباط به حكومتى نياز دارد هماهنگ با نظام هستى و به حاكمى نياز دارد آگاه به اين نظام و به قانونى نياز دارد منبعث از اين نظام و واقعيت . اين چنين حكومت و قانون و حاكمى، مردمى، انسانى، واقعى و حقيقى خواهد بود . در اين ديدگاه و با اين بينش وسيع و مترقى است كه طرح امامتشيعه جان مىگيرد و مفهوم مىشود . در اين بينش، حكومت، امامت است و حاكم، امام و قانون، قانونى هماهنگ با كل اين نظام . در اين ديد حاكم بايد به تمام روابط انسان با هستى آگاه باشد و از تمام نظام باخبر باشد و گذشته از اين آگاهى، بايد از جذبهها و كششها آزاد باشد كه خلق را به راهى ديگر نكشد و شتر حكومت را بر در خانهى خويش نخواباند . جمع اين آگاهى و آزادى مىشود همان عصمت كه ملاك انتخاب حاكم است و در هنگامى كه معصوم را نپذيرفتند، كار ولى فقيه - آن هم فقيهى كه نشانهها و علايمش را خود معصوم بيان كرده است - اين است كه اين زمينهها را فراهم كند و به معصوم دعوت نمايد و پرچم او را برافرازد و با تربيت مهرههاى كارآمد و دگرگون كردن تلقى تودهها و تشكيل حكومت دينى، زمينه ساز ظهور آن حضرت و حكومت جهانى و فراگير او باشد . در هر حال، اين چنين طرحى مىشود طرح حكومتى تشيع و اين چنين طرحى با چنين بينش وسيع و مترقى، سزاوار اين همه خون در تاريخ و اين همه شور و حماسه در جامعهى انسانى است . ما امامتشيعه و طرح حكومتى تشيع را فقط اينگونه مىتوانيم بفهميم و در اين جايگاه مىتوانيم لمس كنيم . يك مسالهى مهم اينكه اين حاكم را تحميل نمىكنند، فقط در دسترس مىگذارند . اين تويى كه بايد آن را كشف كنى و بردارى . تويى كه براى استخراج نفت چراغت و سوخت كارخانهها و ماشينهايت اين قدر كوشايى و كشف مىكنى و بهره برمىدارى، بايد به خاطر نياز عظيمترى كه نياز تو را در هستى تامين مىكنند و تو را و جامعهات را از سطح دامپرورى بالا مىآورد، بكوشى و براى اين كوشش مهرههايش را بسازى و افرادش را آماده كنى . خدا براى انسانى كه در هستى طرح شده و با كل نظام رابطه دارد، حاكمى انتخاب كرده و در دسترس گذاشته است و او را با ملاك عصمتيعنى آگاهى و آزادى همراه ساخته است تا در هر دوره، آنها كه مىخواهند به پا خيزند و مهرههايش را فراهم سازند . امامت، طرح آنهايى است كه در اين زندان نماندهاند و انسان را در جايگاه خودش طرح كردهاند و امام جلودار كسانى است كه جلوتر از زمان را مىخواهند . چون امام براساس واقعيتهايى، حكومت و رهبرى مىكند كه هنوز علوم انسانى آن را كشف نكردهاند و جلوتر از علم و جلوتر از زمان و آگاهى انسان است; چون چنين امامى ضرورت دارد . پس وجود دارد و چنين امامى را تو بايد كشف كنى و چنان امامتى را تو بايد زمينه ساز باشى . با اين بينش، تولد چنين امامى يك ضرورت است، حتى اگر تمامى تاريخ بر آن بشورند و تمامى قدرتها و حكومتها آن را نخواهند حكومتهايى كه در چارچوبهى منافع خويش و يا در محدودهى هفتاد سال دنيا حكمران هستند و انسانها را به بيگارى كشيدهاند و آنها را تا سرحد يك جامعهى دامپرورى به ابتذال كشاندهاند و در مدارى بسته به چرخ انداختهاند . اين امام ضرورت دارد . پس وجود دارد . پس متولد مىشود، در حالى كه تمام قدرتها و چشمهاى خليفهى عباسى براى نابود كردنش بيدار نشستهاند; كه موسى در دامن فرعون بزرگ مىشود و در حقيقت، فرعونهاى حاكم تاريخ، خود زادگاه موساهاى تاريخ هستند . موساهايى كه حكومت محدود آنها را درهم مىشكنند و انسان را در جايگاه خودش در هستى رهبرى مىكنند تا تمامى رابطههاى انسان، حساب شده و هماهنگ باشد . ما تولد چنين امامى را پيش از آنكه از دهان تاريخ و شهادت تاريخ بشنويم، از شهادت همين ضرورت شنيدهايم و باور كردهايم كه انسان در اين هستى، پيوند و رابطه دارد و به اين رابطهها آگاهى ندارد . پس رسالتى مىخواهد و امامتى; رسالتى كه قانون اين رابطهها را بياورد و امامتى كه در هر نسل جلودار آنها و امام زمانشان باشد . كسانى كه اينگونه اضطرار به ولى را احساس كردهاند، مىتوانند از جان و مال خود در راه اين حق عظيم و پيمان الهى بگذرند و هستى خود را فداى امام كنند و همچون ياران حسين عليه السلام جلوى او سرخ و گلى ظاهر شوند; (18) كه بدون ولى، زندگى محدود و كور است و با او مرگ، استمرار و حيات جاويد است . (19) اين بينش، آثار زيادى دارد و نه تنها بر انتظار ما از حجت و انتظار ما براى حجت مؤثر است كه بر تربيت و اخلاق و سياست و حقوق و اقتصاد نيز تاثيرگذار است و تربيت و اخلاق ديگرى را مىطلبد كه در جاى ديگرى بايد از آن گفتوگو كرد . پىنوشتها:
1. مثل بيشتر كتابهايى كه در مورد حضرت نوشته شده است، از «غيبت» نعمانى و «كمال الدين» صدوق و «غيبت» شيخ طوسى گرفته تا بيشتر كتابهاى امروزى همچون «دادگستر جهان» ، «امامت و مهدويت» ، «سيماى امام مهدى» و . . . . ختم ولايت و خاتم الاولياء[13] يكى از مهمترين مباحث در ولايتبويژه از ديدگاه عرفانى مبحث "ختم ولايت" است كه هنوز هم معركه آراى اهل ذوق و صاحبنظران در عرفان مىباشد. جهت روشن شدن بحث مقدمتا به بررسى اجمالى ولايت و معناى آن پرداخته و سپس خاتم ولايت و اقسام آن، ختم و اقسام آن و صفات هر يك را مورد تامل قرار مىدهيم: ولايت از معدود كلماتى است كه در قرآن و احاديث در معانى مختلفى بكار رفته است. با توجه به موارد استعمال قرآنى ، ولايت را مىتوان چنين معنا كرد: ولايت عبارت است از سرپرستى و مالكيتى كه باعث نوع خاصى از تصرف و تدبير مىشود. برترين مرتبه اين ولايت از آن حق - "جل جلاله" - است كه مالك حقيقى و مدبر واقعى هر چيزى است (1) ;بلكه صاحب مطلق چنين ولايتى همانا پروردگار متعال است و ساير ولايات در واقع از تجليات آن ولايت مطلقه الهى مىباشد كه به اذن او، بر صاحبان آن افاضه شده است. از اين رو در نزد شيعه ولايتى معتبر است كه به اذن حق و منسوب به او باشد; زيرا همانطور كه گفته شد، فقط حق تعالى ما لك واقعى و حاكم بر جهان هستى است و فقط او شايسته خطاب ولى، حاكم ، سلطان و مالك است و احدى در عرض او حتى بر نفس خود، ولايت و سلطنت ندارد. چون حق تعالى مبرا از مجانست مخلوقات است، خلفا و نمايندگانى را براى تربيت مملوكان و عبيدش منصوب فرموده و اطاعت ايشان را واجب گردانيده است. لذا ولايتبه اذن او براى رسول الله«صلى الله عليه وآله» و برخى از مومنان نيز ثابت گرديد; چنانكه در آيه شريفه قرآن بدان اشاره شده است: "انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون. (2) در اين آيه ولايت الهى به ترتيب منحصر به سه فرد است: الف - حضرت حق (جل جلاله) ب - حضرت رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» ج - مؤمنان در عرفان نيز ولايتبعنوان يكى از اركان و محورهاى اصلى، مورد بحث و بررسى عرفاى بزرگ از جمله ابن عربى قرار گرفته است. بعقيده او ولايت كمالى است ازلى و ابدى كه سرآغاز جمله كمالات است; زيرا در نظر وى غايت كمالات انسانى رسالت و بعد نبوت است كه آنها نيز خود مرتبهاى از مراتب ولايتند و بدين جهت او ولايت را ملك عام و محيطى مىداند كه شامل نبوت و رسالت مىباشد. اما اينها خود دو امانت الهى و وظيفه اجتماعى براى شخص رسول و نبى هستند كه محدوده آن همين عالم عين و شهادت است; در حالى كه ولايت كه باطن اين دوست همواره باقى است و در واقع رسول و نبى بواسطه اين جنبه است كه در دنيا و آخرت داراى كمال و برترى بر ساير انسانها مىباشند. صاحب واقعى تمامى ولايتها و نبوتها و رسالتها در نظر ابن عربى و ساير مشايخ عرفا تنها يك حقيقت است; همان كه آغاز و غايت آفرينش است، حقيقتى كه كاملترين مظهر و مجلاى حضرت حق، متحقق به جميع اسماء الهى و واسطه در فيض به ماسواستيعنى همان حقيقت محمدى«صلى الله عليه وآله». توضيح اينكه در صحف كريمه اهل تحقيق محققاست كه صادر نخستين نفس رحمانى است و آن اصل اصول و هيولاى عوالم غير متناهى و ماده تعينات است و از آن تعبير به تجلى سارى و رق منشور و وجود منبسط و نور مرشوش نيز مىكنند. نفس رحمانى را حقيقت محمدى نيز گويند; زيرا نفس اعدل امزجه كه نفس مكتفيه استبه حسب صعود و ارتفاع درجات و اعتلاى مقامات عديل صادر اول مىگردد. بلكه فراتر از عديل مذكور، اتحاد وجودى با وجود منبسط مىيابد و در اين مقام جميع كلمات وجوديه، شؤون حقيقت او مىگردند. ابن عربى در باب يكصد و نود و هشتم فتوحات مكيه كه در معرفت نفس و اسرار آن است در اين مطلب مىفرمايد: "الموجودات هى كلمات الله التى لا تنفد كما فى قوله تعالى "قل لو كان البحر " و قال تعالى فى حق عيسى "و كلمته القاها الى مريم (4) " و هو عيسى فلهذا قلنا ان الموجودات كلمات الله الى ان قال: و جعل النطق فى الانسان على اتم الوجوه، فجعل ثمانية و عشرين مقطعا للنفس يظهر فى كل مقطع حرفا معينا هو غير الآخر، ما هو عينه مع كونه ليس غير النفس. فالعين واحدة من حيث انما نفس، و كثيرة من حيث المقاطع."مراد از سريان ولايت در السنه اهل تحقيق، همين سريان وجود منبسط و نفس رحمانى و فيض مقدس است; چنان كه فرمودهاند: وجود و حيات جميع موجودات به مقتضاى قوله تعالى: "و من الماء كل شىء حى (5) " سريان ماء ولايتيعنى نفس رحمانى است كه به منزلت هيولى و به مثابت ماده سارى در جميع موجودات است. اهل تحقيق همگى بر مبناى وحدت شخصى وجود بر اين عقيده راسخند كه مراتب تمامى موجودات در قوس نزول از تعينات نفس رحمانى و حقيقت ولايت است و در قوس صعود حقيقت انسان كامل داراى جميع مظاهر و جامع جميع مراتب است. حقيقت محمديه كه اولين تعين و نخستين مظهر حق است، در مراتب غيب و شهادت نزول كرده و در هر مرتبهاى بنابر مقتضيات آن مرتبه ظهور نموده و ولايتخود را تحقق مىدهد; در مرتبه اسما و صفات الهى با انبا از غيب و رفع تخاصم در قالب حقيقت اسم اعظم، در عالم ارواح بواسطه روح محمدى«صلى الله عليه وآله» و در مرتبه شهادت نيز در صورت نبيى از انبيا، از آدم تا عيسى «عليه السلام»، و بالاخره در چهره كاملترين مظهر خود يعنى حضرت ختمى مرتبت«صلى الله عليه وآله» ظهور نموده و بدين ترتيب ختم تمامى اين نبوات و ولايات را مىنمايد; اما عليرغم آنكه خود صاحب تمامى اين ولايات است چون به كسوت نبوت و رسالت در اين عالم ظاهر مىگردد و اينها مانع از ظهور جنبه ولايت وى مىباشند بدين جهت ظهور ولايت او در قالب اولياى امتش محقق مىگردد. (6) خاتم و ختم: مقصود از خاتم كسى است كه به نهايت كمال رسيده و جامع تمامى مقامات گرديده است (7) .اين اصطلاح در شرع و عرفان در مورد دو امر نبوت و ولايتبكار رفته است. خاتم نبوت كسى است كه حق تعالى نبوت را به او ختم نموده و آن پيامبر اكرم«صلى الله عليه وآله» است، كه آيه 40 سوره احزاب "ولكن رسول الله و خاتمالنبيين (8) نيز تصريح بر همين معنا دارد; اما خاتم ولايت كسى است كه صلاح دين و آخرت توسط او به نهايت كمال رسيده و نظام جهان به مرگ او مختل مىگردد. (9) همانطور كه ولايتبر دو قسم است، ختم نيز بر دو قسم مىباشد: 1- ختم ولايت عامه يا مطلقه 2- ختم ولايتخاصه چون نبوت ظهور ولايت است پس هر چه دايره نبوت عامتر باشد، دليل بر شمول دايره ولايتخواهد بود و چون نبوت مطلقه از آن حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» بود پس ولايت مطلقه نيز از آن حضرتش است و همانطور كه نبوت جميع انبيا، از آدم تا عيسى«عليه السلام» از مراتب و شؤون نبوت محمدى«صلى الله عليه وآله» بود پس ولايت ايشان كه باطن نبوتشان مىباشد نيز از مراتب و شؤون ولايت محمدى«صلى الله عليه وآله» است، و چون نبوت ايشان مانع از ظهور ولايتشان بود و ظهور اين ولايت آنها در امت محمدى«صلى الله عليه وآله» است پس ختم آن نيز بدست وليى از اولياى اين امتخواهد بود. مقصود از ختم خاص همان ختم ولايتمحمدى«صلى الله عليه وآله» است و خاتم ولايتمحمدى«صلى الله عليه وآله»- همانطوركه ازنام آن مشخصاست - ولايتاولياى محمدى را ختممىنمايد و او كسى است كه بر قلب حضرت رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» مىباشد. مرحوم آقا محمد رضا قمشهاى ختم خاص را چنين تعريف مىنمايد: "مراد از خاتم الاولياء كسى است كه صاحب عالىترين مراتبولايت و نهايت درجه قرب باشد به گونهاى كه نزديك تر از او به خداوند متعال كسى نباشد. (10) حال با توجه به اين مطلب كه نزديكترين مظهر به حقيقت مقدس محمدى همانا حقيقت مظهر علوى است كه در وجود مقدس حضرت على«عليه السلام» و فرزندان مطهرش - كه قدوه و پيشواى آدم عالم هستند - تبلور يافته است، لذا كسى جز حضرت امير مؤمنان على«عليه السلام» شايستگى آن را ندارد كه خاتم ولايت مطلقه محمديه باشد خصوصا با توجه به اين كه اين معنا در احاديث نبوى حتى از طريق اهل سنت، نيز وارد شده است كه تعداد آنها كم هم نيست و ما در اينجا به حسب اختصار به ذكر فقط چند نمونه از آنها اكتفا مىكنيم: 1- قال رسول الله«صلى الله عليه وآله»: "كنت انا و على نورا بين يدى الله عز و جل قبل ان يخلق آدم باربعة عشر الف عام فلما خلق آدم قسم ذلك فيه و جعله جزئين فجزء انا و جزء على". (11) حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» فرمودند: "من و على نورى در برابر حضرت حق "عزوجل " بوديم چهارده هزار سال قبل از آن كه آدم آفريده شود پس چون آدم خلق شد خداوند اين نور را قسمت كرد و آن را دو جزء نمود جزئى را من و جزئى را على قرار داد . 2- قال رسول الله«صلى الله عليه وآله»: "خلقت انا و على من نور واحد قبل ان يخلق الله آدم باربعة الالف عام فلما خلق الله آدم ركب ذلك النور فى صلبه فلم يزل شيئا واحدا حتى افترقنا فى صلب عبدالمطلب، ففى النبوة و فى على الوصية (12) ." از حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» مروى است كه فرمود: من و على از يك نور و يك حقيقت آفريده شديم چهار هزار سال قبل از آنكه خداوند آدم«عليه السلام» را بيافريند. چون خداوند آدم«عليه السلام» را آفريد آن نور را در صلب وى قرار داد و پيوسته اين نور در اصلاب گذشته همينطور يگانه بود تا آنكه در صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم پس نبوت در من و وصايت در على قرار گرفت. 3- عن على «عليه السلام» قال: قال رسول الله«صلى الله عليه وآله» يا على خلقنىالله و خلقك من نوره، فلما خلق آدم«عليه السلام» اودع ذلك النور فى صلبه فلم نزل انا و انتشيئا واحدا، ثم افترقنا فى صلب عبدالمطلب، ففى النبوة و الرسالة، وفيك الوصية و الامامة (13) .حديث فوق از حضرت على«عليه السلام» است كه از قول حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» مىفرمايد: "اى على خداوند من و تو را از نور خود آفريد و چون آدم«عليه السلام» را آفريد اين نور را در صلب او به وديعه قرار داد و پيوسته من و تو نور واحدى بوديم تا اينكه در صلب عبدالمطلب از يكديگر جدا شديم، پس در من نبوت و رسالت و در تو وصايت و امامت نهاده شد." احاديث فوق بوضوح علاوه بر نزديكى اين دو حقيقت مقدس از اتحاد آن دو حكايت مىكند و اگر دقتشود هر يك از آنها به ترتيب از حيث مدلول بر ديگرى برترى دارند; زيرا حديث اول يگانگى اين دو حقيقت را تا ظهور آدم بيان مىنمايد كه پس از خلق آن حضرت اين دو حقيقت مقدس از يكديگر جدا مىشوند; اما حديث دوم اتحاد نورى اين دو بزرگوار را تا حضرت عبدالمطلب بيان مىكند و اين بدين معناست كه همانطور كه حقيقت محمدى«صلى الله عليه وآله» داراى ولايت و نبوت مطلقه بود - به گونهاى كه ولايت و نبوت جميع انبيا و اوليا جلوهاى از انوار ولايت آن حقيقت مقدس بود - به جهت اتحاد مذكور نيز آن حضرت داراى مقام ولايت و نبوت مطلقه است; بطورى كه ولايت و نبوت تمامى انبيا و اوليا، شعاعى از خورشيد تابناك ولايت آن حقيقت مطهر است، همچنانكه در روايت آمده است: "بعث على مع كل نبى سرا و معى جهرا." اين دو حقيقت مقدس همواره در جميع كمالات شريك بودهاند تا آنكه پس از افتراق در صلب عبدالمطلب يكى صاحب مقام نبوت و ديگرى داراى مرتبه وصايت گرديده است و شاهد بر اين معنا قول رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» است كه فرمود: "لولا انى خاتمالانبياء لكنتشريكا فى النبوة، فان لم تكن نبيا فانك وصى نبى و وارثه، بل انتسيد الاوصياء و امام الاتقياء." (14) جالب توجه است كه اين سخنان در كتب اهل سنت هم نقل شده است: "قال رسول الله«صلى الله عليه وآله»: على منى بمنزلة راسى من بدنى." (15) " قال النبى«صلى الله عليه وآله» لعلى: انت منى وانا منك." (16) پس مطابق آنچه بيان شد صاحب ولايت مطلقه الهى، حقيقت علوى«عليه السلام» است، همانگونه كه صاحب مقام نبوت مطلقه الهى حقيقت محمدى است. اين معنا با بيان قبلى ما كه خاتم ولايت مطلقه الهى خود حقيقت محمدى«صلى الله عليه وآله» است منافاتى ندارد; زيرا همانطور كه در احاديث نور مشاهده شد ايشان حقيقت واحدى بودهاند كه در هنگام ظهور در اين عالم كه عالم ظاهر و شهادت است از يكديگر جدا و در دو قالب متفاوت ظاهر گرديدهاند. ائمه اطهار«عليهم السلام» نور واحد هستند كه در راس (17) ايشان حضرت على«عليه السلام» وصى و ولى حضرت رسول اكرم«صلى الله عليه وآله» و بعد از ايشان ساير ائمه«عليهم السلام» داراى اين مقام مىباشند، تا حضرت مهدى«عجلالله تعالى فرجهالشريف» كه آخرين ايشان و خاتم ولايت جزئيه (خاصه) آن حضرت است. در انتها به ذكر دو روايت جهت تاييد ولايتباقى ائمه«عليهم السلام» تبرك مىجوييم: 1) اتحاد نورى ائمه«عليهم السلام» با حقيقت محمدى«صلى الله عليه وآله» به تصريح روايات بسيارى كه از سنى و شيعه وارد شده است: قال الله تعالى : "يا محمد انى خلقتك و خلقت عليا و فاطمة و الحسن و الحسين و الائمة من ولده نورا من نورى و عرضت ولايتكم على اهل السماوات و الارض، فمن قبلها كان عندى من المؤمنين و جحدها كان عندى منالكافرين. يامحمد لوان عبدا من عبيدى عبدنى حتى ينقطع و يصير كالشن البالى ثم اتانى جاحدا لولايتكم ما غفرت له حتى يقرب بولايتكم... ." (18) حديث فوق از احاديث معراجى است كه حق تعالى خطاب به حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» مىفرمايد: اى محمد! من تو و على، فاطمه، حسن، حسين و ائمه نسل حسين را از نور خود آفريدم و ولايتشما را بر اهل آسمانها و زمين عرضه داشتم; پس هر كس آن را بپذيرد، در پيشگاه من از مومنان بشمار مىآيد و هر كس آن را انكار كند، نزد من از كافران محسوب مىگردد. اى محمد! اگر بندهاى از بندگانم سر برآستان عبوديت من بسايد تا بدانجا كه جسمش فرسوده و نزار شود سپس در حالتى نزد من آيد كه منكر ولايتشما باشد، هرگز او را نخواهم آمرزيد تا آنكه به ولايتشما اقرار كند... همانطور كه در حديث مذكور مشاهده مىشود حضرت حق - جلت عظمته - نهتنها حقيقت محمدى و حقيقت علوى، بلكه جميع ائمه«عليهم السلام» را از نور خود آفريده و ولايت ايشان را نيز در عرض ولايت آن دو حقيقت مقدس قرار داده است و آن را چنان ارج مىنهد كه ايمان و كفر را داير مدار آن مىداند. بنابر اين ايشان نيز مانند حقيقت علوى به حكم اتحاد نورى كه با حقيقت محمدى«صلى الله عليه وآله» دارند در تمامى فضايل جز نبوت، با آن حضرت شريك هستند، يعنى مانند او صاحب اسم اعظم الهى و داراى "جوامع الكلم" و ساير مناقب مىباشند. بدين لحاظ ايشان تنها شايستگان منصب ختم ولايتند كه در وجود مبارك حضرت بقية الله الاعظم«عجلالله تعالى فرجهالشريف» ظهور و بروزى تام دارد. 2) اطلاق وصى بر ايشان كه به حكم "كل وصى ولى و لا عكس" ولايتشان نيز ثابت مىشود: قال رسول الله «صلى الله عليه وآله»: "قلتيا رب و من اوصيائى؟ فنوديت: يا محمد اوصياؤك المكتوبون على ساق عرشى، فنظرت و انابين يدى ربى جل جلاله الى ساق العرش فرايت اثنى عشر نورا، فى كل نور سطر اخضر عليه اسم وصى من اوصيائى، اولهم على بن ابى طالب، و اخرهم مهدى امتى. فقلت: يا رب هولاء اوصيائى من بعدى؟ فنوديت: يا محمد هولاء اوليائى و اوصيائى و اصفيائى و حججى بعدك على بريتى و هم اوصياؤك و خلفاؤك و خير خلقى بعدك... (19) حديث فوق نيز از احاديث معراجى است و همانطور كه ملاحظه مىشود تعداد اوصياى حضرت ختمى مرتبت«صلى الله عليه وآله» را دوازده تن ذكر نموده است كه اول ايشان حضرت على ابن ابىطالب«عليه السلام» و آخرين ايشان حضرت مهدى«عجل الله تعالى فرجهالشريف» است و وقتى حضرت رسول«صلى الله عليه وآله» سؤال مىكنند كه آيا ايشان اوصياى بعد از من هستند؟ از جانب حق ندا مىرسد كه اى محمد اينها اوليا، اوصيا، برگزيدگان و حجتهاى من بعد از تو براى مردمند. همچنين آنها اوصيا و جانشينان تو و بهترين مخلوقات من بعد از تو مىباشند. پىنوشتها: 1) مرحوم علامه طباطبايى در الميزان ذيل آيه "انتولى فى الدنيا و الآخرة (يوسف ،101)، ولايت الهى را چنين معنا مىكند: ولايتحق يعنى قائم بودن او بر هر چيز و به ذات و صفات و افعال هر چيز كه خود ناشى است از اينكه او هر چيزى را ايجاد كرده و از كتم عدم به ظهور وجود آورده است..." ولايت فقيه
در زبان عربي براي ولايت، دو معنا ذکر کرده اند 1 ـ رهبري و حکومت 2 ـ سلطنت و چيرگي 1 ـ هنگامي که ولايت در مورد فقيه بکار مي رود، مراد از آن حکومت و زمامداري امور جامعه است. اگر نظام سياسي اسلام تشريح گردد و مکتب سياسي آن باز شناسانده شود يکي از مباني اين مکتب ولايت فقيه در عصر غيبت امامان معصوم عليهم السلام خواهد بود. [1] . شرح تجريد الاعتقاد، فاضل قوشجي، ص 367. [2] . مفاتيح الغيب، ج 10، ص 144. [3] . تلخيص المحصل، دارالاضواء، ص 430. [4] . همان. [5] . همان مدرك و نيز القواعد المرام، ابن ميثم بحراني، ص 180. [6] . نهج البلاغه، خطبه 216. [7] . نهج البلاغه، خطبه 209. [8] . تلخيص المحصل، ص 431؛ قواعد المرام، مبحث امامت. [9] . در اين باره به كتابهاي تاريخ زندگي امامان شيعه رجوع شود. [10] . كشف المراد، مقصد پنجم، مسئله سوم. [11] . جهت آگاهي از آراء اهل سنت و مصادر آن به كتاب تلخيص الالهيات، ص 508ـ507 رجوع شود. اركان پويايي شريعت خاتم وظيفة ما بيان اصول و قواعد كلي، و وظيفة شما استنباط فروع از اين اصول كلي است. هـ . كاري كه به مصلحت عمومي مسلمانان مربوط است، بر كاري كه فقط مصالح جزئي را در برميگيرد، مقدم است.
امامت در لغت امامت در اصطلاح متكلمان ابعاد مسئلة امامت فلسفه و ضرورت امامت ضرورت امامت و آراء متكلمان امامت و قاعدة لطف سيد مرتضي ـ رحمة الله عليه ـ در توضيح اين مطلب مينگارد: هر عاقلي كه از شيوة زندگي اجتماعي و عادات مردم آگاه است، ميداند كه هرگاه در ميان مردم رهبري با تدبير و قدرتمند وجود داشته باشد، ظلم و تباهي از بين رفته؛ و يا دست كم، مردم به رعايت عدل و انصاف نزديكتر خواهند بود. و هرگاه چنين رهبري وجود نداشته باشد، امر برعكس آن چه گفته شد خواهد شد. امامت در قرآن و سنت ـ نصوص امامت در قرآن ـ نصوص امامت در سنت در اين هنگام از ميان جمعيت ندايي برخاست كه «ثقلين» چيستند؟ پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ پاسخ داد: يكي، ثقل بزرگتر يعني قرآن است؛ و ديگري ثقل، كوچكتر يعني عترت و خاندان من ميباشند. خداوند به من خبر داده است كه آن دو از يكديگر جدا نخواهند شد، تا در كنار حوض نزد من آيند، پس بر آنان پيشي نگيريد و از آنان فاصله نگيريد كه هلاك خواهيد شد. دو اشكال و دو پاسخ [1] . دربارة قاعده نفي ضرر و كاربردهاي آن ر.ك: القواعد الفقهيه، بجنوردي، ج 1، ص 176. [2] . درباره تاريخ و ضرورت اجتهاد به كتاب اصل الشيعه و اصولها، تأليف علامه كاشف الغطاء، ص 148ـ146، و كتاب تاريخ حصر الاجتهاد، تأليف علامه شيخ آقا بزرگ تهراني، و كتاب اسلام و مقتضيات زمان، اثر استاد مطهري، جلد اول رجوع شود. [3] . وسايل الشيعه، ج 18، ص 41. [4] . در اينباره ر.ك: كتاب اسلام و مقتضيات زمان، ج 1، ص 135ـ129، وكتاب خاتميت، ص 140ـ133. [5] . اصول كافي، كتاب العقل و الجهل، حديث 29. [6] . شريعت در آيينه معرفت، ص 204ـ203. [7] . اصول كافي، ج 1، كتاب فضل العلم، حديث 12. [8] . وسائل الشيعه، ج 18، ابواب صفات القاضي، باب 6. [9] . ر.ك: القواعد الكلاميه، [10] . ر.ك: به كتابهاي نگاشته شده در زمينة علم اصول فقه، از جمله كتاب اصول الفقه، علامه مظفر، ج 3 ـ 4، ص 214 ـ 219. [11] . شريعت در آيينه معرفت، ص 205 ـ 206، جهت آگاهي بيشتر از ادلة عقلي و نقلي ولايت فقيه، ر.ك: كتاب دين و دولت، [12] . الميزان، ج 4، ص 121. [13] . مقاييس اللغة، ج 1، ص 28. [14] . اين تعريف از خواجه نصيرالدينطوسي در كتاب قواعد العقايد است، ص 108. [15] . اين تعريف از سديدالدين حمصي رازي در كتاب المنقذ من التقليد، است، ج 2، ص 236، اين كتاب در دو جلد توسط انتشارات جامعة مدرسين قم چاپ شده است. [16] . اين تعريف از قاضي عضدالدين ايجي اشعري است، شرح مواقف، ج 8، ص 344. [17] . اين تعريف از سعدالدين تفتازاني اشعري است، شرح مقاصد، ج 5، ص 232. [18] . اين توضيح برگرفته از كلام سديدالدين حمصي است، به كتاب المنقذ من التقليد، ج 2، ص 238ـ236 رجوع نماييد. [19] . با اين بيان روشن ميشود كه ابعاد فرهنگي،اقتصادي، نظامي و ساير ابعاد اجتماعي امامت، همگي زير مجموعة بعد سياسي ميباشند، از اين رو به ذكر جداگانه آنها نياز نيست. [20] . اصول كافي، ج 1، كتاب حجت، باب الراسخين في العلم. [21] . نهج البلاغه، صبحي صالحي كلمات قصار، شماره 139. [22] . نهج البلاغه، خطبه 131. [23] . نهج البلاغه، خطبه 40. [24] . قواعد العقائد، تأليف خواجه نصيرالدين طوسي، تحقيق علي رباني گلپايگاني، ص 110. [25] . الذخيرة في علم الكلام، ص 410. [26] . تفسير كشاف، ج 1، ص 648. [27] . به تفسير الميزان، ج 6، ص 20ـ16 و المراجعات، ص 161ـ160 رجوع شود. [28] . مجمع البيان، ج 4ـ3، ص 211. [29] . الكشاف، ج 1، ص 649. [30] . الميزان، ج 6، ص 52ـ45. [31] . جهت آگاهي از روايات وارد در شأن نزول آيه به الغدير، ج 1، ص 223ـ214 رجوع شود. [32] . بقره/ 211. به الميزان، ج 6، ص 182ـ167 رجوع شود. [33] . يكصد و چهارده هزار، يكصد و بيست هزار، يكصد و بيست و چهار هزار نيز نقل شده است، البته تعداد كساني كه آن سال با آن حضرت به زيات خانه خدا آمده بودند، بيش از ارقام ياد شده است، زيرا علاوه بر مسلمانان مدينه، مسلمانان مكه، و نيز عدهاي از يمن همراه با علي ـ عليه السلام ـ به حج آمده بودند. [34] . تفسير المنار، ج 6، ص 465. [35] . علامه اميني نام سي نفر از بزرگان اهل سنت كه اين واقعه را نقل كردهاند،ذكر نموده است، الغدير، ج 1، ص 246ـ239. [36] . جهت آگاهي از مصادر حديث منزلت به كتاب المراجعات، امام شرفالدين عاملي، مراجعة شماره 28 و 30؛ و كتاب قادتنا تأليف آيت الله ميلاني، ج 2، باب 27 رجوع شود. [37] . وي از اساتيد الازهر بوده است، و كتاب المراجعات نتيجة نوشتههايي است كه ميان او و امام شرفالدين عاملي مبادله شده است. [38] . المراجعات، مراجعه 23. [39] . شيخ صدوق(ره)، نام دوازده تن از آنان را با احتجاجاتشان بر امامت علي ـ عليه السلام ـ در كتاب خصال نقل كرده است. [40] . جهت آگاهي از مخالفتهايي كه از طرف برخي صحابه با پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در زمان حيات آن حضرت شده است به كتاب الاجتهاد و النص تأليف امام شرفالدين عاملي رجوع شود. [41] . نهج البلاغه، نامه 62. نبوت و عصمت عصمت و مصونيت از خطا و لغزش، يكي از شرايط نبوت است، زيرا بدون آن غرض از بعثت تحقق نميپذيرد. از اين رو، در اصل لزوم عصمت پيامبران الهي، ميان علماي اديان و مذاهب اختلافي نيست. مراحل عصمت عصمت در دريافت و ابلاغ وحي عصمت از گناه قرآن وعصمت پيامبران از گناه مراحل ديگر عصمت و اختيار |